تبليغاتX
> ابا صالح المهدی ادرکنی
چهل حديث گهربار، از سالار شهيدان اباعبداللّه الحسين عليه السّلام
قالَ الاْ مامُ اءبُوعَبْدِاللّهِالْحُسَيْن ، صَلَواتُاللّهِ وَسَلامُهُ عَلَيْهِ :
161 إنَّ قَوْما عَبَدُو اللّهَ رَغْبَةً فَتِلْكَ عِبادَةُ التُّجارِ، وَإنَّ قَوْما عَبَدُوا اللّهَ رَهْبَةً فَتِلْكَ عِبادَةُ الْعَبْيدِ، وَإنَّ قَوْما عَبَدُوا اللّهَ شُكْرا فَتِلْكَ عِبادَةٌ الْاءحْرارِ، وَهِيَ اءفْضَلُ الْعِبادَةِ. (198)
فرمود : همانا، عدّه اى خداوند متعال را جهت طمع و آرزوى بهشت عبادت مى كنند كه آن يك معامله و تجارت خواهد بود.
و عدّه اى ديگر از روى ترس خداوند را عبادت و ستايش مى كنند كه همانند عبادت و اطاعت نوكر از أ رباب باشد.
و طائفه اى هم به عنوان شكر و سپاس از روى معرفت ، خداوند متعال را عبادت و ستايش مى نمايند.
و اين نوع عبادت آزادگان است كه بهترين عبادات خواهد بود.
162 قالَ عليه السلام : إِنَّ اءجْوَدَ النّاسِ مَنْ اءعْطى مَنْ لا يَرْجُوهُ، وَ إنَّ اءعْفَى النّاسِ مَنْ عَفى عَنْ قُدْرَةٍ، وَ إنَّ اءَوْصَلَ النّاسِ مَنْ وَصَلَ مَنْ قَطَعَهُ.(199)
فرمود : همانا سخاوتمندترين مردم آن كسى است كه كمك نمايد به كسى كه اميدى به وى نداشته است .
و بخشنده ترين افراد آن شخصى است كه نسبت به ظلم ديگرى با آنكه توان انتقام دارد گذشت نمايد.
صله كننده ترين مردم و ديد و بازديد كننده نسبت به خويشان آن كسى ست كه صله نمايد با كسى كه با او قطع رابطه كرده است .
163 قيلَ: مَا الْفَضْلُ؟ قالَ عَلَيْهِالسَّلامَ: مُلْكُ اللِّسانِ، وَ بَذْلُ الاْ حْسانِ، قيلَ: فَمَا النَّقْصُ؟ قالَ: التَّكَلُّفُ لِما لا يُعنيكَ.(200)
از حضرت سؤال شد كرامت و فضيلت در چيست ؟ در پاسخ فرمود: كنترل و در اختيار داشتن زبان و سخاوت داشتن ، سؤ ال شد نقص انسان در چيست ؟ فرمود: خود را وا داشتن بر آنچه كه مفيد و سودمند نباشد.
164 قالَ عليه السلام : النّاسُ عَبيدُالدُّنْيا، وَالدّينُ لَعِبٌ عَلى اءلْسِنَتِهِمْ، يَحُوطُونَهُ ما دارَتْ بِهِ مَعائِشَهُمْ، فَإذا مُحِصُّوا بِالْبَلاء قَلَّ الدَّيّانُونَ.(201)
فرمود : افراد جامعه بنده و تابع دنيا هستند، و مذهب بازيچه زبانشان گرديده است و براى إ مرار معاش خود، دين را محور قرار داده اند و سنگ اسلام بسينه مى زنند .
پس اگر بلائى همانند خطر مقام و رياست ، جان ، مال ، فرزند، موقعيّت ،... انسان را تهديد كند خواهى ديد كه دينداران واقعى كمياب خواهند شد.
165 قالَ عليه السلام : إنَّ الْمُؤْمِنَ لايُسى ءُ وَلايَعْتَذِرُ، وَالْمُنافِقُ كُلَّ يَوْمٍ يُسى ءُ وَيَعْتَذِرُ.(202)
ضمن فرمايشى فرمود : همانا شخص مؤمن خلاف و كار زشت انجام نمى دهد و عذرخواهى هم نمى كند.
ولى فرد منافق هر روز مرتكب خلاف و كارهاى زشت مى گردد و هميشه عذرخواهى مى نمايد.
166 قالَ عليه السلام : إ عْمَلْ عَمَلَ رَجُلٍ يَعْلَمُ اءنّه ماءخُوذٌ بِالْاءجْرامِ، مُجْزىٍ بِالْإ حْسانِ.(203)
فرمود : كارها و اءمور خود را همانند كسى تنظيم كن و انجام ده كه مى داند و مطمئن است كه در صورت خلاف تحت تعقيب قرار مى گيرد و مجازات خواهد شد.
و در صورتى كه كارهايش صحيح باشد پاداش خواهد گرفت .
167 قالَ عليه السلام : عِباداللّهِ لاتَشْتَغِلُوا بِالدُّنْيا، فَإنَّ الْقَبْرَ بَيْتُالْعَمَلِ، فَاعْمَلُوا وَلاتَغْعُلُوا.(204)
فرمود : اى بندگان خدا، خود را مشغول و سرگرم دنيا و تجمّلات آن قرار ندهيد كه همانا قبر خانه اى است كه تنها عمل صالح - در آن مفيد و نجات بخش مى باشد، پس مواظب باشيد كه غفلت نكنيد.
168 قالَ عليه السلام : لاتَقُولَنَّ فى اءخيكَ الْمُؤ مِنْ إذا تَوارى عَنْكَ إلاّمِثْلَ م اتُحِبُّ اءنْ يَقُولَ فيكَ إذا تَوارَيْتَ عَنْهُ.(205)
فرمود : سخنى كه ناراحت كننده باشد پشت سر دوست و برادر خود مگو، مگر آنكه دوست داشته باشى كه همان سخن پشت سر خودت گفته شود.
169 قالَ عليه السلام : يا بُنَىٍَّّ إ يّاكَ وَظُلْمَ مَنْ لايَجِدْ عَلَيْكَ ناصِرا إلاّ اللّهَ.(206)
فرمود : مواظب باش از ظلم و آزار رساندن نسبت به كسى كه ياورى غير از خداوند متعال ندارد.
170 قالَ عليه السلام : إ نّي لااءري الْمَوْتَ إلاّ سَعادَة ، وَلاَالْحَياةَ مَعَ الظّالِمينَ إلاّ بَرَما.(207)
فرمود: به درستى كه من از مرگ نمى هراسم و آن را جز سعادت نمى بينم .
و همچنين زندگى با ستمگران و ظالمان را عار و ننگ مى شناسم .
171 قالَ عليه السلام : مَنْ لَبِسَ ثَوْبا يُشْهِرُهُ كَساهُاللّهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ ثَوْبا مِنَ النّارِ.(208)
فرمود: هر كس لباس شهرت و انگشت نما بپوشد، خداوند او را در روز قيامت لباسى از آتش خواهد پوشانيد.
172 قالَ عليه السلام : اءنَا قَتيلُ الْعَبَرَةِ، لايَذْكُرُنى مُؤْمِنٌ إلاّ اِسْتَعْبَرَ.(209)
فرمود : من كشته شده دسيسه ها و عبرتها هستم ، مؤمنى مرا ياد نمى كند مگر آن كه مورد عبرت و آگاهى قرار خواهد گرفت .
173 قالَ عليه السلام : لَوْ شَتَمَنى رَجُلٌ فى هذِهِ الْاءُذُنِ، وَ اءَوْفى إلى الْيُمْنى ، وَاعْتَذَرَ لى فى الْاءُخْرى لَقَبِلْتُ ذلِكَ مِنْهُ، وَ ذلِكَ اءَنَّ اءَميرَ الْمُؤْمِنينَ عَلَيْهِالسّلام حَدَّثَنى اءَنَّهُ سَمِعَ جَدّى رَسُولَ اللّهِ صلّى اللّه عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ يَقُولُ : لايَرِدُ الْحَوْضَ مَنْ لَمْ يَقْبَلِ الْعُذرَ مِنْ مُحِقٍّ اءَوْ مُبْطِلٍ.(210)
فرمود: چنانچه با گوش خود بشنوم كه شخصى مرا دشنام مى دهد و سپس ‍ معذرت خواهى او را بفهمم ، از او مى پذيرم و گذشت مى نمايم ، چون كه پدرم اميرالمؤمنين علىّ عليه السلام از جدّم رسول خدا صلى الله عليه و آله روايت نمود:
كسى كه پوزش و عذرخواهى ديگران را نپذيرد، بر حوض كوثر وارد نخواهد شد.
174 قيلَ لِلْحُسَيْنِ بن علىّ عليه السلام : مَنْ اءعْظَمُ النّاسِ قَدْرا؟
قالَ: مَنْ لَمْ يُبالِ الدُّنْيا فى يَدَيْ مَنْ كانَتْ.(211)
از حضرت سؤال شد : با شخصيّت ترين افراد چه كسى است ؟
در جواب فرمود : آن كسى است كه نسبت به دنيا بى اهميّت باشد.
175 قالَ عليه السلام : مَنْ عَبَدَاللّهَ حَقَّ عِبادَتِهِ، آتاهُ اللّهُ فَوْقَ اءمانيهِ وَكِفايَتِهِ.(212)
فرمود : هر كس خداوند متعال را با صداقت و خلوص ، بطور حقيقت عبادت و پرستش نمايد.
خداى متعال او را به بهترين آرزوهايش مى رساند و امور زندگيش را تاءمين مى نمايد.
176 قالَ عليه السلام : احْذَرُوا كَثْرَةَ الْحَلْفِ، فِإنَّهُ يَحْلِفُ الرَّجُلُ لِعَلَلٍ اءرَبَعَ : إ مّا لِمَهانَةٍ يَجِدُها في نَفْسِهِ، تَحُثُّهُ عَلى الضَّراعَةِ إلى تَصْديقِ النّاسِ إ يّاهُ. وَ إمّا لِعَىٍّ في الْمَنْطِقِ، فَيَتَّخِذُ الاْ يْمانَ حَشْوا وَصِلَةً لِكَلامِهِ. وَ إمّا لِتُهْمَةٍ عَرَفَها مِنَ النّاسِ لَهُ، فَيَرى اءَنَّهُمْ لايَقْبَلُونَ قَوْلَهُ إلاّ بِالْيَمينِ. وَ إمّا لاِ رْسالِهِ لِسانَهُ مِنْ غَيْرِ تَثْبيتٍ.(213)
فرمود : خود را از قسم و سوگند برهانيد كه همانا انسان به جهت يكى از چهار علّت سوگند ياد مى كند :
در خود احساس سستى و كمبود دارد بطورى كه مردم به او بى اعتماد شده اند، پس براى جلب توجّه مردم كه او را تصديق و تاءييد كنند، سوگند مى خورد.
و يا آنكه گفتارش معيوب و بدور از حقيقت است ، و مى خواهد با سوگند، سخن خود را تقويت و جبران كند.
و يا در بين مردم متّهم است به دروغ و بى اعتمادى پس مى خواهد با سوگند و قسم خوردن جبران ضعف نمايد.
و يا آنكه سخنان و گفتارش متزلزل است هر زمان به نوعى سخن مى گويد و زبانش به سوگند عادت كرده است .
177 قالَ عليه السلام : اءيُّما إ ثْنَيْنِ جَرى بَيْنَهُما كَلامٌ، فَطَلِبَ اءَحَدُهُما رِضَى الاَّْخَرِ،كانَ سابِقَهُ إلىَ الْجَنّةِ.(214)
فرمود : چنانچه دو نفر با يكديگر نزاع و اختلاف نمايند و يكى از آن دو نفر، در صلح و آشتى پيشقدم شود، همان شخص سبقت گيرنده جلوتر از ديگرى به بهشت وارد مى شود.
178 قالَ عليه السلام : وَاعْلَمُوا إنَّ حَوائِجَ النّاسِ إ لَيْكُمْ مِنْ نِعَمِ اللّه عَلَيْكُمْ، فَلا تَميلُوا النِّعَمَ فَتَحَوَّلَ نَقِما.(215)
فرمود : توجّه داشته باشيد كه احتياج و مراجعه مردم به شما از نعمتهاى الهى است ، بنابراين سعى كنيد كه نعمتها پايمال و ضايع نگردد و مواظب باشيد كه نعمتها به نقمت و گرفتارى تبديل نگردد.
179 قالَ عليه السلام : يَابْنَ آدَم ، اُذْكُرْ مَصْرَعَكَ وَ مَضْجَعَكَ بَيْنَ يَدَي اللّهِ، تَشْهَدُ جَوارِحُكَ عَلَيْكَ يَوْمَ تَزِلُّ فيهِ الْاءقْدام .(216)
فرمود : اى فرزند آدم ، بياد آور لحظات مرگ و خوابگاه خود را در قبر، همچنين بياد آور كه در پيشگاه خداوند قرار خواهى گرفت و اعضاء و جوارحت بر عليه تو شهادت خواهند داد، در آن روزى كه قدمها لرزان و لغزان مى باشد.
180 قالَ عليه السلام : مُجالَسَةُ اءهْلِ الدِّناءَةِ شَرُّ، وَ مُجالَسَةُ اءهْلِ الْفِسْقِ ريبَةٌ.(217)
فرمود : همنشينى با اشخاص پست و رذل سبب شرّ خواهد گشت ، و نيز همنشينى و مجالست با معصيت كاران موجب شكّ و بدبينى خواهد شد.
181 قالَ عليه السلام : إنَّ اللّهَ خَلَقَ الدُّنْيا لِلْبَلاءِ، وَ خَلَقَ اءهْلَها لِلْفَناءِ.(218)
فرمود : بدرستى كه خداوند متعال دنيا و اموال آن را براى آزمايش افراد آفريده است .
و همچنين موجودات دنيا را جهت فناء و انتقال از اين دنيا به جهانى ديگر آفريده است .
182 قالَ عليه السلام : لايَاءمَنُ يوم الْقِيامَةِ إلاّ مَنْ قَدْ خافَاللّهَ في الدُّنْيا.(219)
فرمود : كسى در روز قيامت از شدائد و اءحوال آن در اءمان نمى باشد، مگر آنكه در دنيا از خداوند متعال ترس داشته باشد و اهل گناه و معصيت نگردد .
183 قالَ عليه السلام : لِكُلِّ داءٍ دَواءٌ، وَ دَواءُ الذُّنُوبِ الا سْتِغْفارِ.(220)
فرمود : براى هر غم و دردى درمان و دوائى است و جبران و درمان گناه ، طلب مغفرت و آمرزش از درگاه خداوند مى باشد.
184 قالَ عليه السلام : مَنْ قَرَءَ آيَةً مِنْ كِتابِاللّه عَزَّ وَ جَلَّ فى صَلاتِهِ قائِما، يُكْتَبُ لَهُ بِكُلِّ حَرْفٍ مِاءةَ حَسَنَة .(221)
فرمود : هر كس آيه اى از قرآن را در نمازش تلاوت نمايد، خداوند متعال در مقابل هر حرفى از آن يكصد حسنه در نامه اعمالش ثبت مى نمايد.
185 قالَ عليه السلام : سَبْعَةُ اءشْياءٍ لَمْ تُخْلَقْ فى رَحِمٍ : فَاءوّلُها آدَمُ( عليه السلام )، ثُمَّ حَوّاء، وَالْغُرابُ، وَ كَبْشُ إ بْراهيم ( عليه السلام )، وَ ناقَةُ اللّهِ، وَعَصا مُوسى ( عليه السلام )، وَ الطَّيْرُ الَّذى خَلَقَهُ عيسىَ بْنِ مَرْيَم (عليهماالسّلام ).(222)
ضمن جواب سؤالهاى پادشاه روم ، فرمود : آن هفت موجودى كه بدون خلقت در رحم مادر، آفريده شده اند، عبارتند از :
حضرت آدم عليه السلام و همسرش حوّاء.
و كلاغى كه براى راهنمائى دفن هابيل آمد.
و گوسفندى كه براى قربانى به جاى حضرت اسماعيل آمد.
و شترى كه خداوند براى پيامبرش حضرت صالح فرستاد.
و عصاى حضرت موسى عليه السلام .
و هفتمين موجود آن پرنده اى بود كه توسّط حضرت عيسى ( عليه السلام ) آفريده شد.
186 قالَ عليه السلام : إنَّ اَعْمالَ هذِهِ الاُْمَّةِ ما مِنْ صَباحٍ إلاّ و تُعْرَضُ عَلَى اللّهِ تَعالى .(223)
فرمود : همانا نامه كردار و اءعمال اين امّت ، در هر صبحگاه بر خداوند متعال عرضه خواهد شد.
187 قالَ عليه السلام : إجْتَنِبُو االْغِشْيانَ في اللَّيْلَةِ الَّتى تُريدُون فيها السَّفَرَ، فإنَّ مَنْ فَعَلَ ذلِكَ، ثُمَّ رُزِقَ وَلَدٌ كانَ جَوّالَةً.(224)
فرمود : در آن شبى كه قصد مسافرت داريد، با همسر خود زناشوئى نكنيد، كه چنانچه عمل زناشوئى انجام گردد و در آن زمان فرزندى منعقد شود، بسيار متحرّك و افكارش مغشوش مى باشد.
188 قالَ عليه السلام : الرّكْنُ الْيَماني بابٌ مِنْ اءبْوابِ الْجَنَّةِ، لَمْ يَمْنَعْهُ مُنْذُ فَتَحَهُ، وَإنَّ ما بَيْنَ الرُّكْنَيْنِ الا سْوَد وَالْيَماني - مَلِكٌ يُدْعى هُجَيْرٌ، يُؤَمِّنُ عَلى دُعاءِ الْمُؤْمِنينَ.(225)
فرمود : رُكن يمانى كعبه الهى دربى از دربهاى بهشت است و ما بين ركن يمانى و حجرالا سود ملك و فرشته اى است كه براى استجابت دعاى مؤمنين آمّين مى گويد.
189 قالَ عليه السلام : إنَّ الْغِنى وَاْلِعزَّ خَرَجا يَجُولانِ، فَلَقيا التَّوَكُلَّ فَاسْتَوْطَنا.(226)
فرمود : عزّت و بى نيازى هر دو شتاب زده به دنبال پناهگاهى مى دويدند، چون به توكّل برخورد كردند، آرامش پيدا نموده و آن را پناهگاه خود قرار دادند.
190 قالَ عليه السلام : مَنْ نَفَّسَ كُرْبَةَ مُؤْمِنٍ، فَرَّجَ اللّهُ عَنْهُ كَرْبَ الدُّنْيا والْآخِرَةِ.(227)
فرمود: هر كس گره اى از مشكلات مؤمنى باز كند و مشگلش را برطرف نمايد.
خداوند متعال مشكلات دنيا و آخرت او را اصلاح مى نمايد.
191 قالَ عليه السلام : مَنْ والانا فَلِجَدّى صلى الله عليه و آله والى ، وَمَنْ عادانا فَلِجَدّى صلى الله عليه و آله عادى .(228)
فرمود : هر كه ما را دوست بدارد و پيرو ما باشد، پس دوستى و محبّتش به جهت جدّم رسول خدا صلى الله عليه و آله مى باشد.
و هر كس با ما دشمن و كينه توز باشد، پس دشمنى و مخالفت او به جهت جدّم رسول خدا خواهد بود.
192 قالَ عليه السلام : يَابْنَ آدَمَ، اءُذْكُرْ مَصارِعَ آبائِكَ وَ اءبْنائِكَ، كَيْفَ كانُوا، وَ حَيْثُ حَلّوُا، وَ كَاءَنَّكَ عَنْ قَليلٍ قَدْ حَلَلْتَ مَحَلَّهُمْ.(229)
فرمود : اى فرزند آدم ، بيادآور آن لحظاتى را كه پدران و فرزندان و دوستان تو چگونه در چنگال مرگ قرار گرفتند، آنها در چه وضعيّت و موقعيّتى بودند و سرانجام به كجا منتهى شدند و كجا رفتند.
و بينديش كه تو نيز همانند آنها به ايشان خواهى پيوست پس مواظب اعمال و رفتار خود باش .
193 قالَ عليه السلام : يَاابْنَ آدَمَ، إنَّما اءنْتَ اءيّامٌ، كُلَّما مَضى يَوْمٌ ذَهَبَ بَعْضُكَ.(230)
فرمود : اى فرزند آدم ، بدرستى كه تو مجموعه اى از زمانها و روزگار هستى ، هر آنچه از آن بگذرد، بعضى از تو فانى و سپرى گشته است بنابر اين لحظات عمرت را غنيمت شمار كه جبران ناپذير است .
194 قالَ عليه السلام : مَنْ حاوَلَ أ مْراً بِمَعْصِيَةِ اللّهِ كانَ أ فْوَتُ لِما يَرْجُو وَ أ سْرَعُ لِمَجيى ء لِما يَحْذَرُ.(231)
فرمود: هر كس از روى نافرمانى و معصيت خداوند كارى را انجام دهد، آنچه را آرزو دارد سريعتر از دست مى دهد و به آنچه هراسناك و بيمناك مى باشد مبتلا مى گردد.
195 قالَ عليه السلام : الْبُكاءُ مِنْ خَشْيَةِ اللّه نَجاتٌ مِنَ الّنارِ وَ قالَ: بُكاءُ الْعُيُونِ، وَ خَشْيَةُ الْقُلُوبِ مِنْ رَحْمَةِ اللّهِ.(232)
فرمود: گريان بودن به جهت ترس از عذاب خداوند، سبب نجات از آتش ‍ دوزخ خواهد بود. و فرمود: گريان بودن چشم و خشيت داشتن دلها يكى از نشانه هاى رحمت الهى براى بنده است .
196 قالَ عليه السلام : لايَكْمِلُ الْعَقْلُ إلاّ بِاتّباعِ الْحَقِّ.(233)
فرمود : بينش و عقل و درك انسان تكميل نمى گردد مگر آن كه اءهل حقّ و صداقت باشد و از حقايق تبعيّت و پيروى كند.
197 قالَ عليه السلام : اءَهْلَكَ النّاسَ إ ثْنانِ : خَوْفُ الْفَقْرِ، وَ طَلَبُ الْفَخْرِ.(234)
فرمود : دو چيز مردم را هلاك و بيچاره گردانده است :
يكى ترس از اين كه مبادا در آينده فقير و نيازمند ديگران گردند.
و ديگرى فخر كردن در مسائل مختلف و مباهات بر ديگران است .
198 قالَ عليه السلام : مَنْ عَرَفَ حَقَّ اءَبَوَيْهِ الاْ فْضَلَيْنِ مُحَمَّدٍ وَ عَلىٍّ، و اءطاعَهُما، قيلَ لَهُ : تَبَحْبَحْ فى اءيِّ الْجِنانِ شِئْتَ.(235)
فرمود : هر شخصى كه حقّ والدينش محمّد صلى الله عليه و آله ، و علىّ عليه السلام را كه با شرافت و با فضيلت ترين انسانها هستند، بشناسد و در تمام امور زندگى از ايشان تبعيّت و اطاعت كند. در قيامت به او خطاب مى شود:
هر قسمتى از بهشت را كه خواستار باشى مى توانى انتخاب كنى و در آن وارد شوى .
199 قالَ عليه السلام : مَنْ طَلَبَ رِضَى اللّهِ بِسَخَطِ النّاسِ كَفاهُ اللّه اُمُورَ النّاسِ، وَ مَنْ طَلَبَ رِضَى النّاسِ بِسَخَطِاللّهِ وَ كَّلَهُ اللّهُ إلَى النّاسِ.(236)
فرمود : هر كس رضايت و خوشنودى خداوند را در اءمور زندگى طلب نمايد گرچه همه افراد از او رنجيده شوند، خداوند مهمّات و مشكلات او را كفايت خواهد نمود.
و كسى كه رضايت و خوشنودى مردم را طالب گردد گرچه مورد خشم و غضب پروردگار باشد، خداوند اءمور اين شخص را به مردم واگذار مى كند.
200 قالَ عليه السلام : إنَّ شيعَتَنا مَنْ سَلِمَتْ قُلُوبُهُمْ مِنْ كُلِّ غَشٍّ وَ غَلٍّ وَ دَغَل .(237)
فرمود : شيعيان و پيروان ما أ هل بيت رسالت آن كسانى هستند كه اءفكار و درون آنها از هر گونه حيله و نيرنگ و عوام فريبى سلامت و تهى باشد
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 15:50  توسط رمضان رفيعي  | 

