داستان يوسف عليه السلام در قرآنحسين فعال عراقى
يوسف پيغمبر، فرزند يعقوب ابن اسحاق بن ابراهيم خليل ، يكى از دوازده فرزند يعقوب ، و كوچكترين برادران خويش است مگر بنيامين كه او از آن جناب كوچكتر بود. خداوند متعال مشيتش بر اين تعلق گرفت كه نعمت خود را بر وى تمام كند و او را علم و حكم و عزّت و سلطنت دهد، و بوسيله او قدر آل يعقوب را بالا ببرد، و لذا در همان كودكى از راه رويا او را به چنين آينده درخشان بشارت داد، بدين صورت كه وى در خواب ديد يازده ستاره و آفتاب و ماه در برابرش به خاك افتادند و او را سجده كردند، اين خواب خود را براى پدر نقل كرد، پدر او را سفارش كرد كه مبادا خواب خود را براى برادران نقل كنى ، زيرا كه اگر نقل كنى بر تو حسد مى ورزند. آنگاه خواب او را تعبير كرد به اينكه بزودى خدا تو را برمى گزيند، و از تاءويل احاديث به تو مى آموزد و نعمت خود را بر تو و بر آل يعقوب تمام مى كند، آنچنانكه بر پدران تو ابراهيم و اسحاق تمام كرد. اين رويا همواره در نظر يوسف بود، و تمامى دل او را به خود مشغول كرده بود او همواره دلش به سوى محبت پروردگارش پر مى زد، و به خاطر علو نفس و صفاى روح و خصايص حميده و پسنديده اى كه داشت واله و شيداى پروردگار بود، و از اينها گذشته داراى جمالى بديع بود آنچنان كه عقل هر بيننده را مدهوش و خيره مى ساخت . يعقوب هم به خاطر اين صورت زيبا و آن سيرت زيباترش او را بى نهايت دوست مى داشت ، و حتى يك ساعت از او جدا نمى شد، اين معنا بر برادران بزرگترش گران مى آمد و حسد ايشان را برمى انگيخت ، تا آنكه دور هم جمع شدند و درباره كار او با هم به مشورت پرداختند، يكى مى گفت بايد او را كشت ، يكى مى گفت بايد او را در سرزمين دورى انداخت و پدر و محبت پدر را به خود اختصاص داد، آنگاه بعدا توبه كرد و از صالحان شد، و در آخر رايشان بر پيشنهاد يكى از ايشان متفق شد كه گفته بود: بايد او را در چاهى بيفكنيم تا كاروانيانى كه از چاه هاى سر راه آب مى كشند او را يافته و با خود ببرند. بعد از آنكه بر اين پيشنهاد تصميم گرفتند، به ديدار پدر رفته با او در اين باره گفتگو كردند، كه فردا يوسف را با ما بفرست تا در صحرا از ميوه هاى صحرائى بخورد و بازى كند و ما او را محافظت مى كنيم ، پدر در آغاز راضى نشد و چنين عذر آورد كه من مى ترسم گرگ او را بخورد، از فرزندان اصرار و از او انكار، تا در آخر راضيش كرده يوسف را از او ستاندند و با خود به مراتع و چراگاههاى گوسفندان برده بعد از آنكه پيراهنش را از تنش بيرون آوردند در چاهش انداختند. آنگاه پيراهنش را با خون دروغين آلوده كرده نزد پدر آورده گريه كنان گفتند: ما رفته بوديم با هم مسابقه بگذاريم ، و يوسف را نزد بار و بنه خود گذاشته بوديم ، وقتى برگشتيم ديديم گرگ او را خورده است ، و اين پيراهن به خون آلوده اوست . يعقوب به گريه درآمد و گفت : چنين نيست ، بلكه نفس شما امرى را بر شما تسويل كرده و شما را فريب داده ، ناگزير صبرى جميل پيش مى گيرم و خدا هم بر آنچه شما توصيف مى كنيد مستعان و ياور است ، اين مطالب را جز از راه فراست خدادادى نفهميده بود، خداوند در دل او انداخت كه مطلب او از چه قرار است . يعقوب همواره براى يوسف اشك مى ريخت و بهيچ چيز دلش تسلى نمى يافت ، تا آنكه ديدگانش از شدت حزن و فرو بردن اندوه نابينا گرديد. فرزندان يعقوب مراقب چاه بودند ببينند چه بر سر يوسف مى آيد، تا آن كه كاروانى بر سر چاه آمده مامور سقايت خود را روانه كردند تا از چاه آب بكشد، وقتى دلو خود را به قعر چاه سرازير كرد يوسف ، خود را به دلو بند كرده از چاه بيرون آمد كاروانيان فرياد خوشحاليشان بلند شد، كه ناگهان فرزندان يعقوب نزديكشان آمدند و ادعا كردند كه اين بچه برده ايشانست ، و آنگاه بناى معامله را گذاشته به بهاى چند درهم اندك فروختند. كاروانيان يوسف را با خود به مصر برده در معرض فروشش گذاشتند، عزيز مصر او را خريدارى نموده به خانه برد و به همسرش سفارش كرد تا او را گرامى بدارد، شايد به دردشان بخورد و يا او را فرزند خوانده خود كنند، همه اين سفارشات بخاطر جمال بديع و بى مثال او و آثار جلال و صفاى روحى بود كه از جبين او مشاهده مى كرد. يوسف در خانه عزيز غرق در عزّت و عيش روزگار مى گذراند، و اين خود اولين عنايت لطيف و سرپرستى بى مانندى بود كه از خداى تعالى نسبت به وى بروز كرد، چون برادرانش خواستند تا بوسيله به چاه انداختن و فروختن ، او را از زندگى خوش و آغوش پدر و عزّت و ناز او محروم سازند، و يادش را از دلها ببرند، ولى خداوند نه او را از ياد پدر برد و نه مزيت زندگى را از او گرفت ، بلكه بجاى آن زندگى بدوى و ابتدايى كه از خيمه و چادر مويين داشت قصرى سلطنتى و زندگى مترقى و متمدن و شهرى روزيش كرد، بعكس همان نقشه اى كه ايشان براى ذلت و خوارى او كشيده بودند او را عزيز و محترم ساخت ، رفتار خداوند با يوسف از اول تا آخر در مسير همه حوادث به همين منوال جريان يافت . يوسف در خانه عزيز در گواراترين عيش ، زندگى مى كرد، تا بزرگ شد و به حد رشد رسيد و بطور دوام نفسش رو به پاكى و تزكيه ، و قلبش رو به صفا مى گذاشت ، و به ياد خدا مشغول بود، تا در محبت خداوند به حد ولع يعنى مافوق عشق رسيد و خود را براى خدا خالص گردانيد، كارش به جايى رسيد كه ديگر همّى جز خدا نداشت ، خدايش هم او را برگزيده و خالص براى خودش كرد، علم و حكمتش ارزانى داشت ، آرى رفتار خدا با نيكوكاران چنين است . و راودته التى هو فى بيتها عن نفسه و غلقت الابواب و قالت هيت لك قال معاذ الله انه ربى احسن مثواى انه لا يفلح الظالمون اين آيه شريفه در عين كوتاهى و اختصار، اجمال داستان مراوده را در خود گنجانده ، و اگر در قيودى كه در آن بكار رفته و در سياقى كه آيه در آن قرار گرفته و در ساير گوشه هاى اين داستان كه در اين سوره آمده دقّت شود تفصيل مراوده نيز استفاده مى شود. اينك يوسف كودكى است كه دست تقدير كارش را به خانه عزيز مصر كشانده و اين خانواده به اين طفل صغير جز به اين مقدار آشنائى ندارند كه برده اى است از خارج مصر، و شايد تاكنون هم اسم او را نپرسيده باشند، و اگر هم پرسيده باشند يا خودش گفته است (اسمم يوسف است ) و يا ديگران . و از لهجه اش اين معنا نيز به دست آمده كه اصلا عبرانى است ، ولى اهل كجاست و از چه دودمانى است معلوم نشده . چون معمول و معهود نبوده كه بردگان ، خانه و دودمانى معلوم داشته باشند، يوسف هم كه خودش حرفى نمى زند، البته حرف بسيار دارد، ولى تنها در درون دلش خلجان مى كند. آرى او از نسب خود حرفى نزد مگر پس از چند سال كه به زندان افتاده بود، و در آنجا به دو رفيق زندانيش گفت : و اتبعت مله ابائى ابراهيم و اسحق و يعقوب. و نيز تاكنون از معتقدات خود كه همان توحيد در عبادت است در ميان مردم مصر كه بت مى پرستند چيزى نگفته ، مگر آن موقعى كه همسر عزيز گرفتارش كرده بود كه در پاسخ خواهش نامشروعش گفت : معاذ الله انه ربى ... آرى ، او در اين روزها ملازم سكوت است ، اما دلش پر است از لطائفى كه از صنع خدا مشاهده مى كند، او همواره به ياد حقيقت توحيد و حقيقت معناى عبوديّتى است كه پدرش با او در ميان مى گذاشت و هم به ياد آن رويايى است كه او را بشارت به اين مى داد كه خدا به زودى وى را براى خود خالص گردانيده به پدران بزرگوارش ابراهيم و اسحاق و يعقوب ملحق مى سازد. و نيز به ياد آن رفتارى است كه برادران با وى كردند، و نيز آن وعده اى كه خداى تعالى در قعر چاه ، آنجا كه همه اميدهايش قطع شده بود به وى داده بود، كه در چنين لحظاتى او را بشارت داد كه اندوه به خود راه ندهد، زيرا او در تحت ولايت الهى و تربيت ربوبى قرار گرفته ، و آنچه برايش پيش مى آيد از قبل طراحى شده ، و به زودى برادران را به كارى كه كرده اند خبر خواهد داد، و ايشان خود نمى دانند كه چه مى كنند. اين خاطرات دل يوسف را به خود مشغول داشته و مستغرق در الطاف نهانى پروردگار كرده بود، او خود را در تحت ولايت الهى مى ديد، و ايمان داشت كه رفتارهاى جميله خدا جز به خير او تمام نمى شود، و در آينده جز با خير و جميل مواجه نمى گردد. آرى ، اين خاطرات شيرين كافى بود كه تمامى مصائب و ناملايمات را براى او آسان و گوارا كند: محنت ها و بلاهاى پى در پى را با آغوش باز پذيرا باشد. در برابر آنها با همه تلخى و مرارتش صبر نمايد، به جزع و فزع در نيايد و هراسان نشده راه را گم نكند. يوسف در آن روزى كه خود را به برادران معرفى كرد به اين حقايق اشاره نموده ، فرمود: انه من يتق و يصبر فان اللّه لا يضيع اجر المحسنين. دل يوسف لا يزال و دم به دم مجذوب رفتار جميل پروردگارش مى شد و قلبش در اشارات لطيفى كه از آن ناحيه مى شد مستغرق مى گرديد، و روز به روز بر علاقه و محبتش نسبت به آنچه مى ديد و آن شواهدى كه از ولايت الهى مشاهده مى كرد زيادتر مى شد، و بيشتر از پيش مشاهده مى كرد كه چگونه پروردگارش بر هر نفسى و عمل هر نفسى قائم و شهيد است ، تا آنكه يكباره محبت الهى دلش را مسخر نموده و واله و شيداى عشق الهى گرديد او ديگر به جز پروردگارش همى ندارد، و ديگر چيزى او را از ياد پروردگارش حتى براى يك چشم بر هم زدن بازنمى دارد. اين حقيقت براى كسى كه در آياتى كه راجع به گفتگوهاى حضرت يوسف است ، دقّت و تدبّر كند بسيار روشن جلوه مى كند. آرى ، كسى كه در امثال : معاذ الله انه ربى و ما كان لنا ان نشرك باللّه من شى ء و ان الحكم الا للّه و انت وليى فى الدنيا و الاخرة و امثال آن كه همه حكايت گفتگوهاى يوسف است كاملا دقّت نمايد، همه آن احساساتى كه گفتيم براى يوسف دست داده بود، برايش روشن مى شود، و به زودى بيان بيشترى در اين باره خواهد آمد - ان شاء اللّه تعالى . آرى ، اين بود احساسات يوسف كه او را به صورت شبحى درآورده بود كه در وادى آن ، غير از محبت الهى چيزى وجود نداشت ، محبتى كه انيس دل او گشته بود و او را از هر چيز ديگرى بى خبر ساخته و به صورتى درآورده بود كه معنايش همان خلوص براى خداست و ديگر غير خدا كسى از او سهمى نداشت . عزيز مصر در آن روزهاى اول كه يوسف به خانه اش درآمده بود به جز اين ، كه او پسر بچه اى است صغير از نژاد عبريان و مملوك او، شناخت ديگرى نداشت . چيزى كه هست ، از اينكه به همسرش سفارش كرد كه او را گرامى بدار تا شايد به درد ما بخورد، و يا او را پسر خود بخوانيم برمى آيد كه او در وجود يوسف وقار و مكانتى احساس مى كرده و عظمت و كبريائى نفسانى او را از راه زيركى دريافته بود و همين احساس او را به طمع انداخت كه شايد از او منتفع گشته يا به عنوان فرزندى خود اختصاصش دهد، به اضافه آن حسن و جمال عجيبى كه در او مى ديده است . همسر عزيز كه خود عزيزه مصر بود، از طرف عزيز مامور مى شود كه يوسف را احترام كند و به او مى گويد كه وى در اين كودك آمال و آرزوها دارد. او هم از اكرام و پذيرائى يوسف آنى دريغ نمى ورزيد، و در رسيدگى و احترام به او اهتمامى به خرج مى داد كه هيچ شباهت به اهتمامى كه درباره يك برده زرخريد مى ورزند نداشت ، بلكه شباهت به پذيرائى و عزتى داشت كه نسبت به گوهرى كريم و گرانبها و يا پاره جگرى محبوب معمول مى داشتند. همسر عزيز علاوه بر سفارش شوهر، خودش اين كودك را به خاطر جمال بى نظير و كمال بى بديلش دوست مى داشت و هر روزى كه از عمر يوسف در خانه وى مى گذشت محبّت او زيادتر مى شد، تا آنكه يوسف به حد بلوغ رسيد و آثار كودكيش زائل و آثار مرديش ظاهر شد، در اين وقت بود كه ديگر همسر عزيز نمى توانست از عشق او خوددارى كند و كنترل قلب خود را در دست بگيرد. او با آنهمه عزّت و شوكت سلطنت كه داشت خود را در برابر عشقش بى اختيار مى ديد، عشقى كه سر و ضمير او را در دست گرفته و تمامى قلب او را مالك شده بود. يوسف هم يك معشوق رهگذر و دور دستى نبود كه دسترسى به وى براى عاشقش زحمت و رسوائى بار بياورد، بلكه دائما با او عشرت داشت و حتى يك لحظه هم از خانه بيرون نمى رفت ، او غير از اين خانه جايى نداشت برود. از طرفى همسر عزيز خود را عزيزه اين كشور مى داند، او چنين مى پندارد كه يوسف ياراى سرپيچى از فرمانش را ندارد، آخر مگر جز اين است كه او مالك و صاحب يوسف و يوسف برده زرخريد اوست ؟ او چطور مى تواند از خواسته مالكش سر برتابد، و جز اطاعت او چه چاره اى دارد؟! علاوه ، خاندانهاى سلطنتى براى رسيدن به مقاصدى كه دارند دست و بالشان بازتر از ديگران است ، حيله ها و نقشه ها در اختيارشان هست ، چون هر وسيله و ابزارى كه تصوّر شود هر چند باارزش و ناياب باشد براى آنان فراهم است . از سوى ديگر خود اين بانو هم از زيبارويان مصر است ، و قهرا همينطور بوده ، چون زنان چركين و بد تركيب به درون دربار بزرگان راه ندارند و جز ستارگان خوش الحان و زيبارويان جوان بدانجا راه نمى يابند. و نظر به اينكه همه اين عوامل در عزيزه مصر جمع بوده عادتا مى بايستى محبتش به يوسف خيلى شديد باشد بلكه همه آتش ها در دل او شعله ور شده باشد، و در عشق يوسف مستغرق و واله گشته از خواب و خوراك و هر چيز ديگرى افتاده باشد. آرى ، يوسف دل او را از هر طرف احاطه كرده بود، هر وقت حرف مى زد اول سخنش يوسف بود، و اگر سكوت مى كرد سراسر وجودش يوسف بود، او جز يوسف همى و آرزويى ديگر نداشت همه آرزوهايش در يوسف جمع شده بود: قد شغفها حبا به راستى جمال يوسفى كه دل هر بيننده را مسخر مى ساخت چه بر سر او آورد كه صبح و شام تماشاگر و عاشق و شيدايش بود و هر چه بيشتر نظاره اش مى كرد تشنه تر مى شد. روز به روز عزيزه مصر، خود را به وصال يوسف وعده مى داد و آرزويش تيزتر مى گشت و به منظور ظفر يافتن به آنچه مى خواست بيشتر با وى مهربانى مى كرد، و بيشتر، آن كرشمه هايى را كه اسلحه هر زيبارويى است به كار مى بست ، و بيشتر به غنج و آرايش خود مى پرداخت ، باشد كه بتواند دل او را صيد كند، همچنانكه او با حسن خود دل وى را به دام افكنده بود و شايد صبر و سكوتى را كه از يوسف مشاهده مى كرد دليل بر رضاى او مى پنداشته و در كار خود جسورتر و غره تر مى شد. تا سرانجام طاقتش سرآمد، و جانش به لب رسيد، و از تمامى وسائلى كه داشت نااميد گشت ، زيرا كمترين اشاره اى از او نديد، ناگزير با او در اتاق شخصيش خلوت كرد، اما خلوتى كه با نقشه قبلى انجام شده بود. آرى ، او را به خلوتى برد و همه درها را بست و در آنجا غير او و يوسف كس ديگرى نبود، عزيزه خيلى اطمينان داشت كه يوسف به خواسته اش گردن مى نهد، چون تاكنون از او تمرّدى نديده بود، اوضاع و احوالى را هم كه طراحى كرده بود همه به موفقيتش گواهى مى دادند. اينك نوجوانى واله و شيداى در محبت ، و زن جوانى سوخته و بى طاقت شده از عشق آن جوان ، در يكجا جمعند، در جايى كه غير آن دو كسى نيست ، يك طرف عزيزه مصر است كه عشق به يوسف رگ قلبش را به پاره شدن تهديد مى كند، و هم اكنون مى خواهد او را از خود او منصرف و به سوى خودش متوجّه سازد، و به همين منظور درها را بسته و به عزّت و سلطنتى كه دارد اعتماد نموده ، با لحنى آمرانه هيت لك او را به سوى خود مى خواند تا قاهريت و بزرگى خود را نسبت به او حفظ نموده به انجام فرمانش مجبور سازد. يك طرف ديگر اين خلوتگاه ، يوسف ايستاده كه محبت به پروردگارش او را مستغرق در خود ساخته و دلش را صاف و خالص نموده ، بطورى كه در آن ، جايى براى هيچ چيز جز محبوبش باقى نگذارده . آرى ، او هم اكنون با همه اين شرايط با خداى خود در خلوت است ، و غرق در مشاهده جمال و جلال خداست ، تمامى اسباب ظاهرى - كه به ظاهر سببند - از نظر او افتاده و بر خلاف آنچه عزيزه مصر فكر مى كند كمترين توجّه و خضوع و اعتماد به آن اسباب ندارد. اما عزيزه با همه اطمينانى كه به خود داشت و با اينكه هيچ انتظارى نداشت ، در پاسخ خود جمله اى را از يوسف دريافت كرد كه يكباره او را در عشقش شكست داد. يوسف در جوابش تهديد نكرد و نگفت من از عزيز مى ترسم ، و يا به عزيز خيانت روا نمى دارم ، و يا من از خاندان نبوّت و طهارتم ، و يا عفت و عصمت من ، مانع از فحشاى من است . نگفت من از عذاب خدا مى ترسم و يا ثواب خدا را اميد مى دارم . و اگر قلب او به سببى از اسباب ظاهرى بستگى و اعتماد داشت طبعا در چنين موقعيت خطرناكى از آن اسم مى برد، ولى مى بينيم كه به غير از معاذ اللّه چيز ديگرى نگفت ، و به غير از عروه الوثقاى توحيد به چيز ديگرى تمسك نجست . پس معلوم مى شود در دل او جز پروردگارش احدى نبوده و ديدگانش جز به سوى او نمى نگريسته . و اين همان توحيد خالصى است كه محبت الهى وى را بدان راهنمايى نموده ، و ياد تمامى اسباب و حتى ياد خودش را هم از دلش بيرون افكنده ، زيرا اگر انيّت خود را فراموش نكرده بود مى گفت : من از تو پناه مى برم به خدا و يا عبارت ديگرى نظير آن ، بلكه گفت : معاذ اللّه. و چقدر فرق است بين اين گفتار و گفتار مريم كه وقتى روح در برابرش به صورت بشرى ايستاد و مجسم شد گفت : انى اعوذ بالرحمن منك ان كنت تقيا. خواهى گفت : اگر ياد خود را هم فراموش كرده بود چرا بعد از معاذ اللّه گفت : انه ربى احسن مثواى انه لا يفلح الظالمون و از خودش سخن گفت ؟ در جواب مى گوييم : پاسخ يوسف همان كلمه معاذ اللّه بود و اما اين كلام كه بعد آورد بدين منظور بود كه توحيدى را كه معاذ اللّه افاده كرد توضيح دهد و روشنش سازد، او خواست بگويد: اينكه مى بينيم تو در پذيرائى من نهايت درجه سعى را دارى با اينكه به ظاهر سفارش عزيز بود كه گفت : اكرمى مثويه و ليكن من آن را كار خداى خود و يكى از احسانهاى او مى دانم . پس در حقيقت پروردگار من است كه از من به احترام پذيرايى مى كند، هر چند به تو نسبت داده مى شود، و چون چنين است واجب است كه من به او پناهنده شوم ، و به همو پناهنده مى شوم ، چون اجابت خواسته تو و ارتكاب اين معصيت ظلم است و ظالمان رستگار نمى شوند، پس هيچ راهى براى ارتكاب چنين گناهى نيست . يوسف (عليه السّلام ) در جمله انه ربى احسن مثواى چند نكته را افاده كرد: اول اينكه او داراى توحيد است و به كيش بت پرستى اعتقاد ندارد، و از آنان كه به جاى خدا ارباب ديگرى اتخاذ مى كنند و تدبير عالم را به آنها نسبت مى دهند نيست ، بلكه معتقد است كه جز خداى تعالى رب ديگرى وجود ندارد. دوم اينكه او از آنانكه به زبان خدا را يكتا دانسته و ليكن عملا به او شرك مى ورزند نيست و اسباب ظاهرى را مستقل در تاءثير نمى داند، بلكه معتقد است هر سببى در تاءثير خود محتاج به اذن خداست ، و هر اثر جميلى كه براى هر سببى از اسباب باشد در حقيقت فعل خداى سبحان است ، او همسر عزيز را در اينكه از وى به بهترين وجهى پذيرايى كرده مستقل نمى داند، پس عزيز و همسرش به عنوان رب كه متولى امور وى شده باشند نيستند، بلكه خداى سبحان است كه اين دو را وادار ساخته تا او را گرامى بدارند، پس خداى سبحان او را گرامى داشته ، و اوست كه متولى امور است ، و او در شدايد بايد به خدا پناهنده گردد. سوم اينكه اگر در آنچه همسر عزيز بدان دعوتش ميكند پناه به خدا مى برد براى اين است كه اين عمل ظلم است و ظالمان رستگار نمى شوند، و به سوى سعادت خويش هدايت نگشته در برابر پروردگارشان ايمن نمى گردند همچنانكه قرآن از جد يوسف ، حضرت ابراهيم حكايت كرده كه گفت : الذين آمنوا و لم يلبسوا ايمانهم بظلم اولئك لهم الامن و هم مهتدون. چهارم اينكه او مربوب يعنى مملوك و در تحت تربيت رب خويش ، خداى سبحان است ، و خود مالك چيزى از نفع و ضرر خويش نيست مگر آنچه را كه خدا براى او خواسته باشد، و يا خدا دوست داشته باشد كه او انجامش دهد، و به همين جهت در پاسخ پيشنهاد او با لفظ صريح خواسته او را رد نكرد، و با گفتن معاذ اللّه بطور كنايه جواب داد. نگفت : من چنين كارى نمى كنم ، و يا چنين گناهى مرتكب نمى شوم ، و يا به خدا پناه مى برم از شر تو و يا امثال آن ، چون اگر چنين مى گفت براى خود حول و قوه اى اثبات كرده بود كه خود بوى شرك و جهالت را دارد، تنها در جمله انه ربى احسن مثواى از خود يادى كرد، و اين عيب نداشت ، زيرا در مقام اثبات مربوبيت خود و تاءكيد ذلت و حاجت خود بود. و عينا به همين علّت به جاى اكرام كلمه احسان را به كار برد، با اينكه عزيز گفته بود: اكرمى مثويه او گفت : انه احسن مثواى چون در اكرام ، معناى احترام و شخصيت و عظمت نهفته است . و كوتاه سخن ، هر چند واقعه يوسف و همسر عزيز يك اتفاق خارجى بوده كه ميان آن دو واقع شده ، ولى در حقيقت كشمكشى است كه ميان حب و هيمان الهى و ميان عشق و دلدادگى حيوانى اتفاق افتاده ، و اين دو نوع عشق بر سر يوسف با هم مشاجره كرده اند، هر يك از اين دو طرف سعى مى كرده يوسف را به سوى خود بكشاند و چون كلمة اللّه عليا و فوق هر كلمه اى است لا جرم برد با او شده و يوسف سرانجام دستخوش جذبه اى آسمانى و الهى گشته ، محبت الهى از او دفاع كرده است : و اللّه غالب على امره. پس جمله و راودته التى هو فى بيتها عن نفسه دلالت مى كند بر اصل مراوده ، و آوردن وصف فى بيتها براى دلالت بر اين معنا است كه همه اوضاع و احوال عليه يوسف و به نفع همسر عزيز جريان داشته و كار بر يوسف بسيار شديد بوده ، و همچنين جمله و غلقت الابواب، چون اين تعبير (باب تفعيل ) مبالغه را مى رساند. و مخصوصا با اينكه مفعول آن را (الابواب ) با الف و لام و جمع آورده و جمع داراى الف و لام خود استغراق را مى رساند، و نيز تعبير به هيت لك كه امرى است كه معمولا از سوالى بعيد به منظور اعمال مولويت و آقايى صادر مى شود، و به اين نيز اشاره دارد كه همسر عزيز كار را از ناحيه خود تمام مى دانسته و جز اقبال و پذيرفتن يوسف انتظار ديگرى نداشته ، و نيز به نظر او علل و اسباب از ناحيه يوسف هم تمام بوده . چيزى كه هست خداى تعالى نزديك تر از يوسف است به خود او و همچنين از عزيزه ، همسر عزيز، و للّه العزه جميعا. و اينكه فرموده : قال معاذ اللّه انه ربى احسن مثواى ... جوابيست كه يوسف به عزيزه مصر داد، و در مقابل درخواست او پناه به خدا برد و گفت : پناه مى برم به خدا پناه بردنى از آنچه تو مرا بدان دعوت مى كنى ، زيرا او پروردگار من است ، متولى امور من است ، او چنين منزل و ماوايى روزيم كرد، و مرا خوشبخت و رستگار ساخته ، و اگر من هم از اينگونه ظلم ها مرتكب شده بودم از تحت ولايت او بيرون شده ، از رستگارى دور مى شدم . يوسف در اين گفتار خود ادب عبوديت را به تمام معنا رعايت نموده ، و همانطور كه قبلا هم اشاره كرديم اول اسم جلاله را آورد و پس از آن صفت ربوبيّت را، تا دلالت كند بر اينكه او عبدى است كه عبادت نمى كند مگر يك رب را و اين يكتاپرستى آئين پدرانش ابراهيم ، اسحاق و يعقوب بوده . علاوه ، يوسف هرگز عزيز را رب خود نمى دانست ، زيرا او خود را آزاد و غير مملوك مى دانست ، هر چند مردم بر حسب ظاهر او را برده تصوّر مى كردند، به شهادت اينكه در زندان به آن برده اى كه رفيقش بود گفت : اذكرنى عند ربك و به فرستاده پادشاه گفت : ارجع الى ربك ... و هيچ جا تعبير نكرد به ربى با اينكه عاده وقتى اسم پادشاهان را مى برند همينگونه تعبير دارند (مثلا مى گويند قبله گاهم، ولى نعمتم و امثال آن ) و نيز به فرستاده پادشاه گفت : اساله ما بال النسوه اللاتى قطعن ايديهن ان ربى بكيدهن عليم كه در اينجا خداى سبحان را رب خود دانسته ، در قبال اينكه پادشاه را رب فرستاده او شمرد. باز مؤ يّد گفته ما آيه بعدى است كه مى فرمايد: لو لا ان را برهان ربه. و لقد همت به و هم بها لو لا ان را برهان ربه كذلك لنصرف عنه السوء و الفحشاء انه من عبادنا المخلصين دقت كامل در پيرامون داستان يوسف و دقّت نظر در اسباب و جهات و شرايطى كه گرداگرد اين داستان را فرا گرفته است ، و هر يك در آن تاءثير و دخالت داشته ، اين معنا را به دست مى دهد كه نجات يوسف از چنگ همسر عزيز جز بطور خارق العاده صورت نگرفته ، بگونه اى كه شباهتش به رويا بيشتر بوده تا به يك واقعه خارجى ، زيرا يوسف در آن روز مردى در عنفوان جوانى و در بحبوحه غرور بوده ، و معمولا در اين سنين غريزه جنسى و شهوت و شبق به نهايت درجه جوش و خروش مى رسد، از سوى ديگر جوانى زيبا و در زيبايى بديع بوده بطورى كه عقل و دل هر بيننده را مدهوش مى كرده ، و عاده جمال و ملاحت ، صاحبش را به سوى هوى و هوس سوق مى دهد. از سوى ديگر يوسف (عليه السلام ) در دربار سلطنتى عزيز غرق در ناز و نعمت ، و داراى موقعيتى حساس بود، و اين نيز يكى از اسبابى است كه هر كسى را به هوسرانى و عيش و نوش وامى دارد. از سوى چهارم ملكه مصر هم در محيط خود جوانى رعنا و داراى جمالى فوق العاده بود، چون عاده حرم سلاطين و بزرگان هر محيطى نخبه زيبايان آن محيطند. و علاوه بر اين ، بطور مسلم وسائل آرايشى در اختيار داشته كه هر بيننده را خيره مى ساخته ، و چنين بانويى عاشق و واله و شيداى چنين جوانى شده . آرى ، كسى به يوسف دل بسته كه صدها خرمن دل در دام زيبايى او است ، از اين هم كه بگذريم سوابق بسيارى از محبّت و احترام و پذيرايى نسبت به يوسف دارد، و اين سوابق كافى است كه وى را در برابر خواهشش خاضع كند. از سوى ديگر وقتى چنين ماهپاره اى خودش پيشنهاد كند، بلكه متعرض انسان شود خويشتن دارى در آن موقع بسيار دشوارتر است . و او مدتها است كه متعرض يوسف شده و نهايت درجه قدرت خود را در ربودن دل وى بكار برده ، صدها رقم غنج و دلال كرده ، بلكه اصرار ورزيده ، التماس كرده ، او را به سوى خود كشيده ، پيراهنش را پاره كرده و با اين همه كشش صبر كردن از طاقت بشر بيرون است . از سوى ديگر از ناحيه عزيز هم هيچ مانعى متصوّر نبوده ، زيرا عزيز هيچگاه از دستورات همسرش سرنتابيده ، و بر خلاف سليقه و راى او كارى نكرده و اصلا يوسف را به او اختصاص داده و او را به تربيتش گماشته ، و اينك هر دو در يك قصر زيبا از كاخهاى سلطنتى و داراى مناظر و چشم افكنهايى خرم بسر مى برند كه خود يك داعى قوى است كه ساكنان را بر عيش و شهوت وابدارد. در اين قصر خلوت اتاقهايى تودرتو قرار دارد و داستان تعرض عزيزه به يوسف در اتاقى اتفاق افتاده كه تا فضاى آزاد درهاى متعددى حائل است كه همه با طرح قبلى محكم بسته شده و پرده ها از هر سو افتاده ، و حتى كوچكترين روزنه هم به بيرون نمانده ، و ديگر هيچ احتمال خطرى در ميان نيست . از سوى ديگر دست رد به سينه چنين بانويى زدن نيز خالى از اشكال نيست ، چون او جاى عذر باقى نگذاشته ، آنچه وسائل پرده پوشى تصوّر شود به كار برده . علاوه بر اين ، مخالطت يوسف با او براى يكبار نيست ، بلكه مخالطت امروزش كليد يك زندگى گواراى طولانى است . او مى توانست با برقرارى رابطه و معاشقه با عزيزه به بسيارى از آرزوهاى زندگى از قبيل سلطنت ، عزّت و ثروت برسد. پس همه اينهايى كه گفته شد امورى تكان دهنده بودند كه هر يك به تنهايى كوه را از جاى مى كند و سنگ سخت را آب مى كند و هيچ مانعى هم تصوّر نمى رفت كه در بين باشد كه بتواند در چنين شرايطى جلوگير شود. چون چند ملاحظه ممكن بود كه در كار بيايد و جلوگير شود: اول ترس از اينكه قضيه فاش شود و در دهنها بيفتد. دوم اينكه به حيثيت خانوادگى يوسف بربخورد. سوم اينكه اين عمل خيانتى نسبت به عزيز بود. اما مساءله فاش شدن قضيه كه ما در سابق روشن كرديم كه يوسف كاملا از اين جهت ايمن بوده ، و به فرضى كه گوشه اى از آن هم از پرده بيرون مى افتاد براى يك پادشاه ، تفسير و تاءويل كردن آن آسان بود، همچنانكه بعد از فاش شدن مراوده همسرش با يوسف همين تاءويل را كرد و آب هم از آب تكان نخورد. آرى ، همسرش آنچنان در او نفوذ داشت كه خيلى زود راضيش نمود و به كمترين مواخذه اى برنخورد، بلكه با وارونه كردن حقيقت مؤ اخذه را متوجه يوسف نمود و به زندانش انداخت . و اما مساءله حيثيت خانوادگى يوسف آنهم مانع نبود، زيرا اگر مساءله حيثيت مى توانست چنين اثرى را داشته باشد چرا در برادران يوسف اثرى نداشت و ايشان را از جنايتى كه خيلى بزرگتر از زنا بود جلوگير نشد با اينكه ايشان هم فرزندان ابراهيم و اسحاق و يعقوب بودند، و در اين جهت هيچ فرقى با يوسف نداشتند؟ ولى مى بينيم كه حيثيت و شرافت خانوادگى مانع از برادركشى ايشان نشد، نخست تصميم قطعى گرفتند او را بكشند، سپس نه به خاطر شرافت خانوادگى بلكه به ملاحظاتى ديگر او را در چاه انداخته ، و چون بردگان در معرض فروشش درآوردند، و دل يعقوب پيغمبر را داغدار او كردند، آنچنانكه از شدت گريه نابينا شد. و اما مساءله خيانت و حرمت ، آن نيز نمى توانست در چنين شرايطى مانع شود، زيرا حرمت خيانت يكى از احكام و قوانين اجتماعى و به خاطر آثار سوء آن و مجازاتى است كه در دنبال دارد، و معلوم است كه چنين قانونى تا آنجا احترام دارد كه در صورت ارتكاب پاى مجازات به ميان آيد. و خلاصه ، انسان در تحت سلطه قواى مجريه اجتماع و حكومت عادله باشد، و اما اگر قوه مجريه از خيانتى غفلت داشته باشد و يا اصلا از آن خبردار نباشد، و يا اگر خبردار شد از عدالت چشم پوشى نمايد و يا مرتكب مجرم از تحت سلطه آن بيرون شود - به زودى خواهيم گفت كه - ديگر هيچ اثرى براى اينگونه قوانين نمى ماند. بنابراين ، يوسف هيچ مانعى كه جلوگير نفسش شود، و بر اين همه عوامل قوى بچربد نداشته مگر اصل توحيد، يعنى ايمان به خدا، و يا به تعبيرى ديگر محبت الهيى كه وجود او را پر و قلب او را مشغول كرده بود، و در دلش جايى حتى به قدر يك سرانگشت براى غير خدا خالى نگذاشته بود. آرى ، اين بود آن حقيقتى كه گفتيم دقّت در داستان يوسف آن را به دست مى دهد، اينك به متن آيه برمى گرديم . پس اينكه فرمود: و لقد همت به و هم بها لو لا ان را برهان ربه كذلك لنصرف عنه السوء و الفحشاء انه من عبادنا المخلصين شكى نيست كه اشاره است به چگونگى نجات يوسف از آن غائله هولناك و از سياق برمى آيد كه منظور از گرداندن سوء و فحشاء از يوسف ، نجات يوسف است از آنچه كه همسر عزيز مى خواست و به خاطر رسيدن به آن با وى مراوده و خلوت مى كرد. و نيز برمى آيد كه مشار اليه كذلك همان مفادى است كه جمله ان را برهان ربه مشتمل بر آن است . پس برگشت معناى كذلك لنصرف به اين ميشود كه يوسف (عليه السلام ) از آنجايى كه از بندگان مخلص ما بود، ما بدى و فحشاء را به وسيله آنچه كه از برهان پروردگارش ديد از او بگردانديم . پس معلوم شد سببى كه خدا به وسيله آن سوء و فحشاء را از يوسف گردانيد تنها ديدن برهان پروردگارش بود. پس معناى آيه اين مى شود: به خدا قسم هر آينه همسر عزيز قصد او را كرد و به خدا قسم او هم اگر برهان پروردگار خود را نديده بود هر آينه قصد او را كرده بود و چيزى نمانده بود كه مرتكب معصيت شود. و اينكه مى گوييم چيزى نمانده بوده و نمى گوييم معصيت مى كرد، براى اين است كه كلمه هم بطورى كه مى گويند جز در مواردى كه مقرون به مانع است استعمال نمى شود، مانند آيه و هموا بما لم ينالوا و آيه اذ همت طائفتان منكم ان تفشلا، و نيز مانند شعر صخر كه گفته : اهم بامر الحزم لا استطيعه و قد حيل بين العير و النزوان . بنابر آنچه گفته شد اگر برهان پروردگارش را نمى ديد واقع در معصيت نمى شد بلكه تنها تصميم مى گرفت و نزديك به ارتكاب مى شد، و نزديك شدن غير از ارتكاب است ، و لذا خداى تعالى به همين نكته اشاره كرده و فرموده : لنصرف عنه السوء و الفحشاء - تا سوء و فحشاء را از او بگردانيم و نفرموده : لنصرفه عن السوء و الفحشاء - تا او را از سوء و فحشاء بگردانيم - دقّت بفرماييد. از اينجا روشن مى شود كه مناسب تر آنست كه بگوييم منظور از سوء تصميم بر گناه و ميل به آن است ، و منظور از فحشاء ارتكاب فاحشه يعنى عمل زنا است ، پس يوسف (عليه السّلام ) نه اين كار را كرد و نه نزديكش شد، ولى اگر برهان پروردگار خود را نمى ديد به انجام آن نزديك مى شد، و اين همان معنايى است كه مطالب گذشته ما و دقّت در اسباب و عوامل دست به هم داده در آن حين آن را تاءكيد مى كند. و اما آن برهانى كه يوسف از پروردگار خود ديد هر چند كلام مجيد خداى تعالى كاملا روشنش نكرده كه چه بوده ، ليكن به هر حال يكى از وسائل يقين بوده كه با آن ، ديگر جهل و ضلالتى باقى نمانده ، كلام يوسف آنجا كه با خداى خود مناجات مى كند - و به زودى خواهد آمد - دلالت بر اين معنا دارد، چون در آنجا مى گويد: و الا تصرف عنى كيدهن اصب اليهن و اكن من الجاهلين ... و همين خود دليل بر اين نيز هست كه سبب مذكور از قبيل علمهاى متعارف يعنى علم به حسن و قبح و مصلحت و مفسده افعال نبوده ، زيرا اينگونه علمها گاهى با ضلالت و معصيت جمع مى شود، همچنانكه از آيه افرايت من اتخذ الهه هويه و اضله على علم و آيه و جحدوا بها و استيقنتها انفسهم به خوبى استفاده مى شود. پس يقينا آن برهانى كه يوسف از پروردگار خود ديد، همان برهانى است كه خدا به بندگان مخلص خود نشان مى دهد و آن نوعى از علم مكشوف و يقين مشهود و ديدنى است ، كه نفس آدمى با ديدن آن چنان مطيع و تسليم مى شود كه ديگر به هيچ وجه ميل به معصيت نمى كند. و يكى از اشارات لطيف كه در اين جمله ، يعنى در جمله لنصرف عنه السوء و الفحشاء به كار رفته اين است كه سوء و فحشاء را از يوسف برگردانيده ، نه اينكه او را از فحشاء و قصد به آن برگردانيده باشد، چون اگر بطور دومى تعبير شده بود دلالت داشت بر اينكه در يوسف اقتضاى ارتكاب آن دو بود، و او محتاج بود كه ما او را از آن دو برگردانيم ، و اين با شهادت خدا به اينكه يوسف از بندگان مخلص بود منافات دارد. آرى ، بندگان مخلص آنهايند كه خداوند، خالص براى خود قرارشان داده ، بطورى كه ديگر غير خدا هيچ چيز در آنان سهم ندارد، و در نتيجه غير خدا را اطاعت نمى كنند، خواه تسويل شيطان باشد و يا تزيين نفس و يا هر داعى ديگرى غير خدا. و اينكه فرمود: انه من عبادنا المخلصين در مقام تعليل جمله كذلك لنصرف ... است ، و معنايش اين مى شود: ما با يوسف اين چنين معامله كرديم به خاطر اينكه او از بندگان مخلص ما بود، و ما با بندگان مخلص خود چنين معامله مى كنيم . از آيه شريفه ظاهر مى شود كه ديدن برهان خدا، شاءن همه بندگان مخلص خداست ، و خداوند سبحان هر سوء و فحشائى را از ايشان برمى گرداند، و در نتيجه مرتكب هيچ معصيتى نمى شوند، و به خاطر آن برهانى كه خدايشان به ايشان نشان داده قصد آن را هم نمى كنند، و آن عبارت است از عصمت الهى . و نيز برمى آيد كه اين برهان يك عامل است كه نتيجه اش علم و يقين است ، اما نه از علم هاى معمول و متعارف . و استبقا الباب و قدت قميصه من دبر... از سياق آيات برمى آيد كه مسابقه زليخا و يوسف ، به دو منظور مختلف بوده : يوسف مى خواسته خود را زودتر به در برساند و آن را باز نموده از چنگ زليخا فرار كند و زليخا سعى مى كرده خود را زودتر به در برساند و از باز شدنش جلوگيرى نمايد، تا شايد به مقصود خود نائل شود، ولى يوسف خود را زودتر رسانيد و زليخا او را به طرف خود كشيد كه دستش به در نرسد در نتيجه پيراهن او را از بالا به پايين پاره كرد، و اين پيراهن از طرف طول پاره نمى شد مگر به همين جهت كه در حال فرار از زليخا و دور شدن از وى بوده . و الفيا سيدها لدى الباب قالت ما جزاء من اراد باهلك سوء الا ان يسجن او عذاب اليم بعد از آنكه به شوهر زليخا برخورده اند مجلس مراوده صورت جلسه تحقيق را به خود گرفته ، آرى ، وجود عزيز در دم در، اين تحوّل را پديد آورد، از آيه مورد بحث تا پنج آيه اين تغيير و ماجراى آن را بيان مى كند. همسر عزيز پيشدستى كرد و از يوسف شكايت كرد كه متعرض من شده و بايد او را مجازات كنى ، يا زندان و يا عذابى سخت . ليكن درباره اصل قضيه و آنچه جريان يافته هيچ تصريحى نكرد، بلكه بطور كنايه يك حكم عمومى و عقلى را درباره مجازات كسى كه به زن شوهردارى قصد سوء كند پيش كشيد و گفت : كيفر كسى كه به همسر تو قصد سوء كند جز اين نيست كه زندانى شود و يا عذابى دردناك ببيند و اسمى از يوسف نبرد كه او چنين قصدى كرده ، و همچنين اسمى هم از خودش نبرد كه مقصود از همسر تو خودم هستم ، و نيز اسمى هم از قصد سوء نبرد كه آن قصد، زنا با زن شوهردار بوده است . همه اينها به منظور رعايت ادب در برابر عزيز و تقديس ساحت او بوده است . و اگر مجازات را هم تعيين نكرد، بلكه ميان زندان و عذاب اليم مردد گذاشت براى اين است كه دلش آكنده از عشق به او بود، و اين عشق و علاقه اجازه نمى داد كه بطور قطع يكى را تعيين كند. آرى ، در ابهام ، يك نوع اميد گشايش است كه در تعيين نيست . و ليكن تعبير به اهل خود يك نوع تحريك و تهييج بر مؤ اخذه است ، و او نمى بايست چنين تعبيرى مى كرد، و ليكن منظورش از اين تعبير مكر و خدعه بر شوهرش عزيز بوده . او مى خواست با اين تعبير تظاهر كند كه خيلى از اين پيشامد متاءسف است ، تا شوهرش واقع قضيه را نفهمد، و در مقام مؤ اخذه او برنيايد، آرى ، فكر كرد اگر بتوانم او را از مؤ اخذه خودم منصرف كنم ، منصرف كردنش ازيوسف آسان است . قال هى راودتنى عن نفسى يوسف (عليه السّلام ) وقتى عزيز را پشت در ديد ابتداى به سخن نكرد، براى اينكه رعايت ادب را كرده باشد، و نيز جلو زليخا را از اينكه او را تقصير كار و مجرم قلمداد كند بگيرد، ولى وقتى ديد او وى را متهم به قصد سوء كرد ناچار شد حقيقت را بگويد كه : او نسبت به من قصد سوء كرد. و اين گفتار يوسف - كه هيچ تاكيدى از قبيل قسم و امثال قسم در آن به كار نبرده - دلالت مى كند بر سكون نفس و اطمينان خاطرش و اينكه وى به هيچ وجه خود را نباخته و چون مى خواسته از خود دفاع نمايد و خود را مبرا كند هيچ تملق نكرده ، و اين بدان جهت بوده كه در خود كمترين و كوچكترين خلاف و عمل زشتى سراغ نداشت ، و از زليخا هم نمى ترسيد و از آن تهمتى هم كه به وى زده بود باكى نداشت ، چون او در آغاز اين جريان با گفتن معاذ اللّه خود را به خدا سپرده بود و اطمينان داشت كه خدا حفظش مى كند. و شهد شاهد من اهلها ان كان قميصه قد من قبل فصدقت و هو من الكاذبين ... و هو من الصادقين ... و اين شاهد، با گفتار خود به دليلى اشاره كرده كه مشكل اين اختلاف حل و گره آن باز مى شود و آن اين است كه اگر پيراهن يوسف از جلو دريده شده زليخا راست مى گويد و يوسف از دروغگويان است ، چون در اينكه از يوسف و زليخا يكى راستگو و يكى دروغگو بوده حرفى نيست ، و پاره شدن پيراهن يوسف از جلو دلالت مى كرد بر اينكه او و زليخا روبروى هم مشاجره كرده اند، و قهرا تقصير به گردن يوسف مى بود، ولى اگر پيراهن وى از پشت سر پاره شده باشد قهرا زليخا او را تعقيب كرده و او در حال فرار بوده ، و او خواسته وى را به سوى خود بكشد، پيراهن او را دريده ، پس تقصير به گردن زليخا مى افتد، و اين خود خيلى روشن است . و اما اينكه اين شاهد چه كسى بوده مفسرين درباره آن اختلاف كرده اند: بعضى گفته اند كه وى مردى حكيم بوده كه در پاسخ عزيز كه مشكل خود را با او در ميان نهاده چنين حكم كرده است (نقل از حسن و قتاده و عكرمه ). بعضى ديگر گفته اند پسر عموى زليخا بوده كه با عزيز در پشت در قرار داشتند. بعضى ديگر گفته اند او از جنس جن و بشر نبوده ، بلكه خلقى از خلايق خدا بوده (نقل از مجاهد). ولى اين وجوه مردود است ، براى اينكه قرآن صراحت دارد بر اينكه او از اهل زليخا بوده . و از طرق اهل بيت (عليهم السلام ) و بعضى طرق اهل سنت نقل شده كه شاهد نامبرده ، كودكى در گهواره و از كسان زليخا بوده ، و به زودى رواياتش در بحث روايتى آينده خواهد آمد ان شاء اللّه تعالى . آنچه جاى تاءمّل و دقّت است اين است كه آنچه اين شاهد به عنوان شهادت آورد بيانى بود عقلى ، و دليلى بود فكرى ، كه نتيجه اى را مى دهد به نفع يكى از دو طرف و به ضرر طرف ديگر و چنين چيزى را عرفا شهادت نمى گويند، زيرا شهادت عبارت است از بيانى كه مستند به حس و يا نزديك به حس باشد و هيچ استنادى به فكر و عقل گوينده نداشته باشد، همچنانكه در آيه شهد عليهم سمعهم و ابصارهم و جلودهم و در آيه قالوا نشهد انك لرسول اللّه در آيه اولى شهادت آنها مستند به حس و در دومى مستند به قريب به حس است . آرى حكم به صدق رسالت هر چند فى نفسه مستند به فكر و تعقل است ، و ليكن منظور از شهادت در اين آيه چيزى است كه مستند به آن نيست ، و آن اداى حقى است كه نسبت به حقانيت آن ، علم و قطع دارند و در اداى آن ، ملاحظه اينكه ناشى از تفكر و تعقل باشند ندارند، و لذا مى بينيم همين شهادت در جاهاى ديگرى از آن به قول تعبير مى شود، (و مى گويند فلانى قائل و يا معتقد به فلان راى است ، يعنى نسبت به آن يقين دارد. خلاصه كلام اينكه ، چرا در آيه مورد بحث با اينكه بيان ، بيانى عقلى و دليلى فكرى بود اداى آن را شهادت ناميد؟ جوابش را ممكن است اينطور بدهيم ) كه بعيد نيست به غير از گفتار آن گوينده به اينكه شهد شاهد اشاره به اين باشد كه كلام مذكور بدون فكر و تعقل از آن گوينده صادر شد، و چون مستند به تفكر و تعقل نبود، اطلاق شهادت بر آن صحيح است بلكه اصلا شهادت است ، نه قول ، چون عرفا بيانى را قول مى گويند كه مبتنى بر تاءمّل و تفكر باشد. اين جواب بوسيله آن رواياتى كه مى گويند گوينده اين كلام كودكى بود در گهواره تاييد مى شود، چون كودك اگر از باب معجره به زبان آيد، و خداوند به وسيله او ادعاى يوسف را تاييد كند. خود آن كودك در گفتارش فكر و تاءمّل اعمال نمى كند، و چنين كلامى بيان شهادت است ، نه قول . فلما را قميصه قد من دبر قال انه من كيد كن ان كيد كن عظيم يعنى وقتى عزيز پيراهن يوسف را ديد كه از پشت سرش پاره شده گفت اين قضيه از مكرى است كه مخصوص شما زنها است ، چون مكر شماها خيلى بزرگ و عجيب است . و اگر نسبت كيد را به همه زنان داد، با اينكه اين پيشامد كار تنها زليخا بود براى اين است كه دلالت كند كه اين عمل از آن جهت از تو سرزد كه از زمره زنانى ، و كيد زنان هم معروف است . و به همين جهت كيد همه زنان را بزرگ خواند و دوباره گفت : ان كيد كن عظيم و اين بدان جهت است كه همه مى دانيم خداوند در مردان تنها ميل و مجذوبيت نسبت به زنان قرار داده ، ولى در زنان براى جلب ميل مردان و مجذوب كردن ايشان وسائلى قرار داده كه تا اعماق دلهاى مردان راه يابند، و با جلوه هاى فتان و اطوار سحرآميز خود دلهاى آنان را مسخر نموده عقلشان را بگيرند، و ايشان را از راههايى كه خودشان هم متوجه نباشند به سوى خواسته هاى خود بكشانند، و اين همان كيد و اراده سوء است . و مفاد آيه اين است كه : عزيز وقتى ديد پيراهن يوسف از عقب پاره شده به نفع يوسف و عليه همسرش حكم كرد. يوسف اعرض عن هذا و استغفرى لذنبك انّك كنت من الخاطئين اين آيه مقول قول عزيز است ، يعنى عزيز بعد از آنكه به نفع يوسف و عليه همسرش داورى نمود به يوسف دستور داد كه از اين قضيه اعراض كند، و به همسرش دستور داد تا از خطا و گناهى كه كرده استغفار نمايد. پس اينكه گفت : يوسف اعرض عن هذا اشاره است به پيشامدى كه كرد، و يوسف را زنهار داد كه قضيه را ناديده گرفته به احدى نگويد و آن را فاش نسازد. و از آيات قرآنى هم بر نمى آيد كه يوسف به كسى گفته باشد، و جز اين هم از او انتظار نمى رفت ، همچنانكه مى بينيم در برخورد با عزيز اسمى از داستان مراوده نبرد، تا آنكه خود زليخا او را متهم كرد و او هم ناچار شد حق مطلب را بيان كند. ولى آيا داستانى كه از مدتها پيش همچنان ادامه داشته مخفى مى ماند؟ و آن عشق سوزان زليخا كه خواب و خوراك را از او سلب و طاقتش را طاق نموده مكتوم مى شود؟ آرى داستانى كه مكرر اتفاق افتاده (و يك بارش را عزيز ديده ) و گرنه زنان اشرافى مصر بارها نظايرش را ديده اند، همچنانكه از گفتار آنان كه گفتند: امراه العزيز تراود فتيها عن نفسه قد شغفها حبا - و به زودى توضيحش خواهد آمد - استفاده مى شود، و معقول نيست مخفى و مستور بماند. و اينكه به همسرش گفت : و استغفرى لذنبك انك كنت من الخاطئين گناه را براى او اثبات نموده و دستور داد كه از خداى خود به خاطر اين گناه طلب مغفرت كند، چون او با اين عمل از اهل خطا شد، و به همين جهت فرمود از خاطئين و نفرمود از خاطئات. و بطورى كه از سياق برمى آيد اينها همه كلام عزيز است ، نه كلام شاهد، چون كار شاهد حكم كردن و داورى نمودن نيست بلكه كار عزيز است . و قال نسوه فى المدينه امراه العزيز تراود فتيها عن نفسه قد شغفها حبا انا لنراها فى ضلال مبين. اين آيه و پنج آيه بعد آن متعرض داستان زنان مصر با يوسف است كه در خانه عزيز اتفاق افتاد. آنچه كه از دقّت در آيه به دست مى آيد و قرائن حاليه هم تاييدش مى نمايد و با طبع قضيه هم سازگارى دارد اين است كه وقتى داستان برخورد يوسف با عزيز و آن گفت و شنودها پايان يافت تدريجا خبر در شهر انتشار پيدا كرد، و نقل مجالس بانوان شد بطورى كه در مجالس خود، و هر جا كه مى نشستند اين قضيه را پيش كشيده زليخا را به باد سرزنش مى گرفتند، كه با اينكه شوهر دارد عاشق برده خود شده ، و در عشق خود آنچنان عنان از دست داده كه با او به مراوده هم پرداخته و لكه ننگى بر دامن خود نهاده . ولى هيچ يك از آنان اين حرفها را از در خيرخواهى نمى زدند، بلكه از در مكر و حيله بود، چون مى دانيم كه بيشتر زنان دچار حسد و خودپسندى هستند، و همين دو جهت كافى است كه نگذارد آرام بگيرند. آرى عواطف رقيق و احساسات لطيف ، در زنان اثرى دارد كه در مردان آنچنان اثر را ندارد. زنان در برابر هر خلقتى لطيف و طبيعتى زيبا عنان از دست مى دهند، آرايش و زينت را بيش از مردان دوست مى دارند مثل اينكه دلهايشان با رسوم ناز و كرشمه بستگى دارد، و همين معنا باعث مى شود كه حس خودپسندى و حسد را در دلهايشان طغيان دهد. كوتاه سخن ، گفتگوهايى كه در پيرامون مراوده زليخا و يوسف مى داشتند بيشتر براى تسكين حسادت و تسلاى دل و فرو نشاندن جوش سينه ها بود، و گرنه آنها تاكنون يوسف را نديده بودند، و آن چه كه زليخا از يوسف چشيده بود نچشيده بودند، و چون او ديوانه و شيدايش نشده بودند. آنها پيش خود خيال مى كردند غلام زليخا مردى معمولى است ، آنگاه يكى پس از ديگرى قياسهايى مى كردند، غافل از اينكه : شنيدن كى بود مانند ديدن . خلاصه ، آن قدر اين تهمتها بر سر زبانها گشت تا به گوش خود زليخا هم رسيد، همان زليخايى كه جز رسيدن به وصال يوسف ، ديگر هيچ هم و غمى ندارد، و اگر توانگر است ، هر چه را دارد براى يوسف و براى به چنگ آوردن او مى خواهد، و اگر عزّت دارد، عزّتش را هم براى اين مى خواهد تا شايد يوسف به خاطر عزّت هم كه شده او را دوست بدارد، و به او و بخواسته او توجّهى كند، و او را به خواسته اش برساند. اين گفت و شنودها، او را از خواب بيدار كرد و فهميد كه دشمنان و رقيبان چگونه به رسوايى او دامن مى زنند، لا جرم كس نزد ايشان فرستاد تا در موعد معينى همه آنان كه زنان اشرافى و سلطنتى و شوهرانشان از اركان مملكت بودند در منزل وى حضور بهم رسانند. آنها هم بر حسب عادتى كه اينگونه خانواده ها براى رفتن به اينگونه مجالس دارند خود را براى روز موعود آماده نموده بهترين لباسها و دلنشين ترين آرايشها را تدارك ديده ، به مجلس زليخا درآمدند، اما هم يك يك ايشان همه اين بود كه يوسف را ببينند، و آن جوانى كه ملكه مصر عاشقش شده چگونه جوانى است ، و تا چه حد زيبا است كه توانسته دل زليخا را صيد و او را رسوا سازد. زليخا هم جز اين ، همى نداشت كه آن روز همه ميهمانان يوسف را ببينند، تا حق را به جانب او داده معذورش دارند، و خودشان مانند او به دام عشق يوسف افتاده ديگر مجال براى بدگويى او را نداشته باشند، و در نتيجه از شر زبانهايشان راحت و از مكرشان ايمن شود. البته در اين مقام اگر شخص ديگرى غير زليخا بود، جا داشت از اينكه ديگران رقيب عشقش شوند بترسد و يوسف را به كسى نشان ندهد، ولى زليخا از اين جهت خيالش راحت بود، چون يوسف غلام او بود و او خود را مالك و صاحب يوسف مى پنداشت ، چون عزيز يوسف را براى او خريده بود. از سوى ديگر مى دانست يوسف كسى نيست كه نسبت به ميهمانان رغبتى پيدا كند، چه رسد به اينكه عاشق يكى از آنان شود. او تاكنون در برابر زيباييهاى خود زليخا تسليم نشده ، آن وقت چگونه تسليم ديگران مى شود، او نسبت به اينگونه هواها و اميال عزّت و عصمت بى نظيرى دارد. پس از آنكه زنان اشرافى مصر نزد ملكه جمع شدند و هر كس در جاى مخصوص خود قرار گرفت و به احوالپرسى و انس و گفتگو پرداختند، رفته رفته موقع خوردن ميوه شد، دستور داد به يك يك آنان كارد تيزى كه قبلا تهيه ديده بود داده و بلافاصله ميوه ها را تقسيم كردند، در همين موقع كه همه مشغول پوست كندن ميوه شدند، دستور داد يوسف كه تا آن موقع پنهان بود در آن مجلس درآيد. به محضى كه يوسف وارد شد تو گويى آفتابى درخشيدن گرفت . چشم حضار كه به او افتاد عقل از سرشان پريد، و حيرت زده و مسحور جمال او شدند، در نتيجه از شدت بهت زدگى و شيدايى با كاردهاى تيز دستهاى خود را به جاى ميوه پاره كردند. آرى اين ، اثر و خاصيت شيفتگى و دلدادگى است ، چون وقتى نفس آدمى مجذوب چيزى گردد آن هم بطورى كه علاقه و يا ترسش نسبت به آن از حد بگذرد، دچار اضطراب مى گردد، و اگر باز از اين هم بيشتر گردد دچار بهت زدگى و بعد از آن دچار خطر مرگ مى گردد و در صورتيكه بهت زده شود و مشاعر خود را از دست دهد ديگر نمى تواند تدبير و تنظيم قواى اعضاى خود را در دست داشته باشد و چه بسا در اين لحظه با سرعت هر چه تمامتر خود را به سوى همان خطرى كه از آن مبهوت شده بود پرتاب نمايد، مثلا با پاى خود به دهان شير برود، و چه بسا بر عكس ، حركت را فراموش كند، و مانند جمادات كه حركتى ندارند بدون حركت بايستد، و چه بسا كارى كند كه قصد آن را ندارد. و نظاير اين حوادث در صحنه عشق و محبت بسيار و حكايات عشاق روزگار كه سرانجامشان به چه جنونى انجاميده معروف است . و همين معنا فرق ميان زليخا و ساير زنان اشرافى مصر بود، چون مستغرق بودن زليخا در محبت يوسف به تدريج صورت گرفت ، به خلاف زنان اشرافى مصر كه در مجلس زليخا بطور ناگهانى به يوسف برخوردند، و در نتيجه پرده اى از جمال يوسف بر روى دلهايشان افكنده شد و از شدت محبت عقلهايشان پريد و افكار و مشاعرشان را به كلى مختل ساخت ، در نتيجه ميوه را از ياد برده به جاى آن دستهاى خود را قطع كردند، و نتوانستند كنترل خود را حفظ نمايند و نتوانستند از برون افتادن آنچه كه از محبت يوسف در دل يافتند خوددارى كنند، و بى اختيار گفتند: حاش للّه ما هذا بشرا ان هذا الا ملك كريم. با اينكه مجلس در خانه عزيز و در دربار سلطنتى او منعقد شده بود، و در چنين مجلسى جا نداشت كه ميهمانان اينطور گستاخى كنند، بلكه جا داشت نهايت درجه ادب و وقار را رعايت نمايند، و نيز لازم بود حرمت زليخا، عزيزه مصر را رعايت نموده حشمت موقعيت او را نگهدارند. علاوه ، خود از اشراف و زنانى جوان و صاحب جمال و صاحب شوهر بودند، چنين زنانى پرده نشين نمى بايست اين چنين نسبت به يك مرد اجنبى اظهار عشق و محبت كنند. همه اينها جهاتى بود كه مى بايست مانع گستاخى آنان شود. و مگر همين زنان نبودند كه دنبال سر زليخا ملامتها نموده او را به باد مذمت مى گرفتند، با اينكه زليخا سالها با چنين جوان زيبايى همنشين بود، آن وقت چطور گفته هاى خود را فراموش نموده با يك بار ديدن يوسف به اين حالت افتادند. از اينهم كه بگذريم جا داشت از يكديگر رودربايستى كنند، و از عاقبت فضيحت بارى كه زليخا بدان مبتلا شده بود پرهيز نمايند. علاوه بر همه اينها، آخر خود يوسف در آن مجلس حضور داشت ، و رفتار و گفتار آنان را مى ديد، از او چطور شرم نكردند؟ جواب همه اينها يك كلمه است و آن اين است كه ديدن ناگهانى يوسف و مشاهده آن جمال بى نظير، خط بطلان بر همه اين حرفها كشيد، و آنچه كه قبلا با خود رشته بودند (كه در مجلس چنين و چنان رعايت ادب كنيم ) همه را پنبه كرد، و مجلس ادب و احترام را به يك مجلس عيش مبدّل ساخت ، كه هر كه هر چه در دل دارد با همنشينان در ميان گذاشته و از اينكه درباره اش چه خواهند گفت پروا نكند، لذا بى پرده گفتند: سبحان اللّه ! اين جوان بشر نيست فرشته اى بزرگوار است. آرى ، اين گفتار همان بانوانى است كه در گذشته نه چندان دور درباره زليخا مى گفتند: امراه العزيز تراود فتيها عن نفسه قد شغفها حبا انا لنريها فى ضلال مبين. و در حقيقت آن حرفشان بعد از اين گفتارشان ، خود عذرخواهى و پوزشى از ايشان بود، و مفادش اين بود كه آن بدگوييها كه ما دنبال سر زليخا مى گفتيم در صورتى كه يوسف بشرى معمولى بود همه حق و بجا بود، ولى اينك فهميديم كه يوسف بشر نيست ، و انسان وقتى سزاوار ملامت و مذمت است كه به يك بشر ديگر اجنبى عشق بورزد و با او مراوده كند با اينكه مى تواند حاجت طبيعى خود را با آنچه كه در اختيار دارد برآورد، و اما در صورتى كه جمال آن شخص اجنبى جمالى بى مانند باشد به حدى كه از هر بيننده اى عنان اختيار را بگيرد ديگر سزاوار مذمت و در عشقش مستحق هيچ ملامتى نيست . به همين جهت بود كه ناگهان مجلس منقلب شد و قيود و آداب همه كنار رفت ، نشاط و انبساط وادارشان كرد كه هر يك آنچه از حسن يوسف در ضمير داشتند بيرون بريزند، خود زليخا هم رودربايستى را كنار گذاشته اسرار خود را بى پرده فاش ساخت و گفت : اينكه مى بينيد همان بود كه مرا درباره آن ملامت مى كرديد، من او را به سوى خود توجّه دادم ولى او عصمت گزيد آنگاه بار ديگر عنان از كف داده به عنوان تهديد گفت : اگر آنچه دستورش مى دهم انجام ندهد بطور مسلم به زندان خواهد افتاد، و يقينا در زمره مردم خوار و ذليل در خواهد آمد. اين بگفت تا هم مقام خود را نزد ميهمانان حفظ كند، و هم يوسف را از ترس زندان به اطاعت و انقياد وادار سازد. و اما يوسف ، نه كمترين توجهى به آن رخساره هاى زيبا و آن نگاههاى فتان نمود و نه التفاتى به سخنان لطيف ، و غمزه هاى دلربايشان كرد، و نه تهديد هول انگيز زليخا كمترين اثرى در دل او گذاشت . آرى ، دل او همه متوجه جمالى بود فوق همه جمالها، و خاضع در برابر جلالى بود كه هر عزّت و جلالى در برابرش ذليل است ، و لذا در پاسخشان يك كلمه حرف نزد و به گفته هاى زليخا كه روى سخنش با او بود هيچ توجهى ننموده ، بلكه به درگاه پروردگارش روى آورده و گفت : بار الها! زندان در نزد من بهتر است از آنچه كه اينان مرا بدان دعوت مى كنند، و اگر تو كيدشان را از من نگردانى دلم به سوى آنان متمايل گشته و از جاهلان مى شوم. اگر اين كلام را با آن حرفى كه در مجلس مراوده در جواب زليخا گفت كه : پناه به خدا، او پروردگار من است كه منزلگاهم را نيكو ساخت ، و به درستى كه ستمكاران رستگار نمى شوند مقايسه كنيم از سياقش مى فهميم كه در اين مجلس به يوسف سخت تر گذشته تا آن مجلسى كه روز قبل با حركات تحريك آميز زليخا مواجه بود، چون آنجا او بود و كيد زليخا، ولى امروز در برابر كيد و قصد سوء جمعى قرار گرفته . بعلاوه ، واقعه روز قبل واقعه اى بود كه در خلوت صورت گرفت ، و خود زليخا هم در پنهان داشتن آن اصرار داشت ، ولى امروز همه آن پرده پوشى ها كنار رفته در برابر جمع كثيرى از زنان شهر دارد معاشقه مى كند. آرى ، آنجا تنها زليخا بود، اينجازيادى اظهار عشق و محبت مى كنند، آنجا يك نفر بود كه مى خواست وى را گمراه كند، اينجا عده اى بر اين معنا تصميم گرفته اند، آنجا اگر شرايطى زليخا را مساعدت مى كرد اينجا شرايط و مقتضيات بيشترى عليه او در كار است . لذا در آنجا تنها به خدا پناه برد ولى در اينجا رسما به درگاه خداى سبحان تضرع نموده در دفع كيد ايشان از او استمداد نمود، و خدا هم دعايش را مستجاب نمود. كيد ايشان را از او بگردانيد، آرى خدا شنوا و دانا است . در اينجا به بحث درباره آيات برگشته مى گوييم : كلمه نسوه در آيه مورد بحث اسم جمع است براى زن ، و از اينكه مقيدش كرد به فى المدينه استفاده مى شود كه از نظر عدد و يا از نظر موقعيت عدّه و يا اشخاصى بوده اند كه گفتگويشان در انتشار قضيه و رسوايى بيشتر موثر بوده است . و امراه العزيز همان زنى بوده كه يوسف در خانه اش زندگى مى كرده ، و با يوسف بناى مراوده را گذاشته ، و كلمه عزيز معنايش معلوم است ، و اين لقب همان سيدى بود كه يوسف را از مكاريان خريدارى نمود، و اين لقب مخصوص كسى بوده كه بر كشور مصر رياست مى كرده و لذا وقتى يوسف به رياست مصر رسيد او را هم عزيز لقب دادند. و از اينكه فرمود: تراود فتيها برمى آيد كه خواسته اند بگويند زليخا بطور استمرار يوسف را دنبال مى كند، و اين بدترين مراوده است ، و كلمه فتى به معناى غلام جوان وفتاه به معناى كنيز جوان است ، و استعمال فتى در غلام شايع است ، و شايد به همين اعتبار در اينجا آن را به ضمير زليخا اضافه نموده و فرموده جوانش. و در مفردات گفته : شغفها حبا يعنى محبت يوسف تا شغاف قلب زليخا، يعنى باطن او راه يافته بود - نقل از حسن - و گفته شده به معناى وسط آن - نقل از ابى على - و اين دو معنا نزديك بهمند. و شغاف قلب به معناى غلافى است كه محيط به قلب است . و معنايش اين است كه : عده اى از زنان شهر كه حرف هايشان در زليخا و در حق او خالى از اثر نيست گفتند: همسر عزيز بطور مستمر با غلامش مراوده دارد و مى خواهد او را به سوى خود جلب كند، و اين براى او شايسته نيست ، چون او زن است و اين از وقاحت است كه زن با مردى بيگانه چنين كند، گر چه طبع مردان چنين اقتضايى دارد، ولى زن خيلى بايد بى شرم باشد كه دست به چنين كارى بزند، علاوه بر اينكه او همسر عزيز و خودش عزيزه اين كشور است ، او مى بايست ، و حتما مى بايست ، آبروى خاندان و شرافت شوهر و مكانت خود را مراعات مى كرد، از اين هم كه بگذريم آن كسى كه وى به او دلبسته غلام اوست ، ولى مثل چنين شخصيتى چرا بايد به يك غلام عبرانى كه غلام خود اوست عشق بورزد و اينگونه واله و شيدايش شود، حال اگر صرفا دوستش مى داشت باز هم قابل تحمّل بود، نه اينكه محبت را تا آنجا بكشاند كه به مراوده بينجامد، و او هم از اجابت خواهشش سر باز زند، و باز متنبه نشود، به اصرار و التماس بيفتد. راستى زليخا گمراهى را به حد قباحت و شناعت رسانده است . و لذا دنبال اين حرفها اين معنا را اضافه كردند كه : انا لنريها فى ضلال مبين. فلما سمعت بمكرهن ارسلت اليهن و اعتدت لهن متكا و آتت كل واحده منهن سكينا در مجمع البيان گفته : مكر به معناى حيله سازى به منظور رسيدن به مقصود است . و اگر اين اعتراضات زنان مصر را مكر به زليخا خوانده است ، براى اين است كه رقبا و حسودان زليخا با اشاعه اين حرفها داشتند او را رسوا مى كردند و هتك حرمت مى نمودند، و اگر كسى را به نزد ايشان فرستاد و دعوتشان كرد، براى اين بود كه يوسف را به آنان نشان بدهد، و ايشان را هم مانند خود به عشق او مبتلا سازد، و در نتيجه دست از بدگويى و ملامت او بازداشته او را در عشقش معذور بدارند. بنابراين ، اگر گفته هاى زنان مصر را مكر ناميده و فرموده وقتى مكر زنان مصر را شنيد بدين خاطر است كه سرزنشهاى ايشان از در حسد و دشمنى بوده ، و آنها مى خواسته اند وى را در ميان مردم رسوا كنند. و اينكه فرمود: ارسلت اليهن معنايش روشن و كنايه است از اينكه ايشان را احضار نمود. كلمه اعتدت به معناى تهيه ديدن و آماده كردن است ، يعنى براى هر يك از آن زنان تكيه گاهى (متكايى ) مهيا كرد. و اينكه فرمود: و آتت كل واحدة منهن سكينا مقصود از دادن كارد به جهت پاره كردن ميوه از قبيل ترنج و امثال آن بوده . و معناى و قالت اخرج عليهن اين است كه به يوسف دستور داد كه بر آن زنان درآيد، و اين نقشه را بدان جهت ريخت كه يوسف وقتى بر آنان درآيد كه خالى الذهن و مشغول ميوه و سرگرم پاره كردن آن باشند، و از ظاهر لفظ آيه برمى آيد كه يوسف تا آن ساعت از نظر زنان مهمان پنهان بوده ، حال يا در گنجه و صندوق خانه بوده و يا در اطاق ديگرى قرار داشته كه به سالن پذيرايى راه داشته ، چون زليخا به يوسف مى گويد: بيرون آى بر ايشان و اگر غير اين صورت بود مى گفت درآى بر ايشان. از سياق استفاده مى شود كه