تبليغاتX
!-- Begin WebGozar.com Counter code --> > ابا صالح المهدی ادرکنی

غزه در خون

 همه‌ی مجاهدان فلسطین و همه‌ی مؤمنان دنیای اسلام به هر نحو ممكن موظف به دفاع از زنان و كودكان و مردم بی‌دفاع غزه‌اند و هر كس در این دفاع‌ مشروع و مقدس كشته شود شهید است و امید آن خواهد داشت كه در صف شهدای بدر و اُحد در محضر رسول‌الله صلی‌الله‌علیه‌وآله‌ محشور شود

مقام معظم رهبری    

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 23:13  توسط رمضان رفيعي  | 

 

 

شیخ بهایی

ترجمه اشعار عربى
چون ((ابوعميثل )) را به نزد عبدالله بن طاهر اجازه ورود ندادند، سرود: در گاهى كه ورود به آن را بدين سان كوچك مى بينم ، ترك مى گويم . اگرروزى براى اذن ورود به آن ، نردبانى نيابم ، براى ترك ديدار آن ، راهى مى جويم .
ترجمه اشعار عربى
ديگرى گفته است :
ياد خويش را از تو نوميد ساختم و از تو منصرف شد. و نوميدى ، بهترين داروى آز است . تو نيك بدان و من نيز نيك مى دانم كه پس از آن ، هيچگاه ، كسى را به فريب ، قانع نخواهم كرد. ياد تو را از دل و گوش و زبانم زدودم . حالا بگو چه مى خواهى ؟ اگر دلم به انصراف ، از ياد تو دور شود. ديگرى چيزى تو را به من نزديك نمى كند، حتى اگر با من باشى .
باجى شاعر - نامش سليمان - از دانشمندان اندلس بوده است ، كه اين شعر او را ابن خلكان در ((وفيات الاعيان )) آورده است :
اگر به يقين بدانم كه تمامى زندگيم به قدر ساعتى بيش نيست . چرا بدان بخل ورزم و در صلاح و طاعت ، آن را به كار نگيرم ؟
ترجمه اشعار عربى
ديگرى گفته است :
راه ميانه را برگزين ! و از راه هاى شبهه ناك بازگرد! گوش خويش را از شنيدن زشت باز دار! همچنان كه زبان خويش را از گفتن آن نگه مى دارى . زيرا كه به هنگام شنيدن سخن زشت ، با گوينده آن شريك هستى . آگاه باش !
سخن پيامبر اكرم (ص ) و ائمه اطهار (ع )، پيامبران الهى
از سخنان منسوب به اميرالمؤمنين (ع ): آن كه روزش را جز به ايفاى حق و انجام واجب و به پاداشتن مسجد و حصول سپاس و بنيان خير و كسب دانش بگذراند، تباهش كرده است .
سخن پيامبر اكرم (ص ) و ائمه اطهار (ع )، پيامبران الهى
حسن بصرى ، به ملاقات امام على بن حسين - زين العابدين - رفت و امام (ع ) او را گفت : اى حسن ! پروردگارى را كه به تو نيكى كرد، اطاعت كن ! و اگر او را اطاعت نكردى ، سركش مباش ! و اگر عصيان كردى ، از روزى او مخور! و اگر عصيان ورزيدى ، و روزى او خوردى ، و در خانه اش نشستى ، پاسخى نيكو براى او آماده دار!
سخن پيامبر اكرم (ص ) و ائمه اطهار (ع )، پيامبران الهى
از سيد آدميان (ص ): آن كه خواهد كه خداوند او را توفيق دهد، تا به كارهاى زشت دست نيازد، و نامه عمل او گشوده نشود، پس از هر نماز، خدا را به اين دعا بخواند: پروردگارا! به آمرزگارى تو اميدوارترم تا به كار خويش و بخشايش تو از گناه من وسيع تر است . خداوندا! اگر شايسته بخشايش تو نيستم ، شايسته است كه رحمت تو، مرا در حمايت خود گيرد. زيرا، بخشايش تو، همه هستى را در بر گرفته است . اى بخشنده ترين بخشندگان !
شعر فارسى
از مثنوى مولوى :
صبغة الله هست خم رنگ هو
پيس ها يكرنگ مى گردد در او
چون در آن خم افتد و گوييش : قم
گويدت : بى شك منم خم ، لاتلم
اين منم خم ، خود اناالحق گفتن است
رنگ آتش دارد، اما آهن است
چون شود آهن زآتش سرخ رنگ
پس ، اناالنار است لافش بى درنگ
شد زطبع و رنگ آتش محتشم
گويدت : من آتشم ! من آتشم !
آتشم من ، گر ترا شك است و ظن
آزمون را دست خود برهم بزن !
آتشم من ، بر تو گر شد مشتبه
روى خود يك دم به روى من بنه !
آتشى چه ؟ آهنى چه ؟ لب ببند!
ريش تشبيه و مشبه را مخند!
اى برون از وهم و از تخيل من
خاك بر فرق من و تمثيل من
(مؤلف نوشته است ): در وقت شگفت انگيزى آن را نوشتم از مقام قرب حق بهره مند بودم و اى كاش ! كه دوام داشت و سبب شفاى بيمار دلم بود.
سخن عارفان و پارسايان
چون جالينوس در گذشت ، در جيب او نامه اى يافتند كه در آن نوشته اى بود: نادان ترين نادانان ، آن است كه شكمش را به آن چه كه يابد، پر كند. آن چه مى خورى ، به جسمت مى پيوندد و آن چه به صدقه مى دهى به روحت . و آن چه از پس مى گذارى ، از آن ديگريست . نيكوكار زنده است هر چند كه به جهان ديگر برود و بدكار مرده ايست ، هر چند كه به دنيا بماند قناعت حجاب بينوايى است . و شكيبايى كارها را سامان مى دهد# انديشه درست ، كارهاى كوچك را بزرگ مى كند و براى فرزندان آدم چيزى را بهتر از توكل بر خدا نديدم .
شرح حال مشاهير، مردان و زنان بزرگوار
سقراط حكيم ، كم مى خورد و جامه خشن مى پوشيد. يكى از فيلسوفان روزگارش به او نوشت : اعتقاد تو اينست كه رحم آوردن بر هر ذير وحى واجب است و تو خود، ذيروح هستى و به رها كردن غذاى كم و جامه خشن بر خويش ترحم نمى ورزى . و سقراط در پاسخ وى نوشت : مرا به پوشيدن جامه خشن سرزنش كرده اى و گاه ، انسان به زشت علاقه مى ورزد و زيبا را رها مى سازد و نيز به كمى غذا نكوهيده اى . اما، من ، چندان مى خورم ، كه زنده بمانم و تو زندگى مى كنى ، تا بخورى .
پس فيلسوف به او نوشت : انگيزه كم خورى تو را دانستم . انگيزه كم گوئيت چيست ؟ و اگر در خوردن بر خود سخت مى گيرى ، چرا در گفتن امساك مى كنى ؟ و سقراط به پاسخ نوشت : آن چه را كه ناگزير از ترك آنى ، پرداختن به آن ، بيهوده است . و پروردگار، ترا دو گوش و يك زبان آفريده است ، تا دو برابر آن چه مى گويى ، بشنوى . و نه آن كه بيش از آن چه مى شنوى ، بگويى .
ترجمه اشعار عربى
شاعرى گفته است :
از نياز نفس خويش به پروردگار شكوه مى برم كه باگذشت روزگار، همچنان باقيست .
سخن پيامبر اكرم (ص ) و ائمه اطهار (ع )، پيامبران الهى
از ((شيخ الطايفه )) در كتاب ((تهذيب )) در اوايل كتاب ((مكاسب )) به روايت حسن يا صحيح از ((حسن بن محبوب )) از ((جرير)) نقل كرده است كه از امام صادق (ع ) شنيدم كه مى فرمود: از خدا بترسيد و نفس ‍ خود را به پرهيزگارى بميرانيد و آن را با اطمينان به خدا تقويت كنيد و با تكيه به بى نيازى حق ، از بردن نياز خود به صاحبان قدرت ، بپرهيزيد!
و بدان ! كه آن كس كه نزد صاحبان قدرت ، يا كسى كه مخالف دين اوست ، به چشم داشت مال دنيا فروتنى كند، پروردگار، او را به ورطه در اندازد و بر او خشم گيرد، كار او به وى بازگذارد و اگر به چيزى از دنيا دست يابد، بركت از وى ببرد. و از دنيا وى ، آن چه در حج و آزادى بردگان و نيكوكارى صرف كند، بى پاداش ماند.
(مؤلف گويد): مى گويم كه امام (ع ) راست فرمود. ما خود اين آزموديم و پيشينيان ما نيز آزمودند و به اتفاق كلمه رسيديم كه در چنان اموالى بركتى نيست و به زودى نابود مى شود. و آن ، امر ظاهر و محسوسى است كه هر كس ، چيزى از آن اموال نفرين شده به دست آورده است ، به بى بركتى آن ، اعتراف دارد. از پروردگار بزرگ روزى حلال مى طلبيم كه به ما ارزانى دارد! و دست ما را از آن اموال و نظاير آن ، باز دارد. او دعا را شنواست و با مهربانى ، به بندگان خود عنايت فرمايد.
شعر فارسى
از ابوسعيد ابوالخير:
تيرى زكمانخانه ابروى توجست
دل ، پرتو وصل را خيالى بربست
خوش خوش ، زدلم گذشت و مى گفت به ناز
ما پهلوى چون تويى نخواهيم نشست
سخن پيامبر اكرم (ص ) و ائمه اطهار (ع )، پيامبران الهى
از سفارش هاى رسول اكرم (ص ): به ابوذر كه : - خدا از او خشنود باد! - بر عمرت بيش از مال خويش بخيل باش !: اى ابوذر! چيزى را كه بهره اى از آن ندارى ، رها كن و بر آن چه كه به تو مربوط نيست ، سخن مگوى ! همچنان كه دارايى خويش را در خزانه محفوظ مى دارى ، زبان خويش ‍ نگه دار!
سخن پيامبر اكرم (ص ) و ائمه اطهار (ع )، پيامبران الهى
از سخنان اميرالمومنين (ع ): آن كه حريص بر مال دنيا را با بخيل به آن ، به هم درآميخته است ، به دو پايه از پستى و فرومايگى در آميخته است آن كه به پنهانى ، متعهد دانش خويش نباشد، آن دانش به آشكارا آبرويش ‍ ببرد كسى كه جز از خدا شرف بجويد، شرف ، او را هلاك سازد. آن كه با درخواست از تو، آبروى خويش پاس ندارد، تو از رد خواهش او، آبروى خويش پاس دار! ثروت خويش جز در راه نيك به كار مگير! و نيكوكارى خود جز در راه نيك مردان به كار مبر! آن چه كه پاسخش تو را خوش نيايد، مگوى ! در هيچ محفلى با لجوج ستيزه مكن ! مباد كه در بدى به تو تواناتر باشد، تا نيكى تو بر او!
حكاياتى كوتاه و خواندنى
يكى از دانشمندان بنى اسرائيل در دعاى خويش مى گفت : چه بسيار كه ترا نافرمانى كردم و مرا عقوبت نكردى ! و پروردگار، به پيامبر آن روزگار وحى كرد كه به بنده من بگو: چه بسيار تو را عقوبت كردم و ندانستى . آيا شيرينى راز و نياز با خويش را از تو نستاندم ؟
سخن پيامبر اكرم (ص ) و ائمه اطهار (ع )، پيامبران الهى
سفيان ثورى به محضر امام صادق (ص ) آمد و گفت : اى فرزند پيامبر(ص )! مرا بياموز! از آن چه پروردگارت به تو آموخته است . امام (ع ) فرمود: چون رودروى گناه واقع شدى ، طلب بخشايش كن ! و چون نعمت خداوندى بر تو ظاهر شد، سپاس گوى ! و چون غم به تو روى آورد، لاحول و لا قوة الا بالله گوى ! سفيان بيرون آمده ، مى گفت : سه پند و چگونه پندى
سخن پيامبر اكرم (ص ) و ائمه اطهار (ع )، پيامبران الهى
در حديث ، از پيامبر (ص ) آمده است كه : در شگفتم از كسى كه به ترس ‍ بيمارى ، از غذا مى پرهيزد و چگونه از ترس دوزخ از گناه نمى پرهيزد؟!
سخن حكيمان و دانشمندان ، مشاهير...
كسى از حكيمى پرسيد: بدى دلخواه كدامست ؟ و او گفت : ثروتمندى .
سخن حكيمان و دانشمندان ، مشاهير...
حكيمى گفت : شگفتى نادان از دانا بيشتر است تا شگفتى نادان از دانا.
حكيمى به هنگام مرگ ، به حسرت بود. او را گفتند: ترا چه مى شود؟ گفت : چه مى انديشيد؟
درباره كسى كه سفرى طولانى و بى توشه در پيش دارد و بى همدمى در گور خواهد ماند، و به داورى عدل مى رود و حجتى ندارد.
شعر فارسى
از مجنون رومى (جلال الدين مولوى ):
هله ! نوميد نباشى كه ترا يار براند
گرت امروز براند، نه كه فردات بخواند؟
در اگر بر تو ببندد، مرو! و صبر كن آنجا
كه پس از صبر، ترا او به سر صدر نشاند
و گر او بر تو ببندد همه درها و گذرها
ره پنهان بگشايد، كه كس آن راه نداند
نه كه قصاب به خنجر چو سر ميش ببرد
نهلد كشته خود را، كشد، آنگاه كشاند؟
چو دم ميش نماند، ز دم خود كندش پر
تو ببين ! كاين دم سبحان به كجاهات رساند؟!
به مثل گفته ام اين را واگر نه كرم او
نكشد هيچ كسى را وز كشتن برهاند
هله خاموش ! كه شمس الحق تبريز، ازين مى
همگان را بچشاند! بچشاند! بچشاند!
از سعدى :
هر سو دود آن كش ز در خويش براند
وان را كه بخواند، ز در خويش نراند
ترجمه اشعار عربى
شاعرى گفت :
روزى يى كه در جستجوى آنى ، همچون سايه ايست ، كه با تو مى آيد. چون او را دنبال كنى ، از تو مى گريزد و چون از پيش او بگريزى ، به دنبال تو مى آيد.
حكاياتى كوتاه و خواندنى
عبدالله بن مبارك بر مردى گذشت كه ميان زباله دانى و مقبره اى ايستاده بود. او را گفت : ميان دو گنج از گنجهاى دنيا ايستاده اى . گنج اموال ، و گنج مردان .
شعر فارسى
از ناصر خسرو (394 - 481 ه‍):
ناصر خسرو به راهى مى گذشت
مست و لايعقل ، نه چون ميخوارگان
ديد قبرستان و مبرز روبرو
بانگ برزد، گفت كاى نظارگان !
نعمت دنيا و نعمت خواره بين
اينش نعمت ! اينش نعمت خوارگان !
سخن عارفان و پارسايان
ربيع بن خيثم گفته است : اگر بوى گناهان به مشام مى رسيد، كسى نزد ديگرى نمى نشست .
ابوحازم گفته است : از مردمى در شگفتم كه براى دنيايى مى كوشند، كه هر روز گامى از آن ، دور مى شوند و براى دنيايى نمى كوشند، كه هر روز گامى به آن نزديك مى شوند.
حكايات تاريخى ، پادشاهان
هارون الرشيد فضيل عياض را گفت : چه بسيار زهد مى ورزى ! و فضيل گفت : زهد تو از من بيش است . چه ، من ، در اين دنياى ناپايدار مى پرهيزم و تو در دنياى پايدار آخرت .
سخن حكيمان و دانشمندان ، مشاهير...
حكيمى گفت : چيزى پربهاتر از زندگى نيست . و زيانى بالاتر از آن نيست كه آن را جز در جهت زندگى جاويد به كار برند.
حكايات تاريخى ، پادشاهان
از ((وفيات الاعيان ))
((عمروبن عبيد)) روزى بر منصور وارد شد - و آن دو، پيش از خلافت منصور، دوستى داشتند. - منصور او را گرامى داشت و به خود نزديك كرد و به او گفت : مرا پند ده ! و عمرو او را پندهايى داد، و از آنهاست كه گفت : اين خلافت كه امروز در اختيار تست ، اگر به دست پيشينيان مى ماند، به تو نمى رسيد. پس ، از آن شبى بترس ! كه پس از آن ، ديگرى شبى نيست . چون قصد رفتن كرد، منصور گفت : دستور داديم تا ترا ده هزار درهم دهند. عمرو گفت : بدان نيازى ندارم . منصور گفت : بخدا كه بستان ! و او گفت : بخدا كه نستانم . و ((مهدى )) - فرزند منصور - حاضر بود. و گفت : خليفه سوگند مى خورد و تو سوگند مى خورى . عمرو به منصور باز نگريست و گفت : اين جوان كيست ؟ گفت : ((مهدى )) فرزند و جانشينم . عمرو گفت : لباس نيكان بر او پوشانده و نامى شايسته بر او نهاده اى . اما شغلى بهر او تدارك ديده اى كه هر چه بيشتر سود دهد، بيشتر دل مشغولى آرد. سپس عمرو به مهدى نگريست و گفت : اى برادرزاه . چون پدرت سوگند خورد، عمويت را به سوگند خوردن واداشت . زيرا، پدرت را توانايى پرداخت كفاره ، بيش از عموست . پس منصور او را گفت : نيازى دارى ؟ گفت : بنزدت نيايم ، تا به دنبالم نفرستى . منصور گفت : زين پس ديدارى نخواهد بود؟ عمرو گفت : خواست من اينست . و رفت . منصور از پى او نگريست و گفت : همه آرام مى رويد، و شكارى مى جوييد. جز عمروبن عبيد.