پنج فرمول توبه

 

1- موازنه : سنجش بين خوبي ها و بدي ها و اين که بهتر است خوب باشي يا بد ؟ اگر خوب باشي به کجا مي رسي و اگر بد باشي از کجا سر در مي آوري ؟ خوب بودن تو چه کسايي رو خوشحال مي کنه و چه کسايي رو ناراحت و برعکس ، بدبودنت دل چه کياني رو مي شکنه و چه کسايي رو خوشحال مي گنه ؟

 

2-     تصميم قاطع به ترک بدي ها و انجام خوبي ها،البته به کمک خدا و عنايت خود اهل بيت (ع)

 

3-     غسل توبه ، بخصوص در يکي از شب هاي مهم ، مثل شب قدر ، شب جمعه و...

 

4- استمرار در خواندن دعا ها و بخصوص زيارت عاشورا و دورکعت نماز پس از آن و تقاضاي عفو و بخشش از خداي مهربان

 

5-     گريه بر سيد الشهدا (ع) و لو به اندازه يک شبنم ، يا يک آه غمگينانه در مصيبتشان

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 23:49  توسط رمضان رفيعي  | 

تست هوش

يك شركت بزرگ قصد استخدام تنها يك نفر را داشت. بدين منظور آزموني برگزار كرد كه تنها يك پرسش داشت. پرسش اين بود :
شما در يك شب طوفاني سرد در حال رانندگي از خياباني هستيد. از جلوي يك ايستگاه اتوبوس در حال عبور كردن هستيد. سه نفر داخل ايستگاه منتظر اتوبوس هستند. يك پيرزن كه در حال مرگ است. يك پزشك كه قبلاً جان شما را نجات داده است. يك خانم/آقا كه در روياهايتان خيال ازدواج با او را داريد. شما مي‌توانيد تنها يكي از اين سه نفر را براي سوار نمودن بر گزينيد. كداميك را انتخاب خواهيد كرد؟ دليل خود را بطور كامل شرح دهيد :

پيش از اينكه ادامه حكايت را بخوانيد شما نيز كمي فكر كنيد ....

..........

..........

........

.......

......

.....

.....

...

..
 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 18:59  توسط رمضان رفيعي  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

شش خصوصيت نشانه ناداني است

(1)خشم بي جهت

(2)سخن بيهوده

(3)بخشش بي مورد

(4)فاش كردن راز

(5)اطمينان به همه

(6)نشناختن دوست از دشمن

پنج چيز را پيش از پنج چيز غنيمت بدار

(1)جواني را قبل از پيري

(2)ثروتمندي را قبل از فقر

(3)آسودگي قبل از مشغله

(4)سلامتي قبل از بيماري

(5)زندگي پيش از مرگ

                                                  مسجد صاحب الزمان (عج ا...)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 18:56  توسط رمضان رفيعي  | 
واعضي بالاي منبر مي فرمود كه : (( در هنگام ولادت زنان ملكي مي آيد كه بند هاي رحم را مي گشا يد تا طفل از دريچه رحم به سهولت بيرون آيد و بعد ملكي مي آيد و آن بند ها را مي بندد . )) يكي از حاضران عرض كرد : (( حضرت آقا ملك اولي به خانه من آمده اما ملك دومي گويا فراموش كرده است نيامده است .))


شخصي كه عيالش سه قلو زاييده بود در محفلي مي گفت : (( به خاطر دارم كه خانمم در ايام آبستني خود كتاب سه تفنگدار را مطالعه مي كرد . شايد تاثير اسم اين كتاب باشد . )) يكي از حضار گفت : (( پس خدا را شكر كن كه كتاب چهل طوطي در دسترس خانم نبود.))


طلحك را خداي تعالي فرزندي داد . سلطان محمود پرسيد : (( فرزند تو پسر است يا دختر ؟ )) گفت : (( از فقيران چه آيد غير پسري يا دختري ؟ )) سلطان گفت : (( اي مردك از فقيران پسر آيد يا دختر . از بزرگان چه آيد ؟ )) گفت : (( بد فعلي ، ناسازي ، ظالمي، خانه بر اندازي .))


خانم فرانسوي از شوهرش طلاق مي خواست و مي گفت : (( او به من خيانت كرده است. ))
پرسيدند : (( مي تواني خيانت او را ثابت كني ؟ ))
پاسخ داد : (( چرا من ثابت كنم ؟ همين بچه با زبان بي زباني خيانت پدرش را ثابت مي كند ،چون هيچ شباهتي به او ندارد . ))


هانري وقتي در بيمارستان نوزاد را در آغوش گرفت ،ديد رنگش مثل زغال سياه است . فرياد زد : (( اين كه بچه يك كاكا سياه است ؟ ))
زن تازه زاييده اش در حالي كه مي ناليد زير لب جواب داد : (( تقصير خودت است ، هرچه به تو مي گويم شب ها هنگام خواب چراغ را خا موش نكن ، گوش نمي كني . خوب بچه تاريكي ديگر بهتر از اين نمي شود .))


روزالين به بچه اش كه به يكي از مهمانان فحش داده بود پرخاش كرد و گفت : (( تو خيلي با اين آقا بد رفتاري مي كني ، خجا لت نمي كشي ؟ )) اين آقا كه هم سن و سال تو نيست ، جاي پدرتست .)) بچه اخم كرد و جواب داد : (( بله اين حرفي است كه همه مردم مي زنند
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 7:11  توسط رمضان رفيعي  | 

10 معجزه لبخند و خنده   همين اول مطلبي يك لبخند بزنيد و بعد 10 فايده لبخند را بخوانيد و سعي كنيد بعد از خواندن اين مطلب هم لبخند را فراموش نكنيد.

1 لبخند جذابتان مي كند. همه ما به سمت افرادي كه لبخند مي زنند، كشيده مي شويم. لبخند يك كشش و جذبه فوري ايجاد مي كند. دوست داريم نسبت به آنها شناخت پيدا كنيم.

2 لبخند حال و هوايتان را تغيير مي دهد. دفعه بعدي كه احساس بي حوصلگي و ناراحتي كرديد، لبخند بزنيد. لبخند به بدن حقه مي زند.

3 لبخند مسري است. لبخند زدن برايتان شادي مي آورد. با لبخند زدن فضاي محيط را هم شادتر مي كنيد و اطرافيان را مانند آهن ربا به سمت خود مي كشيد.

4 لبخند زدن استرس را از بين مي برد. وقتي استرس داريد، لبخند بزنيد. با اين كار استرستان كمتر مي شود و مي توانيد براي بهبود اوضاع وارد عمل شويد.

5 لبخند زدن سيستم ايمني بدن را تقويت مي كند. به اين دليل عملكرد ايمني بدن تقويت مي شود كه شما احساس آرامش بيشتري داريد. بالبخند زدن از ابتلا به آنفلوآنزا و سرماخوردگي جلوگيري كنيد.

6 لبخند زدن فشار خونتان را پايين مي آورد. وقتي لبخند مي زنيد، فشار خونتان به طرز قابل توجهي پايين مي آيد. لبخند بزنيد و خودتان امتحان كنيد.

7 لبخند زدن اندروفين، سروتونين و مسكن هاي طبيعي بدن را آزاد مي كند. تحقيقات نشان داده است كه لبخند زدن با توليد اين سه ماده در بدن باعث بهبود روحيه مي شود. مي توان گفت لبخند زدن يك داروي مسكن طبيعي است.

8 لبخند زدن چهره تان را جوان تر نشان مي دهد. عضلاتي كه براي لبخند زدن استفاده مي شوند، صورت را بالا مي كشند، پس نيازي به كشيدن پوست صورتتان نداريد. سعي كنيد هميشه لبخند بزنيد.

9 لبخند زدن باعث مي شود موفق به نظر برسيد. به نظر مي رسد افرادي كه لبخند مي زنند، اعتماد به نفس بالاتري دارند و در كارشان بيشتر پيشرفت مي كنند.

10 لبخند زدن كمك مي كند مثبت انديش باشيد.

لبخند بزنيد. حالا سعي كنيد بدون از بين رفتن آن لبخند، به يك مساله منفي فكر كنيد. خيلي سخت است. وقتي لبخند مي زنيم، بدن ما به بقيه بدن پيغام مي فرستد كه «زندگي خوب پيش مي رود.» پس با لبخند زدن از افسردگي، استرس و نگراني دور بمانيد.

پس... هميشه لبخند بزنيد.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 7:8  توسط رمضان رفيعي  | 

طلوع زيباى شمس الشموس از مشرق كرامت و رأفت مبارك!

ميلاد هشتمين امام، هفتمين قبله و دهمين کشتي نجات، آقا امام رضا (علیه السّلام) بر شما مبارکباد.


ولادت باسعادت سلطان، امير و ولي نعمت تمام ايرانيان، حضرت رضا (علیه السّلام) مبارک.


ميلاد عالم آل محمد، هشتمين حجت سرمد، نگين درخشان وطن، السلطان ابا الحسن، حضرت رضا (علیه السّلام) مبارک باد.


ميلاد شمس الشموس، خسرو اقليم طوس، شاه انيس النفوس، برشما و خانواده ي گراميتان، تبريک و تهنيت.


ميلاد هشتمين اختر تابناك آسمان امامت و ولايت بر عاشقان طريقش مبارك باد.


سلام بر سلطان خراسان؛ او که غبار قدمگاهش، سرمه دیدگان ماست.


ميلاد على بن موسى الرضا، مأواى دل‏شكستگان و تكيه‏گاه درماندگان، بر دلدادگان بارگاه و حريمش مبارك باد!


شمع جمع شاپرکهایی رضا
ای کلید ساده مشکل گشا
آن گل زیبا گل خوشبو تویی
ای رضا جان، ضامن آهو تویی
با نگاهت چون کبوتر کن، مرا
تا بگیرم اوج، خوشحال و رها


اي پسر فاطمه، نور هدي
سبزترين باغ بهار خدا
با تو دل از غصه رها مي شود
پاکتر از آينه ها مي شود
اي گل گلزار خدا، يا رضا
آينه ي قبله نما يا رضا


السلام اي حضرت سلطان عشق
يا علي موسي الرضا اي جان عشق
السلام اي بهر عاشق سرنوشت
السلام اي تربتت باغ بهشت


از عرش سلام سرمدي آوردند
آيينه ي حُسن سرمدي آوردند
با آمدن رضا (ع) از باغ بهشت
يک دسته گل محمدي آوردند
ميلاد نور مبارک


به گوش دل ندا آمد، که يار دلربا آمد
به درد ما دوا آمد، رضا آمد، رضا(ع) آمد
خدا داد آنچه را وعده،‌ بشد در ماه ذيقعده
که آمد بهترين بنده، رضا آمد ، رضا آمد


نقاره ها ز اوج مناره وزيده اند
مردم صداي آمدنت را شنيده اند
زيباتر از هميشه شده آستان تو
آقا! چقدر ريسه برايت کشيده اند
ولادت هشتمين اختر تابناک آسمان امامت و ولايت، آقا امام رضا (عليه السلام) مبارکباد.


