تبليغاتX
!-- Begin WebGozar.com Counter code --> > ابا صالح المهدی ادرکنی
باز تاب ‏خطبه امام زين العابدين (ع)  در شام 

 محمدامين پوراميني


امام سجاد(ع)-در آن بخش‏هايى از خطبه شريفشان كه به ما رسيده است-  به‏ معرفى خود و خاندانش بسنده فرمود و بر آن تکيه کرد. شايد رازش اين بود كه مى‏دانست جامعه شام درباره‏اهل‏بيت (ع) و منزلت والايشان چيزى نمى‏داند. زيرا آنها در كنار حكومت سركشانى از بنى اميه تربيت يافته بودند كه حقايق‏را از آنها پنهان كرده و آنان را با شير دوستى فرزندان شجره ملعونه -بنى اميه- و دشمنى خاندان پيامبر(ص) پرورده بودند.
از اين رو مى‏بينيم كه امام(ع) مشكل را -در اين مرحله- از راه عاطفى درمان مى‏كند؛ چرا كه تأثيرش در اين مقطع خاص از هروسيله ديگرى بيشتر است. از محتواى خطبه چنين بر مى‏آيد كه شنوندگان توده مردم بودند، نه خصوص  اعيان و اشراف. فضاى ‏اين مجلس با فضاى مجلس رسمي  يزيد كه پر از اعيان و اشراف و بزرگان و شخصيتهاي  اهل كتاب و برخى نمايندگان دولتهاى آن روزبود تفاوت داشت .


از اين رو مى‏بينيم كه حضرت امام زين العابدين (ع) به ذكر مزايا وفضائل اهل‏بيت (ع)  مى‏پردازد و مردانى از آنها را ياد مى‏كند كه بى‏مانند و بى‏نظيرند؛ و مى‏فرمايد كه پيامبر برگزيده از ماست، صدّيق -يعنى على بن ابى طالب(ع)- از ماست؛ طيّار -منظورش جعفر بن ابى طالب‏است- ازماست. شير خدا و رسول او -مقصودش حمزه سيد الشهدا است- از ماست. سرور زنان عالم -يعنى فاطمه زهرا(ع) - ازماست. دو سبط اين امّت و دو سرور جوانان بهشت -يعنى حسن وحسيين (ع)- از مايند. حضرت ابتدا مقصودشان را از مصاديق اين‏اوصاف، مثل صديق و سرور جوانان بهشت، به روشنى بيان نمى‏كند؛ تا آنكه اوصاف گوناگونى را كه كاشف از برخى زواياى‏زندگى و فضايل آنهاست باز گويد و بهتر در دلها نفوذ كند؛ همان طورى كه در عمل نيز چنين شد.
پس از آن امام(ع) به ذكر اصل، ريشه، نسب و وطن خويش مى‏پردازد، تا همگان بدانند كه او شاخه‏اى از شجره نبوى، ميوه‏علوى، جوهر فاطمى و مرواريد حسينى و از قلب مكه و مدينه است. اما حكومت سركش بني اميّه واقعيت را براى مردم‏وارونه ساخته و با دروغ پراكنى، آنان را به عنوان خروج كنندگان بر خليفه يزيد، به مردم معرفى كرده است!
امام(ع) پس از تبيين ويژگى‏هاى جدّش رسول خدا(ص)  از وحى و معراج و... به بيان ويژگى‏هاى جدّ مظلومش، امير مؤمنان امام على بن ابى طالب (ع) مى‏پردازد و جامعه شامى براى نخستين بار اوصافى از او را مى‏شنود. امام سجاد (ع) پدر بزرگ خود را اينگوته مي ستايد: « او كسى بود كه درحضور رسول خدا(ص)  با دو شمشير و دو نيزه ضربه زد، دو بار هجرت كرد، دو بار بيعت كرد، به دو قبله نماز گزارد؛ در بدرو حنين جنگيد و چشم بر هم زدنى به خداوند كفر نورزيد... وارث پيامبران، كوبنده ملحدان و سرور مسلمانان... تاج گريه‏كنندگان و شكيباترين شكيبايان،... مؤيّد به جبرائيل و منصور به ميكائيل... قاتل ناكثان و قاسطان و مارقان..» .