عمرو به سال 144 آنگاه كه از مكه باز مى گشت در جايى به نام ((مران )) در گذشت و منصور در سوگ او سرود.
اى گورى كه در سرزمين ((مران )) جاى دارى ، درود بر تو! گورى كه مؤمنى را در بر گرفته است كه يكتايى خدا را ايمان داشته و با قرآن ماءنوس ‍ بوده . اگر روزگارى انسان نيكوكارى را باقى مى گذاشت ، بيقين عمرو- اباعثمان - را براى ما گذاشته بود.
ابن خلكان گفته است : منصور، نخستين خليفه اى بوده است كه در سوگ دوستش مرثيه سروده . و ((مران )) بفتح ميم و تشديد راء- جايى ست بين مكه و بصره -.
ترجمه اشعار عربى
خداش خير دهاد! چه نيكو سروده است :
از زمانه خويش ، گله مند نيستم . كه اين ، ستم به اوست . بل ، از مردم روزگار خويش گله دارم آنها گرگ هايى هستند، كه جامه پوشيده اند. به هيچيك از آنان ايمان مدار! مراگنج صبرى بود، كه در باختم و در مداراى با آنان به فنا رفت .
شعر فارسى
از شيخ روز بهان صوفى :
اى ترابا هر دلى رازى دگر!
هر گدا را با درت ، آزى دگر
صد هزاران پرده دارد عشق دوست
مى كند هر پرده آوازى دگر
بيا! تا دست ازين عالم بداريم
بيا! تا پاى دل از گل برآريم
بيا! تا بردبارى پيشه سازيم
بيا! تا تخم نيكويى بكاريم .
بيا! تا در غم دورى از آن در
چو ابر نو بهاران خون بباريم
بيا! تا همچو مردان در ره دوست
سراندازى كنيم و سر نخاريم
ترجمه اشعار عربى
سروده علامه مولانا قطب الدين شيرازى :
پس از پيامبر، بهترين بندگان خدا، كسى ست كه دخترش در خانه او بوده است . و او همان كسى ست كه در تاريكى شب ، روغن چراغش ، مايه روشنى هدايت بود.
سخن حكيمان و دانشمندان ، مشاهير...
حكيمى فرزندانش را گفت : با هيچ كس دشمنى مورزيد! حتى اگر گمان كنيد كه به شما زيانى نرساند و از دوستى كسى نپرهيزيد حتى اگر گمان كنيد كه به شما سودى نرساند، كه شما نمى دانيد كه چه وقت بايد از دشمنى دشمن هراسيد، و چه هنگام بايد به دوستى دوستى اميد داشت .
سخن حكيمان و دانشمندان ، مشاهير...
مهلب را پرسيدند: دور انديشى چيست ؟ گفت : اندوه خوردن تا به فرصت مناسب رسيدن .
و گفته اند: تا پوشيده اى آشكار نشود، گمان ها بر وى فراهم نيايند.
عارفان ، مشايخ صوفيه و پيران طريقت
چون ((حلاج )) را براى كشتن آوردند، نخست دست راستش بريدند، پس دست چپ . و سپس پايش . حلاج ترسيد كه از رفتن خون ، رويش به زردى گرايد. آنگاه دست بريده به چهره نزديك كرد و خون بر آن پاشيد تا زردى آن پنهان دارد. آنگاه خواند:
خويشتن را به بيمارى ها تسليم نداشتم ، مگر اين كه مى دانستم كه وصل ، مرا حيات دوباره مى بخشد. جان عاشق از آن روشكيباست ، كه آن كه او را به درد مبتلا داشته است ، درمان كند.
و چون آويختندش . گفت : اى ياور ناتوانان ! مرا در ناتوانيم درياب ! و چنين خواند:
مرا چيست ؟ جفا نكرده ، بر من جفا مى رانند، و نشانه هاى هجران ، پنهان نمى ماند. ترا مى بينم كه مرا در هم مى آميزى و مى نوشى . و پيمان تو اين بود، كه مرا نياميخته بنوشى .
و چون مرگ به او روى آورد، چنين گفت :
لبيك ! اى آگاه به راز و زمزمه من . لبيك ! لبيك ! اى مقصد و مقصود من ! ترا خواندم . بل ، تو مرا به خويش خواندى . آيا من تو را مناجات كردم . يا تو مرا؟ عشق به مولايم ، مرا به ناتوانى و بيمارى كشانده است . و چگونه از مولاى خويش به مولايم شكايت برم ؟ از روحم واى بر روحم ! و افسوس ‍ كه من ، خود، اصل غوغايم .
حكايات تاريخى ، پادشاهان
عمربن عبدالعزيز را گفتند: آغاز توبه تو چه بود؟ گفت : قصد كردم تا غلامى را بزنم و او مرا گفت : اى عمر! از شبى انديشه كن ! كه فردايش روز قيامت است .
حكايات تاريخى ، پادشاهان
از كتاب ((المستظهرى )) تاليف غزالى :
عبدالله بن ابراهيم بن عبدالله خراسانى ، حكايت كرد كه : سالى كه هارون الرشيد به حج رفته بود، من نيز با پدرم به حج بوديم . و بناگاه ، هارون را ديدم كه برهنه سر و برهنه پا، دست ها بر آسمان برده ، بر ريگهاى سوزان ايستاده ، مى لرزد و مى گريد و مى گويد: پروردگارا! تو، تويى ! و من ، منم ! منم با گناهان بسيار. و تويى با بخشايش بسيار. مرا ببخش !
و من ، به پدرم گفتم : جبار زمين را ببين ! كه چگونه در پيشگاه جبار آسمان به تضرع آمده است ؟!
و نيز از اوست : مردى ((ابوذر)) را دشنام گفت . و ابوذر او را گفت : اى فلان ! ميان من و تو بهشت گردنه ايست كه اگر از آن بگذرم ، به سخن تو اعتنايى ندارم و اگر نتوانم گذشت ، ((مستوجب اين و بيش از اينم !))
فرازهايى از كتب آسمانى
از كتاب ((قرب الاسناد)): از امام صادق (ع ) روايت شده است كه چون فاطمه (س ) به خانه على رفت ، بسترشان پوست گوسفندى بود، كه وارونه مى كردند، و بر آن مى خوابيدند و بالششان پوستى بود، كه درون آن را به ليف خرما آگنده بودند و كابين فاطمه ، زرهى آهنين بود.
و در كتاب مزبور، از ((على )) - كه دورد خدا بر او باد! - نقل شده است كه در تفسير آيه ((يخرج منها اللؤ لوء و المرجان )) گفت : از آب آسمان ، و از آب دريا. چون قطره بارانى فرو افتد، صدها دهان مى گشايند و از آب باران در آن مى افتد و مرواريد پديد مى آيد. مرواريد كوچك ، از قطره كوچك باران و مرواريد بزرگ از قطره بزرگ باران .
حكايات تاريخى ، پادشاهان
متن نامه ((يقوب )) به ((يوسف ))، پس از آن كه برادر كوچكش را به اتهام دزدى باز داشته بود، به نقل از ((كشاف )): از يعقوب - اسرائيل بن اسحاق ذبيح الله بن ابراهيم خليل الله - به عزيز مصر: اما بعد، ما، دودمانى هستيم كه به بلاها آزموده شده ايم پدر بزرگم را دست و پاى بستند و به آتش افكندند، تا بسوزد كه پروردگار او را رهايى داد، و آتش بر او سرد شد. و پدرم را كارد بر گردن نهادند تا بكشند كه خدا او را فديه داد. و اما، من . فرزندى داشتم كه گرامى ترين فرزندم بود. و برادرانش او را با خويش به صحرا بردند و پيراهن آغشته به خونى را برايم آوردند و گفتند كه او را گرگ خورده است . كه از گريستن ، بينايى از چشمم رفت . و فرزند ديگرى داشتم ، كه برادر مادرى آن پسر بود. كه بدو آرامش داشتم . برادرانش او را نيز بردند و باز گشتند و گفتند كه دزدى كرده است و تو او را بدان سبب به زندان كرده اى . من ، فرزند دودمانى هستم كه دزدى نمى كنيم و دزد و دزد به دنيا نمى آييم . اگر او را باز دهى ، باز داده اى ، و گرنه ترا نفرينى كنم كه هفت پشتت را فرا گيرد. والسلام .
در كشاف آمده است كه : چون يوسف نامه خواند، بى اختيار شد و گريست و در پاسخ نوشت : شكيبا باش ! چنان كه بودند، تا پيروز شوى ، چنان كه شدند.
سخن حكيمان و دانشمندان ، مشاهير...
از يكى از بزرگان :
پروردگار، چيزى نيكوتر از خرد و ادب به مرد نبخشيده است . اين دو، جمال مردانه كه اگر آن ها را از دست بدهد، زيباترين چيز زندگى را از دست داده است .
سخن پيامبر اكرم (ص ) و ائمه اطهار (ع )، پيامبران الهى
اميرالمؤمنين (ع ) شنيد كه مردى در موردى سخن مى گويد كه به وى مربوط نيست . او را گفت : اى فلان ! (بدين سان ) به فرشتگان نامه عملت املا مى كنى ، تا به خدايت برسانند.
سخن حكيمان و دانشمندان ، مشاهير...
از سخنان افلاطون : اگر خواهى كه زندگيت به شادكامى گذرد، به اين خرسند باش ! كه مردم ، ترا ديوانه بخوانند، به جاى آن كه عاقل بنامند.
شرح حال مشاهير، مردان و زنان بزرگوار
ابوالفتح محمد شهرستانى صاحب كتاب ((ملل و نحل )) منسوب به ((شهرستان )) - به فتح شين - است . يافعى در تاريخ خويش گفته است ((شهرستان )) نام سه شهر است . يكى در خراسان - ميان نيشابور و خوارزم و دومى ، روستايى است در ناحيه نيشابور و سومى ، شهرى است به فاصله يك ميلى اسفهان . و ابوالفتح ، منسوب به ((شهرستان )) نخستين است .
از آنها كه (شهرستانى ) در كتاب ملل و نحل خود، در ذكر اختلاف فرقه ها سروده است :
در همه آثار گذشتگان سير كردم و چشم خويش در آن نشانه ها نگران داشتم . هر كه را ديدم دست حيرت بر چانه داشت يا دندان ندامت به هم مى فشرد.
به روايت يافعى ، شهرستانى ، در سال 547 در گذشته است . شهرستانى ، پس از شمارش هفت تن از فيلسوفانى كه آن ها را ستون حكمت ناميده است و آخرينشان افلاطون است . گويد: حكيمى كه در روزگار آنان مى زيسته و با آنان تضاد انديشه داشته است ، ارسطوست .
شرح حال مشاهير، مردان و زنان بزرگوار
ارسطو: ارسطو، پيشواى مشهور و معلم اول و حكيم مطلق است كه در نخستين سال از پادشاهى اردشير متولد شد و چون به هفده سالگى رسيد، پدرش او را براى آموختن دانش ، به افلاطون سپرد. و او، بيست و چند سالى نزد استاد پاييد و او را از اين روى ((معلم اول )) گفته اند، كه واضع منطق است . و آن را از ((قوه )) به ((فعل )) آورد. و از اين حيث ، كار او، شبيه به كار واضعان ((نحو)) و ((عروض )) است . زيرا نسبت ((منطق )) با((معانى ))، همچون نسبت ((نحو)) است به ((سخن )) و ((عروض )) به ((شعر)). سپس گفت : كتاب هاى ارسطو در طبيعيات و الهيات و اخلاق معروف است و شرح هاى بسيارى بر آن ها نوشته اند. و ما، در توضيح شيوه او، ((شرح تامسطيوس )) را كه پيشرو متاخران است و رئيس آنان ((بو على سينا)) برگزيده است ، انتخاب كرده ايم . و آن چه را كه به نقل متاخران ، در مقالات وى ، از اين گونه مسائل آمده است و ايشان با آن مخالف بوده اند و در آن ها از روى تقليد كرده اند، حل كرده ايم . سپس ، با اجمال ، نظريات او را در مسائل طبيعى و الهى ، در بحث طولانى ذكر كرده است و در پايان ، گفته است كه : اين ها، نكته هاى بود كه از جاى جاى گفتار ارسطو، كه بيشترينه آن از ((شرح تامسطيوس )) است برگزيده ايم .
شيخ بو على سينا نسبت به ارسطو تعصب مى ورزيده و مسلك او را تاءييد مى كرده است و از حكما، جز به وى اعتقاد نداشته .
فرازهايى از كتب آسمانى
در تفسير ((قاضى )) و ديگران آمده است كه نخستين كسى كه در هيات و نجوم و حساب ، سخن گفت ((ادريس )) بود كه - بر پيامبر ما او درود باد! - در ((ملل و نحل )) در ذكر صابئيان آمده است كه ((هرمس )) همان ((ادريس )) است . در اوايل ((شرح حكمت الاشراق )) تصريح كرده است كه ((هرمس )) ادريس است و ((ماتنه )) تصريح كرده است ، كه او از استادان ارسطو است .
سخن پيامبر اكرم (ص ) و ائمه اطهار (ع )، پيامبران الهى
حارث همدانى از اميرالمؤمنين (ع ) روايت كرد كه پيامبر(ص ) گفت : اى على ! هر بنده اى را ظاهرى و باطنى ست . آن كس كه باطن خويش نيك سازد، پروردگار، ظاهر او به صلاح آورد و آن كه باطن خويش به فساد كشد، خداوند، ظاهرش تباه كند. و نيز هركس را در آسمان ، آوازه ايست . كه اگر آن را نيك سازد، خداوند، آوازه او در زمين نيك سازد. و پرسيده شد كه : ((آوازه )) چيست ؟ فرمود: ذكر.
حكاياتى كوتاه و خواندنى
ابوبكر راشدى ، محمد توسى را به خواب ديد كه گفت : به ابوسعد صفار مؤ دب بگو: بر آن بوديم كه از عشق باز نگرديم . به جان دوستى سوگند! كه بازگشتيد و ما نگشتيم . گفت چون بيدار شدم ، به نزد ابوسعد رفتم و به او گفتم . گفت : هر جمعه به زيارتش مى رفتم و اين جمعه نرفتم .
بسم الله الرحمن الرحيم
فرازهايى از كتب آسمانى
حديثى چند از ((صحيح بخارى )):
مناقب فاطمه (ع ): ابوالوليد حكايت كرد از ابن عيينه و او از عمروبن دينار و او از ابن ابى مليكه و او از مسوربن مخرمه كه پيامبر (ص ) فرمود: فاطمه پاره تن من است و كسى كه او را به خشم آورد، مرا به خشم آورده است .
معارف اسلامى
فرض خمس : حكايت كرد عبدالعزيز بن عبدالله از ابراهيم بن سعد و او از صالح و او از ابن شهاب كه گفت : عروة بن زبير، مرا آگاهى داد كه ((عايشه )) - ام المومنين - گفت كه پس از وفات پيغمبر، فاطمه دختر او از ابوبكر خواست ، تا سهم ميراث او را از آنچه پيغمبر از ((فى )) باز نهاده است . بدهد. و ابوبكر به او گفت : پيامبر (ص ) فرموده است كه ما پيامبران ميراث به جاى نمى نهيم . و آن چه از ما بماند، صدقه است . پس ‍ فاطمه - دختر پيامبر (ص ) - خشمگين شد و از پيش ابوبكر رفت . و تا زمان وفات خويش دورى كرد. و پس از مرگ پيامبر، تنها شش ماه زيست . و فاطمه (ع ) از ابوبكر بهره خويش را از خيبر و فدك و صدقه مدينه كه پيامبر به جا نهاده بود، مى خواست . و ابوبكر از آن ، خوددارى مى كرد. و گفت من ، آن چه را كه پيامبر بدان عمل مى كرده است ، رها نمى كنم و از آن بيم دارم كه اگر چيزى از امر او را رها كنم ، از راه راست ميل كرده باشم اما صدقه او در مدينه را عمر به على و عباس پرداخت و اما عمر نيز از دادن خيبر و فدك خوددارى كرد و گفت : اين دو، صدقه رسول خداست و اختيار آن ، به عهده فرمانرواى وقت است .