حريمت قبله ي جانم
بود حب تو ايمانم
تو را هر لحظه مي خوانم
رضا جانم، رضا جانم
منم مست ولاي تو
گدايم من گداي تو
نهادم سر به پاي تو
رضا جانم، رضا جانم
ميلاد نور مبارک


شمع جمع شاپرکهايي رضا
اي کليد ساده مشکل گشا
آن گل زيبا گل خوشبو تويي
اي رضا جان، ضامن آهو تويي
با نگاهت چون کبوتر کن، مرا
تا بگيرم اوج، خوشحال و رها


هر چند حال و روز زمین و زمان بد است
یک تکه از بهشت در آغوش مشهد است
حتی اگر به آخر خط هم رسیده ای
آنجا برای عشق شروعی مجدد است


با نام رضا به سينه ها گل بزنيد
، با اشك به بارگاه او پل بزنيد،
فرمود كه هر زمان گرفتار شديد
بردامن ما دست توسل بزنيد


ساقی امشب راحت جان می دهد
هر چه خواهی از کرم آن میدهد
گردش چرخ فلک بر کام ماست
حاجتت شاه خراسان می دهد


هر کی دلش اسیره سلطان عالمینه
کوی امام هشتم شیش گوشه ی حسینه
گل رنگ و بوی خود را زان بی قرینه دارد
شهر رضا صفای شهر مدینه دارد


بیــــا ای دوست ما را مفتخر کن
رهت دور است آن را مختصر کن
دل من خاک نیشــابوری تـوست
کـــرم فرما و از این دل گـذر کن!


من هم یه خطا کارم
اما با اینکه گنه کارم
در روز جزا شادم
از اینکه رضا دارم


سلطان سریر ارتضا ما را بس
فرزند علی مرتضی ما را بس
در روز جزا که مزد اعمال دهند
پاداش غلامی رضا ما را بس

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 13:5  توسط رمضان رفيعي  | 
اسب لاغر ميان به كار آيد
پادشاهى چند پسر داشت ، ولى يكى از آنها كوتاه قد و لاغر اندام و بدقيافه بود، و ديگران همه قدبلند و زيبا روى بودند. شاه به او با نظر نفرت و خواركننده مى نگريست ، و با چنان نگاهش ، او را تحقير مى كرد.
آن پسر از روى هوش و بصيرت فهميد كه چرا پدرش با نظر تحقيرآميز به او مى نگرد، به پدر رو كرد و گفت :
اى پدر! كوتاه خردمند بهتر از نادان قد بلند است ، چنان نيست كه هركس ‍ قامت بلندتر داشته باشد، ارزش او بيشتر است ، چنانكه گوسفند پاكيزه است ، ولى فيل مردار بو گرفته مى باشد:
آن شنيدى كه لاغرى دانا
گفت بار به ابلهى فربه
اسب تازى وگر ضعيف بود
همچنان از طويله خر به
شاه از سخن پسرش خنديد و بزرگان دولت ، سخن او را پسنديدند، ولى برادران او، رنجيده خاطر شدند.
تا مرد سخن نگفته باشد
عيب و هنرش نهفته باشد
هر پيسه (35) گمان مبر نهالى (36)
شايد كه پلنگ خفته باشد
اتفاقا در آن ايام سپاهى از دشمن براى جنگ با سپاه شاه فرا رسيد. نخستين كسى كه از سپاه شاه ، قهرمانانه به قلب لشگر دشمن زد، همين پسر كوتاه قد و بدقيافه بود، كه با شجاعتى عالى ، چند نفر از سران دشمن را بر خاك هلاكت افكند، و سپس نزد پدر آمد و پس از احترام نزد پدر ايستاد و گفت :
اى كه شخص منت حقير نمود
تا درشتى هنر نپندارى
اسب لاغر ميان ، به كار آيد
روز ميدان نه گاو پروارى
افراد سپاه دشمن بسيار، ول افراد سپاه پادشاه ، اندك بودند. هنگام شدت درگيرى ، گروهى از سپاه پادشاه پا به فرار گذاشتند، همان پسر قد كوتاه خطاب ته آنان نعره زد كه : ((آهاى مردان ! بكوشيد و يا جامه زنان بپوشيد.))
همين نعره از دل برخاسته او، سواران را قوت بخشيد، دل به دريا زدند و همه با هم بر دشمن حمله كردند و دشمن بر اثر حمله قهرمانانه آنها شكست خورد.
شاه سر و چشمان همان پسر زا بوسيد و او را از نزديكان خود نمود و هر روز با نظر بلند و با احترام خاص به او مى نگريست و سرانجام او را وليعهد خود نمود.
برادران نسبت به او حسد ورزيدند، و زهر در غذايش ريختند تا به بخورانند و او را بكشند. خواهر آنها از پشت دريچه ، زهر ريختن آنها را ديد، دريچه را محكم بر هم زد، پسر قد كوتاه با هوشيارى مخصوصى كه داشت جريان را فهميد و بى درنگ دست از غذا كشيد و گفت : ((محال است كه هنرمندان بميرند و بى هنران زنده بمانند و جاى آنها را بگيرند.))
كس نيابد به زير سايه بوم (37)
ور هماى (38) از جهان شود معدوم
پدر از ماجرا باخبر شد، پسرانش را تنبيه كرد و هر كدام از آنها را به يكى از گوشه هاى كشورش فرستاد، و بخشى از اموالش را به آنها داد و آنها را از مركز دور نمود تا آتش فتنه خاموش گرديد و نزاع و دشمنى از ميان رفت . چنانچه گفته اند: ((ده درويش در گليمى بخسبند و دو پادشاه در اقليمى (39) نگنجند.))
نيم نانى گر خورد مرد خدا
بذل درويشان كند نيمى دگر
ملك اقلمى بگيرد پادشاه
همچنان در بند اقليمى دگر
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 23:24  توسط رمضان رفيعي  | 

 

 