آن گاه به بيان گوشه‏اى از ويژگى‏هاى جدّه‏اش صديقه كبرى، فاطمه زهرا (ع) مى‏پردازد و در اوج سخنش‏ سخن از پدر مظلوم خود دارد ومى‏فرمايد: «من پسر كسى هستم كه ظالمانه كشته شد...». اين سخن را در حالى مى‏گويد كه حاكم ستمگر -يزيد- در مجلس‏نشسته است؛ و با اشاره به برخى فجايع كربلا مى‏فرمايد: « من پسر كسى هستم كه سرش را از پشت بريدند. من پسر كسى‏هستم كه تشنه كام جان داد. من پسر افتاده در كربلايم. من پسر كسى هستم كه عمامه و ردايش غارت شد».
حضرت با اين سخنان مردم را آگاه ساخت كه پدرش حسين (ع)، مظلوم و تشنه كشته شد؛ سر مباركش را از پشت بريدند؛پيكرش را در كربلا افكندند و عمامه و ردايش را غارت كردند، وبا اين سخن جنايت يزيد ويزيديان برملا شد. و نتيجه آن شد که مجلس به خاطر قتل حسين (ع) منقلب و زير و رو شد! همان گونه كه جهان در عزاى حسين (ع) دگرگون شد. چرا نشود و حال‏آنكه امام (ع) فرمود: «من پسر كسى هستم كه فرشتگان آسمان بر او گريستند. من پسر كسى هستم كه جنّيان در زمين وپرندگان در هوا برايش نوحه سزايى كردند...».
اين چيزى بود كه در كربلا روى داد كه به سبب شهادت امام حسين(ع) در هستى اتفاق افتاد. اما كارى كه اينك در شام بايد كرد وناچار بايد اذهان توده غافل و تباه را نسبت به آن روشن نمود اين است كه اگرچه پيكر پاك حسين(ع) در كربلاست، ولى سرشريف و خاندان آن حضرت اينك در شام و در حضور آنهاست؛ و امام(ع) با اين سخنان، آنان را نسبت به اين مطلب توجه‏داد: «من پسر كسى هستم كه سرش بر نيزه هديه داده مى‏شود. من پسر كسى هستم كه حرمش را از عراق تا شام به اسارت‏ مى‏برند...».
سركشِ زاده ستمگر، يزيد بن معاويه، چاره‏اى جز اين نديد كه به بهانه اذان به مؤذّن پناه ببرد. او از همان نخست مى‏دانست كه‏اگر امام(ع) منبر رود اوضاع بر ضدّ او عوض مى‏شود و تصريح كرد كه اگر او به منبر رود تا او و خاندان ابو سفيان را رسوانكند، پايين نمى‏آيد. چرا كه او از خاندانى است كه همه وجودشان را دانش فرا گرفته است؛ ولى فشار افكار عمومى او رامجبور ساخت. به گمان من او نمى‏دانست كه اوضاع تا اين اندازه به زيانش تمام مى‏شود وگرنه هرگز به اين كار رضايت‏ نمى‏داد. او به دليل ترس از مردم و فرار از چاله به اين كار رضايت داد، اما در چاهى افتاد كه كارهاى زشت و نيّات پليدش براى‏او كنده بود؛ و سخن حقّ كه از قلبى پاك بر زبانى صادق جارى شد، او را رسوا ساخت.
آرى، يزيد جز به وسيله اذان نمى‏توانست سخن امام(ع) را قطع كند. همان طور كه پدرش -معاويه- تنها با بلند كردن قرآن، توانست که  ازشمشير جدّش –على(ع)- بگريزد! اما امام زين العابدين (ع) با اين نيرنگ نيز با بيان حقيقت ربوبى، واقعيت توحيد و عصاره‏ رسالت به رويارويى با يزيد پرداخت و خطاب به وي فرمود: «اى يزيد! آيا اين محمّد جدّ من است يا جدّ تو! اگر بگويى كه جدّ توست دروغ گفته‏اى و اگر بگويى كه جدّ من است، پس چرا خاندانش را كشتى؟».
به اين ترتيب امام(ع)  پرسش بى‏پاسخى را براى يزيد مطرح ساخت؛ و آن اين بود كه محمد پيامبر خدا(ع)  كه بر گمان‏خودت كه به پيامبريش گواهى مى‏دهى و بر امتش رياست مى‏كنى و -با ستم و دروغ- مدعى خلافتش هستى، آيا جدّ توست ياجدّ من؟ اگر ادعا كنى كه جدّ توست اين دروغى است روشن و همه مى‏دانند كه از تبار شجره ملعونه هستى و اگر بگويى كه‏جدّ من است، پس چرا خاندان و فرزندش را كشتى و اهل بيتش را اسير كردى؟  سخنرانى امام(ع)در ميان جامعه شامى تأثيرى به سزا نهاد...