حكايات تاريخى ، پادشاهان
در ((احياء)) آمده است كه حجّاج به هنگام مرگ گفت : پروردگار! مرا ببخشاى ! گر چه گويند كه مرا نخواهى بخشيد. عمر بن عبدالعزيز، از اين كه چنين گفته بود شگفتى كرده و در غبطه بود. و چون حكايت حجاج به حسن بصرى گفتند. گفت : چنين گفته است ؟ گفتند: آرى . گفت : كاش گفته باشد!
نكته هاى پندآموز، امثال و حكم
حكيمى گفته است : مرگ همچون تيرى است كه به سوى تو مى آيد و عمر تو به اندازه طول مسير آنست .
عجائب و طرائف ، آداب و رسوم اقوام و ملل و...
از ملل و نحل در ذكر حكيمان هند، انديشمندان و دانشمندان هياءت و نجوم .
هنديان ، روشى دارند كه شيوه منجمان رومى و ايرانى متفاوت است و آن ، چنين است كه با توجه به ثوابت ، حكم مى كنند، نه سيارات . و احكام را به خصايص ستارگان مربوط مى دانند، نه طبايع آن ها. و ستاره زحل را به سبب ارتفاع و بزرگى جرمش ((سعد اكبر)) به شمار مى آورند. و به نظر آن ها، اين ستاره است كه نيكبختى هاى خالى از شومى عطا مى كند. و اما روميان و ايرانيان به حسب طبايع ستارگان حكم مى كنند و هنديان بر حسب خواص آن ها. طب هنديان نيز چنين است كه آن ها، خواص داروها را معتبر مى دانند، بى توجه به طبيعت آن ها.
انديشمندان هندى نيز ((انديشه )) را مهم مى دانند و مى گويند كه آن ، ميان محسوس و معقول جاى دارد. و صور محسوسات به آن باز مى گردند و حقايق معقولات نيز. و از اين رو است كه مى كوشند، تا با تمرين هاى بدنى ، انديشه را از محسوسات باز دارند. تا به جايى كه تفكر، از اين جهان باز داشته شود و جهان ديگر بر وى متجلى گردد. در اين صورت ، چه بسا كه از پنهانى ها خبر دهد، يا به جلوگيرى از ريزش باران قادر شود، ياانديشه بر يك انسان گماشته شود و او را بكشد. هيچيك از اين ها دور از ذهن به نظر نمى رسد. چه ، ذهن ، اثر شگفت انگيزى در دگرگونى اجسام و تصرف در ارواح دارد. مثلا: خواب ديدن ، نوعى تصرف وهم در جسم نيست ؟ يا ((چشم زدن ))، تصرف وهم در شخص نيست ؟ آيا مردى كه بر ديوارى بلند راه مى رود و يكباره فرو مى افتد، فاصله گام هايش در بالاى ديوار به انداره فاصله گام هايش بر زمين نيست ؟
نيروى پندار اگر مجرد شود، بى ترديد موجب كارهايى شگرف مى شود. و بدين سبب ، برخى از هنديان ، روزهايى چند چشم فرو مى بندند، تا انديشه و پندار خويش را از عالم محسوس باز دارند. حال ، اگر، پندار مجردى با پندار مجرد ديگرى برخورد كند، در عمل ، به كمك يكديگر مى آيند. بويژه آن كه متفق باشند. از اين رو است كه اگر مشكلى بر آنان روى نهد، چهل مرد هندوى پاك نيت و يك راى مى نشينند و اراده مى كنند تا مشكل آنان گشوده شود و بلاى سخت از آنان دفع گردد.
از آنان ، گروهى هستند كه ايشان را ((بكريسته )) نامند. يعنى : كسانى كه آهن به خود بندند و رسم آنان ، اينست كه سر و ريش را مى تراشند و بدن را جز شرمگاه عريان مى گذارند و از كمر تا سينه شان را با آهن مى بندند تا شكم هاشان از فراوانى دانش و شدت توهم و غلبه تفكر ندرد. و چه بسا كه در آهن ، خاصيتى شناخته اند، كه با پندار مناسبت دارد. و گرنه ، چگونه از شكافتن شكم پيش گيرى كند؟ و وفور دانش چگونه موجب آن خواهد شد؟
عارفان ، مشايخ صوفيه و پيران طريقت
در تاريخ يافعى آمده است كه : علماى بغداد، بر قتل ((حسين منصور حلاج )) اتفاق كردند و فتوى نوشتند و او مى گفت : زنهار! از خون من بپرهيزيد! و در همه مدتى كه فتواها مى نوشتند، همين مى گفت . سرانجام ، او را به زندان بردند و خليفه ((المقتدر)) فرمان داد، تا او را به رئيس ‍ شهربانان سپردند، تا هزار تازيانه اش زنند و اگر نميرد، او را هزار تازيانه ديگر زنند.
سپس گردنش بزنند. آنگاه ، وزير، او را به شهربانان سپرد و گفت : اگر نمرد، دست ها و پاها و سرش ببرند و پيكرش بسوزانند و گفت : از نيرنگش بپرهيز! آنگاه ، او را به دروازه ((باب طاق )) بردند، بند بر نهاده و مردم بسيار بر او گرد آمده بودند. هزار تازيانه اش بزدند و آهى نكرد.
پس دست ها و پاها و سرش بريدند و پيكرش بسوختند و سرش به پل آويختند و آن ، به سال 309 بود.
سخن پيامبر اكرم (ص ) و ائمه اطهار (ع )، پيامبران الهى
در حديث آمده است كه : اگر دنيا به كسى رو كند، خوبى هاى ديگران را هم به او مى افزايد و اگر از او روى بگرداند، خوبى هاى خود او را هم از وى سلب مى كند.
سخن حكيمان و دانشمندان ، مشاهير...
حكيمى فرزند خويش را سفارش كرد كه : بگذار تا خرد تو پايين تر از دينت باشد و گفتارت كمتر از رفتارت و جامه ات كم ارزش تر از توانائيت .
لطيفه ها، سخنان نغز و شيرين
دانش طلسمات : دانشى ست كه درباره چگونگى آميزش نيروهاى عالى فعال با نيروهاى پست منفعل بحث مى كند. تا از اين آميزش ، امر غريبى در عالم هستى به وجود آيد.
در معنى طلسم اختلاف است . و سه مورد آن ، مشهور است :
1 - ((طل )) به معنى ((اثر)) است . بنابراين ، ((طلسم )) يعنى : ((اثر اسم ))
2 - ((طلسم )) كلمه اى يونانى است به معنى ((گرهى كه گشوده نمى شود))
3 - كنايه از ((مقلوب )) است كه ((مسلط)) باشد. يعنى كسى كه از اين فن كاملا بر خوردار باشد، بر ديگران مسلط خواهد شد.
عارفان ، مشايخ صوفيه و پيران طريقت
روايت شده است كه : ((حلاج )) در بغداد فرياد مى كشيد و مى گفت : مرا از خدا به فرياد رسيد! مبادا مرا با نفسم رها كند! با بدان خو گيرم . يا مرا از نفسم باز ستاند كه طاقت نمى آرم . گويند: انگيزه قتل او، همين بود.
از اشعار اوست :
جان مرا عشق هاى پراكنده اى بود، و چون چشمم به جمال تو افتاد، همه را از ياد بردم . اين بود كه ديگران به من حسد ورزيد و چون تو مولاى من شدى ، من مولاى همگان شدم . دين و دنيا را به مردم واگذاشتم و به ياد تو پرداختم . اى دين و دنياى من .
معارف اسلامى
از كتاب ((محاسن )) چون در مداين آتش سوزى شد، سلمان شمشير و قرآنش بر گرفت و از خانه بيرون رفت و گفت : سبكباران بدين سان نجات يابند.
شعر فارسى
از امير خسرو:
بر خاك من رسيد پس از مرگ ! و هر گياه
كان را نه بوى او بود، از بيخ بركنيد!
شعر فارسى
از نشناس :
ز وصل شاد نيم ، و زجفا ملال ندارم
چنان ربوده عشقم كه هيچ حال ندارم
سخن حكيمان و دانشمندان ، مشاهير...
ابن عباس گفت : كسى كه خدا سه روز دنيا را بر او زندان كند و خشنود باشد، به بهشت رود.
سخنان مؤلف كتاب (نثر و نظم )
از مؤلف :
گذشت عمر و تو فكر نحو و صرف و معانى
بهائى ! از تو بدين نحو، صرف عمر، بديعست !
حكايات پيامبران الهى
منصور عباسى به امام صادق (ع ) نوشت : چرا چون ديگران نزد ما نيايى ؟. و امام (ع ) در پاسخش نوشت : از دنياوى چيزى نداريم كه از تو بر آن بيمناك باشيم . و تو نيز بهره اى از آخرت ندارى كه بدان اميد داريم . تو را سعادتى نيست ، تا بدان تهنيت گوئيم و مصيبتى نيست كه تعزيت گوييم . منصور به او نوشت : با ما بنشين ! تا پند گويى . و امام (ع ) نوشت : آن كه دنيا خواهد، تو را پند نگويد و آن كه آخرت خواهد، با تو ننشيند.
سخنان مؤلف كتاب (نثر و نظم )
از مؤلف ، كه در جواب صدارت پناه گفته است :
روى تو، گل تازه و خط، سبزه نو خيز
نشكفته گلى همچون تو درگلشن تبريز
شد هوش دلم ، غارت آن غمزه خونريز
اين بود مرا فايده از ديدن تبريز
اى دل ! تو درين ورطه مزن لاف صبورى
وى عقل ! تو هم بر سر اين واقهه بگريز!
فرخنده شبى بود، كه آن خسرو خوبان
افسوس كنان ، لب به تبسم شكرآميز
از راه وفا بر سر بالين من آمد
وز روى كرم گفت كه : اى دل شده برخيز!
از ديده خونبار، نثار قدم او
كردم گهر اشك ، من مفلس بى چيز
چون رفت ، دل گمشده ام ، گفت : بهائى !
خوش باش ! كه من رفتم و جان گفت كه : من نيز
دگر از درد تنهايى ، به جانم يار مى بايد
دگر تلخست كامم ، شربت ديدار مى بايد
زجام عشق او مستم ، دگر پندم مده ناصح !
نصيحت گوش كردن را دل هشيار مى بايد
مرا اميد بهبودى نمانده ، اى خوش آن روزى !
كه مى گفتم علاج اين دل بيمار مى بايد
بهائى بارها ورزيد عشق ، اما جنونش را
نمى بايست زنجيرى ، ولى اين بار مى بايد
لطيفه ها، سخنان نغز و شيرين
اديبى ، از وزيرى شترى خواست . و او برايش فرستاد. اما، شترى ضعيف و نحيف . و اديب به او نوشت : شتر را ديدم كه در روزگاران دور به دنيا آمده است ، و گويا از پرورش يافتگان قوم عاد است . روزگاران را پشت سر گذارده است و به گمانم ، از آن جفت هايى است كه در كشتى نوح گذاشته شد تا به وسيله آن ، نسل شتر باقى بماند.
شتريست زار و زبون و خشك و لاغر كه خردمند، از طول عمر او به شگفتى مى ماند و حركت از وى شرمنده است . زيرا، استخوانى چند است كه در ميان پوست و پشمى در آمده است كه اگر آن را پيش درنده اى اندازند، از خوردنش خوددارى كند و اگر نزد گرگ اندازند، از دريدنش ‍ اكراه دارد.
روزگاريست كه از علف خوردن افتاده است و از چراگاه روى برتافته . علف را به خواب مى بيند و جو را در عالم خيال مى شناسد.
اينك ! به حيرتم كه آيا آن را نگاهش دارم ؟ كه رنج روزگار كشد، يا بكشمش كه كمك خرجم باشد. باز، مايلم كه بماند، زيرا، علاقه بسيارى به ثمر و ذخيره آينده دارم . اما، نه سببى براى كشتنش دارم و نه فايده اى در نگه داشتنش . زيرا، ماده نيست ، تا بزايد و جوان هم نيست كه توليد مثل كند. و نه سالم است كه چرا كند و باقى بماند.
باز، منصرف شده ، گفتم : آن را بكشم و براى زن و فرزندم خوراك تهيه كنم . قورمه كنم . اما همين كه آتش افروختم و كارد تيز شد و قصاب آستين بالا زد، شتر گفت : اگر مرا پر گوشت پنداشته اى ، دوباره خوب نگاه كن !
و گفت : در كشتن من چه فايده ؟ جز نفسى ضعيف از من باقى نمانده است . و جز چشمانى كه مردمكش به يك جا ثابت است . من گوشتى ندارم كه در خور خوردن باشد. چون ، روزگار گوشتم را خورده است و پوستى ندارم كه شايسته دباغى باشد. زيرا، گذشت روزگاران ، پوستم را دريده است و پشمى در خور رشتن ندارم . زيرا حوادث ، كركم را كنده است . اگر مرا براى سوختن بخواهى ، جز كف پشكلى باقى نمى ماند و حرارت آتشم به پخته كردن گوشتم وفا نمى كند. ديدم ، راست مى گويد و در مشورت ، هيچ نكته اى را فرونگذاشته است و ندانستم كه كدام يك از كارهايش بيشتر مورد شگفتى منست ؟ رفتارى كه روزگار با او كرده ، يا صبر او بر بلا و سختى ؟ يا قدرتى كه تو در نگهدارى او به خرج داده اى و او را بدين حال باقى گذاشته اى و يا ارزشى كه براى دوستت قائل شده و به او چنين هديه بى ارزشى داده اى . بويژه كه گويى آن شتر، سر از گور برداشته و يا شترى است كه به هنگام نفخ صور، دوباره زنده شده است .
دفتر دوم
نكته هاى علمى ، ادبى ... مطالبى از علوم و فنون مختلف
گفته مى شود، كه جمع قرآن را نبايد ((تصنيف )) خواند. زيرا، تصنيف : آنست كه مصنف ، آن را فرا آورده باشد. پاسخ اينست كه : اگر جمع قرآن ((تصنيف )) نيست جمع حديث نيز ((تصنيف )) نيست . در حالى كه كاربرد كلمه ((تصنيف )) در مورد جمع حديث رواج دارد.
معارف اسلامى
از خطبه روز غدير: و بدانيد! كه اين روز، روزى ست كه پروردگار آن را گرامى داشته و پايگاه آن را بزرگ دانسته . و آن را در ((كتاب عزيزى )) بيان كرده است . كه فرمود: ((در اين روز، دين شما را كمال بخشيدم و نعمت خويش را بر شما تمام كردم ، و دين اسلام برايتان پسنديدم )) امروز، روز كامل كردن دين است . روز تمام كردن نعمت بر جهانيان است . روز آشكار شدن حق و يقين است . روزخوار ساختن دشمنان و دورويان است . امروز، روز غدير است . روز اظهار حقيقت در دل نهفته است . روز بالا رفتن پردهاست . روز آشكار شدن رازهاست . روز ارشاد بندگان است . روز اقرار حسودان است . روز سرور اوصياست . روز فرشتگان آسمانست . روز خبر بزرگ است . روز راه راست است . روز كشف و بيان است . روز دليل و برهانست . روز ((كلام روشن معتبر)) است . روزيست كه دشمنان گويند: آفرين بر تو يا على ! امروز، (روز اين كلام است كه ): ((آنكه من مولايش بودم ، اينك ! على مولاى اوست .)) امروز (روز اين سخن است كه ): ((پروردگارا دوستدار او را دوست بدار و با دشمنش ‍ دشمنى كن !)) امروز، روز روشنگرى است . امروز، روز زبان آورى ست . روز پيمان هاست . روز گواه شدنست . روز شناخت است . امروز، روز يقين كردنست . امروز، روز راهنمايى به راه راست است . امروز، روز وصيت است . روز حكم به حق است . امروز، روز پيمانست . امروز، روز ((تنصيص )) و ((تخصيص )) است . امروز، روز ((شيعه ))ى اميرمؤمنانست . امروز روز حجت بر همه خلايق است .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 23:2  توسط رمضان رفيعي  | 