شیخ بهایی

ترجمه اشعار عربى
چون ((ابوعميثل )) را به نزد عبدالله بن طاهر اجازه ورود ندادند، سرود: در گاهى كه ورود به آن را بدين سان كوچك مى بينم ، ترك مى گويم . اگرروزى براى اذن ورود به آن ، نردبانى نيابم ، براى ترك ديدار آن ، راهى مى جويم .
ترجمه اشعار عربى
ديگرى گفته است :
ياد خويش را از تو نوميد ساختم و از تو منصرف شد. و نوميدى ، بهترين داروى آز است . تو نيك بدان و من نيز نيك مى دانم كه پس از آن ، هيچگاه ، كسى را به فريب ، قانع نخواهم كرد. ياد تو را از دل و گوش و زبانم زدودم . حالا بگو چه مى خواهى ؟ اگر دلم به انصراف ، از ياد تو دور شود. ديگرى چيزى تو را به من نزديك نمى كند، حتى اگر با من باشى .
باجى شاعر - نامش سليمان - از دانشمندان اندلس بوده است ، كه اين شعر او را ابن خلكان در ((وفيات الاعيان )) آورده است :
اگر به يقين بدانم كه تمامى زندگيم به قدر ساعتى بيش نيست . چرا بدان بخل ورزم و در صلاح و طاعت ، آن را به كار نگيرم ؟
ترجمه اشعار عربى
ديگرى گفته است :
راه ميانه را برگزين ! و از راه هاى شبهه ناك بازگرد! گوش خويش را از شنيدن زشت باز دار! همچنان كه زبان خويش را از گفتن آن نگه مى دارى . زيرا كه به هنگام شنيدن سخن زشت ، با گوينده آن شريك هستى . آگاه باش !
سخن پيامبر اكرم (ص ) و ائمه اطهار (ع )، پيامبران الهى
از سخنان منسوب به اميرالمؤمنين (ع ): آن كه روزش را جز به ايفاى حق و انجام واجب و به پاداشتن مسجد و حصول سپاس و بنيان خير و كسب دانش بگذراند، تباهش كرده است .
سخن پيامبر اكرم (ص ) و ائمه اطهار (ع )، پيامبران الهى
حسن بصرى ، به ملاقات امام على بن حسين - زين العابدين - رفت و امام (ع ) او را گفت : اى حسن ! پروردگارى را كه به تو نيكى كرد، اطاعت كن ! و اگر او را اطاعت نكردى ، سركش مباش ! و اگر عصيان كردى ، از روزى او مخور! و اگر عصيان ورزيدى ، و روزى او خوردى ، و در خانه اش نشستى ، پاسخى نيكو براى او آماده دار!
سخن پيامبر اكرم (ص ) و ائمه اطهار (ع )، پيامبران الهى
از سيد آدميان (ص ): آن كه خواهد كه خداوند او را توفيق دهد، تا به كارهاى زشت دست نيازد، و نامه عمل او گشوده نشود، پس از هر نماز، خدا را به اين دعا بخواند: پروردگارا! به آمرزگارى تو اميدوارترم تا به كار خويش و بخشايش تو از گناه من وسيع تر است . خداوندا! اگر شايسته بخشايش تو نيستم ، شايسته است كه رحمت تو، مرا در حمايت خود گيرد. زيرا، بخشايش تو، همه هستى را در بر گرفته است . اى بخشنده ترين بخشندگان !
شعر فارسى
از مثنوى مولوى :
صبغة الله هست خم رنگ هو
پيس ها يكرنگ مى گردد در او
چون در آن خم افتد و گوييش : قم
گويدت : بى شك منم خم ، لاتلم
اين منم خم ، خود اناالحق گفتن است
رنگ آتش دارد، اما آهن است
چون شود آهن زآتش سرخ رنگ
پس ، اناالنار است لافش بى درنگ
شد زطبع و رنگ آتش محتشم
گويدت : من آتشم ! من آتشم !
آتشم من ، گر ترا شك است و ظن
آزمون را دست خود برهم بزن !
آتشم من ، بر تو گر شد مشتبه
روى خود يك دم به روى من بنه !
آتشى چه ؟ آهنى چه ؟ لب ببند!
ريش تشبيه و مشبه را مخند!
اى برون از وهم و از تخيل من
خاك بر فرق من و تمثيل من
(مؤلف نوشته است ): در وقت شگفت انگيزى آن را نوشتم از مقام قرب حق بهره مند بودم و اى كاش ! كه دوام داشت و سبب شفاى بيمار دلم بود.
سخن عارفان و پارسايان
چون جالينوس در گذشت ، در جيب او نامه اى يافتند كه در آن نوشته اى بود: نادان ترين نادانان ، آن است كه شكمش را به آن چه كه يابد، پر كند. آن چه مى خورى ، به جسمت مى پيوندد و آن چه به صدقه مى دهى به روحت . و آن چه از پس مى گذارى ، از آن ديگريست . نيكوكار زنده است هر چند كه به جهان ديگر برود و بدكار مرده ايست ، هر چند كه به دنيا بماند قناعت حجاب بينوايى است . و شكيبايى كارها را سامان مى دهد# انديشه درست ، كارهاى كوچك را بزرگ مى كند و براى فرزندان آدم چيزى را بهتر از توكل بر خدا نديدم .
شرح حال مشاهير، مردان و زنان بزرگوار
سقراط حكيم ، كم مى خورد و جامه خشن مى پوشيد. يكى از فيلسوفان روزگارش به او نوشت : اعتقاد تو اينست كه رحم آوردن بر هر ذير وحى واجب است و تو خود، ذيروح هستى و به رها كردن غذاى كم و جامه خشن بر خويش ترحم نمى ورزى . و سقراط در پاسخ وى نوشت : مرا به پوشيدن جامه خشن سرزنش كرده اى و گاه ، انسان به زشت علاقه مى ورزد و زيبا را رها مى سازد و نيز به كمى غذا نكوهيده اى . اما، من ، چندان مى خورم ، كه زنده بمانم و تو زندگى مى كنى ، تا بخورى .
پس فيلسوف به او نوشت : انگيزه كم خورى تو را دانستم . انگيزه كم گوئيت چيست ؟ و اگر در خوردن بر خود سخت مى گيرى ، چرا در گفتن امساك مى كنى ؟ و سقراط به پاسخ نوشت : آن چه را كه ناگزير از ترك آنى ، پرداختن به آن ، بيهوده است . و پروردگار، ترا دو گوش و يك زبان آفريده است ، تا دو برابر آن چه مى گويى ، بشنوى . و نه آن كه بيش از آن چه مى شنوى ، بگويى .
ترجمه اشعار عربى
شاعرى گفته است :
از نياز نفس خويش به پروردگار شكوه مى برم كه باگذشت روزگار، همچنان باقيست .
سخن پيامبر اكرم (ص ) و ائمه اطهار (ع )، پيامبران الهى
از ((شيخ الطايفه )) در كتاب ((تهذيب )) در اوايل كتاب ((مكاسب )) به روايت حسن يا صحيح از ((حسن بن محبوب )) از ((جرير)) نقل كرده است كه از امام صادق (ع ) شنيدم كه مى فرمود: از خدا بترسيد و نفس ‍ خود را به پرهيزگارى بميرانيد و آن را با اطمينان به خدا تقويت كنيد و با تكيه به بى نيازى حق ، از بردن نياز خود به صاحبان قدرت ، بپرهيزيد!
و بدان ! كه آن كس كه نزد صاحبان قدرت ، يا كسى كه مخالف دين اوست ، به چشم داشت مال دنيا فروتنى كند، پروردگار، او را به ورطه در اندازد و بر او خشم گيرد، كار او به وى بازگذارد و اگر به چيزى از دنيا دست يابد، بركت از وى ببرد. و از دنيا وى ، آن چه در حج و آزادى بردگان و نيكوكارى صرف كند، بى پاداش ماند.
(مؤلف گويد): مى گويم كه امام (ع ) راست فرمود. ما خود اين آزموديم و پيشينيان ما نيز آزمودند و به اتفاق كلمه رسيديم كه در چنان اموالى بركتى نيست و به زودى نابود مى شود. و آن ، امر ظاهر و محسوسى است كه هر كس ، چيزى از آن اموال نفرين شده به دست آورده است ، به بى بركتى آن ، اعتراف دارد. از پروردگار بزرگ روزى حلال مى طلبيم كه به ما ارزانى دارد! و دست ما را از آن اموال و نظاير آن ، باز دارد. او دعا را شنواست و با مهربانى ، به بندگان خود عنايت فرمايد.
شعر فارسى
از ابوسعيد ابوالخير:
تيرى زكمانخانه ابروى توجست
دل ، پرتو وصل را خيالى بربست
خوش خوش ، زدلم گذشت و مى گفت به ناز
ما پهلوى چون تويى نخواهيم نشست
سخن پيامبر اكرم (ص ) و ائمه اطهار (ع )، پيامبران الهى
از سفارش هاى رسول اكرم (ص ): به ابوذر كه : - خدا از او خشنود باد! - بر عمرت بيش از مال خويش بخيل باش !: اى ابوذر! چيزى را كه بهره اى از آن ندارى ، رها كن و بر آن چه كه به تو مربوط نيست ، سخن مگوى ! همچنان كه دارايى خويش را در خزانه محفوظ مى دارى ، زبان خويش ‍ نگه دار!
سخن پيامبر اكرم (ص ) و ائمه اطهار (ع )، پيامبران الهى
از سخنان اميرالمومنين (ع ): آن كه حريص بر مال دنيا را با بخيل به آن ، به هم درآميخته است ، به دو پايه از پستى و فرومايگى در آميخته است آن كه به پنهانى ، متعهد دانش خويش نباشد، آن دانش به آشكارا آبرويش ‍ ببرد كسى كه جز از خدا شرف بجويد، شرف ، او را هلاك سازد. آن كه با درخواست از تو، آبروى خويش پاس ندارد، تو از رد خواهش او، آبروى خويش پاس دار! ثروت خويش جز در راه نيك به كار مگير! و نيكوكارى خود جز در راه نيك مردان به كار مبر! آن چه كه پاسخش تو را خوش نيايد، مگوى ! در هيچ محفلى با لجوج ستيزه مكن ! مباد كه در بدى به تو تواناتر باشد، تا نيكى تو بر او!
حكاياتى كوتاه و خواندنى
يكى از دانشمندان بنى اسرائيل در دعاى خويش مى گفت : چه بسيار كه ترا نافرمانى كردم و مرا عقوبت نكردى ! و پروردگار، به پيامبر آن روزگار وحى كرد كه به بنده من بگو: چه بسيار تو را عقوبت كردم و ندانستى . آيا شيرينى راز و نياز با خويش را از تو نستاندم ؟
سخن پيامبر اكرم (ص ) و ائمه اطهار (ع )، پيامبران الهى
سفيان ثورى به محضر امام صادق (ص ) آمد و گفت : اى فرزند پيامبر(ص )! مرا بياموز! از آن چه پروردگارت به تو آموخته است . امام (ع ) فرمود: چون رودروى گناه واقع شدى ، طلب بخشايش كن ! و چون نعمت خداوندى بر تو ظاهر شد، سپاس گوى ! و چون غم به تو روى آورد، لاحول و لا قوة الا بالله گوى ! سفيان بيرون آمده ، مى گفت : سه پند و چگونه پندى
سخن پيامبر اكرم (ص ) و ائمه اطهار (ع )، پيامبران الهى
در حديث ، از پيامبر (ص ) آمده است كه : در شگفتم از كسى كه به ترس ‍ بيمارى ، از غذا مى پرهيزد و چگونه از ترس دوزخ از گناه نمى پرهيزد؟!
سخن حكيمان و دانشمندان ، مشاهير...
كسى از حكيمى پرسيد: بدى دلخواه كدامست ؟ و او گفت : ثروتمندى .
سخن حكيمان و دانشمندان ، مشاهير...
حكيمى گفت : شگفتى نادان از دانا بيشتر است تا شگفتى نادان از دانا.
حكيمى به هنگام مرگ ، به حسرت بود. او را گفتند: ترا چه مى شود؟ گفت : چه مى انديشيد؟
درباره كسى كه سفرى طولانى و بى توشه در پيش دارد و بى همدمى در گور خواهد ماند، و به داورى عدل مى رود و حجتى ندارد.
شعر فارسى
از مجنون رومى (جلال الدين مولوى ):
هله ! نوميد نباشى كه ترا يار براند
گرت امروز براند، نه كه فردات بخواند؟
در اگر بر تو ببندد، مرو! و صبر كن آنجا
كه پس از صبر، ترا او به سر صدر نشاند
و گر او بر تو ببندد همه درها و گذرها
ره پنهان بگشايد، كه كس آن راه نداند
نه كه قصاب به خنجر چو سر ميش ببرد
نهلد كشته خود را، كشد، آنگاه كشاند؟
چو دم ميش نماند، ز دم خود كندش پر
تو ببين ! كاين دم سبحان به كجاهات رساند؟!
به مثل گفته ام اين را واگر نه كرم او
نكشد هيچ كسى را وز كشتن برهاند
هله خاموش ! كه شمس الحق تبريز، ازين مى
همگان را بچشاند! بچشاند! بچشاند!
از سعدى :
هر سو دود آن كش ز در خويش براند
وان را كه بخواند، ز در خويش نراند
ترجمه اشعار عربى
شاعرى گفت :
روزى يى كه در جستجوى آنى ، همچون سايه ايست ، كه با تو مى آيد. چون او را دنبال كنى ، از تو مى گريزد و چون از پيش او بگريزى ، به دنبال تو مى آيد.
حكاياتى كوتاه و خواندنى
عبدالله بن مبارك بر مردى گذشت كه ميان زباله دانى و مقبره اى ايستاده بود. او را گفت : ميان دو گنج از گنجهاى دنيا ايستاده اى . گنج اموال ، و گنج مردان .
شعر فارسى
از ناصر خسرو (394 - 481 ه‍):
ناصر خسرو به راهى مى گذشت
مست و لايعقل ، نه چون ميخوارگان
ديد قبرستان و مبرز روبرو
بانگ برزد، گفت كاى نظارگان !
نعمت دنيا و نعمت خواره بين
اينش نعمت ! اينش نعمت خوارگان !
سخن عارفان و پارسايان
ربيع بن خيثم گفته است : اگر بوى گناهان به مشام مى رسيد، كسى نزد ديگرى نمى نشست .
ابوحازم گفته است : از مردمى در شگفتم كه براى دنيايى مى كوشند، كه هر روز گامى از آن ، دور مى شوند و براى دنيايى نمى كوشند، كه هر روز گامى به آن نزديك مى شوند.
حكايات تاريخى ، پادشاهان
هارون الرشيد فضيل عياض را گفت : چه بسيار زهد مى ورزى ! و فضيل گفت : زهد تو از من بيش است . چه ، من ، در اين دنياى ناپايدار مى پرهيزم و تو در دنياى پايدار آخرت .
سخن حكيمان و دانشمندان ، مشاهير...
حكيمى گفت : چيزى پربهاتر از زندگى نيست . و زيانى بالاتر از آن نيست كه آن را جز در جهت زندگى جاويد به كار برند.
حكايات تاريخى ، پادشاهان
از ((وفيات الاعيان ))
((عمروبن عبيد)) روزى بر منصور وارد شد - و آن دو، پيش از خلافت منصور، دوستى داشتند. - منصور او را گرامى داشت و به خود نزديك كرد و به او گفت : مرا پند ده ! و عمرو او را پندهايى داد، و از آنهاست كه گفت : اين خلافت كه امروز در اختيار تست ، اگر به دست پيشينيان مى ماند، به تو نمى رسيد. پس ، از آن شبى بترس ! كه پس از آن ، ديگرى شبى نيست . چون قصد رفتن كرد، منصور گفت : دستور داديم تا ترا ده هزار درهم دهند. عمرو گفت : بدان نيازى ندارم . منصور گفت : بخدا كه بستان ! و او گفت : بخدا كه نستانم . و ((مهدى )) - فرزند منصور - حاضر بود. و گفت : خليفه سوگند مى خورد و تو سوگند مى خورى . عمرو به منصور باز نگريست و گفت : اين جوان كيست ؟ گفت : ((مهدى )) فرزند و جانشينم . عمرو گفت : لباس نيكان بر او پوشانده و نامى شايسته بر او نهاده اى . اما شغلى بهر او تدارك ديده اى كه هر چه بيشتر سود دهد، بيشتر دل مشغولى آرد. سپس عمرو به مهدى نگريست و گفت : اى برادرزاه . چون پدرت سوگند خورد، عمويت را به سوگند خوردن واداشت . زيرا، پدرت را توانايى پرداخت كفاره ، بيش از عموست . پس منصور او را گفت : نيازى دارى ؟ گفت : بنزدت نيايم ، تا به دنبالم نفرستى . منصور گفت : زين پس ديدارى نخواهد بود؟ عمرو گفت : خواست من اينست . و رفت . منصور از پى او نگريست و گفت : همه آرام مى رويد، و شكارى مى جوييد. جز عمروبن عبيد.
عمرو به سال 144 آنگاه كه از مكه باز مى گشت در جايى به نام ((مران )) در گذشت و منصور در سوگ او سرود.
اى گورى كه در سرزمين ((مران )) جاى دارى ، درود بر تو! گورى كه مؤمنى را در بر گرفته است كه يكتايى خدا را ايمان داشته و با قرآن ماءنوس ‍ بوده . اگر روزگارى انسان نيكوكارى را باقى مى گذاشت ، بيقين عمرو- اباعثمان - را براى ما گذاشته بود.
ابن خلكان گفته است : منصور، نخستين خليفه اى بوده است كه در سوگ دوستش مرثيه سروده . و ((مران )) بفتح ميم و تشديد راء- جايى ست بين مكه و بصره -.
ترجمه اشعار عربى
خداش خير دهاد! چه نيكو سروده است :
از زمانه خويش ، گله مند نيستم . كه اين ، ستم به اوست . بل ، از مردم روزگار خويش گله دارم آنها گرگ هايى هستند، كه جامه پوشيده اند. به هيچيك از آنان ايمان مدار! مراگنج صبرى بود، كه در باختم و در مداراى با آنان به فنا رفت .
شعر فارسى
از شيخ روز بهان صوفى :
اى ترابا هر دلى رازى دگر!
هر گدا را با درت ، آزى دگر
صد هزاران پرده دارد عشق دوست
مى كند هر پرده آوازى دگر
بيا! تا دست ازين عالم بداريم
بيا! تا پاى دل از گل برآريم
بيا! تا بردبارى پيشه سازيم
بيا! تا تخم نيكويى بكاريم .
بيا! تا در غم دورى از آن در
چو ابر نو بهاران خون بباريم
بيا! تا همچو مردان در ره دوست
سراندازى كنيم و سر نخاريم
ترجمه اشعار عربى
سروده علامه مولانا قطب الدين شيرازى :
پس از پيامبر، بهترين بندگان خدا، كسى ست كه دخترش در خانه او بوده است . و او همان كسى ست كه در تاريكى شب ، روغن چراغش ، مايه روشنى هدايت بود.
سخن حكيمان و دانشمندان ، مشاهير...
حكيمى فرزندانش را گفت : با هيچ كس دشمنى مورزيد! حتى اگر گمان كنيد كه به شما زيانى نرساند و از دوستى كسى نپرهيزيد حتى اگر گمان كنيد كه به شما سودى نرساند، كه شما نمى دانيد كه چه وقت بايد از دشمنى دشمن هراسيد، و چه هنگام بايد به دوستى دوستى اميد داشت .
سخن حكيمان و دانشمندان ، مشاهير...
مهلب را پرسيدند: دور انديشى چيست ؟ گفت : اندوه خوردن تا به فرصت مناسب رسيدن .
و گفته اند: تا پوشيده اى آشكار نشود، گمان ها بر وى فراهم نيايند.
عارفان ، مشايخ صوفيه و پيران طريقت
چون ((حلاج )) را براى كشتن آوردند، نخست دست راستش بريدند، پس دست چپ . و سپس پايش . حلاج ترسيد كه از رفتن خون ، رويش به زردى گرايد. آنگاه دست بريده به چهره نزديك كرد و خون بر آن پاشيد تا زردى آن پنهان دارد. آنگاه خواند:
خويشتن را به بيمارى ها تسليم نداشتم ، مگر اين كه مى دانستم كه وصل ، مرا حيات دوباره مى بخشد. جان عاشق از آن روشكيباست ، كه آن كه او را به درد مبتلا داشته است ، درمان كند.
و چون آويختندش . گفت : اى ياور ناتوانان ! مرا در ناتوانيم درياب ! و چنين خواند:
مرا چيست ؟ جفا نكرده ، بر من جفا مى رانند، و نشانه هاى هجران ، پنهان نمى ماند. ترا مى بينم كه مرا در هم مى آميزى و مى نوشى . و پيمان تو اين بود، كه مرا نياميخته بنوشى .
و چون مرگ به او روى آورد، چنين گفت :
لبيك ! اى آگاه به راز و زمزمه من . لبيك ! لبيك ! اى مقصد و مقصود من ! ترا خواندم . بل ، تو مرا به خويش خواندى . آيا من تو را مناجات كردم . يا تو مرا؟ عشق به مولايم ، مرا به ناتوانى و بيمارى كشانده است . و چگونه از مولاى خويش به مولايم شكايت برم ؟ از روحم واى بر روحم ! و افسوس ‍ كه من ، خود، اصل غوغايم .
حكايات تاريخى ، پادشاهان
عمربن عبدالعزيز را گفتند: آغاز توبه تو چه بود؟ گفت : قصد كردم تا غلامى را بزنم و او مرا گفت : اى عمر! از شبى انديشه كن ! كه فردايش روز قيامت است .
حكايات تاريخى ، پادشاهان
از كتاب ((المستظهرى )) تاليف غزالى :
عبدالله بن ابراهيم بن عبدالله خراسانى ، حكايت كرد كه : سالى كه هارون الرشيد به حج رفته بود، من نيز با پدرم به حج بوديم . و بناگاه ، هارون را ديدم كه برهنه سر و برهنه پا، دست ها بر آسمان برده ، بر ريگهاى سوزان ايستاده ، مى لرزد و مى گريد و مى گويد: پروردگارا! تو، تويى ! و من ، منم ! منم با گناهان بسيار. و تويى با بخشايش بسيار. مرا ببخش !
و من ، به پدرم گفتم : جبار زمين را ببين ! كه چگونه در پيشگاه جبار آسمان به تضرع آمده است ؟!
و نيز از اوست : مردى ((ابوذر)) را دشنام گفت . و ابوذر او را گفت : اى فلان ! ميان من و تو بهشت گردنه ايست كه اگر از آن بگذرم ، به سخن تو اعتنايى ندارم و اگر نتوانم گذشت ، ((مستوجب اين و بيش از اينم !))
فرازهايى از كتب آسمانى
از كتاب ((قرب الاسناد)): از امام صادق (ع ) روايت شده است كه چون فاطمه (س ) به خانه على رفت ، بسترشان پوست گوسفندى بود، كه وارونه مى كردند، و بر آن مى خوابيدند و بالششان پوستى بود، كه درون آن را به ليف خرما آگنده بودند و كابين فاطمه ، زرهى آهنين بود.
و در كتاب مزبور، از ((على )) - كه دورد خدا بر او باد! - نقل شده است كه در تفسير آيه ((يخرج منها اللؤ لوء و المرجان )) گفت : از آب آسمان ، و از آب دريا. چون قطره بارانى فرو افتد، صدها دهان مى گشايند و از آب باران در آن مى افتد و مرواريد پديد مى آيد. مرواريد كوچك ، از قطره كوچك باران و مرواريد بزرگ از قطره بزرگ باران .
حكايات تاريخى ، پادشاهان
متن نامه ((يقوب )) به ((يوسف ))، پس از آن كه برادر كوچكش را به اتهام دزدى باز داشته بود، به نقل از ((كشاف )): از يعقوب - اسرائيل بن اسحاق ذبيح الله بن ابراهيم خليل الله - به عزيز مصر: اما بعد، ما، دودمانى هستيم كه به بلاها آزموده شده ايم پدر بزرگم را دست و پاى بستند و به آتش افكندند، تا بسوزد كه پروردگار او را رهايى داد، و آتش بر او سرد شد. و پدرم را كارد بر گردن نهادند تا بكشند كه خدا او را فديه داد. و اما، من . فرزندى داشتم كه گرامى ترين فرزندم بود. و برادرانش او را با خويش به صحرا بردند و پيراهن آغشته به خونى را برايم آوردند و گفتند كه او را گرگ خورده است . كه از گريستن ، بينايى از چشمم رفت . و فرزند ديگرى داشتم ، كه برادر مادرى آن پسر بود. كه بدو آرامش داشتم . برادرانش او را نيز بردند و باز گشتند و گفتند كه دزدى كرده است و تو او را بدان سبب به زندان كرده اى . من ، فرزند دودمانى هستم كه دزدى نمى كنيم و دزد و دزد به دنيا نمى آييم . اگر او را باز دهى ، باز داده اى ، و گرنه ترا نفرينى كنم كه هفت پشتت را فرا گيرد. والسلام .