اين نقشه از زليخا مكرى بود در مقابل مكر زنان مصر، تا ايشان را رسوا ساخته زبانشان را از ملامت خود قطع كند، و بفهمند كه يوسف چه بر سر او آورده . و اين نقشه بسيار ماهرانه تنظيم شده بود، چون برنامه ملاقات را اينطور چيده بود كه قبلا براى هر يك متكايى تهيه نموده ، به دست هر يك كاردى داده در همه اين لحظات يوسف را از نظر آنان پنهان داشته بود، و يك باره او را به مجلس درآورده و بطور ناگهانى به آنها نشانش داد، تا يك باره عقلها را از دست داده مدهوش جمال بديع يوسف گردند، در نتيجه كارى كنند كه آدم عاقل و هوشيار چنين كارى نمى كند. و همين شاهد بى عقلى آنان شود، و آن اين است كه با ديدن او دستهاى خود را به جاى ميوه قطع كنند، آنهم نه يك نفر و دو نفرشان ، بلكه همگى آنان دست خود را قطع كنند. فلما راينه اكبرنه و قطعن ايديهن و قلن حاش للّه ما هذا بشرا ان هذا الا ملك كريم كلمه اكبرنه از اكبار به معناى اعظام و بزرگداشت است ، و كنايه است از حالت دهشت زدگى آن زنان ، بطوريكه شعور و ادراك خود را به محض ديدن آن حسن و جمال از دست دادند، و اين حالتى است طبيعى و خلقتى در عموم مردم ، كه هر كوچكى در برابر بزرگ و هر حقيرى در برابر عظيم خاضع گردد. پس هر وقت عظيم و كبيرى به عظمت و كبريايى خود در برابر شعور آدمى جلوه گر شود بر هر چه كه در شعور آدمى وجود دارد و كوچكتر از آن عظيم است قاهر آمده و آنها را از يادش مى برد، و در نتيجه آدمى در اعمالش دچار خبط مى گردد. به همين دليل بود كه وقتى زنان مصر يوسف را بديدند حسن و جمال او بر شعور و ادراكشان قاهر آمد، در نتيجه به جاى ميوه دستهاى خود را قطع كردند. و اينكه قطع را به صيغه تفعيل آورده دلالت بر زيادى آن قطع دارد، همچنانكه وقتى مى گويند قتل القوم تقتيلا و يا مى گويند موتهم الجدب تمويتا معنايش اين است كه : او مردم را بسيار بكشت . و يا: قحطى بسيارى از مردم را نابود كرد. و اينكه فرمود: و قلن حاش للّه تقديس خداست در امر يوسف ، و اين جمله نظير آيه ما يكون لنا ان نتكلم بهذا سبحانك هذا بهتان عظيم است . تقديس خداى سبحان ، ادبى است كه معتقدين به خدا در هر امرى كه در آن يك نوع تنزيه و تبرئه براى كسى اثبات مى كنند به زبان آورده نخست خدا را تنزيه و سپس به تنزيه شخص مورد نظر مى پردازند. زنان مصر هم وقتى خواستند يوسف را تنزيه كنند و بگويند: ما هذا بشرا... اول خدا را با جمله حاش للّه تنزيه نموده و سپس به تنزيه يوسف پرداختند. و در جمله ما هذا بشرا ان هذا الا ملك كريم بشريت را از يوسف نفى و فرشته بودن را برايش اثبات كردند، البته اين حرف هم ناشى از اعتقادى بود كه معتقدين به خدا كه يك فرقه آنان بت پرستانند بدان معتقد بودند. و آن اين بود كه خداوند فرشتگانى دارد كه موجوداتى شريف و مبدء هر خير و سعادت در عالمند، و زندگى هر موجود زنده و علم و جمال و بهاء و سرور و ساير كمالات مورد آرزو از ناحيه آنان ترشح مى شود، و در نتيجه خود ايشان داراى تمامى جمالها و زيباييهاى صورى و معنويند، و اگر فرضا به صورت بشر مجسم شوند در حسن و جمالى مى آيند كه به هيچ مقياسى قابل اندازه گيرى نيست و بت پرستان آنها را به صورت انسان تصوّر مى كنند، البته انسانى در نهايت حسن و بهاء. و شايد همين اعتقاد سبب بوده كه به جاى توصيف حسن و جمالش و چشم و ابرويش ، او را به فرشته اى بزرگوار تشبيه كرده اند، با اينكه آتشى كه در دل ايشان افروخته شده بود، به دست حسن صورت و زيبايى منظر يوسف افروخته شده بود. مع ذلك مى بينيم از حسن او چيزى نگفتند، بلكه او را فرشته اى كريم ناميدند، تا هم به حسن صورت او اشاره كرده باشند و هم به حسن سيرتش ، و هم به جمال ظاهر و خلقتش و هم به جمال باطن و خلقش و خدا داناتر است . و از اينكه كلام زنان مصر مقدم بر كلام همسر عزيز فذلكن الذى لمتننى فيه ذكر شده فهميده مى شود كه ايشان اين حرف را به منظور حق دادن به زليخا و معذور دانستن وى نگفته اند، و نخواسته اند بگويند: تو در عاشق شدنت به يوسف حق داشته اى ، بلكه كلامى بوده كه بى اختيار و بطور قهر در مقام مدح و ثناى يوسف و مجذوبيت و شيدايى خود زده اند، بدون اينكه توجه داشته باشند كه اين كلام مايه رسوايى ايشان است ، و همسر عزيز هم هرگز حاضر نبود بدون چنين مقدمه اى بگويد فذلكن الذى لمتننى فيه و ليكن بعد از آنكه ايشان را، هم عملا به بريدن دست به جاى ميوه ، و هم قولا رسوا و مفتضح كرد آن وقت خودش اين حرف را زد كه ديگر چاره اى جز تصديقش نداشته باشد. قالت فذلكن الذى لمتننى فيه و لقد راودته عن نفسه فاستعصم ... زمينه اين كلام زمينه دفع توهم است ، كانه كسى گفته است : بعد از آنكه زنان مصر دستهاى خود را بريده و درباره يوسف آن اعتراف را كردند زليخا چه گفت و شخصى در جواب او گفته : قالت - زليخا گفت ... زليخا با آوردن حرف فاء بر سر ذلكن كلام خود را فرع و نتيجه گفتار و كردار زنان مصر كرد، و با آوردن ذا اشاره به شخصى (يوسف ) كرد كه زنان ، زليخا را به خاطر عشق به آن شخص ملامت مى كردند، و آن شخص را چنين توصيف كرد كه : اين همان است كه مرا در عشق به او ملامت مى كرديد. اين كار را كرد كه خود يوسف جوابشان باشد، و بفهمند كه عشق به چه كسى باعث شد كه او شرافت و آبروى دودمان و عزّت شوهر خود و عفت خود را به باد دهد. ومعلوم است كه بهترين و قوى ترين بيان آن بيانى است كه شنونده را به دليل خارجى حواله دهد، چنانكه در آيه اهذا الذى يذكر آلهتكم و آيه ربنا هولاء اضلونا نيز همين نكته بكار رفته . آنگاه پس از اين اشاره و نشان دادن ، اعتراف كرد به اينكه با يوسف مراوده داشته و گفت كه من او را دنبال كرده بودم ، اما دست از عفت خود برنداشت ، و خواستار عصمت و پاكى بود، و اگر چنين بى پروا دل خود را براى آنان سفره نموده و رازى را كه همواره بر مخفى ماندنش سعى داشته بيرون ريخته براى اين بود كه ديد دلهاى همه مانند دل او شيداى يوسف است ، و چون همه را همدرد خود يافت شروع كرد به درد دل كردن ، و اين جزئيات در جمله كوتاه و لقد راودته عن نفسه فاستعصم نهفته است . و در آخر، تصميم خود را براى آنان بگفت كه از يوسف دست بردار نيست و هم به يوسف فهماند كه او را بر موافقت خود اجبار مى كند، و اگر مخالفت كند سياستش خواهد كرد، و اين گفتار خود را: و لئن لم يفعل ما آمره ليسجنن و ليكونا من الصاغرين به وجوهى چند از اقسام تاءكيد از قبيل : قسم ، نون تاكيد، و لام و امثال آن موكد نمود، تا برساند كه بر اين تصميمش جازم است ، و چنين قدرتى در خود مى بيند كه بتواند او را در برابر خواسته خود تسليم سازد، و اگر استنكاف كند از همين الان خود را آماده رفتن زندان بسازد آن وقت است كه اين زندگى آزادانه و مرفهش به سياه چال زندان ، و اين روزگار عزّتش به خوارى و هوان مبدّل مى شود. اين نحوه گفتار به خوبى نشان مى دهد كه هم خواسته از در بيچارگى به زنان مصر عزّت و مناعت بفروشد و هم يوسف را تهديد نمايد. و اين تهديد از آن صحنه سازى كه در روز مراوده كرد و از شوهرش تقاضا نمود كه يوسف را به زندان افكند شديدتر و هول انگيزتر است ، چون در آن روز به شوهر خود گفت : نيست جزاى كسى كه به همسرت قصد سوء كند جز اينكه زندانى شود، و يا عذاب دردناكى بچشد و آن تهديد به چند جهت از اين تهديد سبك تر است : اولا براى اينكه در آنجا كيفر را مردد كرد ميان زندان و عذاب اليم ، ولى در اينجا جمع كرد ميان هر دو كه عبارت است از زندان و خوارى . و ثانيا براى اينكه در آنجا از شوهرش تقاضا كرد، ولى در اينجا گفت خودم اين كار را مى كنم ، و طورى هم گفت كه جاى ترديد نگذاشت ، و رسانيد كه بر اين تصميم صددرصد جازم است ، و فهمانيد كه آنقدر در دل شوهرش نفوذ دارد كه بتواند او را به هر چه كه مى خواهد وادار سازد و در امر او به هر نحوى كه دلش بخواهد تصرف كند. قال رب السجن احب الى مما يدعوننى اليه و الا تصرف عنى كيدهن اصب اليهن و اكن من الجاهلين . زليخا و زنان مصر بدون هيچ پروايى آنچه در دل داشتند بيرون ريختند. او فاش نمود، و ايشان فاش نمودند، در حالى كه خود يوسف ايستاده بود. ايشان به خيال خود توجه او را به سوى خود معطوف مى كردند، و به خيال خود با او حرف مى زدند، ولى او كمترين توجهى به آنها نكرد، و حتى به يك كلمه هم زبان نگشود، بلكه توجه خود را به درگاه خداى متعال معطوف داشت و با قلبى كه جز خدا چيز ديگرى در آن جا نداشت رو به سوى خداى مالك دلها نمود و گفت : رب السجن احب الى مما يدعوننى اليه .... و اين كلامش دعا (نفرين ) به خود نبود كه خدايا! مرا با انداختن در زندان از شر اين زنان خلاص كن بلكه بيان حال خود در برابر تربيت الهى بود و مى خواست عرض كند: در جنب محبت تو زندان را با رضاى تو ترجيح مى دهم بر لذت معصيت و دورى از تو. و اين گفتارش نظير آن حرفى بود كه در روز خلوت با زليخا گفت : معاذ اللّه انه ربى احسن مثواى انه لا يفلح الظالمون. پس در هر دوى اين دو كلام افتخار ورزيدن به داشتن چنين خدايى بزرگ و مهربان است ، و تنها فرق ميان آن دو اين است كه در يكى خدا را خطاب كرده و در ديگرى زليخا را. و در هيچ يك از آن دو، دعا (نفرين ) نيست . البته جمله رب السجن احب الى ... يك نوع مقدمه و زمينه چينى است براى جمله و الا تصرف عنى كيدهن اصب اليهن كه در ظاهر دعا است و در واقع زبان حال است . بنابراين ، معناى آيه چنين است : پروردگارا! اگر من ميان زندان و آنچه كه اينان مرا بدان مى خوانند مخير شوم زندان را اختيار مى كنم ، و از تو درخواست دارم كه سوء قصد اينان را از من بگردانى ، چون اگر تو، كيد ايشان را از من نگردانى از جاى كنده مى شوم و به سوى آنان ميل نموده در نتيجه از جاهلان مى گردم ، زيرا اگر من تاكنون شر ايشان را از خود دور داشته ام به وسيله علمى بوده كه تو به من تعليم فرمودى ، و اگر افاضه خود را از من دريغ فرمايى من مثل ساير مردم جاهل مى شوم ، و در مهلكه عشق و هوسبازى قرار مى گيرم . از خود آيه به كمك سياق ، چند نكته استفاده مى شود:اول اينكه ، جمله رب السجن احب الى ... نفرينى نبوده كه يوسف (عليه السّلام ) به جان خود كرده باشد، بلكه بيان حالى بوده كه از خود براى پروردگارش نموده كه روى دل از زنان گردانيده و به سوى او بازگشت كرده است . و معناى : احب الى اين است كه اگر اختيار به دست خودم باشد من زندان را بر آنچه كه ايشان مرا بدان مى خوانند اختيار مى كنم . نه اينكه به مقتضاى افعل التفضيل احب : محبوبتر معنايش اين باشد كه پيشنهاد ايشان هم محبوب است ولى به آن مقدارى كه طبع آدمى و نفس اماره اقتضاى آن را دارد، به خلاف زندان و رضاى تو كه محبوبيتش بيشتر از آن است . و اينكه فرمود: فاستجاب له ربه اشاره است به استجابت دعايى كه از زبان حال الا تصرف عنى كيدهن ... استفاده مى شود، براى اينكه دنبال آن فرموده : فصرف عنه كيدهن، و اگر گفتار يوسف دعا (نفرين ) بود مى بايست استجابتش هم زندان باشد، و حال آنكه تنها فرمود كيد ايشان را از وى بگردانيد. پس اينكه بعضى توهم كرده اند كه اين جمله استجابت نفرين يوسف است براى رفتن به زندان ، صحيح نيست . يكى از ادله اين معنا خود آيات مورد بحث است كه بعد از داستان در قصه به زندان رفتن يوسف مى فرمايد: ثم بدا لهم من بعد ما راوا الايات ليسجننه حتى حين - پس ، بعد از آن آيات كه ديدند بر آن شدند كه او را براى مدتى زندانى كنند و اگر گفتار يوسف بيان حال نبود بلكه رسما دعا (نفرين ) براى به زندان رفتن خود بود و جمله فاستجاب ... هم معنايش اين بود كه خداوند دعاى (نفرين ) او را مستجاب كرد و زندان را برايش مقدر فرمود، ديگر جا نداشت به ثم تعبير بفرمايد و جمله را از جملات سابقش جدا كند - دقّت فرمائيد. دوم اينكه زنان مصر هم او را دعوت نموده ، و با او مراوده كردند همانطورى كه زليخا او را به خود دعوت نمود و با او مراوده كرد. و اما اينكه دعوت زنان مصر به سوى خودشان بوده و يا دعوت يوسف به اين بوده كه پيشنهاد زليخا را بپذيرد، و يا هر دو كار را كرده اند، هم گفته اند خواهش او را بپذير و هم خواهش تك تك ما را، آيه شريفه از آن ساكت است ، و فقط از يك جمله مى توان مختصر استفاده اى كرد و آن اين است كه فرموده : اگر كيد ايشان را از من نگردانى من متمايل به سوى آنان مى شوم زيرا اگر زنان مصر او را به خويشتن دعوت نكرده بودند عاشق شدنش به ايشان معناى روشنى نداشت . ليكن آياتى كه راجع به پيغام يوسف به فرستاده پادشاه است از زندان ، كه گفت : برگرد به سوى خدايت پس از او بپرس داستان زنانى كه دستهاى خود را بريدند چه بود - تا آنجا كه مى فرمايد - زنان گفتند: حاش للّه ، ما بر او هيچ گناهى نديديم . همسر عزيز گفت : الان حق از پرده بيرون شد، من او را به سوى خويشتن خواندم و او از راستگويان است . يوسف گفت اين را گفتم تا عزيز بداند من در غيابش به او خيانت نكردم چون خدا كيد خيانت كاران را به نتيجه نمى رساند... اشعار به اين معنا دارد كه در آن روز زنان مصر يوسف را به سوى خود دعوت نكردند، بلكه او را نصيحت كردند كه خواهش زليخا را بپذيرد، قرآن تا اين اندازه زنان مصر را شريك كرده ، و بعد از آن ، از قول يوسف فرموده : من در غياب عزيز به او خيانت نكردم و اگر زنان مصر بيش از اين شركت مى داشتند، يعنى آنها هم يوسف را به سوى خويش دعوت كرده بودند بايد در اينجا مى فرمود: تا ملك بداند كه من خيانت نكردم و يا از قول وى چنين نقل كند: من به عزيز و به غير او خيانت نكردم - دقّت فرماييد. ولى از اين اشعار كه بگذريم عادتا محال به نظر مى رسد كه زنان مصر از يوسف جمالى را ببينند كه از خود بى خود شوند و عقل و شعور خود را از دست بدهند و دستهاى خود را به جاى ميوه پاره بكنند آنگاه به هيچ وجه متعرض او نشوند، و تنها خواهش كنند كه دل زليخا را بدست آورد و بعد برخاسته به خانه هاى خود بروند، چنين چيزى معمولا ممكن نيست . بلكه عادت حكم مى كند به اينكه از مجلس خارج نشده باشند مگر آنكه همان بلايى كه بر سر زليخا آمد بر سر ايشان هم آمده باشد، و در علاقه به يوسف به حد عشق رسيده باشند، همانطور كه زليخا رسيد، و از آن به بعد از خواب و خوراك افتاده ، صبح و شام بياد وى باشند، و جز او هم و غمى نداشته ، جان خود را نثار قدمش كنند، و او را به هر زينتى كه در وسع و طاقتشان باشد به طمع اندازند، و خود را بر سر راهش قرار داده متاع خود را بر او عرضه دارند و با تمام قدرت و استطاعت سعى كنند تا به وصال او نايل آيند. آرى ، طبع قضيه اينطور اقتضاء دارد. از ظاهر كلام يوسف بنا به حكايت قرآن نيز معانى مذكور استفاده مى شود، آنجا كه عرض كرد: پروردگارا! زندان محبوبتر است نزد من از آنچه كه اينان مرا بدان مى خوانند، و اگر كيد ايشان را از من نگردانى گرفتارشان مى شوم ، چون اگر زنان مصر تنها با او حرف زده بودند از حرف زدنشان نزد خدا شكايت نمى كرد. پس اينكه با پروردگار شنوا و با خبر از حالش مناجات مى كند، قطعا ناشى از ناراحتى شديدى بوده كه از زنان نامبرده ديده . سوم اينكه آن نيروى قدسى كه يوسف به وسيله عصمت و پاكى خود را در چنين موقع خطيرى حفظ كرد، مثل يك امر تدريجى بوده كه خداوند آنا فانا به وى افاضه مى فرمود، زيرا اگر يك امر دفعى مى بود ديگر معنا نداشت در هر گرفتارى و خطرى كه عفت او را تهديد مى كرده به خدا مراجعه نموده از خدا مدد بطلبد. و ديگر اينكه مى بايست در اين گفتار اخيرش مى گفت : و ان لم تصرف عنى - و اگر تو (با دادن نيروى عصمت ) كيد ايشان را از من نگردانيده بودى نه اينكه بگويد اگر نگردانى، گو اينكه اين جمله شرطيه زمانى نيست ، ولى هر چه باشد در هيئت هاى مختلف اشارات مختلفى هست . و لذا مى بينيم خداوند در جمله فاستجاب له ربه فصرف ... دفع شر از يوسف را به صرف جديد و استجابتى جديد نسبت داده . چهارم اينكه اين نيروى قدسى از قبيل علوم و از سنخ معارف بوده ، به دليل اينكه يوسف مى گويد: اگر مرا نگه ندارى از جاهلان مى شوم و اگر غير اين بود بايد مى گفت : از ظالمان مى شوم همچنانكه به همسر عزيز همين را گفت كه : ظالمان رستگار نمى شوند و يا بايد مى گفت : از خائنان مى شوم همچنانكه به ملك فرمود: و خدا كيد خيانتكاران را به نتيجه نمى رساند. حضرت يوسف در نحوه خطاب خود بين آن دو (عزيز و همسرش ) و بين خداى تعالى فرق قائل شده ، هنگامى كه آن دو را مخاطب قرار داده به خاطر رعايت مقام و منزلتشان از جهت فهم ، ظاهر امر را رعايت كرده و فرموده : اين عمل ظلم است و ظالمان رستگار نمى شوند. و اين كار خيانت است و خدا كيد خائنان را به نتيجه نمى رساند اما هنگامى كه خداوند را مخاطب قرار داده حقيقت امر را عرض مى كند، مى فرمايد: اين عمل جهل است. فاستجاب له ربه فصرف عنه كيدهن انه هو السميع العليم يعنى خداوند مسالت او را كه گفت : اگر كيد ايشان را از من نگردانى من عنان اختيار از كف مى دهم مستجاب نمود و كيد ايشان را از او بگردانيد، چون او شنواى گفته هاى بندگان و داناى به احوال ايشان است . ثم بدالهم من بعد ما راوا الايات ليسجننه حتى حين معناى آيه اين است : بعد از مشاهده آن آيات و شواهدى كه بر طهارت و عصمت يوسف گواهى مى داد براى عزيز و همسرش و درباريان و مشاورينش راى جديدى پيدا شد، و آن اين بود كه تا مدتى يوسف را زندانى كنند، تا مردم داستان مراوده زليخا را كه مايه ننگ و رسوايى دربار شده بود فراموش نمايند. همسر عزيز خواست تا با زندانى كردن يوسف او را به اصطلاح تاءديب نموده مجبورش سازد تا او را در آنچه كه مى خواهد اجابت كند، عزيز هم از زندانى كردن وى مى خواست تا سر و صدا و اراجيفى كه درباره او انتشار يافته و آبروى او و خاندان او و وجهه اش را لكه دار ساخته خاموش شود. يوسف وارد زندان شد و با او دو جوان از غلامان دربار نيز وارد زندان شدند يكى از ايشان به وى گفت : در خواب ديده كه آب انگور مى فشارد و شراب مى سازد. ديگرى گفت : در خواب ديده كه بالاى سر خود نان حمل مى كند و مرغها از آن نان مى خورند، و از وى درخواست كردند كه تاءويل روياى ايشانرا بگويد. يوسف (عليه السّلام ) روياى اولى را چنين تعبير كرد كه : وى بزودى از زندان رها شده سمت پياله گردانى دربار را اشغال خواهد كرد، و در تعبير روياى دومى چنين گفت كه : بزودى به دار آويخته گشته مرغها از سرش مى خورند، و همينطور هم شد كه آن جناب فرموده بود، در ضمن يوسف به آن كس كه نجات يافتنى بود در موقع بيرون شدنش از زندان گفت : مرا نزد صاحبت بياد آر، شيطان اين سفارش را از ياد او برد، در نتيجه يوسف سالى چند در زندان بماند. بعد از اين چند سال پادشاه خواب هولناكى ديد و آنرا براى كرسى نشينان خود بازگو كرد تا شايد تعبيرش كنند، و آن خواب چنين بود كه گفت : در خواب مى بينم كه هفت گاو چاق ، طعمه هفت گاو لاغر مى شوند، و هفت سنبله سبز و سنبله هاى ديگر خشكيده ، هان اى كرسى نشينان نظر خود را در روياى من بگوئيد، اگر تعبير خواب مى دانيد. گفتند: اين خواب آشفته است و ما داناى به تعبير خوابهاى آشفته نيستيم . در اين موقع بود كه ساقى شاه به ياد يوسف و تعبيرى كه او از خواب وى كرده بود افتاد، و جريان را به پادشاه گفت و از او اجازه گرفت تا بزندان رفته از يوسف تعبير خواب وى را بپرسد، او نيز اجازه داده به نزد يوسف روانه اش ساخت . وقتى ساقى نزد يوسف آمده تعبير خواب شاه را خواست ، و گفت كه همه مردم منتظرند پرده از اين راز برداشته شود، يوسف در جوابش گفت : هفت سال پى در پى كشت و زرع نموده آنچه درو مى كنيد در سنبله اش مى گذاريد، مگر مقدار اندكى كه مى خوريد، آنگاه هفت سال ديگر بعد از آن مى آيد كه آنچه اندوخته ايد مى خوريد مگر اندكى از آنچه انبار كرده ايد، سپس بعد از اين هفت سال ، سالى فرا مى رسد كه از قحطى نجات يافته از ميوه ها و غلات بهره مند مى گرديد. شاه وقتى اين تعبير را شنيد حالتى آميخته از تعجب و مسرت به وى دست داد، و دستور آزاديش را صادر نموده گفت : تا احضارش كنند، ليكن وقتى مامور دربار زندان مراجعه نموده و خواست يوسف را بيرون آورد، او از بيرون شدن امتناع ورزيد و فرمود: بيرون نمى آيم مگر بعد از آنكه شاه ماجراى ميان من و زنان مصر را تحقيق نموده ميان من و ايشان حكم كند. شاه تمامى زنانى كه در جريان يوسف دست داشتند احضار نموده و درباره او با ايشان به گفتگو پرداخت ، همگى به برائت ساحت او از جميع آن تهمت ها متفق گشته به يك صدا گفتند: خدا منزّه است كه ما از او هيچ سابقه سويى نداريم ، در اينجا همسر عزيز گفت : ديگر حق آشكارا شد، و ناگزيرم بگويم همه فتنه ها زير سر من بود، من عاشق او شده و با او بناى مراوده را گذاردم ، او از راستگويان است . پادشاه امر او را بسيار عظيم ديد، و علم و حكمت و استقامت و امانت او در نظر وى عظيم آمد، دستور آزادى و احضارش را مجددا صادر كرد و دستور داد تا با كمال عزّت و احترام احضارش كنند، و گفت : او را برايم بياوريد تا من او را مخصوص خود سازم ، وقتى او را آوردند و با او به گفتگو پرداخت ، گفت : تو ديگر امروز نزد ما داراى مكانت و منزلت و امانتى ، زيرا به دقيق ترين وجهى آزمايش ، و به بهترين وجهى خالص گشته اى . يوسف در پاسخش فرمود: مرا متصدى خزائن زمين - يعنى سرزمين مصر - بگردان كه در حفظ آن حافظ و دانايم ، و مى توانم كشتى ملت و مملكت را در چند سال قحطى به ساحل نجات رسانيده از مرگى كه قحطى بدان تهديدشان مى كند برهانم ، پادشاه پيشنهاد وى را پذيرفته ، يوسف دست در كار امور مالى مصر مى شود، و در كشت و زرع بهتر و بيشتر و جمع طعام و آذوقه و نگهدارى آن در سيلوهاى مجهز با كمال تدبير سعى مى كند، تا آنكه سالهاى قحطى فرا مى رسد، و يوسف طعام پس انداز شده را در بين مردم تقسيم مى كند و بدين وسيله از مخمصه شان مى رهاند. در همين سنين بود كه يوسف به مقام عزيزى مصر مى رسد و بر اريكه سلطنت تكيه مى زند. پس مى توان گفت اگر زندان نرفته بود به سلطنت نمى رسيد، در همين زندان بود كه مقدمات اين سرنوشت فراهم مى شد، آرى با اينكه زنان مصر مى خواستند (براى خاموش كردن آن سر و صداها) اسم يوسف را از يادها ببرند و ديدگان را از ديدارش محروم و او را از چشمها مخفى بدارند، و ليكن خدا غير اين را خواست . در بعضى از همين سالهاى قحطى بود كه برادران يوسف براى گرفتن طعام وارد مصر و به نزد يوسف آمدند، يوسف به محض ديدن ، ايشان را مى شناسد، ولى ايشان او را بهيچ وجه نمى شناسند، يوسف از وضع ايشان مى پرسد، در جواب مى گويند: ما فرزندان يعقوبيم ، و يازده برادريم كه كوچكترين از همه ما نزد پدر مانده چون پدر ما طاقت دورى و فراق او را ندارد. يوسف چنين وانمود كرد كه چنين ميل دارد او را هم ببيند و بفهمد كه مگر چه خصوصيتى دارد كه پدرش اختصاص به خودش داده است ، لذا دستور مى دهد كه اگر بار ديگر به مصر آمدند حتما او را با خود بياورند، آنگاه (براى اينكه تشويقشان كند) بسيار احترامشان نموده بيش از بهايى كه آورده بودند طعامشان داد و از ايشان عهد و پيمان گرفت كه برادر را حتما بياورند، آنگاه محرمانه به كارمندان دستور داد تا بها و پول ايشان را در خرجين هايشان بگذارند، تا وقتى برمى گردند متاع خود را شناخته شايد دوباره برگردند. چون به نزد پدر بازگشتند ماجرا و آنچه را كه ميان ايشان و عزيز مصر اتفاق افتاده بود همه را براى پدر نقل كردند و گفتند كه : با اين همه احترام از ما عهد گرفته كه برادر را برايش ببريم و گفته : اگر نبريم به ما طعام نخواهد داد، پدر از دادن بنيامين خوددارى مى كند، در همين بين خرجينها را باز مى كنند تا طعام را جابجا كنند، مى بينند كه عزيز مصر متاعشان را هم برگردانيده ، مجددا نزد پدر رفته جريان را به اطلاعش مى رسانند، و در فرستادن بنيامين اصرار مى ورزند، او هم امتناع مى كند، تا آنكه در آخر بعد از گرفتن عهد و پيمانهايى خدايى كه در بازگرداندن و محافظت او دريغ نورزند رضايت مى دهد، و در عهد خود اين نكته را هم اضافه مى كنند كه اگر گرفتارى پيش آمد كه برگرداندن او مقدور نبود معذور باشند. آنگاه براى بار دوم مجهز شده بسوى مصر سفر مى كنند در حالى كه بنيامين را نيز همراه دارند، وقتى بر يوسف وارد مى شوند يوسف برادر مادرى خود را به اتاق خلوت برده خود را معرفى مى كند و مى گويد: من برادر تو يوسفم ، ناراحت نباش ، نخواسته ام تو را حبس كنم ، بلكه نقشه اى دارم (كه تو بايد مرا در پياده كردن آن كمك كنى ) و آن اينست كه مى خواهم تو را نزد خود نگهدارم پس مبادا از آن چه مى بينى ناراحت بشوى . و چون بار ايشان را مى بندد، جام سلطنتى را در خرجين بنيامين مى گذارد، آنگاه جارزنى جار مى زند كه : اى كاروانيان ! شما دزديد، فرزندان يعقوب برمى گردند و به نزد ايشان مى آيند، كه مگر چه گم كرده ايد؟ گفتند: جام سلطنتى را، هر كه از شما آنرا بياورد يك بار شتر جايره مى دهيم ، و من خود ضامن پرداخت آنم ، گفتند: به خدا شما كه خود فهميديد كه ما بدين سرزمين نيامده ايم تا فساد برانگيزيم ، و ما دزد نبوده ايم ، گفتند: حال اگر در بار شما پيدا شد كيفرش چيست ؟ خودتان بگوييد، گفتند: (در مذهب ما) كيفر دزد، خود دزد است ، كه برده و مملوك صاحب مال مى شود، ما سارق را اينطور كيفر مى كنيم . پس شروع كردند به بازجويى و جستجو، نخست خرجينهاى ساير برادران را وارسى كردند، در آنها نيافتند، آنگاه آخر سر از خرجين بنيامين درآورده ، دستور بازداشتش را دادند. هر چه برادران نزد عزيز آمده و در آزاد ساختن او التماس كردند موثر نيفتاد، حتى حاضر شدند يكى از ايشان را بجاى او بگيرد و بر پدر پير او ترحم كند، مفيد نيفتاد، ناگزير ماءيوس شده نزد پدر آمدند، البته غير از بزرگتر ايشان كه او در مصر ماند و به سايرين گفت : مگر نمى دانيد كه پدرتان از شما پيمان گرفته ، مگر سابقه ظلمى كه به يوسفش كرديد از يادتان رفته ؟ من كه از اينجا تكان نمى خورم تا پدرم اجازه دهد، و يا خداوند كه احكم الحاكمين است برايم راه چاره اى معين نمايد، لذا او در مصر ماند و ساير برادران نزد پدر بازگشته جريان را برايش گفتند. يعقوب (عليه السلام ) وقتى اين جريان را شنيد، گفت : نه ، نفس شما باز شما را به اشتباه انداخته و گول زده است ، صبرى جميل پيش مى گيرم ، باشد كه خدا همه آنان را به من برگرداند، در اينجا روى از فرزندان برتافته ، ناله اى كرد و گفت : آه ، وا اسفاه بر يوسف ، و ديدگانش از شدت اندوه و غمى كه فرو مى برد سفيد شد، و چون فرزندان ملامتش كردند كه تو هنوز دست از يوسف و ياد او برنمى دارى ، گفت : (من كه به شما چيزى نگفته ام ) من حزن و اندوهم را نزد خدا شكايت مى كنم ، و من از خدا چيرهايى سراغ دارم كه شما نمى دانيد، آنگاه فرمود: اى فرزندان من برويد و از يوسف و برادرش جستجو كنيد و از رحمت خدا ماءيوس نشويد، من اميدوارم كه شما موفق شده هر دو را پيدا كنيد. چند تن از فرزندان به دستور يعقوب دوباره به مصر برگشتند، وقتى در برابر يوسف قرار گرفتند، و نزد او تضرع و زارى كردند و التماس نمودند كه به ما و جان ما و خانواده ما و برادر ما رحم كن ، و گفتند: كه هان اى عزيز! بلا و بدبختى ما و اهل ما را احاطه كرده ، و قحطى و گرسنگى از پايمان درآورده ، با بضاعتى اندك آمده ايم ، تو به بضاعت ما نگاه مكن ، و كيل ما را تمام بده ، و بر ما و بر برادر ما كه اينك برده خود گرفته اى ترحم فرما، كه خدا تصدق دهندگان را دوست مى دارد. اينجا بود كه كلمه خداى تعالى (كه عبارت بود از عزيز كردن يوسف على رغم خواسته برادران ، و وعده اينكه قدر و منزلت او و برادرش را بالا برده و حسودان ستمگر را ذليل و خوار بسازد) تحقق يافت و يوسف تصميم گرفت خود را به برادران معرفى كند، ناگزير چنين آغاز كرد: هيچ مى دانيد آنروزها كه غرق در جهل بوديد؟ با يوسف و برادرش چه كرديد (برادران تكانى خورده ) گفتند. آيا راستى تو يوسفى ؟ گفت : من يوسفم ، و اين برادر من است خدا بر ما منت نهاد، آرى كسى كه تقوا پيشه كند و صبر نمايد خداوند اجر نيكوكاران را ضايع نمى سازد. گفتند: به خدا قسم كه خدا تو را بر ما برترى داد، و ما چه خطاكارانى بوديم ، و چون به گناه خود اعتراف نموده و گواهى دادند كه امر در دست خداست هر كه را او بخواهد عزيز مى كند و هر كه را بخواهد ذليل مى سازد، و سرانجام نيك ، از آن مردم با تقوا است و خدا با خويشتن داران است ، در نتيجه يوسف هم در جوابشان شيوه عفو و استغفار را پيش كشيده چنين گفت : امروز به خرده حساب ها نمى پردازيم ، خداوند شما را بيامرزد، آنگاه همگى را نزد خود خوانده احترام و اكرامشان نمود، سپس دستورشان داد تا به نزد خانواده هاى خود بازگشته ، پيراهن او را هم با خود برده به روى پدر بيندازند، تا بهمين وسيله بينا شده او را با خود بياورند. برادران آماده سفر شدند، همينكه كاروان از مصر بيرون شد يعقوب در آنجا كه بود به كسانى كه در محضرش بودند گفت : من دارم بوى يوسف را مى شنوم ، اگر به سستى راى نسبتم ندهيد، فرزندانى كه در حضورش بودند گفتند: به خدا قسم تو هنوز در گمراهى سابقت هستى . و همينكه بشير وارد شد و پيراهن يوسف را بصورت يعقوب انداخت يعقوب ديدگان از دسته رفته خود را بازيافت ، و عجب اينجاست كه خداوند بعين همان چيزى كه بخاطر ديدن آن ديدگانش را گرفته بود، با همان ، ديدگانش را شفا داد، آنگاه به فرزندان گفت : به شما نگفتم كه من از خدا چيرهايى سراغ دارم كه شما نمى دانيد؟! گفتند: اى پدر! حال براى ما استغفار كن ، و آمرزش گناهان ما را از خدا بخواه ما مردمى خطا كار بوديم ، يعقوب فرمود: بزودى از پروردگارم جهت شما طلب مغفرت مى كنم كه او غفور و رحيم است . آنگاه تدارك سفر ديده بسوى يوسف روانه شدند، يوسف ايشان را استقبال كرد، و پدر و مادر را در آغوش گرفت ، و امنيت قانونى براى زندگى آنان در مصر صادر كرد و به دربار سلطنتيشان وارد نمود و پدر و مادر را بر تخت نشانيد، آنگاه يعقوب و همسرش به اتفاق يازده فرزندش در مقابل يوسف به سجده افتادند. يوسف گفت : پدر جان اين تعبير همان خوابى است كه من قبلا ديده بودم ، پروردگارم خوابم را حقيقت كرد، آنگاه به شكرانه خدا پرداخت ، كه چه رفتار لطيفى در دفع بلاياى بزرگ از وى كرد، و چه سلطنت و علمى به او ارزانى داشت . دودمان يعقوب همچنان در مصر ماندند، و اهل مصر يوسف را به خاطر آن خدمتى كه به ايشان كرده بود و آن منتى كه به گردن ايشان داشت بى نهايت دوست مى داشتند و يوسف ايشان را به دين توحيد و ملت آبائش ابراهيم و اسحاق و يعقوب دعوت مى كرد، كه داستان دعوتش در قصه زندانش و در سوره مؤ من آمده . ثناى خداوند بر يوسف (عليه السلام ) و مقام معنوى او خداوند يوسف (عليه السّلام ) را از مخلصين و صديقين و محسنين خوانده ، و به او حكم و علم داده و تاءويل احاديثش آموخته ، او را برگزيده و نعمت خود را بر او تمام كرده و به صالحينش ملحق ساخته ، (اينها آن ثناهايى بود كه در سوره يوسف بر او كرده ) و در سوره انعام آنجا كه بر آل نوح و ابراهيم (عليه السّلام ) ثنا گفته او را نيز در زمره ايشان اسم برده . داستانهاى قرآن و تاريخ انبيا در الميزان