konÊí× éZ Epº ok
ÁpF Þ ÁoqpJ CpçD± ækpJ xJ ok oCßÊDÛ Þ jÏN íÃñDÃd 
Þ lçCßz ,êl·F lÜZ Þ éÛDÜìF ¸ÂCÞ Þ éÛD¾p¬íF p²Û DF éa@ÛD@Ü@Z p@ÊC
Epº qC Þ Epº ok ælz éñCoC MDµÔ¬C Þ DçoD×A ,ÅoCl× ,MDÃìÃeNéWìOÛ
xJ ok éÆ lëk ÙìçCßh PÎßèv éF Ùìçk oCp ívopF Þ é·ÎD®×koß@× Co
éÆ íGëp¿Îk ÚßÊDÛßÊ êDèO¾p¡ìJ Þ DëCr× Þ ÁpF Þ ÁoqpJpçD@± ækp@J
MÞD¿O× MDVok éF Co ÚCoDÆolÛCPvk Þ Ökp× ,ÖßvÚDèV ok £ß¥i@F
íFpº êDèzÞo qC êÞpìJ Þ êpìÊßËÎC HVß×Þ ækCk oCp ´D·@z P@e@N
DF Epº ok .PvC éO¿èÛ êoCßÊDÛ ÞjÏN ÄëD@Ã@d é@Z ,P@vC æl@ëkp@Ê
êDçéÜì×q ok êsßÎßÜÇN,íØÏµ ÖÞCl× êDèO¾p¡ìJ Þ Úl@z í@O@·@Ü@¤
Þ DçoDÆ Úlz êpNßìK×DÆÞ íNDFo ,íÜìzD× ,íÇìND×ßNC éÏØV qC ÀÏOi@×
ok rìÛ êkp¾Þ íÏ× êkD¥OÂC lzo éÆ í«D@G@NoC Þ í@Êl@Ûq Ð@ëD@vÞ
íÊlÛqok éÆ íÛßÊDÛßÊ íÇërì¾ êDèëkßGèF Þ MÔìèwN Þ éOzCkp@F
éÆ PzCk oD²OÛC P@w@ëD@Fí@× l@ëD@Ø@Ûí@× Þ ækß@Ø@Û kD@W@ëC Ökp@×
êCpF pO¡ìF PÂÞ Þ pNP×Ôv Þ ÖCoA íÊl@Ûq Þ p@NP@i@G@zß@hÖkp@×
MDÛDÇ×C qC pO¡ìF ækD¿OvC Þ íµDØOVC Þ íÏì×D¾ ,íÊkCßÛDhêDèvD@Ø@N
Þ éO¾p¡ìJ ÌÜçp¾ Þ yqoÞ Þ ÙÎDv êDèzkpÊ Þ MDeëp¿NêCpF P·ìG¬
PÎClµ Þ p¡F ÁßÃd Þ íÛDwÛC êDèzqoC éF éVßN p²ÛqC pOèF pÇ¿@N qp@¬
ÝëC ¸×DW× Hì¥Û êpNÙÎDv Pwëq ¯ìe×ÝìÜaØç Þ í@Ï@Ï@Ø@ÎC Ý@ì@F
Ô×DÆ l×A lçCßh DGÂD·O× éÆ êlçCßz ÞÅoCl× íÎÞ .lzDF ælz Dçoß¡Æ
.lçkí× ÚD¡Û Co ÚA xǵ
DçívopF íϤC oße× ÚCßܵ éF lñßv EDiOÛC 
êCpF ælÛoDËÛ ÚA ÚkCk oCp MÞD©Â koß× Þ Áß¾ HÎD®× l@ì@ëöD@N êCp@F
oClØZpJ ,íFpº êDço᭒ í×DØN ½CpOµC DF éÆ Co lñßv oß¡@Æé@Ûß@Ø@Û
ælÛoDËÛ Þ kßzí× Eßwe× ÚDèV íÂpO× Þ éO¾p¡ìJ ,ÚlØO×êDçoß¡Æ
Ý¬Þ ÚDwF Þ éOzCk P×DÂC DWÛA ok ÍDv 24 Ml× PznÊéÆ ídpz éF
Þ ækßØÛ xØÎ ívDvC Þ éGÛDV éØç oß®F ÈëkrÛ qC Co ÍCßdCÞ ´D¨ÞC ÖÞk
Þ ívopF koß× lçCßz Þ ÅoCl× éñCoC DF koCk Þ éOzCk oCpÂÚA ÚDëp@V ok
íhpF ok ÚA ÝØ¨ ok éZpÊ .lçkí× oCp MÞD©ÂÞ ÐìÏeN Þ éër@W@N
êCéwëDÃ× Þ kßzí× é¨pµ íFpº êDçoß¡ÆpËëk qC rìÛ íÆoCl× koCß@×
¸VCo éÆ íGÎD®× íÏÆ oß®F íÎÞ kpìÊí×ÖDWÛC pËëk êDço᭒ DF rìÛ
¢ìF Þ ÙÆ éÇÏF ækßGÛ o᭒ ÝëC éFp¥eÜ× kßzí× éñCoC lñßv o᭒ éF
.PvCíFpº íO·Ü¤ êDço᭒ éØç ÍDd Ð×Dz
lñßv o᭒ íÎDØVC í¾p·× 
:lñßv oß¡Æ
DJÞoC ÍDØz ok êÞDÜëlÛDÇvC o᭒ 5 qC íÇë lñßv í@çD@zkD@J oß@¡@Æ
pF ¼ÎDF ÚA Pì·Ø@V Þ ¸@Fp@× p@O@×ß@Ï@ì@Æ 450/000 ÚA P@·@vÞP@vC
éÆ PvC ÚÞpÆ ÚA ÍßJ ldCÞ (1994 oD×A) PvC p¿Û ÚßìÏì@×8/817/000
,xÏW× év êCoCk .PvC DÇëp×A oÓk Èë ÍkD@·@×ÚÞp@Æ 7/3 D@G@ëp@Ã@N
pìhC xÏW× éÆ PvC (ÚߨÆ) íÛDOvC¢@i@F Þ ,í@ÛD@O@vC ,êoß@¡@Æ
Pvk ok Mol ,koCk êCéîÜ×f®v ok êkDëq í@ëCp@VC MCoD@ì@O@hC
éëßÛCs ÍÞC qC Þ PvC (ÚDOwNÞpJ)íeìw× Hçn× Þ PvC ívDìv ECr@dC
.PvC æl×A okÅpO¡× êDJÞoC éëkDeNC Pëß©µ éF 1996