در كشاف آمده است كه : چون يوسف نامه خواند، بى اختيار شد و گريست و در پاسخ نوشت : شكيبا باش ! چنان كه بودند، تا پيروز شوى ، چنان كه شدند.
سخن حكيمان و دانشمندان ، مشاهير...
از يكى از بزرگان :
پروردگار، چيزى نيكوتر از خرد و ادب به مرد نبخشيده است . اين دو، جمال مردانه كه اگر آن ها را از دست بدهد، زيباترين چيز زندگى را از دست داده است .
سخن پيامبر اكرم (ص ) و ائمه اطهار (ع )، پيامبران الهى
اميرالمؤمنين (ع ) شنيد كه مردى در موردى سخن مى گويد كه به وى مربوط نيست . او را گفت : اى فلان ! (بدين سان ) به فرشتگان نامه عملت املا مى كنى ، تا به خدايت برسانند.
سخن حكيمان و دانشمندان ، مشاهير...
از سخنان افلاطون : اگر خواهى كه زندگيت به شادكامى گذرد، به اين خرسند باش ! كه مردم ، ترا ديوانه بخوانند، به جاى آن كه عاقل بنامند.
شرح حال مشاهير، مردان و زنان بزرگوار
ابوالفتح محمد شهرستانى صاحب كتاب ((ملل و نحل )) منسوب به ((شهرستان )) - به فتح شين - است . يافعى در تاريخ خويش گفته است ((شهرستان )) نام سه شهر است . يكى در خراسان - ميان نيشابور و خوارزم و دومى ، روستايى است در ناحيه نيشابور و سومى ، شهرى است به فاصله يك ميلى اسفهان . و ابوالفتح ، منسوب به ((شهرستان )) نخستين است .
از آنها كه (شهرستانى ) در كتاب ملل و نحل خود، در ذكر اختلاف فرقه ها سروده است :
در همه آثار گذشتگان سير كردم و چشم خويش در آن نشانه ها نگران داشتم . هر كه را ديدم دست حيرت بر چانه داشت يا دندان ندامت به هم مى فشرد.
به روايت يافعى ، شهرستانى ، در سال 547 در گذشته است . شهرستانى ، پس از شمارش هفت تن از فيلسوفانى كه آن ها را ستون حكمت ناميده است و آخرينشان افلاطون است . گويد: حكيمى كه در روزگار آنان مى زيسته و با آنان تضاد انديشه داشته است ، ارسطوست .
شرح حال مشاهير، مردان و زنان بزرگوار
ارسطو: ارسطو، پيشواى مشهور و معلم اول و حكيم مطلق است كه در نخستين سال از پادشاهى اردشير متولد شد و چون به هفده سالگى رسيد، پدرش او را براى آموختن دانش ، به افلاطون سپرد. و او، بيست و چند سالى نزد استاد پاييد و او را از اين روى ((معلم اول )) گفته اند، كه واضع منطق است . و آن را از ((قوه )) به ((فعل )) آورد. و از اين حيث ، كار او، شبيه به كار واضعان ((نحو)) و ((عروض )) است . زيرا نسبت ((منطق )) با((معانى ))، همچون نسبت ((نحو)) است به ((سخن )) و ((عروض )) به ((شعر)). سپس گفت : كتاب هاى ارسطو در طبيعيات و الهيات و اخلاق معروف است و شرح هاى بسيارى بر آن ها نوشته اند. و ما، در توضيح شيوه او، ((شرح تامسطيوس )) را كه پيشرو متاخران است و رئيس آنان ((بو على سينا)) برگزيده است ، انتخاب كرده ايم . و آن چه را كه به نقل متاخران ، در مقالات وى ، از اين گونه مسائل آمده است و ايشان با آن مخالف بوده اند و در آن ها از روى تقليد كرده اند، حل كرده ايم . سپس ، با اجمال ، نظريات او را در مسائل طبيعى و الهى ، در بحث طولانى ذكر كرده است و در پايان ، گفته است كه : اين ها، نكته هاى بود كه از جاى جاى گفتار ارسطو، كه بيشترينه آن از ((شرح تامسطيوس )) است برگزيده ايم .
شيخ بو على سينا نسبت به ارسطو تعصب مى ورزيده و مسلك او را تاءييد مى كرده است و از حكما، جز به وى اعتقاد نداشته .
فرازهايى از كتب آسمانى
در تفسير ((قاضى )) و ديگران آمده است كه نخستين كسى كه در هيات و نجوم و حساب ، سخن گفت ((ادريس )) بود كه - بر پيامبر ما او درود باد! - در ((ملل و نحل )) در ذكر صابئيان آمده است كه ((هرمس )) همان ((ادريس )) است . در اوايل ((شرح حكمت الاشراق )) تصريح كرده است كه ((هرمس )) ادريس است و ((ماتنه )) تصريح كرده است ، كه او از استادان ارسطو است .
سخن پيامبر اكرم (ص ) و ائمه اطهار (ع )، پيامبران الهى
حارث همدانى از اميرالمؤمنين (ع ) روايت كرد كه پيامبر(ص ) گفت : اى على ! هر بنده اى را ظاهرى و باطنى ست . آن كس كه باطن خويش نيك سازد، پروردگار، ظاهر او به صلاح آورد و آن كه باطن خويش به فساد كشد، خداوند، ظاهرش تباه كند. و نيز هركس را در آسمان ، آوازه ايست . كه اگر آن را نيك سازد، خداوند، آوازه او در زمين نيك سازد. و پرسيده شد كه : ((آوازه )) چيست ؟ فرمود: ذكر.
حكاياتى كوتاه و خواندنى
ابوبكر راشدى ، محمد توسى را به خواب ديد كه گفت : به ابوسعد صفار مؤ دب بگو: بر آن بوديم كه از عشق باز نگرديم . به جان دوستى سوگند! كه بازگشتيد و ما نگشتيم . گفت چون بيدار شدم ، به نزد ابوسعد رفتم و به او گفتم . گفت : هر جمعه به زيارتش مى رفتم و اين جمعه نرفتم .
بسم الله الرحمن الرحيم
فرازهايى از كتب آسمانى
حديثى چند از ((صحيح بخارى )):
مناقب فاطمه (ع ): ابوالوليد حكايت كرد از ابن عيينه و او از عمروبن دينار و او از ابن ابى مليكه و او از مسوربن مخرمه كه پيامبر (ص ) فرمود: فاطمه پاره تن من است و كسى كه او را به خشم آورد، مرا به خشم آورده است .
معارف اسلامى
فرض خمس : حكايت كرد عبدالعزيز بن عبدالله از ابراهيم بن سعد و او از صالح و او از ابن شهاب كه گفت : عروة بن زبير، مرا آگاهى داد كه ((عايشه )) - ام المومنين - گفت كه پس از وفات پيغمبر، فاطمه دختر او از ابوبكر خواست ، تا سهم ميراث او را از آنچه پيغمبر از ((فى )) باز نهاده است . بدهد. و ابوبكر به او گفت : پيامبر (ص ) فرموده است كه ما پيامبران ميراث به جاى نمى نهيم . و آن چه از ما بماند، صدقه است . پس ‍ فاطمه - دختر پيامبر (ص ) - خشمگين شد و از پيش ابوبكر رفت . و تا زمان وفات خويش دورى كرد. و پس از مرگ پيامبر، تنها شش ماه زيست . و فاطمه (ع ) از ابوبكر بهره خويش را از خيبر و فدك و صدقه مدينه كه پيامبر به جا نهاده بود، مى خواست . و ابوبكر از آن ، خوددارى مى كرد. و گفت من ، آن چه را كه پيامبر بدان عمل مى كرده است ، رها نمى كنم و از آن بيم دارم كه اگر چيزى از امر او را رها كنم ، از راه راست ميل كرده باشم اما صدقه او در مدينه را عمر به على و عباس پرداخت و اما عمر نيز از دادن خيبر و فدك خوددارى كرد و گفت : اين دو، صدقه رسول خداست و اختيار آن ، به عهده فرمانرواى وقت است .
حكايات تاريخى ، پادشاهان
در ((احياء)) آمده است كه حجّاج به هنگام مرگ گفت : پروردگار! مرا ببخشاى ! گر چه گويند كه مرا نخواهى بخشيد. عمر بن عبدالعزيز، از اين كه چنين گفته بود شگفتى كرده و در غبطه بود. و چون حكايت حجاج به حسن بصرى گفتند. گفت : چنين گفته است ؟ گفتند: آرى . گفت : كاش گفته باشد!
نكته هاى پندآموز، امثال و حكم
حكيمى گفته است : مرگ همچون تيرى است كه به سوى تو مى آيد و عمر تو به اندازه طول مسير آنست .
عجائب و طرائف ، آداب و رسوم اقوام و ملل و...
از ملل و نحل در ذكر حكيمان هند، انديشمندان و دانشمندان هياءت و نجوم .
هنديان ، روشى دارند كه شيوه منجمان رومى و ايرانى متفاوت است و آن ، چنين است كه با توجه به ثوابت ، حكم مى كنند، نه سيارات . و احكام را به خصايص ستارگان مربوط مى دانند، نه طبايع آن ها. و ستاره زحل را به سبب ارتفاع و بزرگى جرمش ((سعد اكبر)) به شمار مى آورند. و به نظر آن ها، اين ستاره است كه نيكبختى هاى خالى از شومى عطا مى كند. و اما روميان و ايرانيان به حسب طبايع ستارگان حكم مى كنند و هنديان بر حسب خواص آن ها. طب هنديان نيز چنين است كه آن ها، خواص داروها را معتبر مى دانند، بى توجه به طبيعت آن ها.
انديشمندان هندى نيز ((انديشه )) را مهم مى دانند و مى گويند كه آن ، ميان محسوس و معقول جاى دارد. و صور محسوسات به آن باز مى گردند و حقايق معقولات نيز. و از اين رو است كه مى كوشند، تا با تمرين هاى بدنى ، انديشه را از محسوسات باز دارند. تا به جايى كه تفكر، از اين جهان باز داشته شود و جهان ديگر بر وى متجلى گردد. در اين صورت ، چه بسا كه از پنهانى ها خبر دهد، يا به جلوگيرى از ريزش باران قادر شود، ياانديشه بر يك انسان گماشته شود و او را بكشد. هيچيك از اين ها دور از ذهن به نظر نمى رسد. چه ، ذهن ، اثر شگفت انگيزى در دگرگونى اجسام و تصرف در ارواح دارد. مثلا: خواب ديدن ، نوعى تصرف وهم در جسم نيست ؟ يا ((چشم زدن ))، تصرف وهم در شخص نيست ؟ آيا مردى كه بر ديوارى بلند راه مى رود و يكباره فرو مى افتد، فاصله گام هايش در بالاى ديوار به انداره فاصله گام هايش بر زمين نيست ؟
نيروى پندار اگر مجرد شود، بى ترديد موجب كارهايى شگرف مى شود. و بدين سبب ، برخى از هنديان ، روزهايى چند چشم فرو مى بندند، تا انديشه و پندار خويش را از عالم محسوس باز دارند. حال ، اگر، پندار مجردى با پندار مجرد ديگرى برخورد كند، در عمل ، به كمك يكديگر مى آيند. بويژه آن كه متفق باشند. از اين رو است كه اگر مشكلى بر آنان روى نهد، چهل مرد هندوى پاك نيت و يك راى مى نشينند و اراده مى كنند تا مشكل آنان گشوده شود و بلاى سخت از آنان دفع گردد.
از آنان ، گروهى هستند كه ايشان را ((بكريسته )) نامند. يعنى : كسانى كه آهن به خود بندند و رسم آنان ، اينست كه سر و ريش را مى تراشند و بدن را جز شرمگاه عريان مى گذارند و از كمر تا سينه شان را با آهن مى بندند تا شكم هاشان از فراوانى دانش و شدت توهم و غلبه تفكر ندرد. و چه بسا كه در آهن ، خاصيتى شناخته اند، كه با پندار مناسبت دارد. و گرنه ، چگونه از شكافتن شكم پيش گيرى كند؟ و وفور دانش چگونه موجب آن خواهد شد؟
عارفان ، مشايخ صوفيه و پيران طريقت
در تاريخ يافعى آمده است كه : علماى بغداد، بر قتل ((حسين منصور حلاج )) اتفاق كردند و فتوى نوشتند و او مى گفت : زنهار! از خون من بپرهيزيد! و در همه مدتى كه فتواها مى نوشتند، همين مى گفت . سرانجام ، او را به زندان بردند و خليفه ((المقتدر)) فرمان داد، تا او را به رئيس ‍ شهربانان سپردند، تا هزار تازيانه اش زنند و اگر نميرد، او را هزار تازيانه ديگر زنند.
سپس گردنش بزنند. آنگاه ، وزير، او را به شهربانان سپرد و گفت : اگر نمرد، دست ها و پاها و سرش ببرند و پيكرش بسوزانند و گفت : از نيرنگش بپرهيز! آنگاه ، او را به دروازه ((باب طاق )) بردند، بند بر نهاده و مردم بسيار بر او گرد آمده بودند. هزار تازيانه اش بزدند و آهى نكرد.
پس دست ها و پاها و سرش بريدند و پيكرش بسوختند و سرش به پل آويختند و آن ، به سال 309 بود.
سخن پيامبر اكرم (ص ) و ائمه اطهار (ع )، پيامبران الهى
در حديث آمده است كه : اگر دنيا به كسى رو كند، خوبى هاى ديگران را هم به او مى افزايد و اگر از او روى بگرداند، خوبى هاى خود او را هم از وى سلب مى كند.
سخن حكيمان و دانشمندان ، مشاهير...
حكيمى فرزند خويش را سفارش كرد كه : بگذار تا خرد تو پايين تر از دينت باشد و گفتارت كمتر از رفتارت و جامه ات كم ارزش تر از توانائيت .
لطيفه ها، سخنان نغز و شيرين
دانش طلسمات : دانشى ست كه درباره چگونگى آميزش نيروهاى عالى فعال با نيروهاى پست منفعل بحث مى كند. تا از اين آميزش ، امر غريبى در عالم هستى به وجود آيد.
در معنى طلسم اختلاف است . و سه مورد آن ، مشهور است :
1 - ((طل )) به معنى ((اثر)) است . بنابراين ، ((طلسم )) يعنى : ((اثر اسم ))
2 - ((طلسم )) كلمه اى يونانى است به معنى ((گرهى كه گشوده نمى شود))
3 - كنايه از ((مقلوب )) است كه ((مسلط)) باشد. يعنى كسى كه از اين فن كاملا بر خوردار باشد، بر ديگران مسلط خواهد شد.
عارفان ، مشايخ صوفيه و پيران طريقت
روايت شده است كه : ((حلاج )) در بغداد فرياد مى كشيد و مى گفت : مرا از خدا به فرياد رسيد! مبادا مرا با نفسم رها كند! با بدان خو گيرم . يا مرا از نفسم باز ستاند كه طاقت نمى آرم . گويند: انگيزه قتل او، همين بود.
از اشعار اوست :
جان مرا عشق هاى پراكنده اى بود، و چون چشمم به جمال تو افتاد، همه را از ياد بردم . اين بود كه ديگران به من حسد ورزيد و چون تو مولاى من شدى ، من مولاى همگان شدم . دين و دنيا را به مردم واگذاشتم و به ياد تو پرداختم . اى دين و دنياى من .
معارف اسلامى
از كتاب ((محاسن )) چون در مداين آتش سوزى شد، سلمان شمشير و قرآنش بر گرفت و از خانه بيرون رفت و گفت : سبكباران بدين سان نجات يابند.
شعر فارسى
از امير خسرو:
بر خاك من رسيد پس از مرگ ! و هر گياه
كان را نه بوى او بود، از بيخ بركنيد!
شعر فارسى
از نشناس :
ز وصل شاد نيم ، و زجفا ملال ندارم
چنان ربوده عشقم كه هيچ حال ندارم
سخن حكيمان و دانشمندان ، مشاهير...
ابن عباس گفت : كسى كه خدا سه روز دنيا را بر او زندان كند و خشنود باشد، به بهشت رود.
سخنان مؤلف كتاب (نثر و نظم )
از مؤلف :
گذشت عمر و تو فكر نحو و صرف و معانى
بهائى ! از تو بدين نحو، صرف عمر، بديعست !
حكايات پيامبران الهى
منصور عباسى به امام صادق (ع ) نوشت : چرا چون ديگران نزد ما نيايى ؟. و امام (ع ) در پاسخش نوشت : از دنياوى چيزى نداريم كه از تو بر آن بيمناك باشيم . و تو نيز بهره اى از آخرت ندارى كه بدان اميد داريم . تو را سعادتى نيست ، تا بدان تهنيت گوئيم و مصيبتى نيست كه تعزيت گوييم . منصور به او نوشت : با ما بنشين ! تا پند گويى . و امام (ع ) نوشت : آن كه دنيا خواهد، تو را پند نگويد و آن كه آخرت خواهد، با تو ننشيند.
سخنان مؤلف كتاب (نثر و نظم )
از مؤلف ، كه در جواب صدارت پناه گفته است :
روى تو، گل تازه و خط، سبزه نو خيز
نشكفته گلى همچون تو درگلشن تبريز
شد هوش دلم ، غارت آن غمزه خونريز
اين بود مرا فايده از ديدن تبريز
اى دل ! تو درين ورطه مزن لاف صبورى
وى عقل ! تو هم بر سر اين واقهه بگريز!
فرخنده شبى بود، كه آن خسرو خوبان
افسوس كنان ، لب به تبسم شكرآميز
از راه وفا بر سر بالين من آمد
وز روى كرم گفت كه : اى دل شده برخيز!
از ديده خونبار، نثار قدم او
كردم گهر اشك ، من مفلس بى چيز
چون رفت ، دل گمشده ام ، گفت : بهائى !
خوش باش ! كه من رفتم و جان گفت كه : من نيز
دگر از درد تنهايى ، به جانم يار مى بايد
دگر تلخست كامم ، شربت ديدار مى بايد
زجام عشق او مستم ، دگر پندم مده ناصح !
نصيحت گوش كردن را دل هشيار مى بايد
مرا اميد بهبودى نمانده ، اى خوش آن روزى !
كه مى گفتم علاج اين دل بيمار مى بايد
بهائى بارها ورزيد عشق ، اما جنونش را
نمى بايست زنجيرى ، ولى اين بار مى بايد
لطيفه ها، سخنان نغز و شيرين
اديبى ، از وزيرى شترى خواست . و او برايش فرستاد. اما، شترى ضعيف و نحيف . و اديب به او نوشت : شتر را ديدم كه در روزگاران دور به دنيا آمده است ، و گويا از پرورش يافتگان قوم عاد است . روزگاران را پشت سر گذارده است و به گمانم ، از آن جفت هايى است كه در كشتى نوح گذاشته شد تا به وسيله آن ، نسل شتر باقى بماند.
شتريست زار و زبون و خشك و لاغر كه خردمند، از طول عمر او به شگفتى مى ماند و حركت از وى شرمنده است . زيرا، استخوانى چند است كه در ميان پوست و پشمى در آمده است كه اگر آن را پيش درنده اى اندازند، از خوردنش خوددارى كند و اگر نزد گرگ اندازند، از دريدنش ‍ اكراه دارد.
روزگاريست كه از علف خوردن افتاده است و از چراگاه روى برتافته . علف را به خواب مى بيند و جو را در عالم خيال مى شناسد.
اينك ! به حيرتم كه آيا آن را نگاهش دارم ؟ كه رنج روزگار كشد، يا بكشمش كه كمك خرجم باشد. باز، مايلم كه بماند، زيرا، علاقه بسيارى به ثمر و ذخيره آينده دارم . اما، نه سببى براى كشتنش دارم و نه فايده اى در نگه داشتنش . زيرا، ماده نيست ، تا بزايد و جوان هم نيست كه توليد مثل كند. و نه سالم است كه چرا كند و باقى بماند.
باز، منصرف شده ، گفتم : آن را بكشم و براى زن و فرزندم خوراك تهيه كنم . قورمه كنم . اما همين كه آتش افروختم و كارد تيز شد و قصاب آستين بالا زد، شتر گفت : اگر مرا پر گوشت پنداشته اى ، دوباره خوب نگاه كن !
و گفت : در كشتن من چه فايده ؟ جز نفسى ضعيف از من باقى نمانده است . و جز چشمانى كه مردمكش به يك جا ثابت است . من گوشتى ندارم كه در خور خوردن باشد. چون ، روزگار گوشتم را خورده است و پوستى ندارم كه شايسته دباغى باشد. زيرا، گذشت روزگاران ، پوستم را دريده است و پشمى در خور رشتن ندارم . زيرا حوادث ، كركم را كنده است . اگر مرا براى سوختن بخواهى ، جز كف پشكلى باقى نمى ماند و حرارت آتشم به پخته كردن گوشتم وفا نمى كند. ديدم ، راست مى گويد و در مشورت ، هيچ نكته اى را فرونگذاشته است و ندانستم كه كدام يك از كارهايش بيشتر مورد شگفتى منست ؟ رفتارى كه روزگار با او كرده ، يا صبر او بر بلا و سختى ؟ يا قدرتى كه تو در نگهدارى او به خرج داده اى و او را بدين حال باقى گذاشته اى و يا ارزشى كه براى دوستت قائل شده و به او چنين هديه بى ارزشى داده اى . بويژه كه گويى آن شتر، سر از گور برداشته و يا شترى است كه به هنگام نفخ صور، دوباره زنده شده است .
دفتر دوم
نكته هاى علمى ، ادبى ... مطالبى از علوم و فنون مختلف
گفته مى شود، كه جمع قرآن را نبايد ((تصنيف )) خواند. زيرا، تصنيف : آنست كه مصنف ، آن را فرا آورده باشد. پاسخ اينست كه : اگر جمع قرآن ((تصنيف )) نيست جمع حديث نيز ((تصنيف )) نيست . در حالى كه كاربرد كلمه ((تصنيف )) در مورد جمع حديث رواج دارد.
معارف اسلامى
از خطبه روز غدير: و بدانيد! كه اين روز، روزى ست كه پروردگار آن را گرامى داشته و پايگاه آن را بزرگ دانسته . و آن را در ((كتاب عزيزى )) بيان كرده است . كه فرمود: ((در اين روز، دين شما را كمال بخشيدم و نعمت خويش را بر شما تمام كردم ، و دين اسلام برايتان پسنديدم )) امروز، روز كامل كردن دين است . روز تمام كردن نعمت بر جهانيان است . روز آشكار شدن حق و يقين است . روزخوار ساختن دشمنان و دورويان است . امروز، روز غدير است . روز اظهار حقيقت در دل نهفته است . روز بالا رفتن پردهاست . روز آشكار شدن رازهاست . روز ارشاد بندگان است . روز اقرار حسودان است . روز سرور اوصياست . روز فرشتگان آسمانست . روز خبر بزرگ است . روز راه راست است . روز كشف و بيان است . روز دليل و برهانست . روز ((كلام روشن معتبر)) است . روزيست كه دشمنان گويند: آفرين بر تو يا على ! امروز، (روز اين كلام است كه ): ((آنكه من مولايش بودم ، اينك ! على مولاى اوست .)) امروز (روز اين سخن است كه ): ((پروردگارا دوستدار او را دوست بدار و با دشمنش ‍ دشمنى كن !)) امروز، روز روشنگرى است . امروز، روز زبان آورى ست . روز پيمان هاست . روز گواه شدنست . روز شناخت است . امروز، روز يقين كردنست . امروز، روز راهنمايى به راه راست است . امروز، روز وصيت است . روز حكم به حق است . امروز، روز پيمانست . امروز، روز ((تنصيص )) و ((تخصيص )) است . امروز، روز ((شيعه ))ى اميرمؤمنانست . امروز روز حجت بر همه خلايق است .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 23:2  توسط رمضان رفيعي  | 