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 14:1  توسط رمضان رفيعي  | 
تقديم هدايا به شاعر اهل بيت
اباصلت هروى حكايت كند:
روزى دعبل خزاعى شاعر اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام - در شهر مَرْوْ به محضر مبارك امام علىّ بن موسى الرّضا عليهما السلام شرفياب شد و اظهار داشت : ياابن رسول اللّه ! قصيده اى در شاءن و عظمت شما اهل بيت ، سروده ام و علاقه مندم آن را در محضر شما بخوانم ؟
امام عليه السلام فرمود: بخوان .
پس دعبل خزاعى قصيده خود را در حضور مبارك حضرت آغاز كرد؛ و چون به اين شعر رسيد:(17)
مى بينم كه حقوق و شئون اهل بيت در بين غير صاحبانش تقسيم گشته ، و دست ايشان از تمامى حقوق ، قطع و خالى گشته است .
امام عليه السلام شروع به گريستن نمود؛ و پس از لحظه اى فرمود: راست گفتى ، اى خزاعى ! حقيقت را بيان كرده اى .
و چون دعبل ، اين شعر را سرود:
هنگامى كه در تنگ دستى قرار گيرند و جهت احقاق حقّ خويش به غاصبين مراجعه نمايند، آن ها از پرداخت هرگونه كمكى امتناع مى ورزند و ايشان دست خالى خواهند بود.
حضرت دست هاى مبارك خود را به هم مى فشرد و كف دست پشت و رو مى نمود و مى فرمود: آرى ، به خدا سوگند، تمامى آن ها را قبضه و غصب كرده اند.
و هنگامى كه اين شعر را خواند:
همانا من در دنيا از روزگار آن وحشت داشته ام ؛ وليكن اميدوارم بعد از مرگ به جهت علاقه و محبّت به شما اهل بيت در اءمنيت و آسايش قرار گيرم .
حضرت فرمود: اى دعبل ! خداوند متعال تو را از سختى ها و شدايد قيامت در اءمان دارد.
و همين كه به اين شعر رسيد:
و قبر نفس زكيّه يعنى ؛ امام موسى كاظم عليه السلام در بغداد است ، خداوند متعال او را در عالى ترين غرفه ها و مقامات اُخروى جاى داده است .
امام عليه السلام اظهار نمود: آيا مايلى دو قصيده هم من بسرايم و بر اشعارت افزوده شود؟
دعبل خزاعى عرضه داشت : بلى ، ياابن رسول اللّه !
پس حضرت رضا عليه السلام چنين سرود:
و قبر ديگرى در طوس خواهد بود، كه چه ظلم ها و مصيبت هائى را متحمّل شده و درونش را از زهر جفا به آتش كشيده اند كه تا روز محشر سوزان است .
و خداوند، حجّت خود يعنى ؛ امام زمان عجّل اللّه تعالى فى فرجه الشّريف را مى فرستد و تمام ناراحتى ها و اندوه ما اهل بيت را برطرف مى گرداند.
بعد از آن ، دعبل خزاعى سؤ ال كرد: اين قبر از چه كسى است ، كه در طوس مدفون مى گردد؟!
حضرت در پاسخ فرمود: قبر خود من مى باشد، و طولى نخواهد كشيد كه طوس محلّ تجمّع شيعيان و زوّار من گردد.
پس هركس مرا در غريبى طوس با معرفت زيارت نمايد، آمرزيده شود و در قيامت با من محشور خواهد شد.
سپس امام عليه السلام به دعبل فرمود: لحظه اى درنگ كن و از جاى حركت منما.
و آن گاه حود حضرت وارد اندرون منزل شد؛ و پس از گذشت لحظاتى ، خادم وى بيرون آمد و مقدار صد دينار تحويل دعبل خزاعى داد و اظهار داشت : سرور و مولايم فرمود: اين پول ها را خرجى راه خود قرار بده .
دعبل عرضه داشت : به خدا سوگند، كه من براى پول نيامدم ؛ و دِرهم ها را برگرداند و گفت : اگر ممكن است لباسى از لباس هاى حضرت به من داده شود،
پس چون خادم آن دراهم را خدمت امام عليه السلام برد؛ و حضرت همان مقدار پول را با يك لباس مخصوص از لباس هاى خود را براى دعبل ارسال نمود.