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 22:58  توسط رمضان رفيعي  | 
از وصاياى امام كاظم «عليه السلام» به هشام:

يا هشام! مَن أحبّ الدّنيا ذهبَ خوفُ الآخرة من قلبه وما اُوتي عبد علماً فازداد للدّنيا حبّاً اِلّا ازداد من الله بُعداً وازداد الله عليه غَضَباً.
(تحف العقول صفحه 399)
يا هشام! اگر كسى حبّ دنيا در دل او وارد شد و ريشه كرد به تدريج خوف آخرت از دل او خواهد رفت. حتى اگر به بنده‏اى علمى داده شود چه علوم اداره دنيا و چه علوم دين كه موجب ازدياد محبت او به دنيا شود، همين علم باعث بُعد او از خداى متعال خواهد شد. يكى از رسالتهاى بزرگ پيامبران اين است كه ترس آخرت را در دلها زنده كنند، ترس از عذاب الهى ضامن استقامت انسان در صراط مستقيم است؛ چون مى‏فهمد كه هر حركت او در سرنوشت قطعى و نهائيش تأثير دارد لذا مراقبت خواهد كرد.
 
(از احاديث منتخب رهبر معظم انقلاب «دام ظله» در شروع درس خارج
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 19:51  توسط رمضان رفيعي  | 

نيكوكاري‌

 

نيكو كاري‌ جزء وظايف‌ انسانهاست‌.انسانهايي‌ كه‌ باهم‌ زندگي‌مي‌كنند،نياز دارند تا با نيكوكاري‌ به‌ هم‌،بين‌ خود محبت‌ وگرمي‌ را برقرارنمايند وثابت‌ كنند كه‌ انسانهايي‌ خودخواه‌ ومتكبر نيستند.بلكه‌ دردديگران‌ ،درد آنها محسوب‌ مي‌شود.

 

بني‌ آدم‌ اعضاي‌ يكديگرندكه‌ در آفرينش‌ زيك‌ گوهرند

چوعضوي‌ بدرد آورد روزگاردگر عضوهارا نماند قرارخالق‌ بما دستورداده‌ است‌ كه‌:

«مؤكداً خداوند به‌ عدالت‌ ونيكوكاري‌ فرمان‌ مي‌دهد »نحل‌90

«در كارهاي‌ نيك‌ وتقوي‌ كمك‌ كار هم‌ باشيد ولي‌ در گناه‌ ودشمني‌ بهم‌كمك‌ ننمائيد»مائده‌2

«در كارهاي‌ نيك‌ از يكديگر سبقت‌ بگيريد»بقره‌148

«مال‌ ومنال‌ زينت‌ زندگي‌ دنياهستند ولي‌ در نزد خداوند،باقيات‌صالحات‌ از نظر ثواب‌ بهتر وخوبتر است‌.»كهف‌46

 

مسلمانان‌ وشيعيان‌ بايد نيكوكارباشند واگر اين‌ چنين‌ نباشد،شيعه‌واقعي‌ نيستند!

«ابواسماعيل‌ به‌ امام‌ صادق‌(ع‌)گفت‌:در منطقه‌ ما شيعه‌ زياد است‌.امام‌پرسيد:آيا پولدارهاي‌ شيعه‌ به‌ فقرا كمك‌ مي‌كنند؟آيا اهل‌ عفو وگذشت‌هستند؟آيا نسبت‌ بهم‌ همدردي‌ مي‌كنندوكمك‌ هم‌ هستند؟گفت‌:نه‌!فرمود:پس‌ اينها شيعه‌ نيستند.»

 

نيكوكاري‌ آثار مثبت‌ دنيوي‌ واخروي‌ فراواني‌ دارد.از جمله‌ آثاردنيوي‌،كم‌ شدن‌ فقرا ومستمندان‌،برطرف‌ شدن‌ مشكلات‌ گرفتاران‌،حل‌دعواها ونزاع‌ها،شاداب‌ بودن‌ روحيه‌ خيّرين‌ ،مورد محبت‌ واحترام‌مردم‌ گرفتن‌ و...

و آثار مثبت‌ اُخروي‌ آن‌:كمك‌ به‌ نيكوكار در شب‌ اول‌ قبر،نجات‌ درقيامت‌،داخل‌ شدن‌ از دربهشت‌ كه‌ بنام‌ معروف‌ است‌ وفقط‌ نيكوكاران‌ ازآن‌ داخل‌ بهشت‌ مي‌شوندو...

«در روايت‌ است‌ كه‌:وقتي‌ نيكوكار در قيامت‌ از قبر خارج‌ مي‌شود،ناگاه‌جسمي‌ نوراني‌ در مقابلش‌ ظاهر شده‌ وبه‌ او مي‌گويد:بدنبالم‌ بيا!اوبدنبالش‌ حركت‌ مي‌كند وبه‌ آساني‌ از همة‌ ايستگاههاي‌ قيامت‌ عبوركرده‌ تا به‌ در بهشت‌ مي‌رسد.نيكوكار به‌ آن‌ جسم‌ نوراني‌ مي‌گويد:توكيستي‌ كه‌ مرا از همة‌ ايستگاههاي‌ سخت‌ براحتي‌ عبور دادي‌؟مي‌گويد: من‌ همان‌ كارهاي‌ نيك‌ تو هستم‌.»

 

پيامبران‌ ومردان‌ بزرگ‌ عالم‌ جزءافراد نيكوكار بودند.به‌ اين‌ چند نمونه‌توجه‌ بفرمائيد:

«وقتي‌ امام‌ سجاد(ع‌)در كوچه‌ حركت‌ مي‌كرد،اگر سنگي‌ را سر راه‌مي‌ديد آنرا برمي‌ داشت‌ وكنار راه‌ قرار مي‌داد.امام‌ گاهي‌ با كاروانهاي‌ناشناس‌ به‌ سفر حج‌ مي‌رفتند ودر طول‌ راه‌ ،كارهاي‌ خدماتي‌ مسافرين‌ راانجام‌ مي‌دادند ومسافرين‌ هم‌ كه‌ امام‌ را نمي‌شناختند،كارهاي‌ خود مثل‌تهيه‌ غذا وشستن‌ ظرف‌ وظروف‌را بعهده‌ حضرت‌ مي‌گذاشتند. »

«وقتي‌ آية‌ الله نجفي‌ در زمستان‌ به‌ حرم‌ مشرف‌ مي‌شد.اگر برف‌ ،كوچه‌هارا پر كرده‌ بود،با خود پارو يا بيلي‌ برمي‌ داشت‌ ومسير خانه‌ تا حرم‌ راباز مي‌نمود.ايشان‌ اگر پوست‌ موز وامثال‌ آنرا در كوچه‌ مي‌ديدند ،با عصاآنهارا كنار مي‌زدند.»

«از اشخاص‌ موثّق‌،بطور متواتر رسيده‌ كه‌ در بُقعة‌ پيرمحمّد واقع‌ درمحلّة‌ حيدرخانة‌دزفول‌،فقيري‌ عاجز بود وشيخ‌ انصاري‌ هرشب‌ شام‌خودرا به‌ آن‌ فقير مي‌ داد وخود باشكم‌ گرسنه‌ مي‌ خوابيد يا به‌ اندك‌چيزي‌ قناعت‌ مي‌ كرد.

بخششهاي‌ شيخ‌ در پنهاني‌ بود.بسياري‌ از فقرا ،معاش‌ معيّني‌ داشتند كه‌هميشه‌ سالانه‌ وماهانه‌،به‌ آنان‌ مي‌ رسيد وهيچ‌ نمي‌ دانستند كه‌ از كجاتأمين‌ مي‌ شوند.

درشبهاي‌ تار وسحرها،بردر خانة‌ فقرا مي‌ رفت‌ ولباس‌ خودرا مبّدل‌ مي‌كرد وصورت‌ را مي‌ پوشانيد وبه‌ هر خانواده‌ اي‌ بمقدار احتياجشان‌مرحمت‌ مي‌ فرمود.هنگاميكه‌ از دنيا رفت‌ معلوم‌ شد كه‌ آن‌ مردي‌ كه‌ بردرِ منازل‌ِ محرومين‌ در اوقات‌ غير متعارفه‌ مي‌ آمده‌ است‌،شيخ‌ انصاري‌بوده‌ است‌.»«سيماي‌ فرزانگان‌ ص‌359»

 

«آية‌ الله شيخ‌ جواد تبريزي‌ از مراجع‌ معاصر،قبل‌ از رفتن‌ به‌ نجف‌ورسيدن‌ به‌ مرجعيت‌،دوست‌ داشتند كه‌ در نجف‌ ادامه‌ تحصيل‌ بدهندولي‌ از نظر مادي‌ قادر به‌ اين‌ كار نبودند.روزي‌ درحال‌ بحث‌ علمي‌ بودنددرحاليكه‌ يك‌ نفرشخصي‌ بحث‌ آنهارا گوش‌ مي‌داد.بعد از بحث‌علمي‌،آن‌ شخص‌ به‌ شيخ‌ جواد گفت‌:دوست‌ دارم‌ كه‌ يك‌ حاجت‌ ازشمارا روا كنم‌.ايشان‌ هم‌ مسئله‌ رفتن‌ به‌ نجف‌ را مطرح‌ كردند.او عهده‌دار رفتن‌ آقا به‌ نجف‌ شد.با كمك‌ اين‌ مرد،شيخ‌ جواد به‌ نجف‌ رفت‌ وازآن‌ سال‌ با كمكهاي‌ آن‌ فرد،ديگر محتاج‌ به‌ شهريه‌ وخمس‌ نشد تا اينكه‌به‌ مرجعيت‌ رسيد.»

«    در بارة‌ سيّد باقر شفتي‌ آمده‌ است‌ كه‌:آخوند ملاّعلي‌ اكبر

خوانساري‌ گفت‌:روزي‌ به‌ كتابخانة‌ سيّد شفتي‌ رفتم‌ وديدم‌ كه‌ ازوجوهات‌ شرعيه‌،زرسُرخ‌ وسفيد آنقدر بر روي‌ زمين‌ است‌

كه‌ هيكل‌ سيّد شفتي‌ از پُشت‌ آنها به‌ سختي‌ ديده‌ مي‌ شد.

سيّد دستور داد كه‌ برايم‌ قليان‌ آوردند ومن‌ مشغول‌ كشيدن‌ قليان‌ شدم‌.