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 9:12  توسط رمضان رفيعي
|
قصص قرآن عبرتي براي خردمندانمريم پشم فروش
اسلام، آخرين دين الهي نيز هم از جهت دارا بودن قصهها و روايتها و هم از جهت قدمت از غناي بسيار بالايي برخورداراست. درقرآن به روايتي بيش از 260 داستان و قصه وجود دارد، كه اين قصهها و داستانها به تفصيل و يابه ايجاز يك واقعه تاريخي را در عين شيوايي نقل ميكنند. وجود اين داستانها خود دليل معتبري است كه اين دين ازتاريخي بس كهن برخوردار بوده، از نگاه اعتبار و اعتماد به اديان بزرگ الهي ميتوان اينگونه اظهار نمود كه، نقل وقايعي كه در قرآن آمده است به عنوان يك سند تاريخي بسيار معتبر محسوب شده و هيچ تحريفي را در ذكر آن وقايع نميپذيرد. بيان وقايع تاريخي و يا بيان يك حادثه براي عبرتگيري به شكل و شيوه قصه و داستان تاثير بسيار مطلوبتري براي خواننده خواهد داشت و طراوت و جاذبه خود را همچنان حفظ خواهد كرد. وجود اين همه داستان در جاي جاي قرآن و اختصاص دادن يك سوره از قرآن به نام «قصص» نيز بر اهميت و تاكيد پروردگار به طرح موضوعات به اين شيوه را دارد. قرآن به اين مسئله تاكيد دارد كه نقل اين همه قصه بيدليل و عبث نبوده و در طرح آنها هدف و مقصودي را دنبال ميكند. به اين آيه توجه كنيد: لقد كان في قصصهم عبرة لاوليالباب ماكان حديثاًيفتري ولكن تصديق الذي بين يديه وتفصيل كل شييء و هدي و رحمة لقوم يومنون .يوسف - 111 همانا در اين داستانها عبرتي براي خردمندان است. نيست داستاني كه دروغ پنداشته شود ولكن گواهي آنچه پيش روي توست و تفصيل همه چيز و هدايت و رحمتي براي گروهي كه ايمان آورند تامل در اين آيه خواننده را به موضوعات مهمي رهنمون ميسازد: 1) به تحقيق، در ذكر اين داستانها پند و اندرزهاي فراواني وجود دارد. 2) اين داستانها پند واندرزي خواهند بود براي اهل علم و كساني كه صاحب خرد ميباشند و مخاطبهاي خاص خود را خواهد داشت. 3)قرآن، قصهها را احاديثي ميداند كه به هيچ عنوان ازمسير حقيقت منحرف نشدهاند و سراسر حوادثي واقعي ميباشند و نه افسانه و تخيل يا دروغ. در آيات متعددي قرآن، قصهها را با عنوان حديث طرح ميكند. از روز قيامت نيز با اين عنوان ياد ميكند. پس حوادثي كه به شكل قصه طرح شدهاند مانند واقعه روز قيامت واقعيت بوده و حقيقي هستند. هل اتاك حديث موسي .طه -9 آيا بيامدت داستان موسي هل اتاك حديث ضيف ابراهيم المكرمين .الذاريات - 24 آيا بيامدت داستان مهماني ابراهيم،آن گراميان هل اتاك حديث الجنود* فرعون و ثمود .البروج - 18،17 آيا بيامدت داستان لشكركشيهاهاي فرعون و ثمود هل اتاك حديث الغاشيه .الغاشيه - 1 آيا بيامدت داستان روز قيامت 4)نكتة ديگر در اين آيه كه ميتوان به آن اشاره كرد، اين است كه قرآن نقل اين داستانها را رحمت و هدايتي براي مومنين ميداند . با توجه به نكاتي كه ذكر آنها رفت در اين نوشتار سعي شده كه داستانهايي از قرآن طرح شود كه شيوه استخراج و نقل داستانها صرفاًبا ترجمه يك ،يك آيهها بودهاست. همچنين در ضمن نقل هر داستان يك يا چند اسم و واژه نيز با الهام از قرآن تحليل خواهد شد. مقام بسيار والاي ابراهيم در نزد خدا كه بعدا به تفصيل درباره اين مقام و موقعيت سخن گفته خواهد شد. دليلي بود تا اين نوشتار با نقل و شرح داستان اين پيامبر آغاز شود در ارتباط با حضرت ابراهيم به 4 داستان اشاره ميشود،و بعد از آن به توصيف و شرح مقام ابراهيم پرداخته خواهدشد. 1)داستان گرايش ابراهيم به توحيد 2)داستان بحث و گفتگوي ابراهيم با پدرش 3)داستان مبارزه با بتها و درآتش افكندن وي 4)داستان ضيافت ابراهيم داستان توحيدگرايي ابراهيمشيوه توحيدگرايي ابراهيم و طرح جزئيات آن در قرآن تاكيدي است بر گرايش و ميل قرآن به ايمان آوردن بر اساس بينش و يقين ، يقيني كه پايه و اساس آن را دژ محكم تفكر و تعقل پيريزي ميكند، نه عناصر سستي چون پيروي كوركورانه از اجداد. به اين آيات دقت كنيد: فلما جنّ عليه الليل رءا كوكباً قال هذا ربي فلما افل قال لا احب الآفلين .انعام - 76 آنگاه كه تاريكي شب فراگرفتش ستارهاي را گفت اين است پروردگار من و هنگاميكه فرونشست گفت دوست ندارم فروروندگان را فلما رءا القمر بازغاً قال هذا ربي فلما افل قال لئن لم يهدني ربي لاكونّن من القوم الضالين .انعام - 77 و هنگاميكه ديد ماه را تابنده گفت اين است پروردگار من و هنگاميكه درون شد گفت اگرپروردگارم رهبريم نكند همانا ميشوم از گروه گمراهان فلما رءا الشمس بازغه قال هذا ربي هذا اكبر فلما افلت قال يا قوم اني بريءمما تشركون .انعام -78 هنگاميكه ديد خورشيد را درخشان گفت اين است پروردگار من اين بزرگتر است پس هنگاميكه ناپديد شد گفت اي قوم من همانا بيزارم از آنچه شما شرك ميورزيد اني وجهت وجهي للذيفطرالسموات والارض حنيفاًو ما انا منالمشركين .انعام- 79 همان برگرداندم روي خود رابه سوي آنكه آفريد آسمانها و زمين را آن يكتاپرست و نيستم از شرك ورزندگان و حاجه قومه قال اتحاجوني في الله و قد هدين و لاخاف ما تشركون به الا ان يشاء ربي شيئا وسع ربي كل شييء علما افلا تتذكرون . انعام - 80 و ستيزه كردند با وي قومش گفت آيا بامن ستيزه ميكنيد در خدا در حاليكه هدايتم كرد و نترسم آنچه را بدان شرك ميورزيد و كيف اخاف ما اشركتم و لا تخافون انكم اشركتم بالله ما لم ينزل به عليكم سلطانا فايّ الفريقين احق بالامن ان كنتم تعلمون .انعام - 81 و من چگونه ازآنچه شريك خدا قرار ميدهيد بترسم در حاليكه شما ازشرك به خدا آوردن نميترسيد و با آنكه هيچ برهان و حجتي بر آن شرك نداريد كداميك ازما دو گروه در ايمني سزوارتريم (از خدايان بي اثر شما بايد ترسيد يا از خداي مقتدر من)اگر شما فهم و علمي داريد. واژه حاج كه در اين آيه ذكر شده، به معني ستيزه ،بحث طولاني ،ايراد ميباشد. مضمون آيه اين است كه مردم در مقام بحث و جدل با ابراهيم برميآيند و ابراهيم در صدد پاسخگويي به آنها قرار ميگيرد. در سوره البقره آيه 258 نيز سخن از بحث و جدل پادشاه آن زمان كه با ابراهيم داشته است را قرآن به اين شكل طرح ميكند: الم ترالي الذي حاج ابراهيم في ربه ان اته الله الملك اذ قال ابراهيم ربي الذي يحيي ويميت قال انا احيي و اميت قال ابراهيم فان الله ياتي بالشمس من المشرق فات بهامن المغرب فبهت الذي كفروالله لايهدي القوم الظالمين. آيا نديدي آنرا كه ستيزه كرد با ابراهيم درباره پروردگارش آنكه پادشاهي را دست داشت، زمانيكه ابراهيم گفت پروردگار من آن است كه زنده ميكند و ميميراند و او هم گفت كه من هم زنده ميكنم و ميميرانم (دو نفر آورد و يكي را كشت و ديگري را آزاد كرد)ابراهيم گفت خداي من آن كسي كه خورشيد از مشرق بياورد و فرودش آورد در مغرب پس سراسيمه و بهت زده شد و البته گروه كافران را هدايت نكندو ظالمين را. الذين امنو و لم يلبسوا ايمانهم بظلم اولئك لهم الامن و هم مهتدون .انعام - 82 آنانكه ايمان به خدا آوردند و ايمان خود رابه ظلم و ستم نيالودند ايمني براي آنهاست و آنها به حقيقت هدايت يافتهاند. وتلك حجتنااتيناهاابرهيم علي قومه نرفع درجات من نشاء ان ربك حكيم عليم .انعام - 83 و اين است حجت ما كه داديمش به ابراهيم بر قوم وبالابريم پايههاي هر كه را خواهيم همانا پروردگار تواست حكيم و دانا وكذلك نري ابرهيم ملكوت السموات و الارض و ليكون من الموقنين .انعام- 75 بدين سان نمايانديم به ابراهيم پادشاهي آسمانها و زمين را تابگردد از يقينآورندگان اشارهاي اجمالي به چند نكته در اين داستان1)ميدانيم كه داستان ابراهيم و حوادث سپري شده،مربوط به هزاران سال پيش ميباشد و همچنين بديهي است كه جامعة آن زمان، جامعهاي كاملا بدوي،خرافي و آكنده از جهل و نادانيميباشد، در چنين جامعهاي با آن سطح شعور ابراهيم با شيوهاي كاملا بديع وقابل توجه به جستجوي آفرينندهجهان ميپردازد. ابراهيم خداي خود را بر اساس عينيت و مشاهده(روش علمي) جستجو ميكند و روش مردود كردن خورشيد، ماه و ستارگان بعنوان خداي خود نيز برهمين مبنا ميباشد. اين داستان نشان ميدهد كه ابراهيم از زمان خود بسيار جلوتر بوده است. به نظر ميرسد يكي ازدلايل اينكه خداوند ابراهيم را امام جامعه خود ياد ميكند نيز اين باشد. 2)بحث در چگونگي ايمان مردم آن زمان به خداوند، بحث پيرامون شرك آنها بوده نه كفر به خداوند، در آياتي كه ملاحظه شد 5 بار كلمه شرك ذكر شده و همچنين واژه حنيف به عنوان يكتاپرست كه از صفات برجسته ابراهيم است در برابر شرك قرار گرفته است. حدود 10 آيه در قرآن ذكر شده كه واژه حنيف در مقابل شرك قرار گرفته كه در بحث مقام و موقعيت ابراهيم ذكر خواهد شد. 3)با توجه به آيات ذكر شده درمييابيم كه طريقه ايمان آوردن ابراهيم به خداوند يك شيوه كاملا استدلالي و تعقلي است، نه با انجام معجزهاي از سوي او، بطوريكه اين طريقه استدلال مقدماتي ميشود تا ابراهيم رابه سرمنزل يقين برساند (ليكون من الموقنين) در حاليكه ميبينيم كه خداوند براي اقوامي معجزاتي آورد تا بلكه آنها به او ايمان آورند. ولي ايمان آوردن ابراهيم به خداوند ازاين جهت كاملا متفاوت ميباشد،بطوريكه در داستان كوتاهي كه ذكر ميشود،ذهن جستجوگر ابراهيم براي اينكه به درجه يقين برسد از هيچ تلاشي غفلت نميكند،بطوري كه از خداوند بدون هيچ واهمهاي تقاضايي را ميكند و پاسخ مثبت خداوند و اجابت درخواست او نيز همچنين بسيار قابل توجه ميباشد. دقت كنيد: اذقال ابراهيم رب ارني كيف تحي الموتي قال اولم تؤمن قال بلي ولكن ليطمئن قلبي قال فخذ اربعه من الطير فصرهن اليك ثم اجعل علي كل جبل منهن جزء ثم ادعهن ياتينك سعياًو اعلم ان الله عزيز حكيم .بقره - 260 و چون ابراهيم گفت بار پروردگارا به من بنما كه چگونه مردگان را زنده خواهي كرد خداوند فرمود باور نداري، گفت بلي باور دارم ليكن ميخواهم تا با مشاهده آن دلم آرام گيرد. خداوند فرمود چهار مرغ مهيا كن و گوشت آنها را به هم درآميز نزد خود آنگاه هر قسمتي را بر سركوهي بگذار سپس آن مرغان را به سوي تو شتابان پرواز كنند و آنگاه بدان كه همانا خداوندبر همه توانا وداناست . براستي كه اين داستان ما را به ياد اين آيه مياندازد * والذين جاهدوافينا لنهدينم سبلنا* كسانيكه در ما (در شناخت ما) تلاش و مبارزه ميكنند ما نيز آن راهها را براي آنها شناسايي و هدايت ميكنيم اين نكته خود گوياي اين حقيقت بوده و هست كه خداوند بابندگان مخلصش كه تقاضايي ميكنند از روي قهر و خشم عمل نميكند بلكه در اين داستان بلافاصله بعد از درخواست ابراهيم آن را اجابت ميكند.برخورد مثبت خداوند با ذهن جستجوگر ابراهيم نشانهاي از رحمانيت اوست. 4)شيوه برخورد ابراهيم با مشركين نيز شيوهاي استدلالي ميباشد. به عبارتي علاوه بر اين كه تمايل ابراهيم به رسيدن به حقيقت بر اساس مشاهده و عينيت ميباشد نه تخيل و اوهام، اين تمايل در مورد چند و چون تكوين عقايد جامعه زمان خود نيز وجود دارد و آنها را دعوت به بهرهگيري از چنين روشي در شناسايي خداي واقعي خود ميكند. چنانچه در آيه 81 به آنهاميگويد: لم ينزل به عليكم سلطانا شما هيچ برهان و استدلالي بر شرك خود نداريد. البته ابراهيم سراسر بر اين شيوه ابرام و پافشاري داشته چنانچه در نقل داستانهاي بعدي به آن اشاره خواهد شد. 5)در آيه 81 سخن از خوف و امن ميشود يكتاپرستي با دور شدن از ترس و نزديك شدن به امنيت و آرامش همبستگي بسيارنزديكي دارد،بطوريكه ابراهيم به قومش ميگويد كداميك از ما دو گروه در امنيت سزوارتريم؟ كسانيكه به توحيد و يكتاپرستي روي ميآورند را سزاوار امنيت دانسته و ترس بر آنها چيره نخواهد شد.چنانچه در آيه 82 خداوند اين نكته را نيز خود بيان ميكند. الذين امنوا و لم يلبسوا ايمانها بظلم اولئك لهم الامن ... داستان بحث و گفتگوي ابراهيم با پدرشلقد كانت لكم اسوه حسنة في ابراهيم ،اين داستان ازجهات بسيار زيادي از جمله در زمينه مسائل اخلاقي و تربيتي ميتواند كاربرد زيادي داشته باشد. از جهتي نيز اين داستان چالشهايي كه بين ابراهيم و پدرش در مورد عقايدشان بوجود ميآيد را مورد بررسي قرار ميدهد. زماني كه هركدام از آنها بعنوان نماينده دو جريان فكري بسيار بزرگ توحيد و شرك رو در روي هم قرار ميگيرند،و سرانجام هر يك از آنها. به همين دليل، اين داستان ميتواند الگوي خوبي باشد براي كسانيكه كه به آيين ابراهيم اعتقاد دارند . گفتگوي ابراهيم با پدرش در دو سوره مريم و شعراء به طور مفصل طرح شده و در يكي دو آيه نيز به شكل كوتاه از آن گفتگو ياد شده است. سعي شده كه به تمامي آيات مربوط به اين گفتگو اشاره شود. اذ قال لابيه يا ابت لم تعبد ما لايسمع و لايبصر و لا يغني عنك شيئاً .مريم -42 هنگاميكه ابراهيم به پدر خود گفت اي پدر چرا ميپرستي آنچه را نه ميشنود و نه ميبيند و نه تو را بينياز ميكند. در سوره انعام آيه 74 نيز اين گفتگو به اين شكل طرح شده: و اذ قالابراهيم لابيه ءازر اتتخذ اصناماً ءالهة اني اريك و قومك في ضلال مبين .انعام- 74 و هنگاميكه گفت ابراهيم به پدر خود آيا ميگيري بتان را خداياني، همانا ميبينم تو و قومت را در گمراهي آشكار. يا ابت اني قد جاءني من العلم مالم ياتك فاتبعني اهدك صراطاً سوياً .مريم - 43 اي پدر همانا بيامده است مرا دانشي كه تو فاقد آن هستي پس پيرويم كن تا رهبريت كنم در راهي راست يا ابت لا تعبد الشيطان ان الشيطان كان للرحمن عصياً.مريم - 44 اي پدر من پرستش نكن شيطان را كه شيطان است براي خداي مهربان نافرمان و عصيانگر يا ابت اني اخاف ان يمسك عذاب من الرحمن فتكون للشيطان وليّاً .مريم - 45 اي پدر من همانا ميترسم كه برسد به تو عذابي از خداي مهربان اگر بشوي براي شيطان دوستي قال اراغب انت عن ءالهتي يا ابرهيم لئن لم تنته لارجمنك و اهجرني مليّاً .مريم - 46 گفت آيا روي گردانندهاي ازخدايانم اي ابراهيم اگر كوتاه نيايي هرآينه سنگسارت ميكنم و دوري گزين از من به مدت طولاني قال سلام عليك ساستغفر لك ربي انه كان بي حفيّاً گفت سلام بر تو زود است آمرزش خواهم براي تو از پروردگار خويش همانا او نسبت به من آگاه است . و اعتزلكم و ما تدعون من دون الله و ادعوا ربّي عسي الا اكون بدعاء ربي شقيّاً .مريم - 48 و من از شما و بتاني كه به جاي خدا ميپرستيد دوري كرده و خداي يگانه را ميخوانم اميدوارم كه چون اورا بخوانم مرا ازدرگاه لطفش محروم نگرداند. فلمّا اعتزلهم و ما يعبدون من دون الله وهبنا له اسحق و يعقوب و كلّا جعلنا نبيّاً.مريم - 49 پس چون دوري گزيد از ايشان آنچه ميپرستيدند جز خدا بخشيديم به اسحاق ويعقوب را و گردانديم آنها پيغمبري خداوند اين داستان را با آهنگي ديگر در سوره شعراء مجدداً ذكر ميكند و اتل عليهم نبا ابرهيم .الشعراء- 69 وبخوان برايشان داستان ابراهيم اذ قال لابيه و قومه ماتعبدون .الشعراء- 70 هنگاميكه به پدر خويش گفت چه ميپرستيد قالوا نعبداصناماً فنظل لها عاكفين .الشعراء- 71 گفتند ميپرستيم بتاني و ميباشيم پيرامون آنها گردآمدگان قال هل يسمعونكم اذتدعون .الشعراء-72 گفت آيا سخنان شما را ميشنوند وقتي آنها را بخوانيد او ينفعونكم او يضرّون .الشعراء- 73 يا اينكه سود و زياني به شما ميرسانند قالوا بل وجدنا اباءنا كذلك يفعلون .الشعراء- 74 گفتند يافتيم پدران خود را كه چنين ميكردهاند قال افرايتم ما كنتم تعبدون .الشعراء- 75 ابراهيم گفت آيا ميدانيد كه اين بتهايي كه شما مردم اينك ميپرستيد انتم و آباؤكم الاقدمون .الشعراء- 76 و پدران شما از قديم ميپرستيدند فانهم عدوّ لي الا رب العالمين .الشعراء- 77 من با پرستش همه اينها جز خداي يكتا مخالف و دشمنم الذي خلقني فهو يهدين .الشعراء- 78 خداي من كسي كه مرا آفريد و پس رهبريم كند والذي هو يطعمني و يسقين .الشعراء- 79 او آن كسي كه بخوراندم وبنوشاندم و اذامرضت فهو يشفين .الشعراء- 80 و هر گاه بيمار شوم بهبوديم بخشد و الذي يميتني ثم يحيين .الشعراء- 81 و آنگاه كه بميرم دوباره حياتم دهد والذي اطمع ان يغفرلي خطيئتي يوم الدين .الشعراء- 82 و آنكه اميددارم كه بيامرزد براي من گناهانم درروز قيامت واغفر لابي انّه كان من الضالين .الشعراء- 86 وبيامرز پدرم را كه او بود ازگمراهان نكاتي كه در آيات فوق مشاهده ميكنيم: 1)يكي از برجستهترين نكات در اين آيات،نكته اخلاقي رابطه يك پدر و فرزند ميباشد.با آنكه پدر ابراهيم در ضلالت و گمراهي كامل بسر ميبرد و علي رغم اينكه او را تهديد به سنگسار شدن ميكند،و همچنين به او فرمان دور شدن از خود ميدهد، ابراهيم درپاسخ به اين برخورد، به او سلام كرده و طلب آمرزش از سوي خدا براي او ميكند.با توجه به اينكه پدر و پسر در دو قطب كاملا مخالف هم يكي در نهايت توحيد و ديگري در منتهاي شرك و بتپرستي در روياروي هم قرار دارند و علي رغم برخوردهاي ستيزهجويانه پدر،برخورد متواضعانه و سرشار از ادب و احترام از سوي ابراهيم بسيار قابل تحسين ميباشد. چنانچه در سوره ممتحنه آيه 4 ابراهيم به عنوان يك الگوي گرامي و نيكو ياد ميكند: قد كانت لكم اسوه حسنة في ابراهيم والذين معه اذقالوا لقومهم انا براؤامنكم و مما تعبدون من دون الله كفرنا بكم و بدابيننا و بينكم العداوة و البغضاء ابداً حتي تؤمنوا بالله وحده الا قول ابراهيم لابيه لاستغفرن لك و مااملك لك من الله من شيء ربناعليك توكلنا و اليك انبنا و اليك المصير . 2)شيوه گفتگوي ابراهيم باپدرش آزر پيرامون پرستش بتها همچنان يك شيوه استدلالي و تعقلي بوده چنانچه در آيات ذكر شد، ابراهيم به پدر خود ميگويد: چگونه بتاني كه نه ميشنوند ونه ميبينندو نه نيازهاي تورا برطرف ميكنند را ميپرستي؟ به عبارتي سعي ميكند كه قوه تفكر و تعقل را در آنها بيدار كند و دست از پيروي كوركورانه از اجدادشان بردارند.در آياتي كه ذكر شد، ابراهيم با ترسيم ناتوانيهاي بتهاي آنها و عجز در رساندن هر گونه نفع و ضرري و استدلال اينكه حتي وقتي شما آنها را ميخوانيد آنها قادر به اجابت شما نيستند، شروع به معرفي و ترسيم تواناييهاي پروردگار خود ميكند خدايي كه سراسر رحمت ميباشد خدايي كه من تشنه را سيراب ومن بيمار را تيمار و من مرده را دوباره زنده خواهد كرد و اميد دارد كه بندگان خود رابيامرزد. 3)در سوره انعام آيه 43 ابراهيم با تاكيد، اشاره به بهرهمندي ازدانشي ميكند كه كه پدر او و ديگران فاقد آن دانش بودهاند. چرا كه اگر غير از اين بود ذكر چنين ويژگي بيهوده به نظر ميرسيد.با بررسي آيه ديگر ميتوان دريافت كه ابراهيم علاوه بر اين دانش از جهت رشد به كمال نيز رسيده بود و از پدر خود ميخواهد تا با تكيه بر آن دانش ويژهاش به او روي آورد و از او پيروي كند. چنانچه بلافاصله در آيه بعدي يعني آيه 44 ابراهيم شيطان را بعنوان يك عصيانگر عليه خداوند معرفي كرده و پرستش بتها را پرستش شيطان ميخواند پس به نظر ميرسد ابراهيم شيطان را بعنوان سمبل بديها و عصيانها ميشناخته و علم به اين نكته داشته كه شيطان عليه خداوند عصيان كرده است. 4)در آيات سوره انعام هر جاابراهيم از خداي خود ياد ميكند او را به عنوان رحمن ياد كرده پس ابراهيم از ميان صفات خداوند رحمانيت و بخشندگي براي معرفي يادميكند، البته خداي رحماني كه براي آن دسته افراد كه شيطان را ولي خود ميگيرند عذاب نازل ميكند. 5)قرآن در آيات فوق در ضمن اينكه اعراض و روي گرداندن ابراهيم از پدرش را شرح ميدهد،به شكل بسيار زيبايي به توصيف عواطف و احساسات بسيار لطيف ابراهيم ميپردازد.جريحه دار بودن احساسات ابراهيم را در آيات ديگر نيز خواهيم ديد. اين خود گوياي اين نكته ميباشد كه علي رغم اينكه احساسات ابراهيم بسيار جريحهدار بوده است اما همچنان در انجام اعمالش بر پايه منطق وعقل عمل ميكند. اين احساسات بسيار لطيف و بردباري ابراهيم را نيز در آيات بعدي به خوبي مشاهده خواهيم كرد. 6)اما يكي از نكات بسيار قابل توجه اين است كه در اين داستان يكي از سنتهاي بزرگ خداوند طرح ميشود. آنجا كه ابراهيم براي پدر خود از خداوند طلب بخشش و مغفرت ميكند،خداوند نيز در سوره توبه چنين موضعگيري كرده و ميفرمايد : ما كان للنبي و الذين امنوا ان يستغفروا للمشركين و لوكانوا اولي قربي من بعد ما تبين لهم انهم اصحاب الجحيم .التوبه - 113 نرسد پيغمبر و آنان كه ايمان آوردند اينكه آمرزش خواهند براي مشركان اگر چه باشند خويشان آنها پس از آنكه براي ايشان آشكار شد كه ايشان اصحاب دوزخند و ما كان استغفار ابرهيم لابيه الا عن موعدة وعدها اياه فلما تبين له انه عدوّلله تبّرا منه ان ابراهيم لاواه حليم.التوبه - 114 استغفار ابراهيم براي پدرش تا زماني بود كه به او وعده و مهلت داده بود زماني كه براي او آشكار شد كه او دشمني است آشكار براي خدايش از او بيزاري جست همانا ابراهيم بسيار حليم و بردبار بود. باتوجه به اين دوآيه ميتوان چنين استنباط كرد كه: الف - خداوند در مورد طلب آمرزش براي مشركين، زمانيكه شركورزي و دشمني و عناد آنها با پروردگار كاملا آشكار شد و همچنين مهلت تعيين شده نيزبه پايان برسد به هيچ عنوان قابل پذيرش نيست. ب - در اين عدم پذيرش استثنايي وجود ندارد به عبارتي حتي اگر از سوي پيامبرانش اين آمرزش طلب شود نيز خداوند از قانون و سنت خود برنميگردد. پ - طلب آمرزش حتي براي خويشاوندان و نزديكان پيامبران كه به عنوان دشمنان آشكار خداوند شناسايي شدهاند نيز وجود نخواهد داشت. داستان مبارزه ابراهيم با بتها و در آتش افكندن وي اذ قال لابيه و قومه ما هذه التماثيل التي انتم لها عاكفون .انبياء - 52 وهنگاميكه به پدر خود و قومش گفت چيست اين پيكرهايي كه شما بر گرد آن آمدهايد. قالو وجدنا آباءنالها عابدين .انبياء -53 گفتند يافتيم پدران خود بر آنها پرستش كنندگان قال لقد كنتم انتم و اباؤكم في ضلال مبين .انبياء -54 گفت همانا بودهايد شما و پدرانتان در گمراهي آشكار قالوااجئتنا بالحق ام انت من اللاعبين .انبياء -55 آيا تو عليه شرك و اثبات توحيد حرف حق و حجت قاطعي داري يا سخن به بازيچه و هزل ميراني قال بل ربكم رب السموات و الارض الذي فطرهن و انا علي ذلكم من الشاهدين .انبياء-56 گفت بلكه پروردگار شما پروردگار آسمانها و زمين است آنكه پديد آورد آنها و من بر اين سخن به يقين گواهي ميدهم. و تالله لاكيدن اصنامكم بعد ان تولّوا مدبرين .انبياء -57 به خدا قسم كه من اين بتهاي شما را با هر تدبيري كه توانم درهم ميشكنم بعد از آنكه شما از بتخانه روي گردانديد فجعلهم جذاذاًالا كبيراًلهم لعلهم اليه يرجعون .انبياء -58 در آن موقع به بتخانه وارد شد و همه را در هم شكست جز بت بزرگ تا به او رجوع كنند قالوا من فعل هذا بالهتنا انه لمن الظالمين .انبياء -59 گفتند آنكه كرده است اين كار با خدايان ما اوست از ستمكاران قالوا سمعنا فتي يذكرهم يقال له ابرهيم .انبياء -60 گفتند جواني ابراهيم نام را شنيديم كه از بتان به بدي ياد مي كرد قالوا فاتوا به علي اعين الناس لعلهم يشهدون .انبياء -61 گفتند او را حاضر سازيد در حضور جماعت تا بر اين كار گواهي دهد قالواء انت فعلت هذا بالهتنا ياابرهيم .انبياء -62 گفتند آيا تو اينكار را با خدايان ما كردي اي ابراهيم قال بل فعله كبيرهم هذا فسئلوهم ان كانوا ينطقون .انبياء -63 ابراهيم گفت بلكه اين كار را بزرگ آنها كرده است شما از آنها سئوال كنيد از سخن گويند. فرجعوا الي انفسهم فقالوا انكم انتم الظالمون .انبياء -64 پس آنگاه به خود فكر كرده و باهم گفتند شما ستمكاريد كه اين بتان ميپرستيد ثم نكسوا علي رءوسهم لقد علمت ما هولاء ينطقون .انبياء -65 پس در مقابل حجت ابراهيم همه سر به زير شدند و گفتند تو كه ميداني اين بتان را گويايي نيست. قال افتعبدون من دون الله مالاينفعكم شيئاًو لايضركم .انبياء -66 گفت آيا ميپرستيد غير خدا را آنچه كه نه به شما سود رساند و نه زيان افّ لكم و لما تعبدون من دون الله افلا تعقلون .انبياء -67 اف برشما و بر آنچه ميپرستيد جز خدا، آيا شما عقل خود را به كار نميبنديد قالوا حرقوه وانصروا الهتكم ان كنتم فاعلين .انبياء -68 قوم گفتند ابراهيم را بسوزانيد و خدايان خود را ياري كنيد اگر به رضاي خدايان خود ميخواهيد كاري را انجام دهيد قلنا يا نار كوني برداً و سلاماً علي ابرهيم .انبياء -69 گفتيم اي آتش سرد و سلامت باش بر ابراهيم و ارادوابه كيداً فجعلناهم الاخسرين .انبياء -70 خواستند تانيرنگي بر او روادارند پس گردانيديم بر خودشان و اينها زيانكارند. و نجيناه و لوطاًالي الارض التي باركنا فيها للعالمين .انبياء -71 و نجات داديم او و لوط را به سمت سرزميني كه بركت نهاديم در آن براي جهانيان و وهبنا له اسحق ويعقوب نافله و كلاًجعلنا صالحين .انبياء -72 وبخشيديم به او اسحاق و يعقوب و همگي را از صالحين قرار داديم در سوره الصافات آيات 83الي 99 اين داستان مجدداً ذكر شده است، اما با اين تفاوت كه آهنگ نقل اين داستان بالحني بسيار كوتاه طرح ميشود، دقت كنيد: و ان من شيعته لابرهيم و بدرستيكه كه ابراهيم از پيروان (نوح) است اذجاء ربه بقلب سليم آنگاه كه ابراهيم از جانب خدا با قلبي پاك وسالم به دعوت خلق آمد اذ قال لابيه وقومه ماذا تعبدون هنگاميكه با پدرخويش و قومش گفت شما به پرستش چه مشغوليد ائفكاالهه دون الله تريدون آيا رواست به دروغ خداياني جاي خداي يكتا رابرگزينيد فما ظنّكم برب العالمين چه گماني به پروردگار جهانيان ميبريد فنظر نظرة فيالنجوم آنگاه ازروي تدبير به ستارگان آسماني نگاهي كرد فقال اني سقيم پس به قوم خود گفت كه من بيمارم (به جشن نميآيم ) فتولوا عنه مدبرين پس قوم از او دست كشيدند (براي جشن به صحرا رفتند ) فراغ الي الهتهم فقال الا تاكلون ابراهيم قصد بتهاي آنها را كرد و به آنهاگفت چرا غذا نميخوريد ما لكم لا تنطقون چه ميشود شما را كه سخن نميگويند فراغ عليهم ضرباًباليمين پس رو كرد به بتان و با دست راست ضرباتي بر آنها وارد ساخت فاقبلوااليه يزفون پس با شتاب به سمت او آمدند قال اتعبدون ما تنحتون ابراهيم گفت آيا رواست چيزي را پرستش كنيد كه به دست خود تراشيدهايد. والله خلقكم و ما تعملون در حاليكه شما و همه آنچه ميسازيد را خدا آفريده. قالوا ابنواله بنياناً فالقوه فيالجحيم گفتند بنايي بسازيد و بيفكنيدش درآتش. فارادوا به كيداًفجعلناهم الاسفلين (نمروديان) قصد مكر و حيله بر عليه او كردند و ما هم آنان را پست وخوار كرديم. و قال اني ذاهب الي ربي سيهدين و گفت همانا ميروم به سوي پروردگار خودم بزودي رهبريم خواهد كرد. با تامل در آيات ذكر شده ميتوان دريافت كه تحليل و استدلال و بكارگيري منطق در روح و جان ابراهيم رخنه داشته،مبارزه كلامي و تحليلي ابراهيم با پدر خود و هچنين قومش به عمل نيز كشيده ميشود. به طوريكه ديديم نه تنها ابراهيم باكلام،بحث و استدلال مردم را دعوت به تعقل و تفكر ميكند، بلكه زمانيكه به شكستن بتها ميپردازد و آن را محول به بت بزرگ ميكند، را نيز ميتوان گرايش و ميل بي دريغ او را در ترغيب مردم به تفكر وتعقل مشاهد كرد. در آيات ذكر شده آنجا كه ابراهيم به ستارگان نگاهي ميافكند و به فكر تدبيري راجع به قوم خود ميرسد ميتوان درايت و تدبير او را در برانگختن و بيداراي ايشان از جهل و كفر مشاهده كرد به تحقيق اين عمل ابراهيم از روي دانش و علمي بوده كه خداوند به او ارزاني داشته و در آيات قبلتر به آن اشاره شد داستان ضيافت ابراهيماين داستان در سورههاي هود،حجر،الذاريات با اندكي تفاوت ذكر شده براي اينكه خواننده با جلوههاي گوناگون چگونگي شرح اين داستان آشنا شود،به نقل و توصيف همه آنها پرداخته شده است. سوره هود آيات 70 الي 76 ولقد جاءت رسلنا ابرهيم بالبشري قالوا سلاماً قال سلام فما لبث ان جاء بعجل حنيذ .هود- 70 و هنگاميكه ديد دستهايشان نميرسد بسوي آن ناشناسان گرفت و برداشت از ايشان بيمي گفتند نترس كه ما فرستاده شديم بسوي قوم لوط وامراتهقائمه فضحكت فبشّرناهاباسحق و من وراء اسحق يعقوب .هود- 71 و زنش ايستاده بود پس خنديد پس مژده داديمش به اسحاق و از پس اسحاق يعقوب قالت يا ويلتي ءالد و انا عجوز وهذا بعلي شيخاً ان هذا شيء عجيب .هود- 72 گفت اي واي آيا بزايم و منم پيري ناتوان و شوهر من پيرمردي است فرتوت همان اين چيزي است عجيب قالوا اتعجبين منامرالله رحمت الله و بركاته عليكم اهل البيتانه حميد مجيد .هود-73 گفتند آيا شگفت ماني از كار خدا رحمت خدا و بركاتش بر شما اي اهل خانه بدرستيكه اوست ستودهاي ارجمند فلما ذهب عن ابرهيم الروع و جاءته البشري يجادلنا في قوم لوط.هود- 74 تا گاهيكه برفت از ابراهيم ترس و آمد شادماني با آنها از در مجادله آمد درباره قوم لوط ان ابرهيم لحليم اواه منيب .هود- 75 هماناابراهيم بردباريست نالانيست زاري كنان يا ابرهيم اعرض عن هذا انه قد جاء امر ربك و انهم اتيهم عذاب غير مردود .هود - 76 اي ابراهيم درگذر ازاين همانا زمانيكه امر پروردگار بيامد براي آنهاست عذابي غيرقابل برگشت در سوره الحجر و الذاريات مجدداً به ذكر اين داستان ميپردازد: ونبئهم عن ضيف ابرهيم .حجر- 51 و آگهيشان ده از ميهمانان ابراهيم اذ دخلوا عليه فقالوا سلاماًقال انا منكم وجلون . حجر - 52 هنگاميكه وارد شدند و پس گفتند سلامي گفت همانا مايئم از شما هراسان قالوا لا توجل انا نبشرك بغلام عليم .حجر-53 گفتند بيم مداريد همانا نويدت ميدهم بفرزندي دانا قال ابشّرتموني علي ان مسّني الكبر فبم تبشرون .حجر- 54- گفت آيا نويد ميدهيد با آنكه مرارسيده پيري پس به چه نويدم ميدهيد قالوا بشرناك بالحق فلا تكن من القانطين .حجر - 55 گفت بشارت آورديمت بحق پس مباش از نوميدان قال و من يقنط من رحمه ربه الا الضالون قال فما خطبكم ايها المرسلون .هود 56-57 گفت كيست كه نوميدشود از رحمت پروردگار مگر گمراهان، گفت پس چيست كار شما اي فرستادگان قالوا انا ارسلنا الي قوم مجرمين . حجر - 58 گفت همانا فرستاده شديم بسوي قومي گناهكار الا ال لوط انا لمنجوهم اجمعين .حجر - 59 مگر لوط كه نجات دهيم ايشان را همگي به آيات 24 تا 37 سوره الذاريات توجه كنيد: هل اتيك حديث ضيف ابراهيم المكرمين . الذاريات - 24 آيا رسيده است داستان مهمانان ابراهيم آن گراميان اذ دخلوا عليه فقالوا سلاماً قال سلام قوم منكرون .الذاريات - 25 هنگاميكه براو درآمدند پس گفتند سلام،گفت سلام اي قوم ناشناس فراغ الي اهله فجاءبعجل سمين . الذاريات - 26 پس خريد به سوي اهل خانه و مهياكرد گوسالهاي درشت فقربه اليهم قال الا تاكلون . الذاريات - 27 پس نزديكش بساخت بدانان وگفت چرا نخوريد فاوجس منهم خيفة قالوا لا تخف و بشّروه بغلام عليم .الذاريات - 28 پس به دل برداشت از ايشان هراسي گفتند نترس و مژده دادندش به پسري دانشمند فاقبلت امراته في صرةفصكت وجهها و قالت عجوز عقيم .الذاريات - 29 پس روي آورد زنش با فرياد پس سيلي نواخت به چهره خويش و گفت پيرزني عجوز قالوا كذلك قال ربك انه هو الحكيم العليم . الذاريات - 30 گفتند چنين است گفتار پروردگارت كه همانا اوست حكيمي دانا قال فما خطبكم ايهاالمرسلون . الذاريات - 31 گفت پس چيست كار شما اي فرستادگان قالوا انا ارسلنا الي قوم مجرمين . الذاريات - 32 گفتند فرستاده شديم به سوي گناهكاران لنرسل عليهم حجارة من طين . الذاريات - 33 تا بفرستيم بر ايشان سنگي از گل مسومة عند ربك للمسرفين . الذاريات - 37 نشانهگذاري شده نزد پروردگار تو براي فزونيخواهان فاخرجنا من كان فيها من المومنين . الذاريات - 37 پس برون آورديم هركه در آن بود از مومنان فما وجدنا فيها غير بيت من المسلمين . الذاريات - 37 پس نيافتيم در آن جز خانهاي از اسلام آورندگان و تركنا فيها آيه للذين يخافون العذاب الاليم . الذاريات - 37 و بجا گذاشتيم درآن نشانهبراي آنان كه بترسند از عذاب بزرگ گلستان قرآن ، شماره 146