پس از آن كه دعبل - ضمن جريانات مهمّى كه در مسير راه برايش اتّفاق افتاد - به منزل خويش وارد شد، كنيزى داشت كه بسيار مورد علاقه اش بود، چشمش نابينا گشته و تمام پزشكان از معالجه و درمان آن عاجز و نااميد بودند، لذا مقدارى از آن لباس حضرت را بر صورت و چشم هاى كنير ماليد، كه به بركت آن بلافاصله كنيز، بينائى خود را باز يافت ... .(18)
همچنين محدّثين و مورّخين به نقل از دعبل خزاعى - كه شخصاً حكايت كند - آورده اند:
روزى در خراسان به مجلس حضرت علىّ بن موسى الرّضا عليهما السلام وارد شدم ، پس از گذشت لحظه اى حضرت فرمود:
اى دعبل ! شعرى براى ما بخوان .
و من هم اشعارى را كه خود، در منقبت اهل بيت رسول اللّه عليهم السلام سروده بودم ، خواندم .
چون مقدارى از آن اشعار را خواندم ، حضرت بسيار گريست ؛ چندان كه حالت بيهوشى به حضرت دست داد و خادمى كه كنار حضرت بود، به من اشاره كرد: ساكت باش ؛ و من ديگر چيزى نخواندم تا آن كه حضرت به هوش آمد.
بار ديگر فرمود: اشعارت را تكرار كن .
و من نيز تكرار كردم ، مجدّدا حضرت در اثر گريه بسيار، حالت اوّليّه را پيدا نمود و من ساكت شدم ؛ و تا سه مرتبه چنين گذشت ، تا آن كه در مرحله چهارم اشعارم را تا آخر خواندم .
و در پايان ، حضرت سه مرتبه فرمود: اءحسنت ، اءحسنت ، اءحسنت .
سپس امام رضا عليه السلام دستور فرمود كيسه اى كه در آن سه هزار درهم سكّه بود، به من داده شود و همچنين پارچه هاى گرانبهاى زيادى را نيز به من عطا نمود.(19)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 10:47  توسط رمضان رفيعي  | 
خدایا نمیدونم دیونه شدم یا عاقل !
همیشه فکر میکردم مهدی مسلمانها همون عیسی ما مسیحیهاست ... فکر میکردم وقتی میگن اللهم العجل لولیک الفرج ... تعجیل در ظهور فرزند خدا مسیح رو میگن ... تو خیال این بودم که فقط اختلافمون برسر نام آنهاست (مهدی و عیسی). خوب ما انتظارمسیح رو میکشیم و مسلمانها انتظار ظهور مهدی را ...
ولی تو این مدت که این آهنگ یا مداحی رو گوش کردم دلم یه هوای دیگه ای داره . یبن طه ...یبن یس ... یبن حیدر... زیباست .
هروقت اسم مهدی می آید تنم میلرزه اشک تو چشمام حلقه میزنه , نمیدونم ... احساس میکنم تو هستی که داری منو جذب خودت میکنی تو کی هستی ؟ یعنی از عیسی هم برتری ... اره برتری که همه مسلمانها انتظار ظهورتو مکشن, ولی امیدوارم یه گوشه نشیننو وفقط بگن خدایا ظهورشو نزدیک کن ... تو تنهایی به تو فکر میکنم میدونی چرا چون نمیشناسمت ,میخوام شمارو پیدا کنم تو وجود خودم , نمیشناسمت ولی میدونم که معجزه ی الهی هستی زمانی به دادم رسیدی که تو تنگنا بودم یکبار با اشک سراغ شما آمدم در خانه شمارو زدم تنهام نگذاشتی اجابتم کردی ... مهدی جان این شبای احیا با ترس پشت در امامزاده رو پله ها نشسته بودم خیلی گریه کردم , گریم از ترس بود ترسیدم منو تو سوگواری جدتون علی (ع) قبول نکنید ترسیدم خود علی(ع) از وجود من تو مراسمش احساس نارضایتی کنه ترسیدم نتونم عزاداری کنم ولی دوست داشتم میونتون باشم .... به کسی نمیگم ارمنی هستم چون تا میگم میدونی چی میگن میگن کافر ... ولی کافر لقب خوبی نیست که به ما میدن من نمیخوام جامعه مسلمون نشین رو بد قلمداد کنم ولی تو ما ارمنی هام ادمای معتقد زیاد پیدا میشه .
به هیچ کس حتی نزدیکترین دوستم نمیگم ارمنی هستم چون خجالت میکشم (میبینی تو شهرخودم میون دوستام احساس غربت میکنم ) ولی وقتی به تو فکر میکنم غربت برام یه معنای بیگانه داره
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 8:41  توسط رمضان رفيعي  |