دراين‌ موقع‌ فقراء وسادات‌ زيادي‌ حاضرشدند وسيّد به‌ هر   كدام‌ يك‌مشت‌ از آن‌ زرها مي‌ داد،بطوريكه‌ هنوز كشيدن‌ قليان‌ من‌ به‌ پايان‌نرسيده‌ بود كه‌ زرها تمام‌ شدند.من‌ از روي‌ تعجّب‌ گفتم‌:شما چه‌ جرعتي‌در مصرف‌ اموال‌ امام‌ زمان‌(عج‌)داريد؟

ايشان‌ فرمود:آري‌!زيرا پسر در مال‌ پدر،بيشتر از اين‌ هم‌ مي‌ تواند تصرّف‌كند!«سيماي‌ فرزانگان‌ ص‌192 »

 

    در شبي‌ از شبها،طلبه‌ اي‌ حلقة‌ درِ منزل‌ آخوند را چندين‌ بار كوبيد زيراهمسرش‌ در حال‌ وضع‌ حمل‌ بود واو چون‌ فقير بودوتنها بود ومنزل‌ِقابله‌ را نمي‌ دانست‌،بدر خانة‌ اين‌ مجتهد بزرگ‌ آمده‌ بود تا از آخوندكمك‌ بگيرد.وقتي‌ در باز شد،چشم‌ طلبه‌ به‌ آخوند افتاد كه‌ شالي‌ سفيدبر سر بسته‌ وقلمي‌ بالاي‌گوش‌ راستش‌ گذارده‌ بود!

مشكل‌ خود را با آخوند درميان‌ گذاشت‌ وخواهش‌ كرد كه‌ مستخدم‌خانة‌آخوند،اورا به‌ خانة‌ قابله‌ راهنمائي‌ كند.

آخوند گفت‌:نه‌،مستخدم‌ الان‌ نمي‌ تواند بيايد ومن‌ خودم‌ مي‌ آيم‌.طلبة‌جوان‌ اصرار كرد كه‌ مستخدم‌ بيايد وآخوند بزحمت‌ نيافتد.ولي‌ آخوندخراساني‌ گفت‌ كه‌ وقت‌ كار مستخدم‌ تمام‌ شده‌ والان‌ وقت‌ استراحتش‌است‌ ومن‌ خود شخصاً مي‌ آيم‌.

اندكي‌ بعد آخوند درحاليكه‌ عبائي‌ بر دوش‌ انداخته‌ وفانوسي‌ بدست‌گرفته‌ بود، از منزل‌ بيرون‌ آمد وبعد از پيمودن‌ راه‌ درازي‌ به‌ خانة‌ قابله‌رسيدند وآخوند اوراطلبيد ودرحاليكه‌ خود فانوس‌ در دست‌ داشت‌،جلو افتاد وطلبه‌ وقابله‌ را به‌ منزل‌ بيمار رساند وآنگاه‌ خود بمنزل‌بازگشت‌ واندكي‌ بعد مقداري‌ پول‌ وشكر وقند وپارچه‌ براي‌ طلبه‌فرستاد.و...«سيماي‌ فرزانگان‌ ص‌382»

« دربارة‌  شيخ‌ زين‌ العابدين‌ مازندراني‌ كه‌ مرجع‌ تقليد بوده‌ است‌،آمده‌است‌:تا مي‌ توانست‌ قرض‌ مي‌ كرد وبه‌ مردم‌ مي‌ دادوهرچندوقت‌  يكي‌از ثروتمندان‌ هند به‌ كربلا مي‌ آمد وقرضهاي‌ اورا مي‌ داد!دريكي‌ ازسفرهايش‌ به‌ سامراء،سخت‌ مريض‌ مي‌ شود وچون‌ ميرزاي‌ شيرازي‌ ازاو عيادت‌ مي‌ نمايد واورا دلداري‌ مي‌ دهد،شيخ‌ مي‌ گويد:من‌ هيچ‌ گونه‌نگراني‌ از مرگ‌ ندارم‌!

ولكن‌ نگراني‌ من‌ از اين‌ است‌ كه‌ بنا به‌ عقيدة‌ ما اماميّه‌، وقتي‌ كه‌ مي‌ميريم‌،روح‌ مارا به‌ امام‌ عصر(عج‌)عرضه‌ مي‌ كنند.اگر امام‌ سؤال‌بفرمايند:زين‌ العابدين‌!ما بتو بيش‌ از اين‌ اعتبار وآبرو داده‌ بوديم‌ تابتواني‌ قرض‌ كني‌ وبه‌ فقرا بدهي‌!چرانكردي‌؟من‌ چه‌ جوابي‌ به‌ آن‌حضرت‌ مي‌ توانم‌ بدهم‌؟ميرزا پس‌ از شنيدن‌ اين‌ سخن‌ به‌ منزل‌ مي‌ رودوهرچه‌ از وجوه‌ در آنجا داشته‌،ميان‌ مستحقين‌ قسمت‌ مي‌ كند.

گفته‌ اند كه‌ اوبسيار خوش‌ سيرت‌ ونيكو محضر وكم‌ خوراك‌ بود واغلب‌اوقات‌ با نان‌ وسركه‌ وبرنج‌ تغذيه‌ مي‌ كرده‌ است‌.

همچنين‌ نقل‌ كرده‌ اند كه‌ روزي‌ بينوائي‌ بدر خانة‌ او رفت‌ واز او چيزي‌خواست‌.شيخ‌ چون‌ پولي‌ در بساط‌ نداشت‌،بادية‌ مسي‌ منزل‌ را برداشت‌وبه‌ اوداد وگفت‌:اين‌ را ببر وبفروش‌!

دوسه‌ روز بعد كه‌ اهل‌ خانه‌ متوجّه‌ شدند باديه‌ نيست‌،فرياد كردند كه‌باديه‌ را دزد برده‌ است‌!صداي‌ آنان‌ در كتابخانه‌ بگوش‌ شيخ‌ رسيد.فريادبرآورد كه‌:دزد را متّهم‌ نكنيد،باديه‌ را من‌ برده‌ ام‌!«سيماي‌ فرزانگان‌ص‌357 »

 

بحمدالله در كشور ما همواره‌ افراد نيكوكار بوده‌ وزيسته‌اند وآثارباقيماندة‌كارهاي‌ خير آنهارا ميتوان‌ در هر شهر وروستاي‌ ايران‌ ديد.آثاري‌چون‌ نزديك‌ به‌ هفتادهزار مسجد وهزاران‌ بناي‌ امامزاده‌ وحسينيه‌وبيمارستان‌ وكتابخانه‌ ومدرسه‌ وموقوفات‌ و...

نتيجه‌ خيرات‌ در قيامت‌

«           رسول‌ خدا(ص‌):بنده‌ اي‌ در قيامت‌،ايستاده‌ است‌.ناگاه‌ شعله‌ اي‌از آتش‌ جهنم‌ كه‌ ازهمه‌ كوهها بزرگتر است‌،بسوي‌ او شعله‌ مي‌ كشد!اومتحير مي‌ شود كه‌ چه‌ كند!در اين‌ موقع‌ گرده‌ ناني‌ ويا دانه‌ اي‌ كه‌ در دنيادر مهماني‌ به‌ مؤمني‌ داده‌ است‌،در هوا پيدا مي‌ شودوبه‌ اندازه‌ كوهي‌شده‌ ومانع‌ از رسيدن‌ آتش‌ به‌ او مي‌ شود.»

«امام‌ باقر(ع‌):عابدي‌ هشتاد سال‌ عبادت‌ كرد ولي‌ براثرتماس‌ با زني‌نامحرم‌،مرنكب‌ زنا گرديد!در وقت‌ مردن‌ زبانش‌ لال‌ شده‌ بود.درهمان‌موقع‌ فقيري‌ عبور مي‌كرد.عابد با اشاره‌ به‌ فقير فهماند كه‌ از سفره‌ او نان‌بردارد.فقير نان‌ را برداشت‌ ورفت‌.خدا بخاطر زناي‌ او،عبادتهاي‌هشتادسالش‌ را باطل‌ كرد ولي‌ بخاطر اين‌ نان‌،اورا بخشيد.»

«

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 19:51  توسط رمضان رفيعي  | 
مسئول نمایندگی فرهنگی و تبلیغی فراهان:
امام صادق (ع) نیرنگ دشمنان را نقش برآب کرد
فراهان _خبرگزاری ایسکانیوز: مسئول نمایندگی فرهنگی ،تبلیغی فراهان گفت: امام صادق (ع) توانست با تربیت شاگردهای فراوان نیرنگ دشمن را نقش بر آب کند وسبب رواج دین در روزگار خود شود.

به گزارش باشگاه خبرنگاران دانشجویی ایران" ایسکانیوز" از منطقه فراهان :حجت الاسلام والمسلمین رمضان رفیعی افزود:امام صادق (ع) احیاگر مذهب جدش رسول الله(ص) در زمان خود بود .
وی در ادامه این سخنرانی اظهار داشت : امام صادق (ع) در برهه ای از زمان زندگی می کرد که از طرفی ظلم و ستم خاندان عباسی و از طرف دیگر رسم شدن فرهنگ جاهلی خلفا و دور شدن شدن جامع اسلامی از تعالیم ناب سبب شده بود که منکرها جای معروف ها قرار گیرند به همین جهت لقب ابو عبدالله به امام نسبت داده شده است

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 19:50  توسط رمضان رفيعي  | 

اسراف‌ وتبذير

 

آدمي‌ در شبانه‌ روز براي‌ رفع‌ احتياجات‌ خوراكي‌ وپوشاكي‌ ،جنسي‌،رفت‌ وآمدو...خود،بايد غذا براي‌ خوردن‌ ولباس‌ براي‌ پوشيدن‌وهمسربراي‌ آرامش‌ ورفع‌ غريزه‌ جنسي‌ومركب‌ سواري‌ داشته‌ باشد.

انسان‌ بعنوان‌ خليفه‌ خدا در زمين‌ تا چه‌ حد مي‌تواند از اين‌ نعمتهااستفاده‌ كند؟حد واندازة‌ خوردن‌ چقدر است‌؟تا چه‌ اندازه‌ مي‌تواند ازغريزة‌ جنسي‌ مشروع‌ استفاده‌ كند؟لباس‌ تا چه‌ اندازه‌؟

خداوند در قرآن‌ اندازه‌  آنرا معين‌ كرده‌ وفرموده‌ است‌ كه‌:

«مؤمنين‌ آناني‌ هستندكه‌ وقتي‌ خرج‌ مي‌كنند،اسراف‌ نكرده‌ وبخل‌ هم‌نورزيده‌ بلكه‌ حدوسط‌ را رعايت‌ مي‌كنند.»فرقان‌67

«بخوريد وبياشاميد ولي‌ اسراف‌ نكنيد.»اعراف‌31

«امام‌ صادق‌(ع‌):خوردن‌ وآشاميدن‌ وپوشيدن‌ وازدواج‌ وسوار مركب‌شدن‌ اگر با ميانه‌ روي‌ باشد،حلال‌ والاّ حرام‌ است‌ چون‌ خدادر سوره‌انعام‌ آيه‌141فرموده‌ است‌:اسراف‌ نكنيد كه‌ خدا مسرفين‌ را دوست‌ندارد.»

 

علامتهاي‌ اسراف‌

«رسولخدا(ص‌):از علامتهاي‌ اسراف‌ آنستكه‌ آنچه‌ درشان‌ او نيست‌مي‌خورد وآنچه‌ در شأن‌ او نيست‌ مي‌پوشد وآنچه‌ در شأن‌ او نيست‌مي‌خرد»

«امام‌ صادق‌(ع‌):كمترين‌ حد اسراف‌ آنستكه‌ اضافة‌ آب‌ را دور بريزي‌ ويالباس‌ مخصوص‌ بيرون‌ را درخانه‌ بپوشي‌ ويا لباس‌ تميز را در محل‌ كثيف‌بپوشي‌!»

«امام‌ صادق‌(ع‌):اگر چيزي‌ را در غير طاعت‌ الهي‌  كني‌،اسراف‌ وتبذيراست‌ وكسيكه‌ در راه‌ خير خرج‌ كند،او ميانه‌ رو است‌.»

«روزي‌ امام‌ صادق‌(ع‌)ديدند كه‌ مقداري‌ ميوة‌ نيم‌ خورد در خانه‌ افتاده‌است‌،ناراحت‌ شدند وبه‌ غلامان‌ خود فرمودند:اگر شما سير هستيد،خيلي‌ها گرسنه‌ هستند،پس‌ اينهارا به‌ محتاجان‌ بدهيد.»

اگر انسان‌ كنار دريا باشد باز اگر آب‌ اضافي‌ را دور ريخت‌،مسرف‌ است‌.

چه‌ بسيار غذاهاي‌ كه‌ با زحماتي‌ پخته‌ وآماده‌ مي‌شود ولي‌ مقدارري‌ ازآن‌ به‌ سطلهاي‌ زباله‌ منتقل‌ مي‌گردد.

«طبق‌ آمار سي‌ سال‌ پيش‌:يكماه‌ غذاي‌ دور ريخته‌ مردم‌ آمريكا براي‌خوردن‌ هفتصدميليون‌ نفر در يكروز كافي‌ است‌.همچنين‌ هرسال‌ سه‌ميليارد دلار خرج‌ سگها مي‌شود.ثريا پهلوي‌ قبل‌ از مردن‌ وصيت‌ كرد كه‌ثروتش‌ خرج‌ سگهاي‌ پاريس‌ شود!