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 9:9  توسط رمضان رفيعي
|
لقمان و سخنان حكمت آميز آن جناب[همراه تفسير آيات 12 - 19 سوره لقمان]استاد علامه طباطبايى
و لقد آتينا لقمان الحكمة ان اشكر لله و من يشكر فانما يشكر لنفسه و من كفر فان الله غنى حميد (12) و اذ قال لقمان لابنه و هو يعظه يا بنى لا تشرك بالله ان الشرك لظلم عظيم (13) و وصينا الانسان بوالديه حملته امه وهنا على وهن و فصاله فى عامين ان اشكر لى و لوالديك الى المصير (14) و ان جاهداك على ان تشرك بى ما ليس لك به علم فلا تطعهما و صاحبهما فى الدنيا معروفا و اتبع سبيل من اناب الى ثم الى مرجعكم فانبئكم بما كنتم تعملون (15) يا بنى انها ان تك مثقال حبة من خردل فتكن فى صخرة او فى السماوات او فى الارض يات بها الله ان الله لطيف خبير (16) يا بنى اقم الصلاة و امر بالمعروف و انه عن المنكر و اصبر على ما اصابك ان ذلك من عزم الامور (17) و لا تصعر خدك للناس و لا تمش في الارض مرحا ان الله لا يحب كل مختال فخور (18)و اقصد فى مشيك و اغضض من صوتك ان انكر الاصوات لصوت الحمير (19) ترجمه آياتبه تحقيق لقمان را حكمت داديم، (و چون لازمه حكمتشكر منعم است، به او گفتيم: )خدا راسپاس بدار، و هر كس سپاس بدارد به نفع خود سپاس مىدارد، و هر كه كفران كند، (دود كفرانش به چشم خودش مىرود، )چون خدا بى نياز است، (از شكر نكردن خلق متضرر نمىشود)، و نيز ستوده است، (چه شكرش بگزارند و چه كفرانش كنند)(12). و آن دم كه لقمان به پسر خويش كه پندش مىداد گفت: اى پسرك من!به خدا شرك ميار، كهشرك، ستمى است بزرگ(13). ما انسان را در مورد پدر و مادرش، و مخصوصا مادرش، كه با ناتوانى روز افزون حامل وى بوده، و ازشير بريدنش تا دو سال طول مىكشد، سفارش كرديم، و گفتيم: مرا، و پدر و مادرت را سپاس بدار، كهسرانجام به سوى من است(14). و اگر بكوشند تا چيزى را كه در مورد آن علم ندارى با من شريك كنى اطاعتشان مكن، و در ايندنيا به نيكى همدمشان باش، طريق كسى را كه سوى من بازگشته است پيروى كن، كه در آخر بازگشتشما نيز نزد من است، و از اعمالى كه مىكردهايد خبرتان مىدهيم(15). اى پسرك من!اگر عمل تو هم وزن دانه خردلى، آنهم پنهان در دل سنگى، يا در آسمان يا در زمينباشد، خدا آن را مىآورد، كه خدا دقيق و كاردان است(16). اى پسرك من!نماز به پا دار، و امر به معروف و از منكر نهى كن، و بر مصائب خويش صبركن، كه اين از كارهاى مطلوب است(17). اى پسرك من، از در كبر و نخوت از مردم روى بر مگردان و در زمين چون مردم فرحناك راه مرو، خدا خودپسندان گردن فراز را دوست نمىدارد(18). در راه رفتن خويش معتدل باش، و صوت خود ملايم كن، كه نامطبوعترين آوازها آواز خراناست(19). بيان آياتدر اين آيات اشاره شده به اينكه به لقمان حكمت داده شد، و چند حكمت نيز از اودر اندرز به فرزندش نقل شده، و در قرآن كريم جز در اين سوره نامى از لقمان نيامده، و اگر دراين سوره آمده، به خاطر تناسبى است كه داستان سراسر حكمت او با داستان خريدارلهو الحديث داشته، چون اين دو نفر در دو نقطه مقابل هم قرار دارند، يك فرد انسان آن قدر داناو حكيم است كه كلماتش راهنماى همه مىشود، و در مقابل، فرد ديگرى يافت مىشود كهراه خدا را مسخره مىكند، و براى گمراه كردن مردم اين در و آن در مىزند، تا لهو الحديثىجمع آورى نمايد. مقصود از شكر خدا كه عبارت بود از حكمتى كه خداوند به لقمان داد(و لقد آتينا لقمان الحكمة ان اشكر لله...فان الله غنى حميد"كلمه"حكمت" - به طورى كه از موارد استعمالش فهميده مىشود - به معناى معرفتعلمى است در حدى كه نافع باشد، پس حكمتحد وسط بين جهل و جربزه است (1) . در جمله"ان اشكر لله"بعضى (2) گفتهاند: كلمه"قلنا"در تقدير است، و معنايشاين است كه: بدو گفتيم ما را شكر بگزار، ولى ظاهرا احتياجى به اين تقدير نيست، و جملهمذكور تفسير حكمت دادن به لقمان است و مىخواهد بفرمايد حكمتى كه به لقمان داديم اينبود كه: "خدا را شكر بگزار"چون شكر عبارت است از به كار بردن هر نعمتى در جاىخودش، به طورى كه نعمت ولى نعمت را بهتر وانمود كند، و به كار بردن نعمت به اين نحومحتاج است به اينكه اول منعم، و سپس نعمتهايش،بدان جهت كه نعمت اوستشناختهشود، سپس كيفيت به كار بردن در محلش، آن طور كه لطف و انعام او را بهتر وانمودكندشناخته گردد، پس حكمت دادن به لقمان، لقمان را وادار كرد تا اين مراحل را در شكر طىكند، و در حقيقتحكمت دادن به او مستلزم امر به شكر نيز هست. در جمله"ان اشكر لله"التفاتى از تكلم به غيبت به كار رفته، چون قبلا سياق، سياقتكلم با غير بود، و مىفرمود: "آتينا"اين جا هم بايد فرموده باشد"ان اشكر لنا"و اگر اينطورنفرمود، بدان جهت است كه تعبير به"نا - ما"در جمله"آتينا"از گوينده براى اظهارعظمت از قبال خودش و خدمهاش صحيح است، ولى در مساله شكر صحيح نبود، چون باتوحيد در شكرتناسب نداشت. "و من يشكر فانما يشكر لنفسه و من كفر فان الله غنى حميد"اين آيه بى نيازى خدا را خاطرنشان مىسازد، و مىفرمايد فايده شكر تنها به خود شاكرعايد مىشود، همچنان كه ضرر كفران هم به خود كفران كننده عايد مىگردد، نه به خدا، چونخدا غنى مطلق است، و احتياج به شكر كسى ندارد، و چون حميد و محمود است، چهشكرش بگزارند و چه نگزارند، پس كفران هم به او ضرر نمىرساند. و اگر در شكر تعبير به مضارع كرده، كه دلالت بر استمرار دارد، و در كفر تعبير به اشاره به علت اينكه شرك به خدا ظلم عظيم استماضى كرده، كه تنها يك بار را مىرساند، براى اين است كه شكر وقتى نافع است كهاستمرار داشته باشد، ولى كفر با يك بار هم ضررش خواهد رسيد. "و اذ قال لقمن لابنه و هو يعظه يا بنى لا تشرك بالله ان الشرك لظلم عظيم"عظمت هر عملى به عظمت اثر آن است، و عظمت معصيت به عظمت كسى استكه نافرمانىاش مىشود، چون كه مؤاخذه عظيم نيز عظيم است، بنابر اين بزرگترين گناهان ونافرمانىها نافرمانى خدا است، چون عظمت كبريايى همه از او است، و فوق هر عظمت وكبريايى است، چون خدايى است بى شريك، و بزرگترين نافرمانيهاى او اين است كه برايششريك قائل شوى. "ان الشرك لظلم عظيم" - در اين جمله عظمتشرك را مقيد به قيدى با مقايسه باساير گناهان نكرد، تا بفهماند كه عظمت ظلم شرك آن قدر است كه با هيچ گناه ديگرىقابل قياس نيست. "و وصينا الانسان بوالديه...الى المصير"اين آيه، جمله معترضهاى است كه در وسط كلمات لقمان قرار گرفته، و از كلمات اونيست، و اگر در اينجا واقع شده، براى اين است كه دلالت كند بر وجوب شكر والدين، مانندشكر خدا، بلكه شكر والدين، شكر خدا است، چون منتهى به سفارش و امر خداى تعالىاست، پس شكر پدر و مادر عبادت خدا و شكر اوست. "حملته امه وهنا على وهن و فصاله فى عامين" - در اين جمله پارهاى از مشقات واذيتها كه مادر در حمل فرزند، و تربيت او تحمل مىكند، ذكر شده تا شنونده را به شكر پدر ومادر و بخصوص مادر وا بدارد. كلمه"وهن"به معناى ضعف است، و در آيه شريفه حال و به معناى صاحب وهناست، ممكن هم هست مفعول مطلق باشد، و تقدير كلام"تهن وهنا على وهن"بوده باشد.وكلمه"فصال"، به معناى از شير جدا شدن، و شير ندادن به بچه است، و معناى اينكه فرمود: "از شير گرفتنش در دو سال است"، يعنى بعد از تحقق دو سال، آن نيز محقق مىشود، و درنتيجه مدت شير دادن دو سال مىشود، و چون با آيه"و حمله و فصاله ثلاثون شهرا - حملش واز شير گرفتنش سى ماه است" (3) ضميمه شود، اين نكته به دست مىآيد كه كمترين مدتحاملگى زن شش ماه است، كه در بحث روايتى آينده، باز به اين نكته اشاره خواهد شد. ان شاء الله. توضيحى در مورد اينكه فرمود: اگر والدين خواستند براى من چيزى را كه بدان علم ندارى شريك بگيرى اطاعتشان مكن"ان اشكر لى و لوالديك الى المصير" - اين جمله تفسير"وصينا..."است، ومعنايش اين است كه وصيت ما همانا امر به شكر پدر و مادر بود، همچنان كه امر به شكر خدانيز كرديم، و جمله"الى المصير"انذار و تاكيد امر به شكر است. در اين جمله نيز التفاتى نظير التفات در جمله"ان اشكر لله"بكار رفته، كه نكتهاشنيز همان نكته است. "و ان جاهداك على ان تشرك بى ما ليس لك به علم فلا تطعهما...كنتمتعملون"يعنى اگر پدر و مادر به تو اصرار كردند كه چيزى را كه علم بدان ندارى و يا حقيقتآن را نمىشناسى شريك من بگيرى، اطاعتشان مكن، و براى من شريكى مگير، و مراد ازاينكه شريك مفروض حقيقتش نامعلوم است، اين است كه چنين چيزى اصلا وجود ندارد، ومجهول مطلقى است كه علم بدان تعلق نمىگيرد، پس برگشت معنا به اين مىشود كه چيزى راكه چيزى نيستشريك من مگير، اين حاصل ، و چه بسا آيه"ا تنبئون الله بما لا يعلم فى السموات و لا فى الارض" (4) اين معنا را تاكيدمىكند، يعنى به شريكى كه در همه اين عوالم وجود ندارد. ولى بعضى (5) ديگر از مفسرين گفتهاند كلمه"تشرك"در اينجا به معناى"تكفر"وكلمه"ما"به معناى"الذى"است، و معناى آيه اين است كه هر چه پدر و مادر به تو اصراركردند كه به من كفر بورزى، كفرى كه هيچ دليل و حجتى بر آن نداشته باشى، اطاعتشانمكن، مؤيد اين احتمال اين است كه خداى تعالى در كلام مجيدش مكرر سلطان يعنى برهانبر شرك را نفى كرده، از آن جمله مثلا فرموده: "ما تعبدون من دونه الا اسماء سميتموها انتمو آباؤكم ما انزل الله بها من سلطان"(6) و آيات ديگرى نظير آن. "و صاحبهما فى الدنيا معروفا و اتبع سبيل من اناب الى" - اين دو جمله به منزله خلاصه و توضيحى است از مطالب دو آيه قبل، كه سفارش والدين را مىكرد، و از اطاعت آناندر مورد شرك به خدا نهى مىكرد. مىفرمايد: بر انسان واجب است كه در امور دنيوى نه در احكام شرعى كه راه خدااست، با پدر و مادر خود به طور پسنديده و متعارف مصاحبت كند، نه به طور ناشايست، ورعايتحال آن دو را نموده، با رفق و نرمى رفتار نمايد، و جفا و خشونت در حقشان روا ندارد، مشقاتى كه از ناحيه آنان مىبيند تحمل نمايد، چون دنيا بيش از چند روزى گذرا نيست، ومحروميتهايى كه از ناحيه آن دو مىبيند قابل تحمل است، بخلاف دين، كه نبايد به خاطر پدرو مادر از آن چشم پوشيد، چون راه سعادت ابدى است، پس اگر پدر و مادر از آنهايى باشند كهبه خدا رجوع دارند، بايد راه آن دو را پيروى كند، و گر نه راه غير آن دو را، كه با خدا انابه دارند. از اين بيان روشن مىشود كه در جمله"و اتبع سبيل من اناب الى"اختصارى لطيفبكار رفته، چون در عين كوتاهيش مىفهماند اگر پدر و مادر با خدا بودند، بايد راهشان راپيروى كنى، و گر نه اطاعتشان بر تو واجب نيست، و بايد راه غير آن دو را، يعنى راه كسانىرا كه با خدا هستند پيروى نمايى. "ثم الى مرجعكم فانبئكم بما كنتم تعملون" - يعنى اين مطلبى كه گفته شدتكليف و وظيفه دنيايى شما است، و سپس چيزى نمىگذرد كه به سوى من بر مىگرديد، آنوقتشما را به حقيقت آنچه مىكرديد آگاه مىكنم، و بر حسب كردههايتان چه خير و چه شرحكم خواهم كرد. از آنچه گذشت اين معنا روشن شد كه جمله"فى الدنيا"سه نكته را در بر دارد، اولاينكه مصاحبت به نيكى و معروف را منحصر مىكند در امور مادى و دنيايى، نه امور دينى ومعنوى، دوم اينكه تكليف را سبك مىكند، و مىفهماند تكليف مذكور هر چه هم دشوار باشد، در چند روزى انگشتشمار، و مدتى اندك به دوش شما است، پس تحمل بار خدمت بهآنان شما را خيلى به ستوه نياورد، سوم اينكه مىفهماند اين كلمه در مقابل جمله"ثم الىمرجعكم"قرار دارد، و در نتيجه سفارش مىشود به اينكه آخرت را در نظر داشته باشند. كه ضمير (7) در"انها"به خصلت - كه يا خير استيا شر - ، بر مىگردد، چون معناى اينكه لقمان بعد از امر فرزند به صبر بر مصائب، صبر را از"عزم الامور"خوانداز سياق چنين بر مىآيد، و در عين حال همين ضمير اسم"كان"، و جمله"مثقال حبة"خبر آناست.و مراد از بودن آن در صخره، پنهان بودن و جايگير بودنش در شكم صخره محكم است، يا در جوف آسمانها يا در دل زمين، و مراد از آوردن آن، حاضر كردنش براى حساب وجزاست. فصل سابق از كلام لقمان كه نقل شد راجع به توحيد و نفى شريك بود، و مضمون آيهمورد بحث فصل ديگرى از كلام اوست، كه مربوط به معاد و حساب اعمال است، ومعنايش اين است كه اى پسرم!اگر آن خصلتى كه انجام دادهاى، چه خير و چه شر، ازخردى و كوچكى همسنگ يك دانه خردل باشد، و همان عمل خرد و كوچك در شكمصخرهاى، و يا در هر مكانى از آسمانها و زمين باشد، خدا آن را براى حساب حاضر خواهدكرد، تا بر طبقش جزاء دهد، چون خدا لطيف است، و چيزى در اوج آسمانها و جوف زمين واعماق دريا از علم او پنهان نيست و علم او به تمامى پنهانها احاطه دارد، خبيرى است كه ازكنه موجودات با خبر است. "يا بنى اقم الصلوة و امر بالمعروف و انه عن المنكر و اصبر على ما اصابك انذلك من عزم الامور"اين آيه و آيه بعدش جزو گفتار لقمان و مربوط به پارهاى از دستورات راجع به عمل و اخلاقپسنديده است. از جمله اعمال، نماز است، كه عمود دين است، و دنبال آن امر به معروف و نهى ازمنكر است، و از جمله اخلاق پسنديده صبر در برابر مصائبى است كه به آدمى مىرسد. و كلمه"ذلك"در جمله"ان ذلك من عزم الامور"اشاره است به صبر، و اگر اشارهرا به لفظ"ذلك"آورده، كه براى دور است، نه" هذا"كه براى نزديك است، براى ايناست كه به اهميت آن اشاره كرده باشد، و بلندى مرتبه صبر را رسانده باشد. و اينكه بعضى (8) از مفسرين گفتهاند اشاره است به همه مطالب قبلى، كه عبارتاست از نماز، امر به معروف، و نهى از منكر، و صبر، صحيح نيست، چون تنها در اين آيهنيست كه صبر به عنوان عزم الامور ستوده شده، بلكه اين مطلب مكرر در كلام خداى تعالىآمده، از آن جمله فرموده: "و لمن صبر و غفر ان ذلك لمن عزم الامور" (9) و نيز فرموده: "ان توضيح سفارشات ديگر لقمان به فرزند: "و لا تصعر خدك للناس..."تصبروا و تتقوا فان ذلك من عزم الامور" (10) . كلمه"عزم"به طورى كه راغب گفته عبارت است از تصميم قلبى بر گذراندن وفيصله دادن به كارى، و اگر صبر را كه همان حبس نفس از انجام امرى است، از عزم دانسته، از اين جهت است كه عقد قلبى مادام كه سست نشده، و اين گره دل باز نگشته، انسان بر آنامرى كه بر انجامش تصميم گرفته، و در دل گره زده است، پا بر جا و بر تصميم خود باقىاست، پس كسى كه بر امرى صبر مىكند، حتما در عقد قلبىاش و محافظت بر آن جديتدارد، و نمىخواهد كه از آن صرفنظر كند، و اين خود از قدرت و شهامت نفس است (11) . و اينكه بعضى (12) گفتهاند: "معنايش اين است كه اين از عزيمتخدا، و ايجاب او درامور است، صحيح نيست، و از لفظ آيه دور است.و همچنين گفتار بعضى (13) ديگر كه گفتهاندكه عزم در لغت"هذيل"عبارت است از جزم. "و لا تصعر خدك للناس و لا تمش فى الارض مرحا ان الله لا يحب كلمختال فخور"راغب گفته كلمه"صعر"به معناى كج بودن گردن، و كلمه"تصعير"به معناىگرداندن گردن از نظرها از روى تكبر است، همچنان كه خداى تعالى فرمود: "و لا ، و نيز گفته: كلمه"مرح"به معناى شدت خوشحالى، و زياده روى در آناست (14)(15) . و بنا به گفته وى معنا چنين مىشود كه: روى خود از در تكبر از مردم برمگردان، و نيز در زمين چون آنان كه بسيار خوشحالند راه مرو، كه خدا دوست نمىداردكسانى را كه دستخوش خيلاء و كبرند، و اگر كبر را خيلاء خواندهاند، بدين جهت است كهآدم متكبر خود را بزرگ خيال مىكند، و چون فضيلت براى خود خيال مىكند، زياد فخرمىفروشد.بعضى ديگر در معناى آيه گفتهاند: معناى"لا تصعر خدك للناس"اين است كهدر وقتحاجت، گردن خود را از در تذلل و احساس خوارى براى مردم كج مكن، و در مقابل هنگام بى نيازى هم غرور و خيلاء تو را نگيرد (16) ليكن اين معنا با ذيل آيه نمىسازد، چون درذيل آيه مىفرمايد خدا متكبران را دوست نمىدارد. "و اقصد فى مشيك و اغضض من صوتك ان انكر الاصوات لصوت الحمير"كلمه"قصد"در هر چيز به معناى حد اعتدال در آن است (17) ، و كلمه"غض"بهطورى كه راغب گفته به معناى نقصان در نگاه كردن و صدا كردن است، و بنا به گفته وىغض صوت به معناى آهسته و كوتاه صدا كردن است، و معناى آيه اين است كه در راه رفتنتميانهروى را پيش گير، و در صدايت كوتاه و ناقص آن را پيشه ساز، كه ناخوشترين صوتهاصوت خران است، كه در نهايت بلندى است (18) . بحث روايتىرواياتى در باره حقوق والدين و حد اطاعت از ايشاندر كافى به سند خود از عبد الله بن سنان روايت كرده كه گفت از امام صادق(ع)شنيدم مىفرمود: يكى از گناهان كبيره عقوق والدين، و يكى ديگر نوميدى ازرحمتخدا، و يكى ايمنى از مكر اوست، و روايتشده كه از هر گناهى بزرگتر شرك به خدااست (19) . و در كتاب فقيه در حقوقى كه از امام زين العابدين(ع)روايت كرده فرموده: بزرگترين حق خدا بر تو اين است كه او را بپرستى، و چيزى شريكش نسازى كه اگر اينكار رابه اخلاص كردى خداوند حقى براى تو بر خود واجب مىكند، و آن اين است كه امور دنيا وآخرتت را كفايت مىكند. و نيز فرمود: و اما حق مادرت اين است كه بدانى او تو را طورى حمل كرد كه احدى، احدى را آن طور حمل نمىكند، آرى او تو را در داخل شكم خود حمل كرد، و از ميوه قلبشچيزى به تو داد، كه احدى به احدى نمىدهد، و او با تمامى اعضاى بدنش تو را محافظتنمود، و باك نداشت از اينكه گرسنه و تشنه بماند، بلكه پروايش همه از گرسنگى و تشنگى توبود، او باك نداشت از اينكه برهنه بماند، همه پروايش از برهنگى تو بود، او هيچ پروايى نداشت از گرما، ولى سعيش اين بود كه بر سر تو سايه بيفكند، او به خاطر تو از خواب خوشصرفنظر كرد، و تو را از گرما و سرما حفظ نمود، همه اين تلاشها براى اين است كه تو مال اوباشى، و تو نمىتوانى از عهده شكر او برآيى، مگر با يارى و توفيق خدا. و اما حق پدرت اين است كه بدانى او ريشه تو است، چون اگر او نبود تو نبودى، پس هروقت از خودت چيزى ديدى كه خوشت آمد، بدان كه اصل آن نعمت پدر تو است، پس حمدخدا گوى، و شكر پدر بجاى آر، آن قدر كه با اين نعمت برابرى كند، و هيچ نيرويى نيست جزبه وسيله خدا (20) . و در كافى به سند خود از هشام بن سالم، از امام صادق(ع)روايت كرده كهفرمود: مردى نزد رسول اكرم(ص)رفت و گفت: يا رسول الله به چهكس نيكى كنم؟فرمود به مادرت، عرضه داشت: سپس به چه كس؟فرمود: به مادرت، عرضه داشت: سپس به چه كس؟فرمود: به مادرت، عرضه داشت: سپس به چه كس؟فرمودبه پدرت (21) . و در مناقب آمده كه روزى حسين بن على(ع)به عبد الرحمان بن عمرو بنعاص گذشت، پس عبد الرحمان گفت: هر كه مىخواهد به مردى نظر كند كه محبوبترين اهلزمين است نزد اهل آسمان، به اين شخص نظر كند، كه دارد مىگذرد، هر چند كه من بعد ازجنگ صفين تاكنون با او همكلام نشدهام. پس ابو سعيد خدرى او را نزد آن جناب آورد، حسين(ع)به او فرمود: آيامىدانستى كه من محبوبترين اهل زمين نزد اهل آسمانم، و با اين حال در صفين شمشير بهروى من و پدرم كشيدى؟به خدا سوگند پدر من بهتر از من بود، پس عبد الرحمان عذر خواهىكرد و گفت: آخر چه كنم رسول خدا(ص)به خود من سفارش فرمودكه پدرت را اطاعت كن، حضرت فرمود: مگر كلام خداى را نشنيدى كه فرمود: "و انجاهداك على ان تشرك بى ما ليس لك به علم فلا تطعهما"و نيز مگر از رسول خدا(ص)نشنيدهاى كه فرمود: اطاعت(پدر و مادر و يا هر كس كه اطاعتش واجباست)بايد كه معروف باشد، و اطاعتى كه نافرمانى خدا است معروف و پسنديده نيست، و نيزمگر نشنيدهاى كه هيچ مخلوقى در نافرمانى خدا نبايد اطاعتشود (22) . رواياتى در باره نماز، صبر و پرهيز از گناهان كوچك و راجع به معناى جمله: "و لا تصعر خدك للناس"و در كتاب فقيه در ضمن كلمات كوتاه رسول خدا(ص)آمده كهفرمود: "لا طاعة لمخلوق فى معصية الخالق" (23) كه ترجمهاش در صفحه قبل گذشت. و در كافى به سند خود از ابى بصير از امام باقر(ع)روايت كرده كه گفتشنيدم مىفرمود: بپرهيزيد از گناهان كوچك، كه آنها هم باز خواست كنندهاى دارد، ممكناست فكر كنيد كه گناه مىكنم و سپس از خدا طلب آمرزش مىكنم، ولى خداى عز و جلمىفرمايد: "سنكتب ما قدموا و آثارهم و كل شىء احصيناه فى امام مبين - به زودىمىنويسيم آنچه به دستخود از پيش فرستادهاند، و آنچه اثر از ايشان بجاى مانده، و ما هرچيزى را در كتابى آشكارا مىنويسيم"و نيز فرموده: "انها ان تك مثقال حبة من خردل فتكنفى صخرة او فى السموات او فى الارض يات بها الله ان الله لطيف خبير" (24) كه ترجمهاشگذشت. و نيز در همان كتاب به سند خود از معاويه بن وهب روايت كرده كه گفت: از امامصادق(ع)پرسيدم بهترين چيزى كه با آن بندگان خدا به پروردگار خود تقربمىجويند، و نزد خدا محبوبترين چيز است چيست؟فرمود: من بعد از معرفت هيچ چيزى بهتراز اين نماز سراغ ندارم... (25) . و نيز در همان كتاب به سند خود از محمد بن فضيل، از ابى الحسن(رضاع)، روايت كرده كه فرمود: نماز مايه تقرب هر پرهيزكار است (26) . و در مجمع البيان جمله"و اصبر على ما اصابك"را تفسير كرده، به مشقتهاو اذيتهايى كه در اثر امر به معروف و نهى از منكر به انسان مىرسد، و اين تفسير را به على(ع)نسبت داده (27) . و نيز جمله"و لا تصعر خدك للناس"، را تفسير كرده به اينكه روى خود را به كلى ازمردم مگردان، و از كسى كه دارد با تو سخن مىگويد از در توهين اعراض مكن، و اين معنا رابه ابن عباس، و امام صادق(ع)نسبت داده است (28) . و در الدر المنثور است كه طبرانى، و ابن عدى، و ابن مردويه، از ابى ايوب انصارى روايت كرده كه گفت: شخصى از رسول خدا(ص)از معناى جمله"ولا تصعر خدك للناس"پرسيد: فرمود: اينكه در استهزاء وتوهين به اشخاص دهن كجى نمودهلوچه آويزان كنى (29) . و در مجمع البيان در ذيل جمله"ان انكر الاصوات لصوت الحمير"گفته كه: از امامصادق(ع)روايتشده كه فرمود: منظور، عطسه كردن به صداى بلند و زشت است، و همچنين اينكه كسى در سخن گفتن صداى خود را به طور ناخوشايندى بلندكند، مگر اينكه درحال دعا يا قراءت قرآن باشد (30) . مؤلف: و در همه اين معانى كه گذشت مخصوصا در مساله عاق والدين، رواياتبسيار زيادى هست كه به منظور اختصار از نقلش خوددارى كرديم. گفتارى در داستان لقمانو پارهاى از كلمات حكمت آميزش در دو فصل1 - شخصيت و داستان لقمان و حكمت داده شدنش، در رواياتفصل اول نام لقمان در كلام خداى تعالى جز در سوره لقمان نيامده، و از داستانهاىاو جز آن مقدار كه در آيات"و لقد آتينا لقمن الحكمة ان اشكر لله..."آمده، سخنى نرفته است، ولى در داستانهاى او و كلمات حكمت آميزش روايات بسيار مختلف رسيده، كه ما بعضى ازآنها را كه با عقل و اعتبار سازگارتر است نقل مىكنيم. در كافى از بعضى راويان اماميه، و سپس بعد از حذف بقيه سند، از هشام بن حكمروايت كرده كه گفت: ابو الحسن موسى بن جعفر(ع)به من فرمود: اى هشام خداىتعالى كه فرموده: "و لقد آتينا لقمن الحكمة"منظور از حكمت فهم و عقل است (31) . و در مجمع البيان گفته: نافع از ابن عمر روايت كرده كه گفت: از رسول خدا(ص)شنيدم مىفرمود: به حق مىگويم كه لقمان پيغمبر نبود، و ليكن بندهاى بودكه بسيار فكر مىكرد، و يقين خوبى داشت، خدا را دوست مىداشت، و خدا هم او را دوستبداشت، و به دادن حكمت به او منت نهاد. روزى در وسط روز خوابيده بود كه ناگهان ندايى شنيد: اى لقمان!آيا مىخواهىخدا تو را خليفه خود در زمين كند، تا بين مردم به حق حكم كنى؟لقمان صدا را پاسخ دادكه: اگر پروردگارم مرا مخير كند، عافيت را مىخواهم، و بلاء را نمىپذيرم، ولى اگر او ارادهكرده مرا خليفه كند سمعا و طاعتا، براى اينكه ايمان و يقين دارم كه اگر او چنين ارادهاىكرده باشد، خودش ياريم نموده و از خطا نگهم مىدارد. ملائكه - به طورى كه لقمان ايشان را نمىديد - پرسيدند: اى لقمان چرا؟گفت: براىاينكه هيچ تكليفى دشوارتر از قضاوت و داورى نيست، و ظلم آن را از هر سو احاطه مىكند، اگر در داورى راه صواب رود اميد نجات دارد، نه يقين به آن، ولى اگر راه خطا رود راهبهشت را عوضى رفته است، و اگر انسان در دنيا ذليل و بى اسم و رسم باشد، ولى در آخرتشريف و آبرومند، بهتر است از اينكه در دنيا شريف و صاحب مقام باشد، ولى در آخرت ذليلو بى مقدار، و كسى كه دنيا را بر آخرت ترجيح دهد، دنيايش از دست مىرود، و به آخرت همنمىرسد. ملائكه از منطق نيكوى او تعجب كردند، لقمان به خواب رفت، و در خواب حكمت به اوداده شد، و چون از خواب برخاست به حكمتسخن مىگفت و او با حكمتخود براى داوودوزارت مىكرد، روزى داوود به او گفت: اى لقمان خوشا به حالت كه حكمت به تو داده شد، و بلاى نبوت هم از تو گردانده شد (32) . و در الدر المنثور است كه ابن مردويه از ابو هريره روايت كرده كه گفت: رسول خدا(ص)فرمود: آيا مىدانيد لقمان چه بوده؟گفتند: خدا و رسولش داناتراست فرمود: حبشى بود (33) . فصل دوم در تفسير قمى به سند خود از حماد روايت كرده كه گفت: از امام صادق(ع)از لقمان سراغ گرفتم، كه چه كسى بود؟و حكمتى كه خدا به او ارزانى داشتچگونه بود؟فرمود آگاه باش كه به خدا سوگند حكمت را به لقمان به خاطر حسب و دودمان ومال و فرزندان و يا درشتى در جسم و زيبايى رخسار ندادند، و ليكن او مردى بود كه در برابرامر خدا سخت نيرومندى به خرج مىداد و به خاطر خدا از آنچه خدا راضى نبود دورى مىكرد، مردى ساكت و فقير احوال بود، نظرى عميق و فكرى طولانى و نظرى تيز داشت، همواره مىخواست تا از عبرتها غنى باشد و هرگز در روز نخوابيد، و هرگز كسى او را در حال بول و ياغايط و يا غسل نديد، بس كه در خودپوشى مراقبت داشت، و نظرش بلند و عميق بود، ومواظب حركات و سكنات خويش بود، هرگز از ديدن يا شنيدن چيزى نخنديد، چون مىترسيدگناه باشد، و هرگز خشمگين نشد، و با كسى مزاح نكرد، و چون چيزى از منافع دنيا عايدشمىشد اظهار شادمانى نمىكرد، و اگر از دست مىداد اظهار اندوه نمىنمود، زنانى بسيارگرفت، و خدا فرزندانى بسيار به او مرحمت نمود، و ليكن بيشتر آن فرزندان را از دست داد، و بر مرگ احدى از ايشان نگريست. لقمان هرگز از دو نفر كه نزاع و يا كتككارى داشتند نگذشت، مگر آنكه بين آن دو رااصلاح كرد، و از آن دو عبور نكرد، مگر وقتى كه دوستدار يكديگر شدند، و هرگز سخن نيكو ازاحدى نشنيد، مگر آنكه تفسيرش را پرسيد، و پرسيد كه اين سخن را از كه شنيدهاى؟لقمانبسيار با فقهاء و حكما نشست و برخاست مىكرد، و به ديدن قاضيان و پادشاهان و صاحبانمنصب مىرفت، قاضيان را تسليت مىگفت، و برايشان نوحهسرايى مىكرد، كه خدا به چنينكارى مبتلايشان كرده، و براى سلاطين و ملوك اظهار دلسوزى و ترحم مىنمود، كه چگونه بهملك و سلطنت دل بسته، و از خدا بى خبر شدهاند، لقمان بسيار عبرت مىگرفت، و طريقه غلبهبر هواى نفس را از ديگران مىپرسيد، و ياد مىگرفت، و با آن طريقه همواره با هواى نفس درجنگ بود، و از شيطان احتراز مىجست، و قلب خود را با فكر، و نفس خويش را با عبرت، مداوا مىكرد، هرگز سفر نمىكرد مگر به جايى كه برايش اهميت داشته باشد، به اين جهاتبود كه خدا حكمتش بداد، و عصمتش ارزانى داشت. و خداى تبارك و تعالى دستور داد به طوائفى از فرشتگان كه در نيمه روزى كه مردم بهخواب قيلوله رفته بودند، لقمان را ندا دهند - به طورى كه صداى ايشان را بشنود، ولى اشخاصايشان را نبيند - كه: اى لقمان آيا مىخواهى خدا تو را خليفه خود در زمين كند؟