حقوق و سياست

 (حقوق زن)

 زنان نيمى از پيكره جامعه انسانى را تشكيل مى دهند، ولى همواره در طول تاريخ با افراط يا تفريط گرى ديگران در استيفاى حقوق خود روبه رو بوده اند; افراط و تفريط هايى كه از جهل يا سوء نيت برخاسته است. نظام حقوقى اسلامى كه از اراده تشريعى خداوندى سرچشمه گرفته، از همه جنبه هاى وجودى انسان آگاه است و تمايل آدمى نمى تواند آن را به انحراف بكشاند. با اين حال، تمايز حقوقى ميان زن و مرد كه در اسلام مطرح است، اين شبهه را پديد آورده كه كرامت انسانى زن در برابر مرد، ناقص شمرده شده و نسبت به آنان در قبال مردان، تبعيض روا داشته شده است. آن چه پيش رو داريد، نگاهى گذرا به برخى از اين پرسش هاست.

 

 آيا طلاق به طور كلى به دست مردان سپرده شده است؟ چرا؟

محمد غفرانى

در برابر پاسخ به اين پرسش ما مى پرسيم اگر قرار باشد در يك نظرسنجى بپرسند: «به نظر شما چه كس يا كسانى بايد عهده دار بار سنگين انحلال خانواده و جدايى زن و مرد شوند، پيشنهاد شما چيست و كدام يك را انتخاب مى كنيد؟» آيا ابتدا به بررسى توانايى ها و حالات روحى و صفات ويژه مرد و زن نمى پردازيد و به تحليل آمار، نمودار و نمونه گيرى روى نمى آوريد؟

بايد دانست روانشناسان و پژوهشگران اين كار را انجام داده و به اين نتيجه رسيده اند كه اگر زنان در تأمين هزينه هاى زندگى به مرد وابسته نباشند، جز در شرايط خاص، شايد هيچ اصرارى بر حفظ پيمان زناشويى نداشته باشند. چه بسا زنانى هستند كه حتّى در دوران باردارى، از مرد خود متنفرند و گسستن رشته زناشويى براى آنان چندان مهم جلوه نميكند. اين بدان دليل است كه برخى از آنان در ايام عادت يا شير دادن به كودك، به گونه اى عصبانيت، ناراحتى و نگرانى روحى دچار مى شوند.[1]

به طور كلّى مى توان گفت تصميم گيرى شتاب زده و زودرنجى در زنان بيش تر ديده مى شود. در مقابل، ساختار روحى مردان به گونه اى است كه مى كوشند كارها را با عقلانيت[2] و دورانديشى بيشترى پيش ببرند. مى دانيم كه پاره اى از طلاق ها بر سر مسايل كوچك و جزيى رخ مى دهد. اگر قرار بود اختيار طلاق به دست زنان باشد، آمار طلاق به مراتب بيش از اين فزونى مى گرفت; زيرا با اندكى دقت در رويدادهاى اطراف خود پى مى بريم كه بردبارى مردان در برابر مسايل جزئى بيش از زنان است.[3]

برخوردارى از نگرشى منصفانه به احكام اسلام، بسيارى از شبهه ها و نگرانى ها را خنثى مى كند; زيرا هر فرد با نگاهى گذرا به وظايف مرد و زن، تناسب اين احكام با روحيه و توانمندى هاى زن و مرد را در مييابد. جهاد در جبهه هاى جنگ بر دوش مرد است و گرم نگه داشتن كانون خانواده بر دوش زن. بار معاش و نفقه نيز بر عهده مرد است و حمل و حضانت بر دوش زن.

مى دانيم كه زن حق انتخاب همسر از ميان خواستگاران متعدد و آغاز ازدواج را دارد در ازدواج، انتخاب مرد زمانى محقق مى شود كه زن به او «بله» بگويد و خواستگارى مرد را اجابت كند.

ممكن است در اين جا اين پرسش به ميان آيد كه آيا بهتر نيست انحلال آن به عهده كسى ديگر باشد؟

بايد دانست در بررسى تاريخچه طلاق[4] در مى يابيم كه تشريع حقوق زن در اسلام در زمان هاى كه زن كالا بود و هيچ جايگاه حقوقى نداشت، كارى معجزه آسا بوده است. اسلام با ارزش نهادن به زن، او را در كنار مرد قرار داده و بهشت را زير پاى مادران دانسته است و بدين گونه، بسيارى از حقوق پايمال شده زن را به او باز گرداند. با اين حال، بايد زمان مى گذشت تا فرهنگ منحرف دوران پيش از اسلام به كلّى محو و باطل شود.[5]

از سوى ديگر، با نگاه به آيات[6] مى بينيم كه براى اجراى طلاق، شرايط سختى قرار داده است. بر اساس احكام اسلام، مرد نمى تواند هرگاه بخواهد، زنش را رها كند. مردان در صدر اسلام مى ديدند كه موانع سنگينى بر سر راه اجراى طلاق، وجود دارد و پى آمدهاى طلاق مانند پرداخت مهريه، نفقه ايام عدّه، نفقه شير دادن به فرزند، حق سرپرستى و... سبب مى شد از ستم مردان به زنان پيش گيرى شود. بدين ترتيب مى بينيم كه اسلام براى محدود كردن اختيار مردان از دو راه مؤثر و نافذ اقدام كرد با آموزش اصول اخلاقى و تحكيم پايه هاى ايمان به خداوند و نيز جعل موانع و شرايط فوق العاده مشكل بر سر راه طلاق.[7]

استاد مطهرى با نگاه برون دينى به مسأله ازدواج و طلاق مى گويد كه علاقه زن به مرد، معلول علاقه اى است كه ابتدا مرد به زن پيدا مى كند.[8] اگر عشق و علاقه در مرد پديد نيايد، اصلاً علقه زوجيت سر نمى گيرد; زيرا رابطه زوجيت بر پايه علقه طبيعى استوار است[9] و آغازگر اين علقه نيز مرد است. اگر مرد، زن را دوست بدارد و به او وفادار بماند، زن نيز او را دوست خواهد داشت; بىوفايى زن واكنش طبيعى او به بىوفايى مرد است. بنابراين، قانون خلقت، كليد استحكام بخشيدن به ازدواج را به مرد داده است.[10] طلاق نيز كه روى ديگر سكه ازدواج است، پيش از اين كه جايگاه حقوقى و مدنى داشته باشد، در طبيعت ريشه دارد. استاد مطهرى مى گويد:

هر زمان كه شعله محبت و علاقه مرد خاموش شود، ازدواج از نظر طبيعى مرده است. بنابراين، همان گونه كه مرد آغازگر زندگى در طبيعت است، پايان دهنده نيز اوست و اين طبيعت است كه كليد فسخ طبيعى را به مرد داده است. اصولاً چيزى كه طبيعت به كسى بدهد، قابل واگذارى نيست. خلاصه كلام اين كه مكانيسم طبيعى ازدواج اين است كه زن محبوب و محترم باشد و اگر به عللى، زن از اين مقام سقوط كرد و شعله محبت مرد نسبت به او خاموش شد، يك اجتماع طبيعى به حكم طبيعت از هم پاشيده است.[11]

افزون بر آن بايد دانست حكم طلاق، تأسيس اسلام نيست، بلكه در روند طبيعى زندگى مردم قرار داشته و اسلام آن را با شرايط سختى، امضا كرده است. به ديگر سخن، اسلام حق طلاق را به مرد واگذار نكرده است، بلكه پيش از اسلام نيز مردان، زنان شان را طلاق مى دادند و اسلام تنها آن را بر اساس احكام خاصى تأييد كرده است. پس از آن، مردم به مرور زمان عادت كردند كه حقوق همسرشان را در هر حالت حتّى طلاق بپردازند. اين روند در عصر ما به گونه ديگرى جلوه كرد و زنان احساس كردند وجودشان در منزل معلّق است و مرد هرگاه بخواهد مى تواند بدون هيچ بهانه و دليلى همسرش را رها سازد. اين نگرانى سبب شد قانون گذار براى حمايت از خانواده، قانونى را تصويب كند.

در اوايل انقلاب از حضرت امام خمينى(ره) پرسيدند: مسأله بودن اختيار طلاق به دست مرد، مايه ناراحتى و تشويش خاطر گروهى از زنان مبارز ايران شده است و آنان گمان مى كنند كه ديگر به هيچ وجه حق طلاق ندارند و افرادى نيز از اين موضوع سوء استفاده كرده و مى كنند. امام(ره) در پاسخ فرمود:

براى زنان محترم، شارع مقدس راه سهل معين فرموده است تا خودشان زمام طلاق را به دست گيرند; به اين معنى كه ضمن عقد نكاح اگر شرط كنند كه وكيل باشند در طلاق (مطلق يا مشروط) زن وكيل باشد كه خود را طلاق دهد ديگر هيچ اشكالى براى خانم ها پيش نمى آيد و مى توانند خود را طلاق دهند.[12]

با پيدايش مشكلاتى در نظام خانواده; فقه و قوانين عرفى، راهى جديد براى حمايت از زنان گشود، به گونه اى كه اكنون زن در مواردى با ارايه ادله محكمه پسند مى تواند به دادگاه برود و درخواست طلاق كند. براى نمونه، هنگامى كه مرد توانايى عمل زناشويى ندارد، مفقود الاثر شده، به زنش نسبت ناروا داده يا دوام زوجيت موجب عُسر و حرج زوجه است، دادگاه، مرد را احضار مى كند تا زنش را طلاق دهد. اگر مرد از اين كارسر باز زند، دادگاه(حاكم شرع) او را طلاق مى دهد.[13]

بنابراين، با توجّه به تاوانى كه مرد بايد در برابر مسؤوليت خويش بپردازد، بهتر است طلاق در شرايط عادى به دست او باشد و سوء استفاده كردن برخى افراد از اختيارات شان در طلاق، نشانه ضعف نظام اسلام نيست. مختار بودن مرد در شرايط عادى، نه كاشف از بى توجهى به زنان است و نه طرفدارى از مردان، بلكه براى حفظ استحكام خانواده و رعايت ديگر قوانين فقهى است. افزون بر اين، هرگاه زن از زندگى با مرد خود ناراحت باشد، با بخشيدن مبلغى مى تواند خود را طلاق دهد كه در اصطلاح به آن طلاق خُلع[14] مى گويند. با اين بيان، جاى هيچ گونه نگرانى براى زنان نيست.

زن و مرد پيش از ازدواج آزادند، ولى عقد نكاح براى هر كدام از طرفين، قيودى مى آورد. يكى از اين قيود، پيش دستى زن در اجراى صيغه است كه بر اساس مفاد آن، زن با خواندن آن، اختيار خود را به زوج مى دهد و اطلاق صيغه مى رساند كه حتّى طلاق او نيز به دست زوج است. البتّه در قانون آمده است كه زن مى تواند ضمن عقد نكاح، وكالت طلاق را براى خود شرط كند.[15]

 

 با توجه به اشتغال اقتصادى زنان، آيه «الرجال قوامون على النساء» چگونه توجيه پذير است؟

عباس بصير

 خانواده، واحد كوچك اجتماعى است كه هم چون جامعه، به نظام مديريتى يك پارچه نياز دارد. در نتيجه، از ميان مرد يا زن در خانواده يكى بايد رييس و سرپرست خانواده باشد و ديگرى، معاون و مشاور او. اين وضعيت مانند آن است كه هيأتى دو نفره مأمور انجام كارى شوند. در اين حالت، حتماً يكى از آن دو بايد رييس و ديگرى، معاون و مشاور باشد وگرنه كار به هرج و مرج كشيده مى شود.

در اسلام، سرپرستى و اداره خانواده به مرد سپرده شده است آن جا كه قرآن مى فرمايد:

«الرجال قوامون على النساء بما فضل الله بعضكم على بعض و بما انفقوا من اموالهم»(نساء: 34)

مردان سرپرست زنان هستند به دليل برترى هايى كه خداوند به بعضى نسبت به بعضى ديگر داده است و به دليل انفاق هايى كه از اموال شان در حق زنان روا مى دارند.

 

بنابراين، فلسفه واگذارى سرپرستى خانواده به مردان، دو چيز است:

1. بهره مندى مردان از ويژگى هايى كه زنان ندارند.

مفسران براى ابهام زدايى از اين آيه، تفسيرهاى گوناگونى ارايه داده اند. يكى از اين تفسيرها آن است كه قدرت انديشه مرد بر نيروى عاطفه و احساسات او برترى دارد. برعكس او، زن از عواطف سرشار بهره مند است و زودتر از مرد تحت تأثير احساسات قرار مى گيرد.

مى دانيم كه سرپرستى و اداره خانواده با تدبير، خردورزى و پرهيز از احساسات و شتاب زدگى، رابطه دارد و بر اساس همين مسأله، مرد براى برعهده گرفتن اين وظيفه، شايسته تر است. افزون بر آن، مرد از نيروى جسمى بيشترى برخوردار است كه او را براى دفاع از حريم خانواده، تواناتر مى سازد.[16]

2. تعهد مرد در برابر زن و فرزندان براى پرداخت مهر و فراهم آوردن زندگى آبرومندانه.

تعهد ياد شده، اين اولويت را براى مرد ايجاد مى كند كه وظيفه سرپرستى خانواده و اداره خانه را بر عهده بگيرد كه جمله «بما انفقوا» نيز به اين معنا و مفهوم اشاره دارد. بر اساس ظاهر آيه، همكارى مرد و زن در پيوند با يكديگر، فلسفه واحدى را براى اين حكم تشكيل مى دهند. به ديگر سخن، قواميّت مرد معلول تركيب دو چيز است: فضل و برترى مردان و انفاق مردان بر زنان. پس اگر اين دو با هم نباشند، قواميّت نيز تحقق نمى يابد. پس مرد نسبت به زن اجنبيه قيّم نيست; زيرا نفقه او بر عهده اين مرد نخواهد بود. هم چنين مردى كه نفقه زن خود را نمى پردازد، قواميّتى بر او ندارد و پيروى از اين مرد بر آن زن واجب نيست.[17] پس ملاك تحقق قواميّت، يكجا شدن آن دو امر با هم است، به گونه اى كه حتّى اگر در حالت زناشويى نيز آن دو از هم جدا شوند، قواميت سقوط مى كند.