درفرانسه‌ روزانه‌ 335ميلياردفرانك‌ صرف‌ نوشابه‌هاي‌ الكلي‌ مي‌شود»

دركشورما ميلياردها تومان‌ صرف‌ ناني‌ مي‌شود كه‌ شصت‌ درصد آن‌مصرف‌ نمي‌شود.

ميلياردها تومان‌ صرف‌ تهيه‌ سيگار ودود كردن‌ آن‌ ميشود.

ميلياردها تومان‌ صرف‌ جشنهاي‌ آنچناني‌ عروسي‌ها وجشنواره‌هاي‌طنبورزني‌ كه‌ هيچ‌ بار فرهنگي‌ مثبت‌ ندارد، مي‌گردد.

«دو دختر مسلمان‌ فرانسوي‌ كه‌ به‌ ايران‌ آمده‌ بودند ودربعضي‌ ازمراسمات‌ جشنها شركت‌ كرده‌ بودند،اظهار داشتند:شما كه‌ انقلاب‌كرده‌ايد،همه‌ چيزتان‌ خوب‌ است‌ غير از مراسم‌ عروسيتان‌!كه‌ خيلي‌اسراف‌ مي‌كنيد درحاليكه‌ مي‌توانيد هزينه‌ اين‌ جشنهارا صرف‌ خريدوسائل‌ زندگي‌ عروس‌ وداماد نمائيد.»

«هر مسلماني‌ مخصوصاًپدرومادروظيفه‌ دارند كه‌ در همة‌ مصارف‌زندگي‌ حدوسط‌ را رعايت‌ كنند كه‌ اسراف‌ باعث‌ از دست‌ رفت‌ نعمتهاي‌حلال‌ دنيوي‌ وباعث‌ عذاب‌ اخروي‌ مي‌شود.»

«يكروز امام‌ سجاد(ع‌)دركوچه‌ به‌ تكه‌ خرمائي‌ برخوردند.به‌ غلامشان‌فرمودند كه‌ تكه‌ خرما را به‌ منزل‌ ببرد تا امام‌ آنرا استفاده‌ كنند.وقتي‌

بخانه‌ رفتند.امام‌ تكه‌ خرما را خواستند.غلام‌ گفت‌ كه‌ من‌ خود آن‌راخوردم‌.امام‌ خوشحال‌ شدند واورا آزاد كردند.وقتي‌ اصحاب‌ گفتندبخاطر اين‌ كار كوچك‌ اورا آزاد كرديد؟فرمود: اوبخاطر اين‌ عملش‌ به‌بهشت‌ خواهد رفت‌ ومن‌ نخواستم‌ كسي‌ را كه‌ بهشتي‌ است‌،بعنوان‌ غلام‌نگه‌ دارم‌.»

«امام‌ صادق‌ (ع‌):هرساختماني‌ كه‌ بيش‌ از مقدار نياز باشد،درآخرت‌وبال‌ گردن‌ صاحبش‌ مي‌شود»

«اسحاق‌ بن‌ عمار از امام‌ صادق‌(ع‌)راجع‌ به‌ مرديكه‌ لباسهاي‌ مختلفي‌دارد وچندتاي‌ از آنان‌ را براي‌ پوشاندن‌ بدن‌ خود وچندتا براي‌ زينت‌كردن‌ وشيك‌ شدن‌ قرار داده‌ آيا اسراف‌ است‌؟فرمود:خيراسراف‌نيست‌! زيرا خدا در قرآن‌ فرموده‌ است‌:هركه‌ زندگيش‌ وسعت‌ داردباندازة‌ توانائيش‌ خرج‌ كند«طلاق‌7»»

«امام‌ باقر(ع‌):سه‌ چيز نجات‌ دهندة‌ انسان‌ است‌:ترس‌ از خدا در آشكاروپنهان‌،ميانه‌ روي‌ در خرج‌ در سختي‌ وراحتي‌،سخن‌ به‌ عدل‌ درخشنودي‌ وغضب‌»

«درمورد آميزش‌ جنسي‌ ،طبق‌ بيانات‌ ائمه‌(ع‌)هرچه‌ انسان‌ با همسرش‌بيشتر آميزش‌ داشته‌ باشد ،مطلوب‌ است‌ ودراين‌ زمينه‌ آمده‌ است‌ كه‌كثرت‌ آميزش‌ از سنت‌ پيامبران‌ است‌.علت‌ اين‌ سفارش‌ شايد بخاطر اين‌باشد كه‌ زن‌ ومرديكه‌ از راه‌ حلال‌ اشباع‌ شده‌ باشند،ديگر چشمشان‌بدنبال‌ نامحرمان‌ نخواهد بود مگر افراديكه‌ مريض‌!باشند.»

«يكي‌ از علل‌ اسراف‌ وتبذير(ريخت‌ وپاش‌)چشم‌ وهمچشمي‌هاي‌ناسالم‌ است‌.مثلاًفلان‌ كس‌ در عروسي‌ فرزندش‌ به‌ مطرب‌ اينقدرداد،منهم‌ بايد در عروسي‌ فرزندم‌ مطرب‌ بياورم‌ وبيشتر بدهم‌!در حاليكه‌اصل‌ دادن‌ پول‌ به‌ مطرب‌ مورد اشكال‌ بوده‌ وحرام‌ است‌.»

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 19:49  توسط رمضان رفيعي  | 
 

حقيقت اصلى انسان و صورت اوليّه او

حقيقت انسان و اصل او، به عبارتى ديگر، حقيقت اصلى روح انسانى و صورت اصلى آن، مظهر و مجلاى وجه الله و جلوه‏گاه اسماء و صفات حق است. حقيقت روح انسانى و اصل او، همان «روح خدا» ست كه اقرب مخلوقات به مبدأ متعال است و همان است كه در آيه «و نفخت فيه من روحى» به آن اشاره شده است .

در سوره ص، آيه 72 مى‏فرمايد: «فاذا سويته و نفخت فيه من روحى...» يعنى (وقتى كه خلقت بدنى انسان را تسويه نمودم و در آن از روح خودم دميدم...) تعبيرى كه در اين آيه و در آيات ديگر، مشابه آن به كار برده شده، تعبير به خصوصى است. يعنى تعبير «و نفخت فيه من روحى» كه با كلمه «من» به معنى (از) آورده است، حكايتها و اشارتها دارد. از طرفى آرودن كلمه «من» و جمله «من روحى» حكايت از اين امر مى‏كند كه آنچه در بدن انسانى دميده شده است، از روح خداست و نه روح خدا، زيرا كه «من روحى» آورده و نه «روحى» ؛ (دقت شود) و اين مخصوص همين آيه نيست و در آيات ديگر مشابه آن نيز اين چنين تعبيرى آروده است. به بيان روشن‏تر، تعبير «و نفخت فيه من روحى» غير از تعبير «و نفخت فيه روحى» مى‏باشد. از طرف ديگر، آوردن همين كلمه «من» در جمله «من روحى» حكايت از اين واقعيت دارد كه آنچه در بدن انسانى دميده شده است، از يك حقيقت برتر و بالاترى مى‏باشد كه به حضرت حق منسوب بوده و نزديك‏ترين مخلوق به اوست و آن «روح خدا»ست.

ارباب بصيرت مى‏دانند كه كلمه «من» در «من روحى» نمى‏شود براى تبعيض و براى بيان بعض يا جزء بوده و «من روحى» به معنى (جزئى و يا قسمتى از روحم) باشد. زيرا كه «روح خدا» با توجه به تجرد آن از ماده و آثار و لوازم ماده، هيچگونه تجزيه و تبعيض بر نمى‏دارد، يعنى تجزيه و تبعيض به مفهومى كه در حقايق مادى هست، در آن متصور نيست و نمى‏شود جمله «من روحى» به معنى (جزئى يا قسمتى از روحم) باشد. كلمه «من» در جمله «من روحى» گوياى اين حقيقت است كه آنچه بعد از تسويه خلقت مادى بدن از جانب خداى متعال در آن دميده شده، از «روح خدا» ست، نه عين «روح خدا» ست و نه غير آن و جدا از آن. عين آن نيست و غير آن هم نيست، بلكه، صورت نازله‏اى است از آن. آن نيست بلكه، تنزل يافته و محجوب گشته آن هست. عين «روح خدا» در صورت اصلى آن نيست و بدين جهت هم نمى‏فرمايد: «و نفخت فيه روحى» بلكه تنزل يافته‏اى از آن هست و لذا مى‏فرمايد: «و نفخت فيه من روحى»آن نيست، ولكن از آن مى‏باشد؛ آن نيست، ولى خبر از آن و نشانى از جمال و كمال آن دارد. و اين بدان معنى است