تا فرمانفرماىمردم باشى؟لقمان گفت: اگر خدا بدين شغل فرمانم دهد كه سمعا و طاعتا، چون اگر اواينكار را از من خواسته باشد، خودش ياريم مىكند، و راه نجاتم مىآموزد، و از خطا نگهممىدارد، ولى اگر مرا مخير كند من عافيت را اختيار مىكنم. ملائكه گفتند: اى لقمان چرا؟گفت براى اينكه داورى بين مردم در دشوارترينموقعيتها براى حفظ عصمت است، و فتنه و آزمايشش از هر جاى ديگر سختتر و بيشتر استو آدمى بيچاره مىماند، و كسى هم كمكش نمىكند، ظلم از چهار سو احاطهاش نموده، كارش به يكى از دو احتمال مىانجامد، يا اين است كه در داورىاش راى و نظريهاش مطابق پارهاى از مواعظ و حكم آن جنابحق و واقع مىشود، كه در اين صورت جا دارد كه سالم باشد، و احتمال آن هست، و يا ايناست كه راه را عوضى مىرود كه در اين صورت راه بهشت را عوضى مىرود و هلاكتش قطعىاست، و اگر آدمى در دنيا ذليل و ضعيف باشد آسانتر است تا آنكه در دنيا رئيس و آبرومندبوده ولى در آخرت ذليل و ضعيف باشد، از سوى ديگر كسى كه دنيا را بر آخرت ترجيح دهدهم در دنيا خاسر و زيانكار است، و هم در آخرت، چون دنيايش تمام مىشود، و به آخرت همنمىرسد. ملائكه از حكمت او به شگفت آمده، خداى رحمان نيز منطق او را نيكو دانست، پسهمين كه شام شد، و در بسترخوابش آرميد، خدا حكمت را بر او نازل كرد، به طورى كه ازفرق سر تا قدمش را پر كرد، و او خود در خواب بود كه خدا پرده و جامعهاى از حكمت بر سراسروجود او بپوشانيد. لقمان از خواب بيدار شد، در حالى كه قاضىترين مردم زمانش بود، و در بين مردممىآمد، و به حكمتسخن مىگفت، و حكمتخود را در بين مردم منتشر مىساخت. سپس امام صادق(ع)فرمود: بعد از آنكه فرمان خلافت به او داده شد، و اونپذيرفت، خداى عز و جل ملائكه را فرمود تا داوود را به خلافت ندا دهند، داوود پذيرفت بدوناينكه شرطى را كه لقمان كرده بود به زبان آورد پس خداى عز و جل خلافت در زمين را به اوداد، و چند مرتبه مبتلا به آزمايش شد، و در هر دفعه پايش بطرف خطا لغزيد و خدا او رانگهدارى نموده و از آن انحرافش در گذشت. لقمان بسيار بديدن داوود مىرفت، و او را اندرز مىداد، و مواعظ و حكمتها و علومبسيار در اختيارش مىگذاشت، و داوود همواره به او مىگفت: خوشا به حالت اى لقمان، كهحكمت به تو داده شد، و به بلاى خلافت هم گرفتار نگشتى، و به داوود خلافت داده شد و بهحكم و فتنه گرفتار آمد. آن گاه امام صادق(ع)در ذيل آيه"و اذ قال لقمن لابنه و هو يعظه: يا بنىلا تشرك بالله، ان الشرك لظلم عظيم"فرمود: لقمان پسرش"باثار"را وقتى اندرز مىداد آن قدركلماتش نافذ بود كه فرزندش در نهايت درجه تاثر قرار مىگرفت. اى حماد از جمله مواعظى كه به فرزندش كرد يكى اين بود كه: اى پسرم!تو از آنروزى كه به دنيا افتادى، پشت به دنيا و رو به آخرت كردى، و خانهاى كه دارى به طرف آنمىروى نزديكتر به تو است، از خانهاى كه از آن دور مىشوى، پسرم همواره با علما بنشين، وبا دو زانوى خود مزاحمشان شو، ولى با آنان مجادله مكن، كه اگر چنين كنى از تعليم تو دريغ مىورزند، و از دنيا بقدر بلاغ و رفع حاجت بگير، و يك باره ترك آن مگوى، و گر نهسربار جامعه خواهى شد، و در دنيا آن چنان داخل مشو كه به آخرتت ضرر رساند، آن قدر روزهبگير كه از شهوتت جلوگيرى كند، و آن قدر روزه مگير كه از نماز بازت دارد، زيرا نماز نزدخدا محبوبتر از روزه است. پسرم دنيا دريايى است عميق، كه دانشمندانى بسيار در آن هلاك شدند، و چونچنين است تو كشتى خود را در اين دريا از ايمان بساز، و بادبان آن را از توكل قرار ده، وآذوقهاى از تقواى خدا در آن ذخيره كن، اگر نجات يافتى، به رحمتخدا يافتهاى و اگرهلاك شدى به گناهانتشدهاى. پسرم اگر طفل صغيرى را در كودكى ادب كنى، تو را در بزرگى سود مىرساند و تو ازآن بهرمند شوى، و معلوم است كسى كه براى ادب ارزشى قائل است، نسبت به آن اهتماممىورزد، و كسى كه بدان اهتمام بورزد نخست راه بكاربستنش را مىآموزد و كسى كهمىخواهد راه تاديب را بياموزد، سعى و كوشش بسيار مىشود، و كسى كه سعى و كوشش رادر طلب آن بسيار كرد قدم قدم به نفع آن بر مىخورد، و آن را عادت خود قرار مىدهد. آرى خواهى ديد كه تو خود جانشين گذشتگان خود شدهاى، و از جانشين خودت سودمىبرى، و هر صاحب رغبتى به تو اميد مىبندد، كه از ادبت چيزى بياموزد، و هر ترسندهاىاز صولتت هراسناك مىشود. زنهار، كه به خاطر بدست آوردن و طلب غير علم و ادب، در طلب ادب دچار كسالتنشوى، و اگر در امر دنيا كستخوردى، زنهار كه در امر آخرت مغلوب نشوى، و بدان كه اگرطلب علم از تو فوت شود، در امر رتتشكستخوردهاى، و در روزها و شبها و ساعتهايتبهرهاى بگذار براى طلب علم، براى اينكه عمر گرانمايه را هيچ چيز چون ترك علم ضايعنمىكند. و مبادا كه هرگز با اشخاص لجوج در افتى، و هرگز با مردى فقيه جدال مكن، و هرگزبا صاحب سلطنتى دشمنى مورز، و با هيچ ستمگرى سازگارى و دوستى مكن، و با هيچفاسقى برادرى مورز، و با هيچ متهمى رفاقت مكن، و علم خود را مانند پولت گنجينه كن، وبهر كس و ناكس عرضه مدار. پسرم از خداى عز و جل آنچنان بترس كه اگر در قيامت نيكيهاى همه نيكان جن وانس را داشته باشى باز ترس آن داشته باشى كه عذابت كند، و از خدا اميد رحمت داشتهباش آنچنان كه اگر در روز قيامت تمامى گناهان جن و انس را داشته باشى، باز احتمال واميد اينكه خدا تو را بيامرزد داشته باشى. پسرش به او گفت: پدر جان چطور چنين چيزى ممكن است، كه در عين داشتن چنانخوفى، اين چنين اميدى هم داشته باشم، و اين دو حالت متضاد در يك دل چگونه جمعمىشود؟لقمان گفت: پسرم اگر قلب مؤمن را بيرون آرند، در آن دو نور يافت مىشود، نورىبراى خوف، و نورى براى رجاء و اگر آن دو را با مقياسى بسنجند، برابر همند، هيچ يك ازديگرى حتى به سنگينى يك ذره بيشتر نيست، و كسى كه به خدا ايمان دارد، به گفته او نيزايمان دارد، و كسى كه به گفته او ايمان داشته باشد، به فرمان او عمل مىكند، و كسى كه بهفرمان او عمل نكند، گفتار او را تصديق نكرده، پس اين حالات دل هر يك گواه ديگرىاست. پس كسى كه به راستى ايمان به خدا داشته باشد، براى خدا عمل را خالص وخيرخواهانه انجام مىدهد، و كسى كه براى خدا عمل را خالص و خيرخواهانه انجام دهد، براستى ايمان به خدا دارد، و كسى كه خدا را اطاعت مىكند، از او هراسناك نيز هست، وكسى كه از خدا هراسناك باشد او را دوست هم دارد، و كسى كه او را دوست بدارد، اوامرش را پيروى مىكند، و كسى كه پيرو اوامر خدا باشد، مستوجب بهشت و رضوان اومىشود، و كسى كه پيروى خشنودى خدا نكند، از غضب او هيچ باكى ندارد، و پناه مىبريمبه خدا از غضب او. پسرم به دنيا ركون و اعتماد مكن، و دلت را مشغول بدان مدار، چون خداى تعالىهيچ خلقى را خوارتر از دنيا نيافريده، آيا نمىبينى كه نعيم دنيا را مزد و پاداش مطيعان نكرده، و آيا نمىبينى كه بلاى دنيا را عقوبت گنهكاران قرار نداده؟ (34) . و در كتاب قرب الاسناد، هارون، از ابن صدقه، از جعفر بن محمد از پدرش(ع)روايت كرده كه فرمود: شخصى از لقمان پرسيد: آن چه دستورى است كه جامعهمه حكمتهاى تو باشد؟گفت: اينكه خود را در باره چيزى كه برايم ضمانت كردهاند بهزحمت نيندازم، و آنچه را كه به خود من واگذار نمودهاند ضايع نكنم، (يعنى عمر خود راصرف رزقى كه ضامن آن شدهاند نسازم، و در باره سعادت آخرتم كه به خود من واگذارنمودهاند اهمال نكنم) (35) . و در بحار از قصص الانبياء به سند خود از جابر از امام باقر(ع)روايت كردهكه فرمود: از جمله نصايحى كه لقمان به فرزندش كرد، يكى اين است كه: پسرم اگر در بارهمردن شك دارى، خواب را از خودت بردار، و هرگز نمىتوانى چنين كنى، و اگر در بارهقيامتشك دارى، بيدارى را از خودت بردار، و هرگز نمىتوانى. براى اينكه اگر در اين اندرز من دقت كنى خواهى ديد كه نفس تو به دست ديگرىاداره مىشود، و نيز خواهى دانست كه خواب به منزله مرگ، و بيدارى بعد از خواب به منزلهبعث بعد از مردن است. و نيز فرمود: لقمان به فرزندش گفت: پسرم زياد نزديكش مشو، كه از آن دور خواهىماند، و زياد هم دور مشو كه خوار خواهى گشت، (يعنى در طلب دنيا ميانهرو باش). و نيز فرموده: پسرم هر جنبندهاى مثل خود را دوست مىدارد، مگر فرزند آدم كه هم افقخود را - در مزيتى از مزايا - دوست نمىدارد، و متاعى كه دارى نزد خواهان آن عرضه بدار، (و گر نه بازارش كساد خواهد شد)همانطور كه بين گرگ و گوسفند هرگز دوستى برقرارنمىگردد، همچنين بين نيكوكار و فاجر دوستى برقرار نمىشود، (پسرم)هر كه با قير سر و كارپيدا كند، سرانجام به قير آلوده مىشود، آميزش با فاجران نيز چنين است، عاقبت از او يادمىگيرد، (چون نفس انسان خود پذير است)، (پسرم)هر كس سر و كله زدن و مجادله را دوستبدارد، عاقبت زبانش به فحاشى باز خواهد شد، و هر كس به جايى ناباب قدم نهد، عاقبتمتهم مىشود، و كسى كه همنشينى با بدان كند، سالم نمىماند، و كسى كه اختيار زبان خودرا در كف ندارد، سرانجام پشيمان مىشود. و نيز در اندرز فرزندش فرمود: پسرم صد دوست بگير، ولى يك دشمن مگير، پسرموظيفهاى نسبت به خلاق خود دارى، و وظيفهاى نسبت به خلقت، اما خلاق تو همان دين تواست، و خلق تو عبارت است از طرز رفتارت در بين مردم، پس مراقب باش خلقت را مبغوض ومنفور مردم مسازى و به همين منظور محاسن اخلاق را ياد بگير. پسرم بنده اخيار باش، ولى فرزند اشرار مباش، فرزندم امانت را بپرداز، تا دنيا وآخرتتسالم بماند، و امين باش كه خدا خائنين را دوست ندارد، پسرم اين طور مباش كه بهمردم نشاندهى كه از خدا مىترسى، و در قلب بىپرواى از او باشى (36) . و در كافى به سند خود از يحيى بن عقبه از درى از امام صادق(ع)روايت كرده كه گفت: از جمله مواعظى كه لقمان به فرزندش كرد اين بود كه: پسرم مردم قبل اززمان تو براى فرزندان خود جمع كردند، و الآن تو مىبينى كه نه آنچه جمع كرده بودند ماندهاست، و نه آن فرزندان كه برايشان جمع كردند، آخر مگر نه اين است كه تو بندهاى اجيرهستى كه مامور شدهاى كارى را انجام دهى، و وعدهات دادند كه در مقابل مزدت بدهند؟پس عملت را مستوفى و كامل انجام بده، تا اجرت را كامل دهند. و در اين دنيا چون گوسفندى مباش كه در زراعتى سبز و خرم بيفتد و بچرد تا چاقشود.چون آن حيوان هر چه زودتر چاق شود، به كارد قصاب نزديكتر شده است، و ليكن دنيارا به منزله پلى بگير، كه بر روى نهرى زده باشند، كه تو از آن بگذرى و رهايش كنى، وديگر تا ابد به سوى آن برنگردى، پس بايد آن را خراب كنى، نه اينكه تعمير نمايى، چون تومامور به تعمير آن نيستى. و نيز بدان كه تو به زودى و در فردايى نزديك وقتى پيش خداى عز و جل بايستى، ازچهار چيز بازخواستخواهى شد، از جوانىات كه در چه راهى تباه كردى، و از عمرت كه درچه فانىاش ساختى، و از مالت كه از كجا آوردى و در كجا مصرف نمودى، پس خود را آمادهكن و جوابى مهيا بساز، و از آنچه از دنيا از كفت رفته غم مخور، چون اندك دنيا دوام و بقاءندارد، و بسيارش از گزند بلاء ايمن نيست، پس حواست را جمع كن، و سخت در كار خويشبكوش، و پرده از روى خود كنار زن، و متعرض رحمت پروردگارت شو، و در دلت همواره توبه راتجديد كن، و در زمان فراغتت در عمل شتاب كن قبل از آن كه مرضها و بلاها به سوى تو روىآورند، و قبل از آنكه ايامت به سر آيد و مرگ بين تو و خواستههايتحائل شود (37) . و در بحار از قصص نقل كرده كه به سند خود از حماد از امام صادق(ع)روايت كرده كه گفت: لقمان به پسرش گفت: پسرجان!زنهار از كسالت و بد خلقى و كمصبرى، كه با داشتن اين چند عيب هيچ دوستى با تو دوام نمىآورد، و همواره در امور خود ملازموقار و سكينت باش، و نفس خود را بر تحمل زحمات برادران صابر كن، و با همه مردم خوشخلق باش. پسرم اگر مال دنيايى نداشتى كه با آن صله رحم كنى، و بر برادران تفضل نمايى، حسن خلق و روى خوش داشته باش، چون كسى كه حسن خلق دارد اخيار او را دوستمىدارند، و فجار از او دورى مىنمايند، پسر جان!به آنچه خدا قسمت تو كرده قانع باش تا زندگى تو با صفا شود، پس اگر خواستى عزت دنيا برايت جمع شود، طمعت را از آنچه دردست مردم است ببر، چون انبياء و صديقين اگر رسيدند به آنچه كه رسيدند به سبب قطعطمعشان بود (38) . مؤلف: اخبار در مواعظ لقمان بسيار زياد است، ما به منظور اختصار به همين مقداراكتفاء كرديم.
(1)چون، جربزه عبارت است از افراط از حد لايق در مساله تفكر، و خلاصه نداشتن مرز و حدىبراى فكر، و اين خود يكى از بلاهاى خطرناك است، چون چنين كسى از حق تجاوز مىكند، بلكه اموردقيق و غير مطابق با واقع را استخراج مىكند، و چه بسا سرانجام كارش در مسائل عقلى به الحاد و فسادعقيده، و احيانا جنون سوفسطائى بكشد، و در مسائل شرعى به وسواس بيانجامد.(مترجم). (2)مجمع البيان، ج 8، ص 316. (3)سوره احقاف، آيه 15. (4)آيا خدا را به چيزى اطلاع مىدهيد كه خودش در همه آسمانها و زمين از وجود آن بى خبراست؟.سوره يونس، آيه 18. (5)تفسير روح المعانى، ج 21، ص 87. (6)نمىپرستيد بجاى خدا مگر نامهايى را كه خود شما و پدرانتان خدايشان خواندهايد، و گر نهخدا هيچ سلطانى بر آن نازل نكرده.سوره يوسف، آيه 40. (7)مجمع البيان، ج 8، ص 319. (8)روح المعانى، ج 21، ص 89. (9)و هر آينه آن كس كه صبر كند و ببخشايد اين عمل از عزم الامور است.سوره شورى، آيه 43. (10)اگر صبر كنيد و تقوى به خرج دهيد، اين خود از عزم الامور است.سوره آل عمران، آيه 186. (11)مفردات راغب، ماده"عزم". (12)تفسير كشاف، ص 497.و روح المعانى، ج 21، ص 90. (13)روح المعانى، ج 21، ص 90. (14)مفردات راغب، ماده"صعر". (15)مفردات راغب، ماده"مرح". (16)روح المعانى، ج 21، ص 90. (17)مفردات راغب، ماده"قصد". (18)مفردات راغب، ماده"غض". (19)اصول كافى، ج 2، ص 278، ح 4. (20)من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 376. (21)كافى، ج 2، ص 159، ح 9. (22)مناقب، ج 4، ص 73 - طبع قم. (23)فقيه، ج 4، ص 273. (24)اصول كافى، ج 2، ص 270، ح 10. (25)فروع كافى، ج 3، ص 264، ح 1. (26)فروع كافى، ج 3، ص 265، ح 6. (27 و28)مجمع البيان، ج 8، ص 319. (29)الدر المنثور، ج 5، ص 166. (30)مجمع البيان، ج 8، ص 320. (31)اصول كافى، ج 1، ص 16. (32)مجمع البيان، ج 8، ص 315. (33)الدر المنثور، ج 5، ص 160. (34)تفسير قمى، ج 2، ص 164 - 162. (35)قرب الاسناد، ص 35. (36)بحار الانوار، ج 13، ص 417، حديث 11. (37)كافى، ج 4، ص 202، باب ذم دنيا، ح 20. (38)بحار، ج 13، ص 419، ح 14.
الميزان جلد شانزدهم صفحه 319
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 9:7  توسط رمضان رفيعي
|
شخصيت شناسى زنان در قصههاى قرآنمحمد مهدى رضايى
1. زن، به عنوان نيمى از نفس انسانى كه آفريده خداوند است وظيفه او در زمين، در عرصه حيات آدمى نقشى سازنده و جايگاهى بس ارجمند است. زن به هرماه نيمه ديگر، يعنى مرد، و با يارى جستن از استعدادهاى بسيار و گاه منحصر به فردى كه خالق دانا در طبيعت او به وديعت نهاده، جاده پر پيچ و خم زندگى را مى پيمايد، تا سرا انجام نقش در خور و شأن شايسته خويش را در يابد و به كمال سزاوار خود نايل آيد/ از منظر قرآن، زنى و مرد، هر دو انسان اند و از يك سرچشمه جوشيدهاند؛<يا ايها الناس اتّقوا ربكم الذى خلقكم من نفس واحدْ و خلق منها زوجها و بث منهما رجالاً كثيرا و نسأ»(نسأ 4 / 1) و آن دو را خداوند، مستقل آفريد و طبيعت شان را گوناگون قرار داد، تا از هم تميز داده شوند و تا آنچه مقصود خداوند است، يعنى حيات و زندگى اجتماعى بر روى زمين، انجام پذيرد. اين امر بر خاسته از حكمت خداوند بود و از علم او به همه چيز/ قرآن، بر اساس همين نگرش، آنان را به احكام الهى مكلف مى كند و تعليمات دينى انبيا را متوجه شان مى سازد. آنجا كه سخن از انسانيت است و پاى زن و مرد به عنوان دو انسان به ميان مى آيد، اثرى از فرق و اختلاف وجود ندارد؛ هر چه هست، برابرى و تساوى است و مورد خطاب خداوند، فطرت و نفس انسانى مى باشد. اما اگر شارع مقدس به طبيعت زن و مرد، اشاره كرده و شأن خاصى از وجود آن دو را مورد توجه قرار داده، آنگاه است كه به ناچار، از تفاوتها و تشخيصها سخن مى رود. مثلاً، اسلام، نماز را از زن حائض و نفسا بر داشته و او را در ايام عادت، آزاد گذاشته است. اين حكم الهى، البته، رابطهاى مستقيم با طبيعت زن و وضع جسمانى او دارد و شامل مرد، كه طبيعتى ديگر دارد، نمىشود. قرآن، چه آنجا كه از حقوق زوجيت سخن مى راند و چه آنجا كه سر گذشت زنان و مردان را در قالب داستان بيان مى كند، يكسر از چشم عدالت و تساوى حقوق، به زن و مرد مى نگردد و بى دليل، يكى از ايشان را بر ديگرى ترجيح نمىدهد. ملاك و معيار تكليف و مسؤوليت، همان<نفس واحده» است كه زن و مرد، آن را به طور كامل دارا مى باشند. خداوند، درباره مادر موسى فرمود:<و او حينا الى ام موسى أن ارضعيه»(قصص، 28 / 7) همچنين، زنى چون مريم عذرا را مخاطب قرار داده، فرشتگان را مأمور مى كند تا او را به فرزندى كه اسمش مسيح است، بشارت دهند:<اذا قالت الملئكْ يمريم ان الله يبشرك بكلمْ منه اسمه المسيح، عيس بن مريم»(آل عمران، 3 / 45) زن قرآنى، نه سبب اصلى بدبختىها و بيچارگىهاى بشر است، نه اساس فتنه و شر و نه شيطانى زيبا و وسيلهاى برار ارضاى هو سهاى سير ناپذير آدمى. تصويرى كه قرآن، در قصهها و غير آن، از زن و شخصيت او به نمايش مى گذارد، به كلى با ديدگاه ملل و اقوام ديگر و با انديشههاى غير قرآنى متفاوت و ناخوهاناست. براى رسيدن به يك نظر دقيق و يك فكر صحيح در باره زن و منزلت او، راهى جز بازگشت به قرآن و تأمل در آن وجود ندارد/ 2. در تعريف شخصيت گفتهاند:<اشخاص شناخته شدهاى كه در داستان، نمايش و/// ظاهر مى شوند، شخصيت مى نامند. شخصيت در اثر رواتى يا نمايش، فردى است كه كيفيت روانى و اخلاقى او در عمل او و در آنچه مى گويد و مى كند، وجود داشته باشد.(1) آنچه در كتابهاى آموزشى فن قصه نويسى، تحت عنوان<تعريف شخصيت» آمده است، آن چنان كه بايد، جامع و مانع نيست و بعضاً، در دايره تعريف هم نمىگنجد. با اين همه، در لابلاى اين تعاريف، نكته هايى وجود دارد كه مقبول همگان است و تا اندازهاى در شناخت عنصر شخصيت راهگشا مى باشد/ با توجه به تعريفى كه آمد و تعاريفى مانند آن، سؤالى به ذهن مى آيد: آيا اين تعريفها، شخصيتهاى قرآنى را هم در بر مى گيرد و مى توان شخصيتهاى قرآنى را با اين گونه تعريفها سنجيد و به بررسى آنها پرداخت؟ تا به اين سؤال، جوابى هر چند ناقص داده باشيم، با طرح دو مساله، به مقايسه بين عنصر شخصيت در قصههاى قرآن و عنصر شخصيت در ديگر قصهها، مى پردازيم/ الف) ترديدى نيست كه شخصيتهاى داستان با ابزارى ساخته مى شوند كه نويسنده از زندگى و دنياى اطراف خود برداشت مى كند. او معمولاً در آغاز خلق يك شخصيت، با كمك جستن از حس نا خودآگاه و تا حدى خودآگاه، از ميان كسانى كه با آنان در طول زندگى خود آشنا شده است، فرد مناسبى را انتخاب مى كند، آن گاه او را به كارگاه ذهن خلاق خود برده، چيزهايى از او مى كاهد و چيزهايى بر او مى افزايد و بدين ترتيب هيكل جاندارى مى سازد كه هويت او، سايه روشنهاى نهايى صورت و سيرت او در پيوند با ساير عناصر داستان و در پاسخ به نيازهاى آن عناصر شكل مى گيرد.(2) اما شخصيتهاى قصههاى قرآن، از گونهاى ديگراند. اين شخصيتها مخلوق ذهن نويسنده و برداشتههاى او از دنيا و زندگى نيستند بلكه خود واقعيت و حقايقى عينى هستند؛ و قصههاى قرآن، عرصهاى است كه اين واقعيات و هستىها بر روى آن به ظهور و بروز مى رسد و گوشهاى از حيات اجتماعى و فردى انسان را به شيوههاى مختلف كه جز مهر واقعيت بر پيشانى ندارند، به نمايش مى گذارد/ اگر شخصيتهاى داستانى، سايهاى از شخصيتهاى واقعى اند، يعنى ساختگى و جعلىاند، شخصيتهاى قرآنى، عين واقعيت اند و از خود اصالت و اساس دارند. نكته ديگر اينكه، مراحل خلق شخصيت به معنايى كه در داستان و رمان امروز وجود دارد، و در نوشتههاى اهل فن بيان شده است، در قصههاى قرآن، اصلاً قابل طرح و بررسى نيست. پيشتر گفتيم كه در فر آيند خلق شخصيت، داستان نويس با بهرهگيرى از دنياى اطراف خود و انسان هايى كه مى بيند و مى شناسد، شخصيتى را، ابتدا در ذهن خود مى آفريند و آن گاه بر روى كاغذ مى آورد و در طول داستان آن را مى پرورد، تا آنسان كه مى خواهد، بشود. در اين حالت، وقتى سخن از مراحل خلق شخصيت مى گوييم، در حقيقت منظور مراحل خلق شخصيت در ذهن نويسنده است. آنچه او بر روى كاغذ مى آورد و نشان مى دهد، همه در ذهن اوست كه اتفاق مى افتد و در اختيار اوست، تا هر گونه كه مى خواهد در آنها دخل و تصرف نمايد؛ و به همين دليل است كه تعبيرى چون مراحل خلق شخصيت، درباره كار نويسنده، كاملاً درست خواهد بود/ با عنايت به آنچه گفته شد، كار بيهودهاى است اگر بخواهييم با جست و جو در وقايع و رخدادهاى قصههاى قرآن به بررسى مراحل خلق شخصيت بپردازيم. اصلاً به كار بردن اين تعبير درباره اين قصهها آن هم به معناى رايج و متداول، غلط و نابجا است. مگر اينكه پارا از دايره قصه و فضاى آن، فراتر بگذاريم و به هستى و آنچه و جود خارجى دارد، نظر كنيم، آن گاه مراحل خلق شخصيت را درباره آفرينش، زندگى و مرگ انسانها، كه به قدرت خداوند صورت مى پذيرد، به كار ببريم. در اين صورت، مراحل خلق شخصيت دو معناى جداگانه و متفاوت خواهد داشت: 1. آنچه در دنياى ذهن و تخيل نويسند اتفاق مى افتد/ 2. آفرينش و پرورش موجودات به وسيله خداوند/ از اين دو معنا، تنها معناى دوم قابل تطبيق بر قصههاى قرآن است. چرا كه قرآن، چونان آيينهاى در برابر حيات و هستى، همه چيز را آن گونه كه بوده، هست و يا خواهد بود، به ما نشان مى دهد/ ب) عامل شخصيت در داستان و رمان، محورى است كه تماميت قصه بر مدار آن مى گردد و تمامى عوامل ديگر از قبيل: كمال، معنا و مفهوم، حتى علت وجودى خود را از عامل شخصيت كسب مى كنند. شخصيت است كه موجبات دگرگونى حوادث، جدالها، طرح و توطئه و ساير عناصر را پديد مى آورد.(3)به همين جهت نويسنده، تلاش بسيار مى كند تا شخصيتى بيافريند، بى كم و كاست و مطابق با موازين و اصول فن قصه نويسى.شخصيت، در قصههاى قرآن، عنصرى حتمى و اصيل نيست. اين عنصر، مانند ديگر عناصر و عوامل، طفيلى هدفى است كه قرآن از بيان اخبار گذشتگان و داستان افراد و گروهها دنبال مى كند. يعنى برد شخصيت تا جايى است كه بتواند نمونه و الگويى فراگير براى مخاطبان و عبرتى در پيش چشم ايشان باشد/ قصه نويس، چون شخصيت را محور اصلى و عمود خيمه داستان مى پندارد، در پروراندن و باوراندن آن به مخاطب، سعى بسيار مى كند و با بيان جزيىترين امور، از شخصيت، موجودى واقعى و عينى مى سازد. تا خواننده، در قبول و باور آن شخصيت و آنچه در داستان اتفاق مى افتد. ترديد نكند، اين روش، با توجه به هدفى كه قصه نويسى و رمان نويس در پى آن است، بسيار كارگر و مفيد خواهد بود. لكن شخصيتپردازى قرآن، از مقوله ديگرى است و هيچ وجه اشتراكى جز يگانگى تعبير با ساير شخصيتهاى قصهها ندارد/ بيان داشتيم كه نوع هدف، در چگونگى ارايه شخصيت، دخالت بسيار دارد. بنابر اين، درباره هدف قرآن از بيان قصهها و اخبار گذشتگان، بايد گفت: قرآن، همان گونه كه از بيان هر سورهاى، به دنبال هدف خاصى مى گردد، از آوردن قصهها و اختصاص دادن آيات فراوانى به آنها نيز، غرضى دارد. در اينكه اين غرض كدام است، سخن اهل تحقيق<غرض دينى محض» را نشان مى دهد كه اين غرض در آيات مختلف قرآن پراكنده است و بر شمردن همه آنها، فرصت ديگرى مى طلبد، اما، ناگزير به برخىاز آنها كه با وجود گوناگونى، در دينى بودن مشتركاند، اشاره مى كنيم: 1. اثبات وحى و رسالت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم 2. بيان اينكه، دين يكسر از جانب خداوند است و مؤمنان همه يك ملت واحداند و خداوند يكتا پروردگار ايشان است. 3. بيان اينكه همه اديان، اساسى واحد دارند كه<ايمان به خدا» است. 4. بيان اينكه وسيله دعوت همه پيامبران يكى بوده و قوم ايشان همه عكس العملى يكسان داشتهاند. 5. بيان نعمتهاى الهى 6. آگاه كردن آدم از وسوسه شيطان. 7. تربيت انسان و آموختن ايمان و اخلاق به او.(4) 3. در ادامه اين نوشتار، به بررسى اين نكته مى رسيم كه اصلاً هدف از وجود زن و شخصيت او در قرآن و قصههاى آن چيست؟ آيا مقصود قرآن از اين كار، در راستاى همان هدف اصلى و عالى، يعنى غرض دينى است، يا هدف ديگرى را دنبال مى كند. پيشتر اشاره وار گفتيم كه شخصيت در داستان و رمان امروز، محورى است كه تمام رخدادها و قضايا بر گرد آن مى گردند.شخصيت است كه آنها را باعث مى شود و بودن يا نبودن، و چگونگى شان را تعيين مى كند/ نقش زن، به عنوان يك عنصر جذاب و كشش دار كه مى تواند بار عاطفى و احساسى و همچنين بار جذابيت داستان را در حد زيادى به دوش كشد، نقش تعيين كننده و حياتى اى خواهد بود. كمتر داستانى و رمانى را مى توان خواند و ردپايى از زن و شخصيت او، در آن مشاهده نكرد. بسآمد اين نقش آفرينى، البته، در رسانههاى ديگرى، چون: تلويزيون، سينما و تئاتر، به طور شگفت انگيزى بالاست. گر چه اين رويكرد، در كشورهاى اسلامى، بخصوص ايران، به شدت كشورهاى غربى نيست و يا به نوع ديگرى، سامان داده شده، اما مسلم است كه نقش زن در وسايل ارتباط جمعى، به طور عام، و در هنرها، به طور خاص، نقشى ويژه و سرنوشت ساز بوده و خواهد بود.اين سخن به معناى آن نيست كه زنان در دنياى معاصر، بدين وسيله، توانستهاند به جايگاه اصيل و خدا دادشان دست يابند و يا اينكه، رسانههاى ارتباطى، در اين راه، گامى بخاطر آنها برداشتهاند. هرگز، آنچه اكثراً مغفول مانده و كمتر به فكر صاحبان قدرت و زياده طلب رسانهها خطور كرده، همين نكته مهم و اساسى است. اساساً، از منظرى كه كارگزاران عصر ما، سواى اندكى انديشمندان فرهيخته و طالبان راستى و درستى، به زن و منزلت او مى نگرند، هرگز نمىتوان جايگاه حقيقى او را ديد و درك كرد و آن گاه شرايط رسيدن به آن شأن و مقام را فراهم آورد. بشر امروز زن را ابزارى مى پندارد، در دست آنان كه توان سؤ استفاده و بهره كشى از او را دارند/ بر گرديم به قرآن، قرآن جز سخن حق نمىگويد و باطل از هيچ سو بدان راه ندارد. قرآن كلام خداوند است و هدايتگر و سازنده بشر. اگر چنين است، كه هست، پس قصههاى قرآن نيز هدفى جز آن را دنبال نمىكند. شخصيت، چه زن باشد و چه مرد، در هر صورت مقصود از پرداختن به آن، رسيدن به هدف والا و برترين قرآنى است/ روش قرآن، در قصه گويى و شخصيت پردازى، نه آن گونه است كه با ارايه شخصيت زن، او را وسيلهاى براى بر انگيختن احساسات و فتنه انگيزى و ارضاى خواهشهاى نفسانى قرار دهد. ساخت اين كتاب الهى از اين امور پيراسته و مبرّ است/ زن مانند مرد، طبيعتى انسانى دارد. او در زندگى دنيا، با ضرورتهاى گوناگون حيات رو به رو مى شود و در برابر آنها عكس العمل نشان مى دهد؛ ضرورت هايى كه بسياراند و مختلف، و آدمى از برخورد با آنها چارهاى ندارد/ پس آنجا كه سخن از زندگى و ضرورتهاى آن به ميان مى آيد. حضور بجاى زن، به عنوان جزيى انفكاك ناپذير از حيات، حتمى و لابد مى نمايد. در قرآن نيز، همين گونه است و زن، به صورتهاى گوناگون نقش لايق خود را ايفا مى كند، بى آنكه در واقعيت آنچه بوده، جرح و تعديلى صورت گيرد.(5) ضرورت حضور زن در قصههاى قرآن، از نوع ضرورت هايى كه در ادبيات و هنر امروز وجود دارد، نيست. اگر وقايع و اتفاقات قصه اقتضا نكند، قرآن براى كشاندن پاى زن به آن قصه، ضرورتى احساس نمىكند و بدان تن در نمىدهد. به همين دليل، در شمارى از قصهها مانند: قصه اصحاب كهف، قصه عبد صالح و موسى، و قصه ذى القرنين، از زن و نقش آفرينى او، خبرى نيست/ نتيجه آنكه: منطق قرآن، حق و حق گويى است و بنايش بر تربيت و تهذيب نفوس بشرى؛ و بر دامن چنين رسالت عظيمى، هرگز، گرد حيله گرى، فتنه انگيزى، اشباع هوسهاى حيوانى و تمسك به زيبايىهاى دروغين ننشيند؛ كه خداوند، قرآن را بى نقص و كاستى آفريد و آن را از هر آفريده ديگر، زيباتر، جذابتر و آراستهتر قرار داد/ 4. روش قرآن، در بيان قصهها، منحصر به فرد و بيگانه با برخى روشهاى معمول در قصههاى ادبى و دست نوشت انسان است. سر گذشتها و صحنهها، به اجمال و اختصار و گاه بدون ترتيب زمانى اتفاق مى افتند؛ در اثناى يك قصه، فصه ديگرى بيان مىشود و يا مفاهيم و حقايق و موضوعات عقيدتى و اخلاقى و شرعى و هستىشناسى، عرضه مى گردد. اين روش مخصوص و غير معمول، قصههاى قرآن را دگرگون ساخته، هويتى خاص به آنها مى بخشد.(6) در ياد كردن شخصيتها نيز اين روش، اعمال شده است. قرآن، از شخصيت هايى مانند مسيح و مادرش، با نام خاص، ياد مى كند:<ذلك عيسى ابن مريم قول الحق الذى فيه يمترون»(مريم، 19 / 34). و بسيارى از شخصيتهاى ديگر را، كه بيشتر از زنان مى باشند، بى نام و نشان باقى مى گذارد و از آنها، گاه با عنوان خاص و گاه با وصف خاص، نام مى برد؛ درباره مادر موسى و همسر فرعون فرمود:<و اوحينا الى ام موسى ان ارضعيه»(قصص، 28 / 7) و <و قالت امرات فرعون قرت عين لى ولك»(قصص، 28 / 9) و دختران شعيب را به هنگام ورود موسى به مدين، چنين توصيف مى كند:<و وجد من دونهم امراتين تذودان»(قصص، 28 / 23) اين شيوه قرآن، به خصوص در ياد كردن زنان، پرسش هايى را در ذهن قرآن پژوهان بر انگيخته و جدال هايى را باعث شده است. در مقام پاسخ به اين پرسشها، نظرها مختلف است و هر كسى علتى را بيان مى دارد. با همه اينها دو نظر عمده وجود دارد كه از آن دو نظريه، به عنوان<تبعيت» و <تعميم» سخن مى گوييم/ تبعيت: نيامدن اسم زنان در قرآن، بدون شك برخاسته از قصد و غرضى است. در ريشه يابى غرض قرآن، سخنان بسيار گفته شده، اما آنچه به نظر ما مى رسد و شايد علت عمده باشد، دو چيز است. توضيح آنكه: عربها، در زمان نزول قرآن و پيش از آن، زن را تابع مرد مى دانستند و در هيچ يك از شؤون حيات، براى او استقلال قايل نبودند. همچنين در محيط اجتماعى و فرهنگى آن زمان، نام بردن از زنان، آنهم در ميان جمع، كارى زشت و ناپسند بوده است. قرآن نيز با توجه به موقعيت زن در جامعه آن روز عرب، زن را تابع مرد و شخصيت او را عقبه و دنباله شخصيت مرد مى داند. به همين جهت در اوامر و نواهى و احكام، زن و مرد را با هم متوجه مى سازد. نه اينكه يك بار زن را و بار ديگر مرد را مورد خطاب خود قرار دهد. آرى، قرآن همه جا بدين گونه عمل مى كند؛ چه آنجا كه آدم و حوا را از نزديك شدن به<شجره» بر حذر مى دارد و چه آن زمان كه از بهشت مى راند شان و چه بعد از آن.