با اين سخن كه قواميت مردان بر زنان به پرداخت نفقه زن از سوى مرد بستگى دارد، اين شبهه ايجاد شده است كه اگر زن وارد بازار كار شد و درآمد خود را آورد، فلسفه اى براى «الرجال قوامون على النساء» باقى نمى ماند. بر اساس اين نظر، مردان در صورتى سرپرست منحصر به فرد خانواده هستند كه زنان جز انفاق شوهر، منبع درآمدى نداشته باشند. آن گاه كه زنان با كار خود، در برآوردن بخشى از نيازهاى زندگى خانوادگى سهيم مى گردند، ديگر دليلى ندارد كه باز هم بگوييم مردان بر زنان قواميت دارند.

هواداران اين شبهه، ملاك وجوب نفقه را ناتوانى زن از فراهم آوردن معاش خانواده يا شريك نبودن او در سرمايه زندگى مى دانند. بنابراين، هنگامى كه زن وارد عرصه كار شد و به استقلال اقتصادى رسيد، در زندگى مشترك، شريك و سهيم مى شود. به همين ترتيب، هم چنان كه ضرورت پرداخت نفقه از دوش شوهر برداشته مى شود، قواميت مرد بر زن نيز فلسفه خود را از دست مى دهد.

بايد گفت حقيقت اين است كه ملاك نفقه، ناتوان يا فقير بودن زن نيست. بر فرض اين كه زن از درآمد سرشارى بهره مند بوده و مرد درآمد اندكى داشته باشد، هم چنان مرد بايد هزينه زندگى خانوادگى از جمله نيازمندى هاى شخصى زن را فراهم آورد.[18] زن در هيچ شرايطى ملزم نيست در تأمين اين هزينه شركت كند. سهم گيرى زن در فراهم آوردن معاش خانواده چه از نظر مصرف پولى و چه از نظر انجام دادن كار، كاملاً اختيارى است و مرد حق هيچ گونه تسلط اقتصادى و بهره بردارى از نيرو و كار زن را ندارد. اگر زن نخواهد بچه را شير دهد، مرد نمى تواند او را اجبار كند; زيرا زن مى تواند در برابر شيرى كه به نوزاد مى دهد، از شوهر خود دستمزد بخواهد.[19]

بنابراين، در اسلام:

1. زن در برابر شوهر، استقلال اقتصادى دارد:

للرجال نصيب مما اكتسبوا و للنساء نصيب مما اكتسبن.(نساء: 32)

مردان را از آن چه به دست مى آورند، بهره اى است و زنان نيز از آن چه به دست مى آورند، بهره اى دارند.(هر كدام مالك نتيجه كار خود هستند).

2. زن ملزم نيست در صورت بهره مندى از ثروت هنگفت، در تأمين هزينه زندگى خانوادگى شريك شود. هزينه زندگى خانواده از جمله زن تنها بر عهده مرد خانواده است. بر اساس اين ديدگاه، مسؤوليت تأمين هزينه خانواده و سرپرستى و اداره آن بر عهده مرد است نه زن.

فلسفه نفقه

فلسفه نفقه، ناتوانى و فقر نيست تا درصورت توانايى مالى زن، مسؤوليت پرداخت نفقه او از دوش شوهر برداشته شود و فلسفه وجودى قواميت مرد بر زن از بين برود. لزوم نفقه زن بر مرد تابع عوامل گوناگونى است كه اينك به برخى از آن ها اشاره مى شود:

1. در ساختار طبيعت، مسؤوليت و رنج طاقت فرساى توليد مثل بر دوش زن گذاشته شده است. زن بايد بيمارى ماهانه، سنگينى و بيمارى مخصوص دوره باردارى و سختى زايمان و پى آمدهاى آن را تحمل كند. شيردهى به نوزاد و پرستارى از او نيز بر عهده زن است كه همه اين ها از نيروى بدنى و عضلانى زن مى كاهد و توانايى او را در كار كاهش مى دهد. از اين رو، اگر زن و مرد در تأمين هزينه زندگى، مسؤوليت يكسانى داشته باشند، زن وضعيت رقّت بار و تحمل ناپذيرى خواهد يافت.[20]

2. خداوند، زن را مايه آسايش روح مرد قرار داده است; «وجعل منها زوجها ليسكن اليها».(اعراف: 189) خانواده براى مرد، كانون آسايش و آرامش، زدودن خستگى و فراموش خانه گرفتارى هاى بيرونى است. زنى مى تواند آسايش و آرامش كانون خانواده را فراهم آورد كه خود به اندازه مرد خويش، خسته و كوفته كار بيرون نباشد. قانون آفرينش براى ريشه دار كردن پيوند زناشويى و استوارى زندگى خانوادگى، زن و مرد را نيازمند يكديگر آفريده است; مرد از جنبه مالى، نقطه اتكاى زن به شمار مى رود و زن از نظر تأمين آسايش روحى، نقطه اتكاى مرد است. در اين تقسيم كار، مرد بهتر مى تواند با ناملايمات بيرونى زندگى نبرد كند و زن بهتر مى تواند آرامش روحى خانواده را فراهم كند، اگر خود از تلاش روزانه براى تأمين زندگى خسته و درمانده نباشد.[21]

3. تجربه هاى عينى نشان مى دهد كه اگر زن از نظر تأمين هزينه زندگى به همسر قانونى خود متكى نباشد و خود ناگزير باشد براى برآوردن نيازهاى فراوان مادى، وارد بازار كار شود، نظام خانواده به شدت آسيب مى بيند. افزون بر آن، ممكن است زن رابه مردان ديگر متكى سازد.[22]متأسفانه نمونه هاى اين مسأله فراوان است و براى كودكانى كه نوازش مادرى را از دست مى دهند، آثار زيان بار روحى و معنوى برجاى مى گذارد.[23]

اين عوامل ايجاب مى كند كه زن به عنوان يكى از اعضاى خانواده هيچ گاه ملزم نباشد براى تأمين هزينه زندگى، هم دوش مرد كار كند و تنها مرد بايد همه نيروى خود را براى رفع نيازهاى مادى خانواده به كار بگيرد. البته بايد دانست اين سخن به معناى ممنوعيت كار زنان نيست، بلكه مراد از اين سخن آن است كه زن براى تأمين هزينه زندگى هيچ گونه مسؤوليتى بر عهده ندارد و همه مسؤوليت ها متوجه مرد است. البتّه زن مى تواند براى همكارى با مرد خانواده، به ميل و اراده، انرژى كارى خود را در راه تأمين هزينه زندگى مشترك به كار اندازد.

 

 چرا به دست گرفتن برخى پست هاى اجتماعى براى زنان ممنوع است؟

عبدالحكيم سليمى

 اين مسأله به جنبه هاى گوناگون «تساوى حقوق زنان و مردان» بر مى گردد كه در اسناد بين المللى مانند: منشور سازمان ملل متحد،[24] اعلاميه حقوق بشر،[25] ميثاق بين المللى حقوق مدنى سياسى[26] و كنوانسيون «محو همه اشكال تبعيض عليه زنان»[27] و ديگر كنوانسيون ها و قطع نامه هاى بين المللى ناظر بر توسعه و تأمين تساوى حقوق زنان و مردان، مورد تأكيد قرار گرفته است.

اين پرسش همواره در محافل علمى و سياسى كشور مطرح بوده است، ولى امروزه بيش تر روى آن تأكيد مى شود. همه مى دانيم زنان كه نيمى از پيكر اجتماع به شمار مى آيند، همانند مردان در ترقى و انحطاط جامعه مؤثرند. از سوى ديگر، برخى كارهاى اجرايى كشور چون از شؤون سياست به شمار مى رود، نيازمند انديشه قوى،عقل مجرب و اعصاب نيرومند است. به ديگر سخن، نه سياست كار ساده اى است و نه سياست مدارى، كار هر كس. بنابراين، شايسته است بدانيم كه برداشتن تكليف برخى مناصب اجرايى (همانند حاكميت و قضاوت و...) از دوش يك طبقه اجتماعى، رعايت حال آنان و مصالح جامعه است و نه نشانه محروميت و تحقير شخصيت آنان.

براى دست يابى به پاسخ، بايد به چند نكته توجّه كرد

1. تفاوت فلسفه آفرينش زن و مرد

بى ترديد، زن و مرد در اصل آفرينش از يك گوهرند،[28] ولى اين واقعيت نيز وجود دارد كه ويژگى هاى طبيعى و روحى و جسمى زن و مرد با يكديگر متفاوت است. البته اين تفاوت ها الزاماً به معناى ناقص بودن يكى و كامل بودن ديگرى نيست، بلكه خداوند حكيم براى استوارى نظام آفرينش و استحكام روابط اجتماعى و خانوادگى، اين تفاوت ها را در آنان قرار داده است تا هر كدام مسؤوليت هاى متناسب با روحيه خود را بر عهده بگيرند.[29]

تفاوت هاى زنان با مردان از نوع تفاوت هاى اعضاى بدن انسان است كه در عين متفاوت بودن، مجموعه اى متشكل از يك پيكر هستند و هر يك متناسب با ساختار وجودى خود، وظيفه اش را به شايستگى انجام مى دهد. بدين ترتيب، انسان تنها با گردهم آمدن همه اعضاى بدن خويش كه ويژگى ها و كارآيى هاى متفاوت دارند، انسان كامل خواهد بود. تفاوت هاى زن و مرد نيز به گونه اى مقدر شده است كه مكمل نظام آفرينش باشد. اصولا نظام آفرينش، استعدادهاى متقابل و گوناگون مى طلبد، تا زندگى به بهترين وجه اداره شود. خداوند انسان ها را با استعدادها و شرايط گوناگون آفريد تا نظام هستى استوار بماند.[30] اگر همه در يك سطح از توانايى و استعداد بودند، زندگى انسانى سامان نمى يافت; زيرا كارهاى گوناگون، استعدادهاى متناسب خود را مى خواهد. اين اصل در مورد زن و مرد نيز صادق است. ويل دورانت مى گويد: «كار خاص زن، خدمت به بقاى نوع است و كار خاص مرد، خدمت به زن و كودك. ممكن است كارهاى ديگرى هم داشته باشند، ولى همه از روى حكمت و تدبير تابع اين دو كار اساسى گشته است.»[31]

2. تساوى ارزشى زن و مرد

از ديدگاه اسلام، مرد و زن با وجود تفاوت هاى طبيعى (جسمى و روحى) در جنبه ارزشى با هم برابرند.[32] در اصل تكامل، عبادت، ارزيابى اعمال، اعطاى پاداش و كيفر، هيچ گونه تمايزى ميان آن دو وجود ندارد و زن همانند مرد از كرامت و ارزش معنوى برخوردار است.[33]

به گفته استاد مطهرى:

در مكتب اسلام، مرد و زن هر دو انسانند و از حقوق مساوى بهره مندند، ولى از نظر اسلام زن و مرد به دليل اين كه يكى زن است و يكى مرد، خلقت و طبيعت آن ها يكسان نيست و در برخى حقوق و تكاليف و مجازات ها، تفاوت هايى دارند.[34]

3. عدالت در فرهنگ اسلامى

عدل در فرهنگ اسلامى الزاماً به معناى تشابه همه افراد در حقوق و تكاليف نيست، بلكه مقتضاى عدالت آن است كه به هر كس متناسب با توان و نيازش، مسؤوليت داده شود و مى بايست در همان حد، از وى انتظار عمل داشت. چون افراد بشر در توان و نياز با يكديگر تفاوت دارند، رعايت اصل عدالت درباره آنان به اين بستگى دارد كه تكليف و امتياز هر فرد به تناسب قدرت وجودى و نياز فطرى اش باشد.

تفاوت هاى طبيعى ميان زنان و مردان، امرى واقعى و اجتناب ناپذير است كه مبناى تقسيم تكاليف و توزيع كار اجتماعى و اجرايى قرار مى گيرد. بنابراين، جامعه به زن و مرد نياز دارد و هر دو، ركن اين نظام انسانى هستند. در نظام هستى، ستم وجود ندارد;[35] نه زن مى تواند بگويد در نظام هستى به من ستم شده است و نه مرد مى تواند چنين گمان كند كه به او برترى داده شده است.

4. حكومت; امانت الهى و مسؤوليت خطير

حكومت و همه شعبه هاى آن مانند قضاوت، مقام و منصب نيست، بلكه امانتى است كه به تناسب گستردگى، مسؤوليت هاى بسيار خطيرى را به دنبال دارد. امام على(عليه السلام) به اشعث بن قيس; فرماندار آذربايجان چنين نوشت:

أن عملك ليس بطعمه و لكنّه فى عنقك أمانة.[36]

همانا حكم رانى براى تو طعمه نيست، بلكه امانتى است بر گردنت.

با اين بينش، عقل به ما مى گويد كه اين بار مسؤوليت بايد بر عهده كسى قرار گيرد كه توانايى انجام دادن آن را دارد. در غير اين صورت، هم بر وى و هم بر زيردستان او ستم شده است. به فرموده امام على(عليه السلام):

كارى كه برتر از توانايى زن است، به او وامگذار; زيرا زن، گل بهارى است نه پهلوان سخت كوش.[37]

5. پشتيبانى از گوهر وجود زن

واگذارى برخى مناصب اجرايى به تعبير دقيق تر، مسؤوليت هاى خطير به مردان توانا و واجد شرايط هرگز به معناى كاستن از كرامت زنان و محروم كردن آنان نيست، بلكه به دليل رعايت تناسب طبيعى در توزيع تكليف است. قانون گذارى مطلوب نيز آن است كه بر اساس تكوين و نظام آفرينش باشد.

از ديدگاه اسلام، فلسفه احكام و تكاليف مربوط به زنان، نه محدوديت و محروميت است، نه تبعيض و ناروايى، بلكه پشتيبانى از گوهر وجود زن است. اختصاص دادن برخى مناصب اجرايى به مردان(مانند حاكميّت و قضاوت) عطيه اى الهى است كه بار تكاليف سنگين اجتماعى را از عهده زنان برداشته است. بدين گونه، آنان مى توانند به رسالت اصلى خود كه همانا تربيت نسل بشر است بپردازند و تعالى و سعادت جامعه را به ارمغان آورند; زيرا:

زن مبدأ همه سعادت هاست. از دامن زن مرد به معراج مى رود، زن مربّى جامعه است. مادرها مبدأ خيرات هستند. مربى انسان ها، زن است.[38]

نتيجه اختصاص يافتن برخى مناصب اجرايى (حاكميت و قضاوت) به مردان كاردان و با تجربه، نه تنها به معناى محروميت زنان نيست، بلكه براى پشتيبانى از گوهر وجودى و عفاف زنان و رعايت حال آنان است. شايد بتوان گفت اصلى ترين فلسفه اين حكم به واقعيت وجودى زن و مرد بر مى گردد و تنها دليل عقلى آن، رعايت تناسب طبيعى در توزيع تكاليف است.

گفتنى است وجود زنانى فاضل و دورانديش و حاكم بر احساس و عواطف خود نمى تواند اين حكم را نقض كند; زيرا قواعد اجتماعى و قوانين حقوقى براساس وضعيت غالب تدوين مى شوند. اين امر به اندازه اى آشكار است كه به استدلال و اثبات نياز ندارد. بهترين گواه اين مدعا آن است كه در دنياى متمدن غرب! كه بيش از يك قرن است شعار تساوى «مردان و زنان» را سر داده و آن ها را در صف واحد گنجانده اند، ميزان سپردن مقام هاى سياسى (به طور عام) و حاكميت و قضاوت (به طور خاص) به زنان بسيار اندك بوده است. اين وضعيت بدان دليل است كه اصولاً برخى مناصب اجرايى با احساس دقيق و طبع ظريف زنان سازگارى ندارد.

بنابراين، زنان بايد بدانند كه رسالت اصلى آنان در تكامل بشريت به مراتب سنگين تر از وظيفه مردان است. پس بايد ظرفيت وجودى خود را در مسير سرشت طبيعى خويش گسترش دهند. زن بودن براى زنان و مرد بودن براى مردان، كمال و ارزش است و بستر مناسبى براى تكامل انسانيت به شمار مى رود. هر كدام از زن و مرد بر اساس قوانين حكيمانه خداوند، رسالتى دارند كه تنها با انجام دادن آن، سعادت دنيا و آخرت بشر تأمين مى شود. هر انديشه اى جز اين سبب مى شود انسان(مرد يا زن)، «من» واقعى خود را در آشفته بازار زندگى فراموش كند يا ارزان بفروشد كه در هر دو صورت، خسارتى جبران ناپذير است.

به قول معروف «در توان طبيعت زنان نيست كه مرد شوند. طبيعت موجودات را به ماده و نر، تقسيم و جايگاه هر يك را در زندگى معين كرده است. زن نبايد مردگونه شود و چيزى را كه با طبيعت او سازگار نيست، دنبال كند.»[39] از سوى ديگر، كارى كه از زنان ساخته است مانند: تربيت اولاد و اداره محبت آميز كانون خانواده و ... در توانايى مردان نيست. بنابراين، در تقسيم وظايف و واگذارى پست هاى مهم و غيرمهم نيز بايد به اين ظرافت ها و اولويت ها توجه كرد و ظاهراً در اولويت مردان (بر اساس نقل و عقل و تجربه) از نظر فرصت، قدرت و ... ترديدى وجود ندارد.

 

 سخنان حضرت على(عليه السلام) درباره زنان مانند «المرئه شرّ كلّها» چه معنايى دارد؟

عباس بصير

 جايگاه زن در نظام ارزشى اسلام يكى از مباحثى است كه از ديرباز توجّه پژوهش گران را به خود جلب كرده است و با گذشت زمان و پيدايش نيازهاى جديد، بررسى هاى ژرف ترى را مى طلبد. در نهج البلاغه مى خوانيم:

المرأة شرّ و شرّ ما فيها انه لابد منها.[40]

زن همه اش شر است و شرتر از آن، اين است كه چاره اى از او نيست.