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 19:48  توسط رمضان رفيعي  | 

 Á . ç 148@80) 7ÁkD¤ p¿·V ÖD×C
(´)ÁkD¤ ÖD×C Pì¥iz
oßè¡×,(´)HÎD¬íFC ÝFíϵ ÝFÝìwd ÝFíϵ ÝFlØe× ÝFp¿·V ÕClGµßFC Mp©d ÚA Ð×DÆ ÖD@Û
.PvC ÁkD¤ éF
êCß¡ìJÝëpOÊorF ,éO¾Dë HÃÎ ÁkD¤ yCíOvCo Þ Ál¤ HGv éF Þ PvC PìF ÐçC MCkDv qC é@Æ ÞC
.kÞoí× oDØz éF Ýì·FDN Ýì·FDN ÚCoÞk ok éì×D×C é·ìz
ÝFlØe× ÝF ÙvDÂ pOhk æp¾Þ Þ (´)pÂDF lØ@e@× [ÖD@×C] í@Ü@·@ë ,oCß@Êor@F êokD@×Þ ol@J qC ÞC
.lz ækCq ,Äël¤pÇFíFC
éFCo éþ Ùϵ Þ PÜv DN kßF Ùϵ HϬ ok éOvßìJ Þ P¾Dë yoÞpJ êoCßÊorF Þ ¢ÛCk ÚClÛD@h ok ÞC
DF ÚDèìþêCoA PhDÜz éF kßF Ýì·FDN êDèþ qC íÊorF Pì·ØV p¥·Øç éÆ ÞC .koÞA ÌÜZCp¾ ÖDØN
.lÜÆ oDìOhC DèÛA ÚDì× qC Co pNoCßOvC æCo DN PzCk éVßN ÚD¡ÛßÊDÛßÊ êDçæßìz
lzDFí× é·ìz éÂp¾ ÝëpOÊorF éì×D×C é·ìz Þ .PvC Öߥ·× ÚD×D×C örV éì×D×C é·@ì@z p@²@Û qC ÞC
.PvC lÜZ íëDèìÊtëÞ qC lÜ׿pèF íèþ Þ Ýì·× ¢ëCpÊ ,£Dh æßìz êCoCkéÆ
é·ìz éþ ok «DGÜOvC ¸FDÜ×
,p×CÞCqC PvC MoDGµ ÚDÛA æDÊlëk qC PÜv .lÜÜÆí× kDÜOvC PÜv Þ ÚAp íϤC ¸GÜ× Þk éF ÚDì·ìz
éÜì×q ok Öߥ·×éØñC qC Þ (£)pG×DìJ qC Co éZ ÚA HìNpN ÝëlF Þ ,Öߥ·× êDçpëpÃN Þ ÍD·¾C ,íçCßÛ
.kpìÊí×pFok PvC ælìvo êoCnËÛßÛDÂ Þ éþ
:lÜÜÆí× kDÜOvC Ùç pËëk í·GN Dë íµp¾ ¸GÜ× Þk éF ÝëC pF ÚÞr¾C ÚDì·ìz
qC Dë,PvC HVCÞ ÚA ÝO¾pënJ lÜÜÆ ÁD¿NC íëCßO¾ pF ÚDèìþ éØç pÊC lÛoCk ælìõ ÚDÛA :´DØVC @ ÀÎC
p²ÛÁD¿NCÝëC éÆ êÞo ÚA qC Dë Þ .PvC PÜv ÐçC éëp²Û ÝëC Þ lÜÆíØÛ ÁD¿NC D®h pF P×C éÆ êÞo ÚA
.lzDFí× é·ìz ætëÞ æDÊlëk ÝëC Þ PvC Öߥ·× êCo qC ÀzDÆ
ÍߤCéZ ÚClF Þ PwV æpèF ÚA qC lëDF ´DØVC Þ ¦Û kßGÛ Moߤ ok éÆ PvC í·GÜ@× Ý@ëC @ Ð@Ã@µ
.kpÆ ÐØµ lÜÆí× D©OÂC íÏØµ
é·ìz éþ í×ߨµ íÊtëÞ
ÚDì× íèþ ED·¡ÛC íµßÛ oÞk êCéOznÊ qC éÇÏF ,PwìÛ íè@Ã@¾ ¢@ëCp@Ê È@ë êCoCk é@·@ì@z
£Dh æßìz êCoCk ÖClÆ pç éÆ lÛCælz ÙìwÃN íÎߤC Þ êoDGhC æÞpÊ Þk éF Þ ælz Ð@¤D@dÚD@ÛA
.PvCkßh
pG×DìJÞ PvC (£)pG×DìJ í¤Þ (´)íϵ Þ lÜ×ߥ·× ÚD×D×C éÆ PvC ÚA ÝìëoDGhC Íß@¤C qC í@Ç@ë
.PvC ælÛDvo kßh qC xJ ÚD×D×C éF Co ÚA rìÛ ÞC Þ ækpKv ÞC éF Co P·ëpz ݬDF Þ pçD±
qC Þ ,ælìvo ´oDz qC éÆ PvC í¥Û éÎrÜ× éF ÖD×C é@O@¿@Ê æÞp@Ê Ý@ëC æD@Êl@ëk qC ,Ý@ëCp@FD@Ü@F
ÝëC .PvC Öߥ·× ÖD×C ÚA éF Úlìvo æCo DèÜN éÇÏF ,lìvo ÖDÇdC éF ÚCßO@Û êCo Þ kD@è@O@VCÄ@ëp@¬
HOÆ ÝëC .lÜÜÆí× kDÜOvC ív߬ Þ ÁÞl¤ ,íÜìÏÆ HOÆ éF Þ kßh ÝìRle× MDëCÞo éF DèÜNæÞp@Ê
,íÜìÏÆ ÁDevC ÝF Eß÷ë ÝFlØe× qC ,í¾DÆ :qC lÜNoDGµ PvC PÜv Ð@çC cD@e@¤ é@ëD@K@Ø@çé@Æ
PìF ÐçC Äëp¬ qC éØç Þ lzDFí× Tëld 16099 pF ÐØO¡× éÆ ,é@ì@×D@×C é@·@ì@z ÚD@ëCß@¡@ì@JqC
Þk Þ ,éëßFDF ÝF ívß× ÝF Ýìwd ÝF íϵ ÝFlØe× p¿·VßFC qC ,éìÿÎC æp©eëÓ Ý× ,PvCæl@ì@vo
.ív߬ Ýwd ÝFlØe× qC oD¥GOvÓC Þ HënèOÎCEDOÆ
DèÛAéØç Cpëq ,kpÆ ælÜwF HOÆ ÝëC ok kßVß× MDëCÞo Þ oDGhC éF lëDF éÆ lÛCælìõ ÝëC pF ÝìëoDG@hC
ÐìÎkÝìØç éF Þ ,lzDFí× ¢iF ÚDÜìØ¬C éÆ ælìvo éëDJ ÚClF PÂDRÞ ok ÙÆ Pvk Dë Þ PvC í·®Â
.PvC PWd DèÛA éØç
lÃÛ qC xJ pË× ,lÜÜÇÛ kDÜOvC Þ kDØOµC é·FoC HOÆ TëkDdC éF éÆ PvC ÚA Ýì@ì@Îß@¤C æß@ì@z D@×C
lÜvp²Û qC TëkDdC ÝëC pO¡ìF Cpëq ,lÜv Þ PÎÓk p²Û qC DèÛA éF íÊlìvo Þ DèÛA ÈëDÇë í@vop@FÞ
,Ðvp×Þ Àì·¨ ,[ÄRß×] ÁßRß× ,Ýwd ,fìe¤ lÜÛD× PvC MÞD¿O× íGNCp× êCoCk Þ í·@®@Â p@ì@º
.í·®Â éÛ PvC íܱ ÝìÜZ ÝëC íSëkDdC éÆ PvC íèëlF
êpçßV Þ ívDvC éÎDw× Þk ok ÝìëoDGhC æßìz éÆ kßzí× éO¾pÊ éWìOÛ ÝìÜZ ÙìO¿Ê é@a@ÛA qC
:PvC MÞD¿O× ÝììÎߤC æßìzDF
,lÛpënJí× íeìÃÜN Þ ívopF bìç ÚÞlF PvC é·FoC HOÆ ok Co é@a@ÛA é@Ø@ç Ý@ì@ëoD@G@hC @ À@ÎC
kDÜOvCÐFDÂpìº TëkDdC qC Co ÐØµ Þ kDÜOvC ÐFD TëkDdC PwëDFí× éÆ lÛCælìõ ÝëC pF ÝììÎߤCD×C
Þ P×pd éF ÚkpÆÙÇd ok lëDF ,ÝëCpFDÜF Þ PvC kÞkp× Àì·¨ Tëld :ÓÞC Cpëq ,PhDÜz qDF ÐØµ Þ
ÀìÏÇN pF ,íèÛ Dë HϬÐìG qC ,ÐìÎk éÆ ÚA pË× PvC PñCpF Þ édDFC ФC :DìÛDR ,kpÆ «DìOdC PìÏd
.kßz é×DÂC
lÜFDìÛíOëCÞo éÆ Ùç íNoߤ ok Þ ,lÛqCkpJíØÛ kDèOVC éF Þ lÜÜÆí× lìÏÃN éØñC qC ÝìëoD@G@hC @ E
éØç ÖDÇdCælÛoCkpF ok Þ Ð×DÆ æl×A TëkDdC ok éaÛA ÚDÛA æDÊlëk qC Cpëq ,lÜÜ@ër@Êí@× À@Âß@N
éF êrìZ kßhkDèOVC DF éÆ PwìÛ êqDìÛ ÐìÎk ÝìØç éF Þ ,koCk qDìÛ DèÛClF p¡F éÆ PvC íëDçrì@Z
.lÛoCk ælìõ TëkDdCÚkßGÛ í¾DÆ Þ kDèOVC MoÞp¨ éF ÝììÎߤC ,pFCpF ok .ÙìëCr¿ìF TëkDdC ÝëC
éF @ÚD×D×C qC éaÛA lzDFí× pG×DìJ PëD¤Þ P×D×C ÚßZ éÆ lÛoCk p²Û ÁD¿NC ÝëC pF æÞpÊ Þk pç éOGÎC
Öߨµ ,lÜÆí×pìw¿N Co ÚAp PvC PWd ælìvo @ £Dh o߬ éF @ pÂDF Þ ÁkD¤ ÖD×C qC Þ @ ÖDµ o߬
((98)).lÜÆí× lìÃ× Co ÚA ÄÏ®× Þ lÛqí× ¦ì¥iN Co ÚA
,éþ ÝëC éZ ,kDèÛ íÛßÊpËëk Þ ÍßeN éF Þo êpWç Ößv Úp qC í×D×C éþ ,DèÜëC é@Ø@ç oD@Ü@Æ ok
.PvC ÅpeO× Þ DëßJ ,pënJ½D®·ÛC íèþ ,ÚA ok kDèOVC oCpØOvC ÐìÎkéF

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 23:32  توسط رمضان رفيعي  | 
(. Á . ç 728@661) éìØìN ÝFC
ÝFÙìÏeÎClGµ ÝvDeØÎC ÝFC ÝëlÎCEDèz jìz ÝF uDG·ÎCßFC Ý@ël@ÎCí@Ã@N l@Ø@dC ÞC Ð@×D@Æ ÖD@Û
ÝFC ÚClÛDh éF ÚClÛDh ÝëC .PvC lØe× íFC ÝF ÖÔwÎClG@µ MD@Æp@G@ÎC í@FC Ý@ël@ÎCl@W@×j@ì@z
((93)).lܾÞp·×éìØìN
éÛDÊoDèZ HçCn× Ä®Ü× .kßF oDìwF ¢ÛCk Þ ækpOwÊ êlëk qC oCkoßhpF Þ pËÛ½os íè@ì@Ã@¾ ÞC
PÂk DF ,DN lìz߯í× ÐñDw× ÐìÏeN ok Þ PwÛCkí× PÂk DF Þ íFßiF Co Dè@ÛA Ð@ëÓk Þ D@è@vD@ì@ÂÞ
.lÜÆéwëDÃ× pËëlÇë DF Co öCoA qC Èë pç êDçækßÎDz Þ íÛDG× Þ ÀÏOi× MDëp²Û ,êoCßOvCÞ
:kpÆ é¤Ôh ÝìÜZ ÚCßNí× Co DèÛA «DGÜOvC Þ ÖDÇdC ÝOwV ok éìØìN ÝFC æßìz
æpëCkok Co Ðõ éÇÏF ,kpÆíØÛ Dço Ùç æpwÇë Co ÚA íÎÞ PzClÛ Ð×DÆ ÚDÜìØ¬C ÐÃ@µ é@F ÞC @ À@ÎC
.konËF ¢ëßh æqClÛC qC Ðõ PvCßiÛ rÊpçÞ kpÆí× kÞle× ´pz
Þ EDOÆéF éÆ PzCk yqoC æqClÛC ÚA xÆ pç Ýiv ÞC krÛ éÇÏF kßGÛ ÚDwÆ ÖDÛ íJ ok éìØìN ÝFC @ E
.kpÆí×êÞpìJ ÐìÎk qC DèÜN kßh ÖDÇdC ok êÞ ,éZ ,lzDF lÜOw× ÀÏv oDRA Þ PÜv
Þ,ækpÆ pìw¿N (£)pG×DìJ Co ÚApÂ Þ PvC ÙëpÆ ÚAp P·ëpz ФC éÆ kßF æl@ì@Ã@µ Ý@ëC p@F ÞC @ U
íÛDwÆDèÜN ÚDÛA xJ Þ lÛCéFDe¤ lÛCéO¾pÊ (£)pG×DìJ qC Co ¼ìÏGN Þ fì¨ßN Þ pìw¿N ÚA éÆ íÛDwÆ
qC DèÜNpG×DìJ qC xJ éìØìN ÝFC ,êÞo ÝëC qC .lÛCækpÆ P¾Dëok pG×DìJ qC Co Clh ÚßÛD é@Æ l@Ü@O@w@ç
.kpÆí× êÞpìJ éFDe¤
PGwÛ DN PzClÛ é®Ïv ÞC pF í¤Dh é¡ëlÛC Þ ,kßGÛ H@¥@·@N oD@O@¾p@Ê kß@h é@¡@ël@ÛC ok ÞC @ k
PÜv Þ EDOÆ rWF ,êlì pç qC Co kßh Þ kßF ¢ëlÛC kCqA íÛDwÛC éÇÏF ,kqoÞ kߨV Þ H¥@·@NÚCl@F
.PhDv Dço fÎD¤ ÀÏv oDRAÞ
éF DèÛA¸FDÜ× ok Þ kpÆ ívopF Co íèþ HçCn× pËëk éÆ ÚA qC xJ D×C ,kßF í¿Üd Hçn× pF qDºA ok ÞC
((94)).kpÆ P¿ÎDi× éÛDÊoDèZ HçCn× DF CoA qC íhpF ok ,PhCkpJ ÄìÃeN
(. Á . ç 751@691) Ùì ÝFC
.PvCÝëlÎCxØz ÕClGµßFC
((95)),íµoq rëpd ÝF lì·v ÝF EßëC ÝF pÇFíFC ÝFlØe× ÞC Ð×DÆ ÖDÛ
.PzCk ælèµpF Co
((96))éëqßV PvDëo ÞC olJ
éF ÚDØÎDµ.kßF MDëCÞo Þ PÜv éF ÙÎDµ Þ ,ÚCÞCp¾ ¢ÛCk qC oCkoßhpF ,ÍlÆDJ êkp× íèþ êCß¡ìJ ÝëC
:lëßÊí×íµoq ÝëlÎCÚDçpF í¨DÂ éÆ DV ÚA DN lÛCækCk íçCßÊ ÚCpËëk pF ÞC ÚkßF ¢ìJ Þ Ð@©@¾
.(PwìÛ ÞC qC pN¢ÛCk ækpOwÊ ÚDØvA éØìh pëq ok)
DVÚA DN lz ÞC éO¿ìz Ml¡F Þ P¾pÊ ÞC qC êoDìwF ¢ÛCk Þ kpÆ nØÏON éìØìN ÝFC kßh kDOvC krÛ ÞC
Þ ¢çÞtJok éØç ÝëC DF .l×A oDØz éF ÞC æßìz ÚCÞpìJ Þ éìØìN ÝFC ÚDÛDGìO¡J ÝëpOÊorF qC íÇë é@Æ
:kpÆ é¤Ôh ÝìÜZ Co ÚA ÚCßNí× éÆ PzCk kßh ætëÞ êCæßìz ÀìÎDN
.íÏõ Þ íÏÃÛ éÎkC ÚkoÞA oDìwF @ ÀÎC
ÚkpÆ oDìOhC Dë Þ DèÛA qC íÇë Úl@ër@Êp@F x@K@v Þ é@ÎD@w@× p@ç ok ÚD@è@ì@Ã@¾ êCoA éñCoC @ E
.éÛDì×íçDÊlëk
.DèÛA ÍD®FC Þ lÃÛ Þ ÚD¿ÎDi× éÎkC cp¬ xKv ,kßh æDÊlëk pF éÎkC ÚkoÞA @ U
pF ÞC .êßGÛ TëkDdC DF ÚA ÚkpÆ æCpØç Þ ,ÍÓlOvC ÖDÃ× ok ÚAp@ MD@ëA é@F Úkp@Ç@Û æl@Ü@w@F @ k
ÐñDÂQoC lÜÛDØç ,PvC EDOÆ ok kßVß× ÖDÇdC pF lëCq í×DÇdC ælÛoCkpF ok PÜv éÆ kßF ælìõÝëC
.ælV êCpF Úlz
.kßzéOhCkpJ ÚDèìþ pËëk êCoA éF éÆ ÚA íF ,DèÛA qC «DGÜOvC Þ £ß¥Û cp¬ ,koCß× íhpF ok @ ç
lìÏÃN ÝOzCnÊ oDÜÆ Þ kDèOVC éF Mßµk ,éZ ,£Dh íGçn× éF P@G@w@Û Ý@O@zCl@Û H@¥@·@N @ Þ
((97)).kßF ÞC êoße×½lç
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 23:30  توسط رمضان رفيعي  |