المرأة عقرب حلوة اللسبة.[41]

زن مانند عقرب است كه نيش شيرين، ولى زهرآگين دارد.

اياك و مشاورة النساء فان رأيهن الى افن و غرمهن الى وهن.[42]

از مشاوره با زنان بپرهيز; زيرا رأى شان سست و تصميم شان ناقص است.

آيا اين احاديث مى تواند مبيّن جايگاه واقعى زن درنظام اسلامى باشد؟ اگر پاسخ منفى است، اين مطالب چگونه توجيه مى شود؟

در پاسخ بايد گفت: براى پى بردن به نظر دين درباره يك موضوع بايد آيات و روايات متعدد و گاه به ظاهر متناقض را كنار هم گذاشت و پس از بررسى و نقض و ابرام همه آن ها به نظر دين در آن زمينه دست يافت. در اين زمينه نيز نيازمند بهره گيرى از چنين شيوه اى هستيم.

آيات و روايات فراوانى بر اين حقيقت تأكيد مى كنند كه زن در نظام اسلامى از همان جايگاهى برخوردار است كه مرد از نظر ارزش انسانى و امكان رسيدن به كمال انسانى داراست. قرآن كريم درباره برابر بودن ارزش انسانى زن و مرد مى فرمايد:

اى مردم از پروردگارتان پروا داشته باشيد; همان كسى كه شما را از يك نَفْس آفريد و از همان نفس، جفت وى را خلق كرد.(نساء، 1)

منظور از نفس در اين آيه همان گوهر، ذات، اصل و واقعيت عينى شى ء است; يعنى همه انسان ها اعم از زن و مرد از يك ذات و گوهر آفريده شده اند. نخستين زن نيز كه همسر اولين مرد است، از همان ذات و گوهر عينى آفريده شده است:[43]

اى مردم! ما همه شما را نخست از مرد و زنى آفريديم. آن گاه شما را در شعبه ها و فرقه هاى گوناگون دسته بندى كرديم تا يكديگر را بشناسيد. همانا گرامى ترين شما نزد خدا پرهيزگارترين شما است. (حجرات، 13).

پيامبر گرامى اسلام فرموده است:

به يقين، زنان همتايان مردان هستند.[44]

در حديث ديگرى چنين مى خوانيم:

مؤمنان (زن و مرد) همتاى يكديگرند.[45]

هم چنين قرآن درباره برابرى زن و مرد در رسيدن به كمال انسانى تصريح مى كند:

خداوند براى همه مردان و زنان مسلمان، مردان و زنان مؤمن و مردان و زنان پيرو دستور خدا، آمرزش و پاداش بزرگى فراهم ساخته است.(احزاب، 38) هر كس كار شايسته اى انجام دهد، خواه مرد باشد، خواه زن در حالى كه مؤمن است، او را به حياتى پاك، زنده مى داريم و پاداش او را به بهترين اعمالى كه انجام داده است، خواهيم داد.(نحل، 97)

شايد بتوان گفت زنان در جذب كمال انسانى موفق ترند; زيرا راه رسيدن به معارف و كمال الهى دوگونه است: يكى، فكر و ديگرى، ذكر; يكى، راه عقل و ديگرى، راه دل. قرآن كريم، هر دو راه را فراروى ما قرار داده ولى براى راه دل كه راه فطرت است، بيش تر از عقل و انديشه ارزش قايل است.[46] زنان نيز براى گام برداشتن در راه دل كه راه عاطفه، شور، علاقه و محبت است، از مردان موفق ترند و موعظه در آن ها بيش تر و زودتر اثر مى كند.

با وجود اين تساوى، تفاوت هايى نيز ميان زن و مرد وجود دارد; مردان محكم كارند و زنان ظريف كار. مردان مظهر سخت كوشى، مقاومت و استقامت در برابر دشوارى ها و آماده براى قيام، مبارزه و ستم ستيزى اند، در حالى كه زنان مظهر مهر، محبت، عاطفه، رأفت، لطف و صميميت اند. به همين دليل گفته اند:

«عقول النساء فى جمالهن و جمال الرجال فى عقولهم.»

بر اين اساس، زن موظف است يا مى تواند انديشه انسانى خود را در ظرافت عاطفه و زيبايى گفتار و رفتار ادامه دهد، چنان كه مرد موظف است و مى تواند هنر خود را در انديشه انسانى و تفكّر عقلانى خويش متجلّى سازد. بدين ترتيب، زن بايد ظرايف حكمت را در ظرايف هنر ارايه دهد و با گرمابخشى به كانون خانواده، آن را به محل آرامش و سكونت مرد و پرورش فرزندان تبديل كند. مرد نيز بايد ظرايف هنر را در ظرايف حكمت جلوه گر سازد تا با انديشه، امنيت لازم را براى زندگى خود و خانواده اش فراهم آورد. اين توزيع كار نه نكوهشى براى زن است و نه ستايشى براى مرد، بلكه رهنمودى است براى هر كدام از آنان.

اين گونه است كه تفاوت زن و مرد در شيوه ارايه انديشه هاى درست آشكار مى شود وگرنه زن همانند مرد شايستگى فراگيرى علوم و معارف را دارد و بايسته ستايش است.[47] به ديگر سخن، اگر زنان نيز در پرتو تعليم و تربيت صحيح، پرورش يابند، هم چون مردان مى توانند بيانديشند و آثار بزرگ و گران سنگ علمى از خويش برجاى گذارند. تنها جبر زمان و شرايط حاكم بر جامعه است كه سبب شده عقل فطرى و استعداد خدادادى زن به مرحله ظهور و شكوفايى نرسد و در نتيجه، ميان زن و مرد در «عقل نظرى» تفاوت هايى ايجاد شود. اگر اين مسأله نبود، به گواهى تجربه بشرى مى توان گفت كه زنان آن گاه كه توانسته اند استعداد خود را نشان دهند، همانند مردان قابليت رشد و شكوفايى داشته اند. پس تفاوت هاى طبيعى و روحى كه ميان زن و مرد وجود دارد، به گونه اى نيست كه سبب پيدايش تفاوت در كمال انسانى گردد.

از اين مبحث كه بگذريم، توجّه به اين نكته ضرورى است كه قضاياى كلّى دو گونه اند: حقيقيه و خارجيه. قضاياى حقيقيه ناظر به طبيعت اشياء است، مانند اين كه بگوييم «دزدى بد است» و «عدالت خوب است.» در مقابل، قضاياى خارجيه ناظر به افراد موجود در خارج است، مانند اين كه بگوييم: «ملّت ايران به بركت انقلاب، هوشيار و بيدار است».

ستايش ها و نكوهش هايى كه در قرآن و احاديث آمده، گاه از نوع اول است; يعنى به طبيعت اشياء نظر دارد و گاه از نوع دوّم كه ناظر به موارد و مصاديق خارجى است. روايتى كه در نهج البلاغه آمده و در آن از مشورت با زن منع شده است، از نوع قضيه حقيقيه نيست تا به اصل طبيعت زن نظر داشته باشد، بلكه از نوع قضيه خارجيه است; يعنى با توجّه به شرايط زمانى و مكانى خاصى گفته شده است. حضرت على(عليه السلام) اين سخن را پس از جنگ جمل فرموده است كه به عايشه نظر دارد. قصد آن حضرت اين بوده است كه با عايشه كه به نام پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) و نسبت همسرى با او، عليه حق و دين مقدس، جنگ به راه انداخته است، مشورت نكنيد; زيرا جز شرّ، ثمرى ندارد.

قضايايى از اين دست كه به ظاهر كلّى است، ولى در خارج به فرد يا افراد خاصى نظر دارد، فراوان است. در اين موارد، اگر مراد تنها شخص عايشه هم نباشد، بدان دليل است كه زنان در آن زمان به دليل انزواى عمومى، تخصص لازم در امور را نداشتند و نمى توانستند طرف مشورت قرار بگيرند. در غير اين صورت، اسلام براى مشورت با زنان در امورى كه مربوط به تخصص و دانش آن هاست، مانعى نمى بيند.

خداوند در قرآن مى فرمايد:

هرگاه پدر و مادر با رضايت و مشورت يكديگر بخواهند كودك را از شير بازگيرند، گناهى بر آنان نيست.

در اين آيه به صراحت، مشورت با زن در امور مربوط به كودك، تأييد و امضاء شده است. هم چنين رسول خدا فرمود:

أستمروا النساء فى بناتهن.[48]

با زنان خويش درباره امور مربوط به دختران تان مشورت كنيد.

پس در آن جا كه تخصص هست، بايد مشورت كرد و ميان زن و مرد، فرقى نيست. چون در آن زمان، عايشه در امور اجتماعى از تخصص لازم برخوردار نبود و با اثرپذيرى از احساسات، موجب انحراف جامعه مى گرديد، حضرت اميرالمؤمنين(عليه السلام) مردم را از مشورت با او نهى كرد. اگر بخواهيم ميان نگرش اسلام نسبت به زن و اين سخن امام على(عليه السلام) جمع كنيم، به اين نتيجه مى رسيم كه خود امام فرمود:

ايّاك و مشاورة النساء الا من جرّبت بكمال عقل.[49]

از مشورت با زن بپرهيزيد، مگر اين كه كمال عقل او، به تجربه بر شما ثابت شده باشد.

هم چنين آن جا كه فرموده: «زن عقرب است» يا «زن شرّ است»، نكوهش زن را در نظر ندارد، بلكه هشدارى به مردان است تا با نگاه به نامحرم، خود را به كام آتش ندهند.[50] ديدن نامحرم و تماس با او شيرين است، ولى اين شيرينى، آدم را به جهنم مى اندازد. نكوهش دنيا نيز از همين قبيل است. در آن جا مراد اصلى، نكوهش دنيا نيست، بلكه دنياپرستى نكوهش شده است. اين جا نيز امام على(عليه السلام)، زن پرستى و تماس با زن نامحرم را نكوهيده است.

بر همين اساس است كه قرآن كريم، اموال و اولاد را «فتنه»(انفال، 28; تغابن، 15) خوانده است; يعنى مال پرستى، شر است و مايه بدبختى و هلاكت. بارى، اگر زن همه اش شر باشد، چگونه مى تواند مايه آسايش و آرامش مرد قرار گيرد(ليسكن اليها)؟(اعراف،189) و چگونه مى تواند به عنوان يك مادر، مسؤوليت خطير پرورش فرزندان و آينده سازان جامعه را بر عهده گيرد؟

در حديثى از امام صادق(عليه السلام) مى خوانيم:

اكثر الخير فى النساء.[51]

حاصل كلام اين كه، در آن چه مايه كمال است، ميان زن و مرد تفاوتى نيست و آن چه موجب تفاوت است، در كمال، نقشى ندارد. بنابراين، آن جا كه از مشورت با زن منع شده است، به فرد خاصى نظر دارد يا ناظر به اين است كه به دليل حضور نداشتن زن در صحنه اجتماع و برخوردار نبودن از اطلاعات لازم سياسى اجتماعى، نبايد طرف مشورت قرار بگيرد. مراد از نكوهش زن نيز نكوهش طبيعت و ذات زن نيست، بلكه نكوهش زن پرستى منظور است.


 


[1]. طلاق يا فاجعه انحلال خانواده، حسين حقانى ربانى، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، 1374، چ 4، ص 27.

[2]. مباحثى از حقوق زن، حسين مهرپور، انتشارات اطلاعات، تهران، 1379، ص 167.

[3]. با مراجعه به كتابهاى روان شناسى و بررسى نتايج پژوهشها به اين مسأله پى ميبريم كه زن در برابر مرد ازتوان كمترى برخوردار است. براى نمونه، افسردگى يكى از آثار نابردبارى در زندگى است. پژوهش «مايرا و ايزمن» و همكارانش درباره افسردگى، نشان مى دهد كه زنان در 20 تا 26% مدت عمر خود در خطر افسردگى اند; در حالى كه مردان تنها 8 تا 12% از مدت عمر خود در خطر افسردگى قرار دارند. برگرفته از: روان شناسى زن، لوئيس فرانكل، برگردان: شكوه السادات خوانسارى نژاد، نشر شكوه دانش.

[4]. طلاق يا فاجعه انحلال خانواده، ص 275.

[5]. با رشد فرهنگ شهرنشينى و بروز مشكلات، قوانين به گونهاى وضع شد كه طلاق صرفاً به عهده مرد نيست، بلكه مشترك است.

[6]. بقره، 231، 232، 237 و 238; طلاق، 1. وسائل الشيعة، ج 15، كتاب الطلاق، باب 1، مقدمات طلاق.

[7]. نك: زن به ظن تاريخ، بنفشه حجازى، نشر شهر آب، چ 1، 1370، ص 215.

[8]. نظام حقوق زن در اسلام، مرتضى مطهرى، ص 248.

[9]. نظام حقوق زن در اسلام، مرتضى مطهرى، ص 267.

[10]. همان، ص 248و 267.

[11]. همان، ص 247 و 248.

[12]. مباحثى از حقوق زن، انتشارات اطلاعات، ص 189، استفتاء از امام خمينى(ره).

[13]. قانون مدنى، ماده 122، 1130، 1129.

[14]. رساله عمليه مراجع، مبحث طلاق، طلاق خُلع.

[15]. مباحثى از حقوق زن، ص 189، استفتاء از امام خمينى(ره).

[16]. تفسير نمونه، ناصر مكارم شيرازى، تهران، انتشارات دارالكتب الاسلامية، 1371، چ 4، ج 3، ص 370.

[17]. زن، سياست و زمامدارى، سيد محمد مهدى شمس الدين، برگردان: سرور دانش، هفته نامه وحدت (نشريه حزب وحدت اسلامى افغانستان منتشره در ايران(، شماره 363، 1379/10/1، ص 5; الجامع الاحكام القرآنى، قرطبى، بيروت، 1985 م، ج 5، ص 169.

[18]. 195 . تحريرالوسيله، امام خمينى(ره)، قم، مؤسسة النشر الاسلامى، ج 2، كتاب النكاح فى النفقات، مسأله 19.

[19]. شرح لمعه، شهيد ثانى، ج 2، ص 119.

[20]. تفسير من وحى القرآن، سيد محمد حسين فضل الله، بيروت، 1419، چ 2، ج 7، ص 237; نظام حقوق زن در اسلام، مرتضى مطهرى، انتشارات صدرا، 1375، چ 8، ص 233.

[21]. نظام حقوق زن در اسلام، صص 234 و 235.

[22]. همان، ص 235.

[23]. تفسير من وحى القرآن، ج 7، ص 237.

[24].  منشور سازمان ملل متحد، ماده 1، بند 3; ماده 13، بند ب; ماده 55، بند پ.

[25]. اعلاميه جهانى حقوق بشر، ماده 2 و 21.

[26]. ميثاق بين الملل حقوق مدنى - سياسى، ماده 26 و 27.

[27]. كنوانسيون «محو همه اشكال تبعيض عليه زنان»، ماده 7.

[28]. نساء، 1; اعراف، 189; روم، 31; زمر، 6;

[29]. زن در آيينه جمال و جلال، عبدالله جوادى آملى، قم، اسراء، 1376، صص 42 ـ 46; نظام حقوق زن در اسلام، مرتضى مطهرى، تهران، صدرا، چ 20، 1374، ص 205.

[30]. زخرف، 32.

[31]. لذات فلسفه، قسمت چهارم، زنان و مردان.

[32]. حجرات، 13; مدثر، 38; آل عمران، 195.

[33]. احزاب، 35; آل عمران، 95; نساء، 124; روم، 44; جاثيه، 15; اسراء، 36.

[34]. نظام حقوق زن در اسلام، مرتضى مطهرى، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، ص 15.

[35]. كهف، 49; فصلت، 46.

[36]. نهج البلاغه، برگردان: محمد دشتى، ص 484، نامه 5.

[37]. همان، ص 536، نامه 31، فراز 118.

[38]. جايگاه زن در انديشه امام خمينى(ره)، ص 76.

[39]. برگرفته از: مجله حكومت اسلامى، سال 2، شماره 2، 1376، ص 168.

[40]. نهج البلاغه، فيض الاسلام، حكمت 230.

[41]. همان، حكمت 58.

[42]. نهج البلاغه، فيض الاسلام، نامه 31.

[43]. شريعت در آينه معرفت، عبدالله جوادى آملى، مركز فرهنگى رجاء، 1369، ص 34.

[44]. النهاية فى غريب الحديث و الاثر، مبارك بن محمد ابن الاثير، قم، اسماعيليان، 1367.

[45]. من لا يحضره الفقيه، شيخ صدوق، نشر اسلامى، 1414 هـ . ق، چ 3، ج 3، ص 392، ح 4388.

[46]. شريعت در آينه معرفت، صص 200 ـ 205.

[47]. شريعت در آيينه معرفت، صص 28 ـ 29.

[48]. نهج الفصاحة، برگردان: ابوالقاسم پاينده، تهران، جاويدان، 1360، ص 128.

[49]. بحارالانوار، محمد باقر مجلسى، بيروت، الوفاء، 1403 ق.

[50]. شريعت در آينه معرفت، ص 347.

[51]. من لا يحضره الفقيه، ص 385، ح 4355.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 19:11  توسط رمضان رفيعي  | 

اسما خداوند متعال