(7) آنچه ذكر شد، برگرفته از كتاب<الفن القصصى فى القرآن الكريم»، نوشته متفكر و نويسنده عرب، محمد احمد خلف الله بود كه در تبيين و توجيه نظريه تبعيت، كه سخت بدان وفادار و معتقد است، بيان كرده است. اين رأى را، ديگران بر نتافتند و سخت با آن به مبارزه برخواستند. كمتر كتابى را در اين زمينه مى توان يافت كه تعريض و تعرضى به نويسنده مذكور و نظريه او نكرده باشد/ بيان احمد خلف الله از چند جهت كاستى دارد و اشكالات متعددى بر آن وارد است.پيش از پرداختن به موارد نقص، محورهاى مطرح شده در سخن ايشان را فهرست مى كنيم: الف) زن در جامعه آن روز عرب تابع مرد بود و استقلال نداشت/ ب) نام بردن از زنان، در فرهنگ عربها، كارى زشت و ناپسند بود/ ج) قرآن نيز، به پيروى از فرهنگ حاكم بر جامعه آن روز عرب، زن را تابع مرد مى داند و نامى از او به ميان نمىآورد/ از اين محورهاى سه گانه، تنها مورد اول درست است و با آنچه در تاريخ عرب آمده، سازگارى دارد. مورد دوم مبناى صحيح تاريخى ندارد و حكايت از اطلاعات ناقص مؤلف مى كند و مورد سوم، يعنى تاثير پذيرى قرآن از فرهنگ زمان نزول، از اساس متزلزل است/ سيد عبدالحافظ عبدريه، از علماى طراز اول الازهر و مؤلف كتاب<بحوث فى قصص القرآن» ادعاى دوم احمد خلف الله را چنين پاسخ مى گويد:<عدهاى بر آنند كه ياد نكردن قرآن از زنان، به اسم خاص، ريشه در باورهاى جاهلى عربها دارد، كه نام زنان را در جمع نمىبردند و آن را زشت مى پنداشتند. اين نظريه، به گواهى تاريخ، مستقيم و سالم نيست. عرب، در محافل و مجالس خود، نام زنان را بر زبان مى آورد و در شعرها و روايات به آن تصريح مى كرد. مگر نه اين است كه بسيارى از نام آوران و مشاهير عرب را به نام مادرشان، مى ناميدند و مى خواندند و نام زنان بزرگ قبيله را بر آن قبيله مى گذاشتند. (8) تعميم: تعميم، به معناى عموميت دادن خطاب، با شيوههاى گوناگون، جزو مسايل و فروعات علم معانى و داخل در بلاغت قرآن، است، با شيوهاى گوناگون، جزو مسايل و فروعات علم معانى و داخل در بلاغت قرآن، است. از نمونههاى كار آمد تعميم، نام نبردن از شخصيتها و ذكر نكردن خصوصيات آنهاست. قرآن در موارد بسيارى، به خصوص در قصهها، از تعميم سود مى برد/ ياد كرد قرآن از زنان، گاه با اسم خاص است. مثلاً از مادر عيسى با نام ياد مى كند و بارها آن را، در شمارى از آيات، ذكر مى نمايد. قرآن در اين روش نيز، در پى هدفى ارجمند مى باشد و بى دليل و يا بخاطر هدفهاى بى اهميت چنين نمىكند. همچنين است اگر مى بينيم در موارد زيادى، از زنان تنها به عناوين يا اوصاف ايشان، بسنده مى شود و اسم خاصشان از قلم مى افتد. قرآن بدين وسيله، از صنعتى علمى به نام<تعميم» كمك مى گيرد، تا به آنچه منظور و مقصود است، دست يابد. زنى كه قرآن نام او را وا مى گذارد، نمونه تمام زنانى است كه مى تواند در موقعيت و وضع او قرار گيرد و شعاع حكم قرآن بر ايشان بتابد. در آن جا كه حكم قرآنى دامنهاى گسترده دارد و وضعيتى كه قرآن نشان مىدهد اختصاص به شخص خاص ندارد، آوردن نام زن يا مردى كه به عنوان نمونه، مورد آن حكم يا وضع قرار گرفته، جز اينكه دايره حكم قرآن و آن وضعيت عام را تنگ كند و فهم مخاطب را به اشتباه بيفكند، هيچ سود ديگرى نخواهد داشت/ آرى، گفتار و كردار، و انواع گوناگون وضعيتها، به خودى خود نمىتوانند وجود داشته باشند. اين اشخاص و افراداند كه منصه ظهور و بروز را فراهم مى آورند. پس چارهاى از وجود شخصيتها، نيست. سؤال اينجاست، آيا تشخص دادن به اين شخصيتها، با بيان ويژگىهاى منحصر به فردى چون ذكر اسم خاص آنها به همان اندازه، ضرورى و ناگزير مى باشد؛ خصوصاً در جايى كه قرار است آن شخصيت، نمونه و نماينده يك جنس يا نوع باشد!؟ زن فرعون، زن نوح، زن لوط، زن ابولهب و ملكه سبأ، در آن جايگاه كه قرآن آنان را قرار داده، همگى زنانى هستند كه نمونهاى از جنس زن را، در موقعيتهاى مختلف، به نمايش مى گذارند، بسياراند زنانى كه مى توانند به جاى هر يك از اين نمونهها قرار گيرند؛ نمونههايى كه يا در پرتگاه گمراهى و جهالت فرو افتادن، يا بر قله رفيع هدايت و نور قامت افراشتند/ اما زمانى كه داراى صفتى مختص به خود مى باشد كه ديگر زنان آن ويژگى را ندارند، اين زن، در قرآن، خواه نا خواه جلوه ديگرى خواهد داشت و بردن نام او امرى است ناگزير و بايسته. كافى نخواهد بود، اگر قرآن، از مريم دختر عمران، چنين تعبير كند:<[امرأْ] احصنت فرجها فنفخنا فيه من روحنا»(تحريم، 66 / 12) يا بگويد:<و اذكر فى الكتاب مريم[ بنت عمران] اذ انتبذت من اهلها مكاناً شرقيا فاتخذت من دونهم حجابا فارسلنا اليها روحنا فتمثل لها بشرا سوياً»(مريم، 19 / 16، 17). در جمع زنان عالم، از اول تا به آخر، تنها مريم دخت عمران چنين شأن و مرتبهاى دارد و بس.حال، اگر قرآن از ذكر نام او غفلت مى ورزيد و مانند ديگر زنان از او ياد مى كرد، آيا تصور نمىشد كه آنچه درباره مريم گفته شده، از جهت زن بودن اوست و زنان ديگر نيز مى توانند، در آن موارد با او همتا و شريك باشند. بى شك چنين نيستند. اين اراده خداوند بود كه مريم را به<فضل عظيم» نايل كند و او و فرزندش را<آيْ للعالمين» قرار دهد. و هيچ آفريده ديگرى، در اين مقام، همنشين آنها نخواهد بود.(9) آنچه گفته آمد، به زنان اختصاص ندارد، بكله قرآن، درباره مردان نيز، چنين كرده است. اگر قرآن نام انبيأ عليهالسلام و نام كسانى چون فرعون و قارون را ذكر مى كند، اين به دليل وجود يك خصوصيت ذاتى و غير قابل تعميم در آنان است؛ و اگر از ديگران نام نمىبرد، بدين خاطر است كه با مردان ديگر فرقى ندارند و به راحتى، در هر امت و گروهى و در هر زمان، مانند شان يافت مىشود بنابر اين، اين گونه سخصيتها، چه زنان و چه مردان، ضرب المثلهايى هستند در دايره ايمان و كفر، و هدايت و ضلالت، كه خداوند با بيان سرگذشتشان، تمامى انسانها را بدين نكته آگاه ساخته كه اگر كردار و گفتار شان مانند كردار و گفتار شخصيتهاى قرآنى باشد، به سر انجام و عاقبتى خواهند رسيد كه آنان رسيدند؛ با هدايت مى يابند و يا در گمراهى سر نگون خواهند شد، پس هدف قرآن، بيان حقيقتى است كه مستقل از افراد و اشخاص، در همه دورانها وجود دارد، و همه افراد انسان، بنابر سرشت و طبيعت شان، توانايى رسيدن به آن را دارند/ 5. هر يك از زنان قصههاى قرآن، در آيينه شخصيت خود، حقيقتى را پيش روى ما مى گذارند كه وجوه گوناگونى دارد و از چند جهت قابل توجه و دقت است. اين حقيقت، گاه چنان متعالى و بالنده است كه همه وجود آدمى را از شوق رسيدن به آن مىآكند و گاه چنان تلخ و گزنده، كه روح در برابر آن تاب تحمل نمىيابد و به ناچار گريز اختيار مى كند/ اختيار و آزادى عقيده: همسر فرعون، نمونه گوياى يك شخصيت مستقل و انسانى است كه به رغم فشارهاى حاكم بر جامعه آن روز و فريبندگى زندگى اشرافى درون كاخ فرعون و اجبارى كه از هر سو او را در تنگنا مى گذاشت، دعوت موسى را لبيك گفت و اصول و ارزشهاى انسانى را بر گزيد. اين زن كه قرآن از او به نيكى و شايستگى ياد مى كند، آن گاه كه با چشم بصيرت و آگاهى خود، گمراهى فرعون و مردم چشم و گوش بسته زمانش را مشاهده كرد و حقانيت دين موسى را دريافت، نه تنها با آن مردم جاهل كه جز سايه حكومت فرعون پناهگاهى نمىديدند، همراه و هصمدا نشد، بكله شجاعانه، ايمان خود را اعلان كرد و بر آن پاى فشرد. چنين بود كه خداوند، او را براى ايمان آورندگان مثال زد و فرمود:<و ضرب الله مثلاً للذين امنوا امرأت فرعون اذ قالت رب ابن لى عندك بيتا فى الجنْ و نجنى من فرعون و عمله و نجنى من القوم الظلمين»(تحريم، 66 / 11)/ آرى، آن كسى كه قلبش به ياد خدا اطمينان يابد و خود را از سلطه سياه جهل و گمراهى برهاند، بهترين نمونه، براى مردم با ايمان، تواند بود/ در مقابل، قرآن از زنانى سخن مى گويد كه عقيده باطل را برگزيدند و در بيراه تباهى سرگردان شدند. آنان نيز ضرب المثل قرآن شدند، اما در جهت عكس همسر فرعون، فرمود:<ضرب الله مثلاً للذين كفروا امرات نوح و امرات لوط كانتا تحت عبدين من عبادنا صلحين فخانتا هما فلم يغنيا عنهما من الله شيئا و قيل ادخلا النار مع الداخلين»(تحريم، 66 / 10)/ اين دو زن در جوار بندگان كريم خداوند و انبياى او، چشمان خود را در برابر تابش نور ايمان كه اطراف شان را آكنده بود، بستند و از مائده پر بركتى كه خداوند در مقابل شان نهاده بود، هيچ بر نگرفتند. اين وضع كسانى است كه بيرون از دايره طبيعت و فطرت الهى خويش گام مى زنند و حق و حقيقت را بر نمىتابند. زن لوط و زن نوح، سر از اطاعت همسران خود، كه مردانى برگزيده و خدايى بودند، پيچيدند و حق و خير و رستگارى را به گمراهى و فساد فروختند و نمونهاى از زن را نشان دادند كه سركش، بدخو و دشمن حق است/ اين برابرى و تقابل، تاكيدى است قرآنى، بر اين نكته كه انسانها، چه زن و چه مرد، تنها خود در برابر آنچه مى گويند و مى كنند، مسؤول خواهند بود.<و لا تزر وازرْ و زر اخرى»(انعام، 6 / 164)/ .حكومت و زمامدارى: در تصويرى كه قرآن از زن مقتدر و صاحب امر ارايه مى دهد، عاطفه و احساسات جوشان او در برابر عقل و تدبير رنگ مى بازد و زن، در مواقع بحرانى و سرنوشت ساز، چنان عمل مى كند كه مردان كار آزموده و مجرب/ ملكه سبا زنى است دولتمند و در ميان قوم خود با عظمت و بلند مرتبه؛ زنى كه به عقل و حكمت و تدبير، شهرت يافته و نمونهاى است از زنان آگاه، دور انديش و داناى به امور جامعه و زندگى. آن گه كه نامه نبى خدا، سليمان، بدو مى رسد، با وزرا و فرماندهان لشكر خود و با بزرگان دولت و چاره انديشى و مشورت مى نشيند و مى گويد:<يا ايها الملأ افتونى فى امرى ما كنت قاطعْ امرا حتى تشهدون»(نمل، 27 / 32) و چون راى ايشان را بر جنگ و خونريزى و به كنار نهادن عقل و تدبير، استوار مى بيند، گفتارشان را ناقص و فكر شان را اشتباه مى خواند و اعلام مى دارد كه صلح بهتر از جنگ است و سزاوار آن عاقلان آن است كه به كارى دست زنند كه نيكو باشد و آنان را نفع دهد/ هوسبازى و تكبر: وقتى كه هوسهاى لجام گسيخته و خواهشهاى از بند عقل رسته، انسان را به محاصره در آورند و قيد و بند اخلاق و انسانيت را از پاى او بردارند، هيچ مانعى در برابر اين انسان تاب مقاومت نخواهد يافت، تا بالاخره به آنچه مى خواهد برسد و عطش شعله ور هوس را فرو نشاند/ در ماجراى عبرت آموز و حكمت آميز يوسف نبى، گوشههاى ديگرى از ابعاد شخصيت زن، يعنى عشق، تكبر و پشيمانى، در وجود همسر عزيز مصر و بر خورد او با يوسف تجسم يافته و همگان را به تماشا و تفكر فرا مى خواند/ حسن خدا داد يوسف و شخصيت ملك گونه آن حضرت، به قصر عزيز مصر رونقى ديگر داده بود. هر روز كه بر عمر يوسف مى گذشت و آثار جوانى و رشد در او پديدار مى گشت، فرزانگى و دانش او نيز افزون مى شد:<و كذلك نجزى المحسنين»(يوسف، 12 / 22) و اين چنين بود كه همسر عزيز مصر به يوسف دل بست تا بدان مرتبه كه نتوانست بر هواى نفس خود غالب آيد. پس در برابر غلام خود عاجز شد، دامن اختيار از كف نهاد و همه چيز را جز وصال يوسف به هيچ انگاشت. اما يوسف تسليم نشد و به خداوند پناه برد. آرى، مردان خدا، آن زمان كه نفس اماره به عميقترين درههاى تباهى اشاره مى كند، پناهگاهى جز پروردگار شان نمىيابند/ سر پيچى يوسف بر همسر عزيز گران آمد. پس حيله گرى نمود و پاك دامنترين خلق را، در برابر عزيز مصر، متهم ساخت:<قالت ما جزأ من اراد باهلك سؤاالا ان يسجن او عذاب اليم»(يوسف، 12 / 25) عذابى كه زليخا براى يوسف پيش مى نهد، به تعبير نويسندهاى،<عذاب بى خطر» ى است. زيرا، قلب زن، هنوز از عشق به يوسف آكنده است؛ اما چه مى تواند بكند زنى كه عنوان همسرى عزيز را دارد و چشم خلايق بزرگ است. جز اين كه با اين بر خورد، هم انتقام تحقير شدنش را بستاند و هم محبوب خود را از دست ندهد. و اين خواست خداوند بود كه يوسف بماند، تا روزى، با اعتراف همسر عزيز كه نشان از پشيمانى او داشت، دامن عصمتش از آن تهمت ناروا پاك گردد/ ويژگىهاى زنانه ترس و حفظ آبرو: در سوره مريم، در ضمن آياتى كه سر گذشت مريم و ماجراى تولد عيسى را بيان مى دارد، به حقيقتى بر مى خوريم كه هر چند در فرد فرد انسانها وجود دارد، اما در زنان به خاطر سرشت و طبيعت شان، از شدت و حدت بيشترى بر خوردار است، به گونهاى كه آن را از ويژگىهاى زنان دانستهاند/ فرشته مأمور خداوند، در هيأت مردان، به خلوت مريم، دختر عمران راه مىيابد تا او را به داشتن فرزندى بشارت دهد. مواجه شدن با چنين صحنهاى، بندبند وجود مريم را آشفته و مضطرب مى سازد؛ شعلههاى تقوى و پرهيزگارى در نهادش زبانه مى كشد و به سوى خدا مى گريزد:<انى اعوذ بالرحمن منك ان كنت تقيا»(مريم، 19 / 18) چه مى تواند بكند او كه همواره پاكدامن زيسته، در دامان پاكان پرورش يافته و در ميان مردم ضرب المثل تقوى و عفت است، جز آنكه بر خود بلرزد و خداى خويش را به يارى بطلبد/ همسر خواهى: گر چه غريزه همسر خواهى نعمتى است نهاده شده در وجود همه افراد انسان، اما بروز اين احساس در زنان به گونهاى است كه آن را از مانند خود، در مردان، جدا مى سازد. توضيح آنكه: يكى از تدابير حكيمانه و شاهكارهاى خلقت اين است كه مردان را مظهر طلب و نياز قرار داد و زنان را جلوه گاه ناز. اين خود ضامن حيثيت و احترام زنان و جبران كننده ضعف جسمانى آنان مى باشد. بنابر اين، غريزه همسر خواهى و همسر جويى، در مردان ظهور مى يابد و كمتر اتفاق مى افتد كه زنى، نداى اين احساس را لبيك گفته، در صدد انتخاب همسر بر آيد. اگر هم در موردى، قدمهاى اول را براى ايجاد رابطه و زندگى زنان بردارند، به گونهاى عمل مى كنند كه عزت، آبرو و حياى شان آسيب نبيند و دست خوش بى حرمتى نگردد/ در قصه حضرت موسى و وارد شدن آن جناب به مدين، مى خوانيم:<و لما وردمأ مدين وجد عليه امْ من الناس يسقون و وجد من دونهم امرأتين تذودان قال ما خطبكما قالتا لا نسقى حتى يصدر الرعأ و ابونا شيخ كبير»(قصص، 28 / 23)/ دختران شعيب نزد پدر برگشتند و ماجرا را براى او بازگو كردند. شعيب يكى از آن دو را فرستاد موسى را به خانه دعوت كند/ مردانگى، قوت و كرامت موسى، قلب صفورا، يكى از آن دختران را، شيفته خود كرد. مردى اين چنين، همسرى شايسته و همراهى امين تواند بود. پس به عنوان مقدمه به پدر گفت:<يأبت استئجره ان خير من استئجرت القوى الامين»(قصص، 28 / 26). و اين تدبير دخترى است كه مرد دلخواه خود را يافته و عزت آبروى خود را حرمت مى نهد. شعيب، ميل باطنى دخترش را در مى يابد و موضوع را با موسى در ميان مى گذارد. در آيه بعد، بدون فاصله، مى خوانيم:<قال انى اريدان انكحك احدى ابنتى هتين على ان تأجرنى ثمنى حجج»(قصص، 28 / 27)/ عاطفه مادرى: برخىاز معانى و مفاهيمى كه قرآن نيز متعرض آنها شده، جز در وجود جنس مؤنث، يعنى زن، مأمن ديگرى ندارد. از جمله آن معانى، عاطفه مادرى است؛ حسى كه از ديدگاه قرآنى و اسلامى، بس ارجمند و پاس داشتنى است و دارنده آن، مقامى بلند در پيشگاه خداوند دارد/ نمونه اين معنا را نيز در قصه حضرت موسى، سراغ مى گيريم. موسى، دور از چشم مراقبان حكومتى فرعون، در فضايى پر از اضطراب و دلهره به دنيا آمد. اما معلوم بود كه اين قضيه براى مدت زيادى، نمىتواند مخفى بماند.چاره كار چه بود؟! اين انديشه، جان مادر موسى را مى گداخت و معذب مى داشت. نه تاب دورى فرزند را داشت و نه مى توانست، بى واهمه فرعون و گماشته هايش، او را در دامان خود بپرورد. چه بايد مى كرد! از جانب خداوند، بر مادر موسى وحى آمد كه:<... ارضعيه فاذا خفت عليه فالقيه فى اليم و لا تخافى و لا تحزنى»(قصص، 28 / 7) در شگفت شد. اين چه حكمى بود! نوزادش را به دريا بيفكند! پس با اين عاطفه سرشار مادرى چه كند! بسازد و بسوزد! آرى، او بنده مطيع خداوند است و بايد به فرمان او، گر چه رها كردن فرزند در دريا باشد، گردن نهد/ عاطفه مادرى در سر شت زن نهاده شده و هر زنى، گر چه فرزندى نياورده باشد، آن را با تمام وجود احساس مى كند/ موسى نوزاد، درون صندوقچه شناور بر آب، چشمان همسر فرعون را به خود مى خواند. جنب وجوشى سراپاى زن را فرا مى گيرد. سالها از ازدواج او و همسرش مى گذشت، اما فرزندى نداشتند. چه مى شد، اگر اين كودك را به فرزندى، مى گرفتند:<قالت امرات فرعون عين لى ولك»(قصص، 28 / 9) پس بى اختيار موسى را از دست نگهبانانى كه او را مى بردند تا بكشند، گرفت و فرياد برآورد:<لا تقتلوه»(قصص، 28 / 9) و چه به وقت، خداوند، عاطفه فرزند خواهى را در وجود همسر فرعون به خروش آورد، تا بار ديگر آيتى از آيات بينات خود را، در برابر چشم جهانيان آشكار سازد/ آرى، خداوند با به تصوير كشيدن عاطفه مادرى، به دو صورت گوناگون، حق نفس انسانى را به بهترين وجه ادا نمود و چيزى را فرو گذار نكرد/ بينات ، شماره 21
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 9:5  توسط رمضان رفيعي
|
داستان اصحاب كهفحسين فعال عراقى
أَمْ حَسِبْت أَنَّ أَصحَب الْكَهْفِ وَ الرَّقِيمِ كانُوا مِنْ ءَايَتِنَا عجَباً(9) إِذْ أَوَى الْفِتْيَةُ إِلى الْكَهْفِ فَقَالُوا رَبَّنَا ءَاتِنَا مِن لَّدُنك رَحْمَةً وَ هَيىْ لَنَا مِنْ أَمْرِنَا رَشداً(10) فَضرَبْنَا عَلى ءَاذَانِهِمْ فى الْكَهْفِ سِنِينَ عَدَداً(11) ثُمَّ بَعَثْنَهُمْ لِنَعْلَمَ أَى الحِْزْبَينِ أَحْصى لِمَا لَبِثُوا أَمَداً(12) نحْنُ نَقُص عَلَيْك نَبَأَهُم بِالْحَقِّ إِنهُمْ فِتْيَةٌ ءَامَنُوا بِرَبِّهِمْ وَ زِدْنَهُمْ هُدًى (13) وَ رَبَطنَا عَلى قُلُوبِهِمْ إِذْ قَامُوا فَقَالُوا رَبُّنَا رَب السمَوَتِ وَ الاَرْضِ لَن نَّدْعُوَا مِن دُونِهِ إِلَهاً لَّقَدْ قُلْنَا إِذاً شططاً(14) هَؤُلاءِ قَوْمُنَا اتخَذُوا مِن دُونِهِ ءَالِهَةً لَّوْ لا يَأْتُونَ عَلَيْهِم بِسلْطنِ بَينٍ فَمَنْ أَظلَمُ مِمَّنِ افْترَى عَلى اللَّهِ كَذِباً(15) وَ إِذِ اعْتزَلْتُمُوهُمْ وَ مَا يَعْبُدُونَ إِلا اللَّهَ فَأْوُا إِلى الْكَهْفِ يَنشرْ لَكمْ رَبُّكُم مِّن رَّحْمَتِهِ وَ يُهَيىْ لَكم مِّنْ أَمْرِكم مِّرْفَقاً(16) وَ تَرَى الشمْس إِذَا طلَعَت تَّزَوَرُ عَن كَهْفِهِمْ ذَات الْيَمِينِ وَ إِذَا غَرَبَت تَّقْرِضهُمْ ذَات الشمَالِ وَ هُمْ فى فَجْوَةٍ مِّنْهُ ذَلِك مِنْ ءَايَتِ اللَّهِ مَن يهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ وَ مَن يُضلِلْ فَلَن تجِدَ لَهُ وَلِيًّا مُّرْشِداً(17) وَ تحْسبهُمْ أَيْقَاظاً وَ هُمْ رُقُودٌ وَ نُقَلِّبُهُمْ ذَات الْيَمِينِ وَ ذَات الشمَالِ وَ كلْبُهُم بَسِطٌ ذِرَاعَيْهِ بِالْوَصِيدِ لَوِ اطلَعْت عَلَيهِمْ لَوَلَّيْت مِنْهُمْ فِرَاراً وَ لَمُلِئْت مِنهُمْ رُعْباً(18) وَ كذَلِك بَعَثْنَهُمْ لِيَتَساءَلُوا بَيْنهُمْ قَالَ قَائلٌ مِّنهُمْ كمْ لَبِثْتُمْ قَالُوا لَبِثْنَا يَوْماً أَوْ بَعْض يَوْمٍ قَالُوا رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثْتُمْ فَابْعَثُوا أَحَدَكم بِوَرِقِكُمْ هَذِهِ إِلى الْمَدِينَةِ فَلْيَنظرْ أَيهَا أَزْكى طعَاماً فَلْيَأْتِكم بِرِزْقٍ مِّنْهُ وَ لْيَتَلَطف وَ لا يُشعِرَنَّ بِكمْ أَحَداً(19) إِنهُمْ إِن يَظهَرُوا عَلَيْكمْ يَرْجُمُوكمْ أَوْ يُعِيدُوكمْ فى مِلَّتِهِمْ وَ لَن تُفْلِحُوا إِذاً أَبَداً(20) وَ كذَلِك أَعْثرْنَا عَلَيهِمْ لِيَعْلَمُوا أَنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقُّ وَ أَنَّ الساعَةَ لا رَيْب فِيهَا إِذْ يَتَنَزَعُونَ بَيْنهُمْ أَمْرَهُمْ فَقَالُوا ابْنُوا عَلَيهِم بُنْيَناً رَّبُّهُمْ أَعْلَمُ بِهِمْ قَالَ الَّذِينَ غَلَبُوا عَلى أَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَّ عَلَيهِم مَّسجِداً(21) سيَقُولُونَ ثَلَثَةٌ رَّابِعُهُمْ كلْبُهُمْ وَ يَقُولُونَ خَمْسةٌ سادِسهُمْ كلْبهُمْ رَجْمَا بِالْغَيْبِ وَ يَقُولُونَ سبْعَةٌ وَ ثَامِنهُمْ كلْبهُمْ قُل رَّبى أَعْلَمُ بِعِدَّتهِم مَّا يَعْلَمُهُمْ إِلا قَلِيلٌ فَلا تُمَارِ فِيهِمْ إِلا مِرَاءً ظهِراً وَ لا تَستَفْتِ فِيهِم مِّنْهُمْ أَحَداً(22) وَ لا تَقُولَنَّ لِشاى ءٍ إِنى فَاعِلٌ ذَلِك غَداً(23) إِلا أَن يَشاءَ اللَّهُ وَ اذْكُر رَّبَّك إِذَا نَسِيت وَ قُلْ عَسى أَن يهْدِيَنِ رَبى لاَقْرَب مِنْ هَذَا رَشداً(24) وَ لَبِثُوا فى كَهْفِهِمْ ثَلَث مِائَةٍ سِنِينَ وَ ازْدَادُوا تِسعاً(25) قُلِ اللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثُوا لَهُ غَيْب السمَوَتِ وَ الاَرْضِ أَبْصِرْ بِهِ وَ أَسمِعْ مَا لَهُم مِّن دُونِهِ مِن وَلىٍّ وَ لا يُشرِك فى حُكْمِهِ أَحَداً(26) 9. مگر پنداشته اى از ميان آيه هاى ما اهل كهف و رقيم شگفت انگيز بوده اند؟ 10. وقتى آن جوانان به غار رفتند و گفتند: پروردگارا، ما را از نزد خويش رحمتى عطا كن و براى ما در كارمان صوابى مهيا فرما. 11. پس در آن غار سالهاى معدود به خوابشان برديم . 12. آنگاه بيدارشان كرديم تا بدانيم كدام يك از دو دسته مدتى را كه درنگ كرده اند، بهتر مى شمارند. 13. ما داستانشان را براى تو حق مى خوانيم . ايشان جوانانى بودند كه به پروردگارشان ايمان داشتند و ما بر هدايتشان افزوديم . 14. و دلهايشان را قوى كرده بوديم كه به پا خاستند و گفتند: پروردگار ما پروردگار آسمانها و زمين است و ما هرگز جز او پروردگارى نمى خوانيم ، و گرنه باطلى گفته باشيم . 15. اينان ، قوم ما، كه غير خدا خدايان گرفته اند، چرا در مورد آنها دليلى روشنى نمى آورند؟ راستى ستمگرتر از آن كس كه دروغى درباره خدا ساخته باشد، كيست ؟ 16. اگر از آنها و از آن خدايان غير خدا را كه مى پرستند گوشه گيرى و دورى مى كنيد، پس سوى غار برويد تا پروردگارتان رحمت خويش را بر شما بگسترد و براى شما در كارتان گشايشى فراهم كند. 17. و خورشيد را بينى كه چون برآيد، از غارشان به طرف راست مايل شود و چون فرو رود، به جانب چپ بگردد. و ايشان در فراخنا و قسمت بلندى غارند. اين از آيه هاى خداست . هر كه را خدا هدايت كند، او هدايت يافته است و هر كه را خدا گمراه كند، ديگر دوستدار و دلسوز و رهبرى برايش نخواهى يافت . 18. چنان بودند كه بيدارشان پنداشتى ولى خفتگان بودند. به پهلوى چپ و راستشان همى گردانديم ، و سگشان بر آستانه دستهاى خويش را گشوده بود. اگر ايشان را مى ديدى ، به فرار از آنها روى مى گرداندى و از ترسشان آكنده مى شدى . 19. چنين بود كه بيدارشان كرديم تا از همديگر پرسش كنند. يكى از آنها گفت : چقدر خوابيديد؟ گفتند: روزى يا قسمتى از روز خوابيده ايم . گفتند: پروردگارتان بهتر داند كه چه مدت خواب بوده ايد. يكيتان را با اين پولتان به شهر بفرستيد تا بنگرد طعام كدام يكيشان پاكيزه تر است و خوردنيى از آنجا براى شما بياورد، و بايد سخت دقت كند كه كسى از كار شما آگاه نشود. 20. زيرا محققا اگر بر شما آگهى و ظفر يابند، شما را يا سنگسار خواهند كرد و يا به آيين خودشان بر مى گردانند، و هرگز روى رستگارى نخواهند ديد. 21. بدين سان كسانى را از آنها مطلع كرديم تا بدانند كه وعده خدا حق است و در رستاخيز ترديدى نيست . وقتى كه ميان خويش در كار آنها مناقشه مى كردند، گفتند: بر غار آنها بنايى بسازيد - پروردگار به كارشان داناتر است - و كسانى كه در مورد ايشان غلبه يافته بودند، گفتند: بر غار آنها عبادتگاهى خواهيم ساخت . 22. خواهند گفت : سه تن بودند، چهارميشان سگشان بود. و گويند پنج تن بودند، ششم آنها سگشان بوده . اما بدون دليل و در مثل رجم به غيب مى كنند. و گويند هفت تن بودند، هشتمى آنها سگشان بوده . بگو پروردگارم شمارشان را بهتر مى داند و جز اندكى شماره ايشان را ندانند. در مورد آنها مجادله مكن مگر مجادله اى بظاهر، و درباره ايشان از هيچ يك از اهل كتاب نظر مخواه . 23. درباره هيچ چيز مگو كه فردا چنين كنم ، 24. مگر آنكه خدا بخواهد. و چون دچار فراموشى شدى ، پروردگارت را ياد كن و بگو شايد پروردگارم مرا به چيزى كه به صواب نزديك تر از اين باشد، هدايت كند. 25. و در غارشان سيصد سال بسر بردند و نه سال بر آن افزودند. 26. بگو خدا بهتر داند چه مدت بسر بردند. دانستن غيب آسمانها و زمين خاص اوست ؛ چه ، او بينا و شنواست . جز او دوستى ندارند و هيچ كس را در فرمان دادن خود شريك نمى كند. (از سوره مباركه كهف )
داستان اصحاب كهف از نظر قرآن و تاريخآنچه از قرآن كريم در خصوص اين داستان استفاده مى شود اين است كه پيامبر گرامى خود را مخاطب مى سازد كه با مردم درباره اين داستان مجادله مكن مگر مجادله اى ظاهرى و يا روشن و از احدى از ايشان حقيقت مطلب را مپرس . اصحاب كهف و رقيم جوانمردانى بودند كه در جامعه اى مشرك كه جز بتها را نمى پرستيدند، نشو و نما نمودند. چيزى نمى گذرد كه دين توحيد محرمانه در آن جامعه راه پيدا مى كند، و اين جوانمردان بدان ايمان مى آورند. مردم آنها را به باد انكار و اعتراض مى گيرند، و در مقام تشديد و تضييق بر ايشان و فتنه و عذاب آنان بر مى آيند، و بر عبادت بتها و ترك دين توحيد مجبورشان مى كنند. و هر كه به ملت آنان مى گرويد از او دست بر مى داشتند و هر كه بر دين توحيد و مخالفت كيش ايشان اصرار مى ورزيد او را به بدترين وجهى به قتل مى رساندند. قهرمانان اين داستان افرادى بودند كه با بصيرت به خدا ايمان آوردند، خدا هم هدايتشان را زيادتر كرد، و معرفت و حكمت بر آنان افاضه فرمود، و با آن نورى كه به ايشان داده بود پيش پايشان را روشن نمود، و ايمان را با دلهاى آنان گره زد، در نتيجه جز از خدا از هيچ چيز ديگرى باك نداشتند. و از آينده حساب شده اى كه هر كس ديگرى را به وحشت مى انداخت نهراسيدند، لذا آنچه صلاح خود ديدند بدون هيچ واهمه اى انجام دادند. آنان فكر كردند اگر در ميان اجتماع بمانند جز اين چاره اى نخواهند داشت كه با سيره اهل شهر سلوك نموده حتى يك كلمه از حق به زبان نياورند. و از اينكه مذهب شرك باطل است چيزى نگويند، و به شريعت حق نگروند. و تشخيص دادند كه بايد بر دين توحيد بمانند و عليه شرك قيام نموده از مردم كناره گيرى كنند، زيرا اگر چنين كنند و به غارى پناهنده شوند بالاخره خدا راه نجاتى پيش پايشان مى گذارد. با چنين يقينى قيام نموده در رد گفته هاى قوم و اقتراح و تحكمشان گفتند: ربنا رب السموات و الارض لن ندعو من دونه الها لقد قلنا اذا شططا هولاء قومنا اتخذو امن دونه الهة لو لا ياتون عليهم بسلطان بين فمن اظلم ممن افترى على اللّه كذبا آنگاه پيشنهاد پناه بردن به غار را پيش كشيده گفتند: و اذ اعتزلتموهم و ما يعبدون الا اللّه فاووا الى الكهف ينشر لكم ربكم من رحمتة و يهيى ء لكم من امركم مرفقا. آنگاه داخل شده ، در گوشه اى از آن قرار گرفتند، در حالى كه سگشان دو دست خود را دم در غار گسترده بود. و چون به فراست فهميده بودند كه خدا نجاتشان خواهد داد اين چنين عرض كردند: بار الها تو در حق ما به لطف خاص خود رحمتى عطا فرما و براى ما وسيله رشد و هدايت كامل مهيا ساز. پس خداوند دعايشان را مستجاب نمود و سالهايى چند خواب را بر آنها مسلط كرد، در حالى كه سگشان نيز همراهشان بود. آنها در غار سيصد سال و نه سال زيادتر درنگ كردند. و گردش آفتاب را چنان مشاهده كنى كه هنگام طلوع از سمت راست غار آنها بر كنار و هنگام غروب نيز از جانب چپ ايشان به دور مى گرديد و آنها كاملا از حرارت خورشيد در آسايش بودند و آنها را بيدار پنداشتى و حال آنكه در خواب بودند و ما آنها را به پهلوى راست و چپ مى گردانيديم و سگ آنها دو دست بر در آن غار گسترده داشت و اگر كسى بر حال ايشان مطلع مى شد از آنها مى گريخت و از هيبت و عظمت آنان بسيار هراسان مى گرديد. پس از آن روزگارى طولانى كه سيصد و نه سال باشد دو باره ايشان را سر جاى خودشان در غار زنده كرد تا بفهماند چگونه مى تواند از دشمنان محفوظشان بدارد، لاجرم همگى از خواب برخاسته به محضى كه چشمشان را باز كردند آفتاب را ديدند كه جايش تغيير كرده بود، مثلا اگر در هنگام خواب از فلان طرف غار مى تابيد حالا از طرف ديگرش مى تابد، البته اين در نظر ابتدائى بود كه هنوز از خستگى خواب اثرى در بدنها و ديدگان باقى بود. يكى از ايشان پرسيد: رفقا چقدر خواب يديد؟ گفتند: يك روز يا بعضى از يك روز. و اين را از همان عوض شدن جاى خورشيد حدس زدند. ترديدشان هم از اين جهت بود كه از عوض شدن تابش خورشيد نتوانستند يك طرف تعيين كنند. عده اى ديگر گفتند: ربكم اعلم بما لبثتم و سپس اضافه كرد فابعثوا احدكم بورقكم هذه الى المدينة فلينظر ايها ازكى طعاما فلياتكم برزق منه كه بسيار گرسنه ايد، و ليتلطف رعايت كنيد شخصى كه مى فرستيد در رفتن و برگشتن و خريدن طعام كمال لطف و احتياط را به خرج دهد كه احدى از سرنوشت شما خبردار نگردد، زيرا انهم ان يظهروا عليكم يرجموكم اگر بفهمند كجائيد سنگسارتان مى كنند او يعيدوكم فى ملتهم و لن تفلحوا اذا ابدا. اين جريان آغاز صحنه اى است كه بايد به فهميدن مردم از سرنوشت آنان منتهى گردد، زيرا آن مردمى كه اين اصحاب كهف از ميان آنان گريخته به غار پناهنده شدند به كلى منقرض گشته اند و ديگر اثرى از آنان نيست . خودشان و ملك و ملتشان نابود شده ، و الان مردم ديگرى در اين شهر زندگى مى كنند كه دين توحيد دارند و سلطنت و قدرت توحيد بر قدرت ساير اديان برترى دارد. اهل توحيد و غير اهل توحيد با هم اختلافى به راه انداختند كه چگونه آن را توجيه كنند. اهل توحيد كه معتقد به معاد بودند ايمانشان به معاد محكم تر شد، و مشركين كه منكر معاد بودند با ديدن اين صحنه مشكل معاد برايشان حل شد، غرض خداى تعالى از برون انداختن راز اصحاب كهف هم همين بود. آرى ، وقتى فرستاده اصحاب كهف از ميان رفقايش بيرون آمد و داخل شهر شد تا به خيال خود از همشهرى هاى خود كه ديروز از ميان آنان بيرون شده بود غذائى بخرد شهر ديگرى ديد كه به كلى وضعش با شهر خودش متفاوت بود، و در همه عمرش چنين وضعى نديده بود، علاوه مردمى را هم كه ديد غير همشهرى هايش بودند. اوضاع و احوال نيز غير آن اوضاعى بود كه ديروز ديده بود. هر لحظه به حيرتش افزوده مى شود، تا آنكه جلو دكانى رفت تا طعامى بخرد پول خود را به او داد كه اين را به من طعام بده - و اين پول در اين شهر پول رايج سيصد سال قبل بود - گفتگو و مشاجره بين دكاندار و خريدار در گرفت و مردم جمع شدند، و هر لحظه قضيه ، روشن تر از پرده بيرون مى افتاد، و مى فهميدند كه اين جوان از مردم سيصد سال قبل بوده و يكى از همان گمشده هاى آن عصر است كه مردمى موحد بودند، و در جامعه مشرك زندگى مى كردند، و به خاطر حفظ ايمان خود از وطن خود هجرت و از مردم خود گوشه گيرى كردند، و در غارى رفته آنجابه خواب فرو رفتند، و گويا در اين روزها خدا بيدارشان كرده و الان منتظر آن شخصند كه برايشان طعام ببرد. قضيه در شهر منتشر شد جمعيت انبوهى جمع شده به طرف غار هجوم بردند. جوان را هم همراه خود برده در آنجا بقيه نفرات را به چشم خود ديدند، و فهميدند كه اين شخص راست مى گفته ، و اين قضيه معجزه اى بوده كه از ناحيه خدا صورت گرفته است . اصحاب كهف پس از بيدار شدنشان زياد زندگى نكردند، بلكه پس از كشف معجزه از دنيا رفتند و اينجا بود كه اختلاف بين مردم در گرفت ، موحدين با مشركين شهر به جدال برخاستند. مشركين گفتند: بايد بالاى غار ايشان بنيانى بسازيم و به اين مساءله كه چقدر خواب بوده اند كارى نداشته باشيم . و موحدين گفتند بالاى غارشان مسجدى مى سازيم . داستان از نظر غير مسلمانانبيشتر روايات و سندهاى تاريخى برآنند كه قصه اصحاب كهف در دوران فترت ما بين عيسى و رسول خدا(صلى اللّه عليه و آله و سلم ) اتفاق افتاده است ، به دليل اينكه اگر قبل از عهد مسيح بود قطعا در انجيل مى آمد و اگر قبل از دوران موسى (عليه السلام ) بود در تورات مى آمد، و حال آنكه مى بينيم يهود آن را معتبر نمى دانند. هر چند در تعدادى از روايات دارد كه قريش آن را از يهود تلقى كرده و گرفته اند. و ليكن مى دانيم يهود آن را از نصارى گرفته چون نصارى به آن اهتمام زيادى داشته آنچه كه از نصارى حكايت شده قريب المضمون با روايتى است كه ثعلبى در عرائس از ابن عباس نقل كرده . چيزى كه هست روايات نصارى در امورى با روايات مسلمين اختلاف دارد: اول اينكه مصادر سريانى داستان مى گويد: عدد اصحاب كهف هشت نفر بوده اند، و حال آنكه روايات مسلمين و مصادر يونانى و غربى داستان آنان را هفت نفر دانسته اند. دوم اينكه داستان اصحاب كهف در روايات ايشان از سگ ايشان هيچ اسمى نبرده است . سوم اينكه مدت مكث اصحاب كهف را در غار دويست سال و يا كمتر دانسته و حال آنكه معظم علماى اسلام آن را سيصد و نه سال يعنى همان رقمى كه از ظاهر قرآن برمى آيد دانسته اند. و علت اين اختلاف و تحديد مدت مكث آنان به دويست سال اين است كه گفته اند آن پادشاه جبار كه اين عده را مجبور به بت پرستى مى كرده و اينان از شر او فرار كرده اند اسمش دقيوس بوده كه در حدود سالهاى 249 - 251 م زندگى مى كرده ، و اين را هم مى دانيم كه اصحاب كهف به طورى كه گفته اند در سال 425 و يا سال 437 و يا 439 از خواب بيدار شده اند پس براى مدت لبث در كهف بيش از دويست سال يا كمتر باقى نمى ماند، و اولين كسى كه از مورخين ايشان اين مطالب را ذكر كرده به طورى كه گفته است جيمز ساروغى سريانى بوده كه متولد 451 م و متوفاى 521 م بوده و ديگران همه تاريخ خود را از او گرفته اند، و به زودى تتمه اى براى اين كلام از نظر خواننده خواهد گذشت . غار اصحاب كهف كجاست ؟در نواحى مختلف زمين به تعدادى از غارها برخورد شده كه در ديوارهاى آن تمثالهايى چهار نفرى و پنج نفرى و هفت نفرى كه تمثال سگى هم با ايشان است كشيده اند. و در بعضى از آن غارها تمثال قربانيى هم جلو آن تمثالها هست كه مى خواهند قربانيش كنند. انسان مطلع وقتى اين تصويرها را آن هم در غارى مشاهده مى كند فورا به ياد اصحاب كهف مى افتد، و چنين به نظر مى رسد كه اين نقشه ها و تمثالها اشاره به قصه آنان دارد و آن را كشيده اند تا رهبانان و آنها كه خود را جهت عبادت متجرد كرده اند و در اين غار براى عبادت منزل مى كنند با ديدن آن به ياد اصحاب كهف بيفتند، پس صرف يادگارى است كه در اين غارها كشيده شده نه اينكه علامت باشد براى اينكه اينجا غار اصحاب كهف است . غار اصحاب كهف كه در آنجا پناهنده شدند و اصحاب در آنجا از نظرها غايب گشتند، مورد اختلاف شديد است كه چند جا را ادعا كرده اند: غار اول : كهف افسوس . افسوس به كسر همزه و نيز كسر فاء - و بنا به ضبط كتاب مراصد الاطلاع كه مرتكب اشتباه شده به ضمه همره و سكون فاء - شهر مخروبه اى است در تركيه كه در هفتاد و سه كيلومترى شهر بزرگ ازمير قرار دارد، و اين غار در يك كيلومترى - و يا كمتر - شهر افسوس نزديك قريه اى به نام اياصولوك و در دامنه كوهى به نام ينايرداغ قرار گرفته است . و اين غار، غار وسيعى است كه در آن به طورى كه مى گويند صدها قبر كه با آجر ساخته شده هست . خود اين غار هم در سينه كوه و رو به جهت شمال شرقى است ، و هيچ اثرى از مسجد و يا صومعه و يا كليسا و خلاصه هيچ معبد ديگرى بر بالاى آن ديده نمى شود. اين غار در نزد مسيحيان نصارى از هر جاى ديگرى معروف تر است ، و نامش در بسيارى از روايات مسلمين نيز آمده . و اين غار على رغم شهرت مهمى كه دارد به هيچ وجه با آن مشخصاتى كه در قرآن كريم راجع به آن غار آمده تطبيق نمى كند. اولا براى اينكه خداى تعالى درباره اينكه در چه جهت از شمال و جنوب مشرق و مغرب قرار گرفته مى فرمايد آفتاب وقتى طلوع مى كند از طرف راست غار به درون آن مى تابد و وقتى غروب مى كند از طرف چپ غار، و لازمه اين حرف اين است كه درب غار به طرف جنوب باشد، و غار افسوس به طرف شمال شرقى است (كه اصلا آفتاب گير نيست مگر مختصرى ). و همين ناجورى مطلب باعث شده كه مراد از راست و چپ را راست و چپ كسى بگيرند كه مى خواهد وارد غار شود نه از طرف دست راست كسى كه مى خواهد از غار بيرون شود، و حال آنكه قبلا هم گفتيم معروف از راست و چپ هر چيزى راست و چپ خود آن چيز است نه كسى كه به طرف آن مى رود. بيضاوى در تفسير خود گفته : در غار در مقابل ستارگان بنات النعش قرار دارد، و نزديك ترين مشرق و مغربى كه محاذى آن است مشرق و مغرب راءس السرطان است و وقتى كه مدار آفتاب با مدار آن يكى باشد آفتاب به طور مائل و مقابل در طرف چپ غار مى تابد و شعاعش به طرف مغرب كشيده مى شود، و در هنگام غروب از طرف محاذى صبح مى تابد و شعاع طرف عصرش به جاى تابش طرف صبح كشيده مى شود، و عفونت غار را از بين برده هواى آن را تعديل مى كند، و در عين حال بر بدن آنان نمى تابد و با تابش خود اذيتشان نمى كند و لباسهايشان را نمى پوساند. اين بود كلام بيضاوى . غير او نيز نظير اين حرف را زده اند. علاوه بر اشكال گذشته مقابله در غار با شمال شرقى با مقابل بودن آن با بنات النعش كه در جهت قطب شمالى قرار دارد سازگار نيست ، از اين هم كه بگذريم گردش آفتاب آنطور كه ايشان گفته اند با شمال شرقى بودن در غار نمى سازد، زيرا بنائى كه در جهت شمال شرقى قرار دارد و در طرف صبح ، آفتاب به جانب غربى اش مى تابد ولى در موقع غروب در ساختمان و حتى پيش خان آن در زير سايه فرو مى رود، نه تنها در هنگام غروب ، بلكه بعد از زوال ظهر آفتاب رفته و سايه گسترده مى شود. مگر آنكه كسى ادعا كند كه مقصود از جمله و اذا غربت تقرضهم ذات الشمال اين است كه آفتاب به ايشان نمى تابد، و يا آفتاب در پشت ايشان قرار مى گيرد (دقت فرمائيد). و اما ثانيا براى اينكه جمله و هم فى فجوه منه مى گويد اصحاب كهف در بلندى غار قرار دارند، و غار افسوس به طورى كه گفته اند بلندى ندارد، البته اين در صورتى است كه فجوة به معناى مكان مرتفع باشد، ولى مسلم نيست ، و قبلا گذشت كه فجوة به معناى ساحت و درگاه است . پس اين اشكال وارد نيست . و اما ثالثا براى اينكه جمله قال الّذين غلبوا على امرهم لنتخذن عليهم مسجدا ظاهر در اين است كه مردم شهر مسجدى بر بالاى آن غار بنا كردند، و در غار افسوس اثرى حتى خرابه اى از آن به چشم نمى خورد، نه اثر مسجد نه اثر صومعه و نه مانند آن . و نزديك ترين بناى دينى كه در آن ديار به چشم مى خورد كليسايى است كه تقريبا در سه كيلومترى غار قرار دارد، و هيچ جهتى به ذهن نمى رسد كه آن را به غار مرتبط سازد. از اين هم كه بگذريم در غار افسوس اثرى از رقيم و نوشته ديده نشده كه دلالت كند يك يا چند تا از آن قبور، قبور اصحاب كهف است ، و يا شهادت دهد و لو تا حدى كه چند نفر از اين مدفونين مدتى به خواب رفته بودند، پس از سالها خدا بيدارشان كرده و دو باره قبض روحشان نموده است . غار دوم : دومين غارى كه احتمال داده اند كهف اصحاب كهف باشد غار رجيب است كه در هشت كيلومترى شهر عمان پايتخت اردن هاشمى نزديك دهى به نام رجيب قرار دارد. غارى است در سينه جنوبى كوهى پوشيده از صخره ، اطراف آن از دو طرف يعنى از طرف مشرق و مغرب باز است كه آفتاب به داخل آن مى تابد، در غار در طرف جنوب قرار دارد، و در داخل غار طاقنمائى كوچك است به مساحت 5/32 متر در يك سكوئى به مساحت تقريبا 33 و در اين غار نيز چند قبر هست به شكل قبور باستانى روم و گويا عدد آنها هشت و يا هفت است . بر ديوار اين غار نقشه ها و خطوطى به خط يونانى قديم و به خط ثموديان ديده مى شود كه چون محو شده خوب خوانده نمى شود، البته بر ديوار عكس سگى هم كه با رنگ قرمز و زينت هاى ديگرى آراسته شده ديده مى شود. و بر بالاى غار آثار صومعه بيزانس هست كه از گنجينه ها و آثار ديگرى است كه در آنجا كشف گرديده است و معلوم مى شود بناى اين صومعه در عهد سلطنت جوستينوس اول يعنى در حدود 418 - 427 ساخته شده و آثار ديگرى كه دلالت مى كند كه اين صومعه يك بار ديگر تجديد بنا يافته است و مسلمانان آن را پس از استيلا بر آن ديار مسجدى قرار داده اند. چون مى بينيم كه اين صومعه محراب و ماءذنه و وضوخانه دارد، و در ساحت و فضاى جلو در اين غار آثار مسجد ديگرى است كه پيداست مسلمين آن را در صدر اسلام بنا نهاده و هر چندى يك بار مرمت كرده اند و پيداست كه اين مسجد بر روى خرابه هاى كليسايى قديمى از روميان ساخته شده ، و اين غار على رغم اهتمامى كه مردم بدان داشته و عنايتى كه به حفظش نشان مى دادند و آثار موجود در آن از اين اهتمام و عنايت حكايت مى كند غارى متروك و فراموش شده بوده ، و به مرور زمان خراب و ويران گشته تا آنكه اداره باستان شناسى اردن هاشمى اخيرا در صدد برآمده كه در آن حفارى كند و نقب بزند و آن را پس از قرنها خفاء از زير خاك دوباره ظاهر سازد. در آثارى كه از آنجا استخراج كردند شواهدى يافت شده كه دلالت مى كند كه اين غار همان غار اصحاب كهف است كه داستانش در قرآن كريم آمده . در تعدادى از روايات مسلمين همچنانكه بدان اشاره شد نيز همين معنا آمده است كه غار اصحاب كهف در اردن واقع شده . و ياقوت آنها را در معجم البلدان خود آورده است . و رقيم هم اسم دهى است نزديك به شهر عمان كه قصر يزيد بن عبدالملك در آنجا بوده است . البته قصر ديگرى هم در قريه اى ديگر نزديك به آن دارد كه نامش موقر است و شاعر كه گفته : يزرن على تنانيه يزيدا
با كناف الموقر و الرقيم
آن زمان بر بالاى آن كاخ يزيد را ديدار مى كنند در حالى كه موقر و رقيم در چشم انداز ايشان است . و شهر عمان امروزى هم درجاى شهر فيلادلفيا كه از معروفترين و زيباترين شهرهاى آن عصر بوده ساخته شده است ، و اين شهر تا قبل از ظهور دعوت اسلامى بوده ، او خود آن شهر و پيرامونش از اوائل قرن دوم ميلادى در تحت استيلاى حكومت روم بود تا آنكه سپاه اسلام سر زمين مقدس را فتح كرد. و حق مطلب اين است كه مشخصات غار اصحاب كهف با اين غار بهتر انطباق دارد تا غارهاى ديگر. غار سوم : غارى است كه در كوه قاسيون قرار دارد و اين كوه در نزديكى هاى شهر صالحيه دمشق است كه اصحاب كهف را به آنجا نيز نسبت مى دهند. غار چهارم : غارى است كه در بتراء يكى از شهرهاى فلسطين است كه اصحاب كهف را به آنجا نيز نسبت مى دهند. غار پنجم : غارى است كه به طورى كه گفته اند در شبه جزيره اسكانديناوى در شمال اروپا كشف شده و در آنجا به هفت جسد سالم برخوردند كه در هياءت روميان بوده احتمال داده اند كه همان اصحاب كهف باشند. و چه بسا غارهاى ديگرى كه اصحاب كهف را به آنها نيز نسبت مى دهند، همچنانكه مى گويند نزديكيهاى شهر نخجوان يكى از شهرهاى قفقاز غارى است كه اهالى آن نواحى احتمال داده اند كه غار اصحاب كهف باشد، و مردم به زيارت آنجا مى روند. و ليكن هيچ شاهدى كه دلالت كند بر اين كه يكى از اين غارها همان غارى باشد كه در قرآن ياد شده در دست نيست ، علاوه بر اينكه مصادر تاريخى اين دو غار آخرى را تكذيب مى كند، چون قصه اصحاب كهف على اى حال قصه اى است رومى و در تحت سلطه و سيطره روميان اتفاق افتاده ، و روميان حتى در بحبوحه قدرت و مجد و عظمتشان تا حدود قفقاز و اسكانديناوى تسلط نيافتند. داستان اصحاب كهف در رواياتدر تفسير قمى در ذيل آيه ام حسبت ان اصحاب الكهف از امام (عليه السلام ) روايت آورده كه فرمود: ما به تو آيت ها و معجزه هائى داديم كه از داستان اصحاب كهف مهم تر بود، آيا از اين داستان تعجب مى كنى كه جوانانى بودند در قرون فترت كه فاصله نبوت عيسى بن مريم و محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) بود، زندگى مى كرده اند. و اما رقيم عبارت از دو لوح مسى بوده كه داستان اصحاب كهف را روى آن حك نموده اند كه دقيانوس ، پادشاه آنها چه دستورى به ايشان داده بود، و آنان چگونه از دستور او سر پيچيده اسلام را پذيرفته بودند، و سرانجام كارشان چه شد. و باز در همان كتاب از ابن ابى عمير از ابى بصير از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده كه فرمود: سبب نزول سوره كهف اين بود كه قريش سه نفر را به قبيله نجران فرستادند تا از يهوديان آن ديار مسائلى را بياموزند و با آن رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) را بيازمايند، و آن سه نفر نضر بن حارث بن كلده و عقبة بن ابى معيط و عاص بن وائل سهمى بودند. اين سه نفر به سوى نجران بيرون شده جريان را با علماى يهود در ميان گذاشتند. يهوديان گفتند سه مساءله از او بپرسيد اگر آنطور كه ما مى دانيم پاسخ داد در ادعايش راستگو است ، و سپس از او يك مساءله ديگر بپرسيد اگر گفت مى دانم بدانيد كه دروغگو است . گفتند: آن مسائل چيست ؟ جواب دادند كه از احوال جوانانى بپرسيد كه در قديم الايام بودند و از ميان مردم خود بيرون شده غايب گشتند. و در مخفيگاه خود خوابيدند، چقدر خوابيدند؟ و تعدادشان چند نفر بود؟ و چه چيز از غير جنس خود همراهشان بود؟ و داستانشان چه بود؟ مطلب دوم اينكه از او بپرسيد داستان موسى كه خدايش دست ور داد از عالم پيروى كن و از او تعليم گير چه بوده ؟ و آن عالم كه بوده ؟ و چگونه پيرويش كرد؟ و سرگذشت موسى با او چه بود؟ سوم اينكه از او سرگذشت شخصى را بپرسيد كه ميان مشرق و مغرب عالم را بگرديد تا به سد ياءجوج و ماءجوج برسيد، او كه بود؟ و داستانش چگونه بوده است . يهوديان پس از عرض اين مسائل جواب آنها را نيز به فرستادگان قريش داده گفتند: اگر اينطور كه ما شرح داديم جواب داد صادق است و گرنه دروغ مى گويد. پرسيدند: آن يك سؤ ال كه گفتيد چيست ؟ گفتند: از او بپرسيد قيامت چه وقت به پا مى شود، اگر ادعا كرد كه من مى دانم چه موقع به پا مى شود دروغگو است ، و اگر گفت جز خدا كسى تاريخ آن را نمى داند راستگو است . فرستادگان قريش به مكه برگشتند و نزد ابوطالب جمع شدند و گفتند: پسر برادرت ادعا مى كند كه اخبار آسمانها برايش مى آيد، ما از او چند مساءله پرسش مى كنيم اگر جواب داد مى دانيم كه راستگو است و گرنه مى فهميم كه دروغ مى گويد. ابوطالب گفت : بپرسيد آنچه دلتان مى خواهد. آنها، آن مسائل را مطرح كردند. رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) فرمود: فردا جوابهايش را مى دهم و در اين وعده اى كه داد ان شاء اللّه نگفت . به همين جهت چهل روز وحى از او قطع شد تا آنجا كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) غمگين گرديد و يارانش كه به وى ايمان آورده بودند به شك افتادند، و قريش شادمان شده و شروع كردند به استهزاء و آزار، و ابوطالب سخت در اندوه شد. پس از چهل شبانه روز سوره كهف بر وى نازل شد، رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) از جبرئيل سبب تاءخير را پرسيد؟ گفت ما قادر نيستيم از پيش خود نازل شويم جز به اذن خدا. سپس در اين سوره فرمود: اى محمد تو گمان كرده اى داستان اصحاب كهف و رقيم از آيات ما امرى عجيب است آنگاه از آيه اذ اوى الفتية به بعد داستان ايشان را شروع نموده و بيان فرمود. آنگاه امام صادق (عليه السلام ) اضافه كرد كه اصحاب كهف و رقيم در زمان پادشاهى جبار و ستمگر زندگى مى كردند كه اهل مملكت خود را به پرستش بتها دعوت مى كرد و هر كه سر باز مى زد او را مى كشت ، و اصحاب كهف در آن كشور مردمى با ايمان و خداپرست بودند. پادشاه ماءمورينى در دروازه شهر گمارده بود تا هر كس خواست بيرون شود، اول به بتها سجده بكند، اين چند نفر به عنوان شكار بيرون شدند، و در بين راه به شبانى برخوردند او را به دين خود دعوت كردند نپذيرفت ولى سگ او دعوت ايشان را پذيرفته به دنبال ايشان به راه افتاد. سپس امام فرمود: اصحاب كهف به عنوان شكار بيرون آمدند، اما در واقع از كيش بت پرستى فرار كردند. چون شب فرا رسيد با سگ خود داخل غارى شدند خداى تعالى خواب را بر ايشان مسلط كرد، همچنانكه فرموده : فضربنا على اذانهم فى الكهف سنين عددا پس در غار خوابيدند تا روزگارى كه خدا آن پادشاه و اهل آن شهر را هلاك نمود و آن روزگار را سپرى كرد و روزگارى ديگر و مردم ديگرى پيش آورد. در اين عصر بود كه اصحاب كهف از خواب بيدار شده يكى از ايشان به ديگران گفت : به نظر شما چقدر خوابيديم ؟ نگاه به آفتاب كردند ديدند بالا آمده گفتند: به نظر ما يك روز و يا پاره اى از يك روز خواب بوده ايم . آنگاه به يكى از نفرات خود گفتند اين پول را بگير و به درون شهر برو اما به طورى كه تو را نشناسند پس در بازار مقدارى خوراك برايمان خريدارى كن زنهار كه اگر تو را بشناسند، و به نهانگاه ما پى ببرند همه ما را مى كشند و يا به دين خود بر مى گردانند. آن مرد پول را برداشته وارد شهر شد ليكن شهرى ديد بر خلاف آن شهرى كه از آن بيرون آمده بودند و مردمى ديد بر خلاف آن مردم هيچ يك از افراد آنان را نشناخت و حتى زبان ايشان را هم نفهميد، مردم به وى گفتند: تو كيستى و از كجا آمده اى ؟ او جريان را گفت اهل شهر با پادشاهشان به راهنمايى آن مرد بيرون آمده تا به در غار رسيدند، و به جستجوى آن پرداختند بعضى گفتند سه نفرند كه چهارمى آنان سگ ايشان است . بعضى گفتند پنج نفرند كه ششمى آنان سگشان است . بعضى ديگر گفتند: هفت نفرند كه هشتمى آنان سگشان مى باشد. آنگاه خداى سبحان با حجابى از رعب و وحشت ميان اصحاب كهف و مردم شهر حائلى ايجاد كرد كه احدى قدرت بر داخل شدن بدانجا را ننمود غير از همان يك نفرى كه خود از اصحاب كهف بود. او وقتى وارد شد ديد رفقايش در هراس از اصحاب دقيانوس اند و خيال مى كردند اين جمعيت همانهايند كه از مخفيگاه آنان با خبر شده اند، مردى كه از بيرون آمده بود جريان را به ايشان گفت كه در حدود چند صد سال است كه ما در خواب بوده ايم و سرگذشت ما معجزه اى براى مردم گشته ، آنگاه گريسته از خدا خواستند دوباره به همان خواب اوليشان برگرداند. سپس پادشاه شهر گفت جا دارد ما بر بالاى اين غار مسجدى بسازيم كه زيارتگاهى برايمان باشد، چون اين جمعيت مردمى با ايمان هستند، پس آنان در سال دو نوبت اين پهلو و آن پهلو مى شوند شش ماه بر پهلوى راست هستند و شش ماه ديگر بر پهلوى چپ و سگ ايشان دستهاى خود را گسترده و دم در غار خوابيده است ، كه خداى تعالى درباره داستان ايشان در قرآن كريم فرموده : نحن نقص عليك نباهم بالحق .... مولف : اين روايت از روشن ترين روايات اين داستان است كه علاوه بر روشنى متن آن تشويش و اضطرابى هم در آن نيست . با اين وصف ، اين نكته را هم متضمن است كه مردمى كه در عدد آنها اختلاف كردند و يكى گفت سه نفر و يكى گفت پنج نفر و ديگرى گفت هفت نفر، همان اهل شهر بوده اند كه در غار اجتماع كرده بودند، و اين خلاف ظاهر آيه است . و نيز متضمن اين نكته است كه اصحاب كهف براى بار دوم نيز به خواب رفتند و نمردند و نيز سگشان هنوز هم در غار دستهايش را گسترده و اصحاب كهف در هر سال دو نوبت اين پهلو، آن پهلو مى شوند، و هنوز هم به همان هيات سابق خود هستند، و حال آنكه بشر تاكنون در روى زمين به غارى كه در آن عده اى به خواب رفته باشند بر نخورده است . بعلاوه در ذيل اين روايت عبارتى است كه ما آن را نقل نكرديم ، چون احتمال داديم جزو روايت نباشد بلكه كلام خود قمى و يا روايت ديگرى باشد، و آن اين است كه جمله و لبثوا فى كهفهم ثلاث مائه سنين و ازدادوا تسعا جزو كلام اهل كتاب است ، و جمله قل اللّه اعلم بما لبثوا رد آن است ، و حال آنكه در بيان سابق ما اين معنا از نظر خواننده گذشت كه سياق آيات با اين حرف مخالف است و نظم بليغ قرآنى آن را نمى پذيرد. در بيان داستان اصحاب كهف از طريق شيعه و سنى روايات بسيارى وجود دارد و ليكن خيلى با هم اختلاف دارند، به طورى كه در ميان همه آنها حتى دو روايت ديده نمى شود كه از هر جهت مثل هم باشند. مثلا يك اختلافى كه در آنها هست اين است كه در بعضى از آنها مانند روايت بالا آمده كه پرسش هاى قريش از آن جناب چهار تا بوده : يكى اصحاب كهف دوم داستان موسى و عالم و سوم قصه ذوالقرنين چهارم قيام قيامت . و در بعضى ديگر آمده كه پرسش از سه چيز بوده : اصحاب كهف و ذوالقرنين و روح . در اين روايات آمده كه علامت صدق دعوى رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) اين است كه از اصحاب كهف و ذو القرنين جواب بگويد، و از آخرى يعنى روح جواب ندهد، و آن جناب از آن دو جواب داد و در پاسخ از روح آيه آمد: قل الروح من امر ربى ... و از آن جواب نداد. و شما خواننده محترم در بيان آيه مذكور متوجه شديد كه آيه در مقام جواب ندادن نبود و نخواسته از جواب دادن طفره برود بلكه حقيقت و واقع روح را بيان مى كند پس نبايد گفت كه آن جناب از سؤ ال درباره روح جواب نداد. و از جمله اختلافاتى كه در بيشتر روايات هست اين است كه اصحاب كهف و اصحاب رقيم يك جماعت بوده اند. و در بعضى ديگر آمده كه اصحاب رقيم طايفه ديگرى بوده اند كه خداى تعالى نامشان را با اصحاب كهف آورده . ولى از توضيح داستان اصحاب رقيم اعراض نموده . آنگاه روايت مزبور قصه اصحاب رقيم را چنين آورده كه سه نفر بودند از خانه بيرون شدند تا براى خانواده هاى خود رزقى تهيه كنند، در بيابان به رگبار باران برخوردند، ناچار به غارى پناهنده شدند، و اتفاقا در اثر ريزش باران سنگ بسيار بزرگى از كوه حركت كرده درست جلو غار آمد و آن را بست و اين چند نفر را در غار حبس كرد. يكى از ايشان گفت : بياييد هر كس كار نيكى دارد خداى را به آن سوگند دهد تا اين بلا را از ما دفع كند. يكى كار نيكى كه داشت بيان كرد و خداى رابه آن قسم داد سنگ قدرى كنار رفت به طورى كه روشنايى داخل غار شد. دومى كار نيك خود را گفت و خداى را به آن سوگند داد سنگ كنار رفت ، به قدرى كه يك ديگر را مى ديدند. سومى كه اين كار را كرد سنگ به كلى كنار رفت و بيرون آمدند. اين روايت را الدر المنثور از نعمان بن بشير نقل كرده كه او بدون سند از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) روايت كرده است . ليكن آنچه از قرآن كريم ماءنوس و معهود است اين است كه هيچ وقت اشاره به داستانى نمى كند مگر آنكه آن را توضيح مى دهد ومعهود نيست كه اسم داستانى را ببرد و اصلا درباره آن سخنى نگويد، و يا اسم دو داستان را ببرد و آن وقت يكى را بيان نموده دومى را به كلى فراموش كند. و از جمله اختلافات اين است كه در پاره اى روايات دارد: پادشاه مزبور كه اصحاب كهف از شر او فرار كردند اسمش دقيانوس (ديوكليس 285 م - 5.3 م ) پادشاه روم بوده . و در بعضى ديگر آمده كه او ادعاى الوهيت مى كرده . و در بعضى آمده كه وى دقيوس (دسيوس 249 م - 251 م ) پادشاه روم بوده ، و بين اين دو پادشاه ده سال فاصله است ، و آن پادشاه اهل توحيد را مى كشته و مردم را به پرستش بتها دعوت مى كرده . و در بعضى از روايات آمده كه مردى مجوسى بوده كه مردم را به دين مجوس مى خوانده در حالى كه تاريخ نشان نمى دهد كه مجوسيت در بلاد روم شيوع يافته باشد. و در بعضى روايات آمده كه اصحاب كهف قبل از مسيح (عليه السلام ) بوده اند. و از جمله اختلافات اين است كه در بعضى از روايات دارد: رقيم اسم شهرى بوده كه اصحاب كهف از آنجا بيرون شدند. و در بعضى ديگر آمده اسم بيابانى است . و در بعضى ديگر آمده اسم كوهى است كه غار مزبور در آن قرار گرفته . و در بعضى ديگر آمده كه اسم سگ ايشان است . و در بعضى آمده كه اسم لوحى است از سنگ . و در بعضى ديگر گفته شده از قلع و در بعضى ديگر از مس و در بعضى ديگر آمده كه از طلا بوده و اسامى اصحاب كهف در آن حك شده و همچنين اسم پدرانشان و داستانشان ، و اين نوشته را دم در كهف نصب كرده اند. بعضى ديگر از روايات مى گويد در داخل كهف بوده و در بعضى ديگرآمده كه بر سر در شهر آويزان بوده ، و در بعضى ديگر آمده كه در خزانه بعضى از ملوك يافت شده ، و در بعضى آن را دو لوح دانسته است . اختلاف ديگرى كه در روايات آمده درباره وضع جوانان است ، در بعضى از روايات آمده كه ايشان شاهزاده بوده اند در بعضى ديگر آمده كه از اولاد اشراف بوده اند. و در بعضى ديگر آمده كه از فرزندان علماء بوده اند. و در بعضى ديگر آمده كه خودشان شش نفر بوده و هفتمى ايشان چوپانى بوده كه گوسفند مى چرانده كه سگش هم بااو آمده . و در حديث وهب بن منبه كه هم الدر المنثور آن را آورده و هم ابن اثير در كامل نقل كرده مى گويد كه : اصحاب كهف حمامى بوده اند كه در بعضى از حمامهاى شهر كار مى كرده اند، وقتى شنيدند كه سلطان مردم را به بت پرستى وادار مى كند از شهر بيرون شدند. و در بعضى ديگر از روايات آمده كه ايشان از وزراء پادشاه آن عصر بوده اند كه همواره در امور و مهمات مورد شور او قرار مى گرفته اند. يكى ديگر از اختلافات اين است كه : در بعضى از روايات آمده كه اصحاب كهف قبل از بيرون آمدن از شهر مخالفت خود را علنى كرده بودند، و شاه هم فهميده بود. و در بعضى ديگر دارد كه شاه ملتفت نشد تا بعد از آنكه از شهر بيرون رفتند. و در بعضى ديگر آمده كه اين عده با هم توطئه كردند براى بيرون آمدن . و در بعضى ديگر آمده كه نفر هفتمى آنان چوپانى بوده كه به ايشان پيوسته است ، و در بعضى ديگر آمده كه تنها سگ آن چوپان ايشان را همراهى كرد. باز از موارد اختلاف يكى اين است كه بعد از آنكه فرار كردند، و پادشاه فهميد در جستجوى ايشان برآمد ولى اثرى از ايشان نيافت . و در بعضى روايات ديگر آمده كه پس از جستجو ايشان را در غار پيدا كرد كه خوابيده بودند، دستور داد در غار را تيغه كنند تا در آنجا از گرسنگى و تشنگى بميرند، و زنده به گور شوند تا كيفر نافرمانى خود را دريابند. اين بود تا روزگارى كه خدا مى خواست بيدارشان كند، چوپانى را فرستاد تا آن بنيان را خراب كرده تا زاغه اى براى گوسفندان خود درست كند، در اين موقع خداى تعالى ايشان را بيدار كرد، و سرگذشتشان از اينجا شروع مى شود. مورد اختلاف ديگر اين است كه : در بعضى از روايات آمده كه دوباره به خوابشان كرد و تا روز قيامت بيدار نمى شوند، و در هر سال دو نوبت از اين پهلو به آن پهلويشان مى كند. يكى ديگر اختلافى است كه در مدت خوابشان شده . در بيشتر روايات آمده همان سيصد و نه سال كه قرآن كريم فرموده ، است . و در بعضى ديگر آمده كه سيصد و نه سال حكايت قول اهل كتاب است و جمله قل الله اعلم بما لبثوا رد آن است . و در بعضى ديگر آمده كه سيصد سال بوده و نه سال را اهل كتاب اضافه كرده اند. و از اين قبيل اختلافات كه در روايات آمده بسيار است ، و بيشتر آنچه كه از طرق عامه روايت شده در كتاب الدرالمنثور و بيشتر آنچه از طرق شيعه نقل شده در كتاب بحار و تفسير برهان و نور الثقلين جمع آورى شده ، اگر كسى بخواهد به همه آنها دست يابد بايد به اين كتابها مراجعه كند. تنها مطلبى كه مى توان گفت اين روايات در آن اتفاق دارنداين است كه اصحاب كهف مردمى موحد بودند، و از ترس پادشاهى جبار كه مردم را مجبور به شرك مى كرده گريخته اند و به غارى پناه برده در آنجا به خواب رفته اند - تا آخر آنچه كه قرآن از داستان ايشان آورده . و در تفسير عياشى از سليمان بن جعفر همدانى روايت كرده كه گفت : امام صادق (عليه السلام ) به من فرمود: اى سليمان مقصود از فتى كيست ؟ عرض كردم فدايت شوم نزد ما جوان را فتى گويند، فرمود: مگر نمى دانى كه اصحاب كهف همگيشان كامل مردانى بودند و مع ذلك خداى تعالى ايشان را فتى ناميده . اى سليمان فتى كسى است كه به خدا ايمان بياورد و پرهيزكارى كند. مؤ لف : در معناى اين روايت مرحوم كلينى در كافى از قمى روايت مرفوعه اى از امام صادق (عليه السلام ) آورده ، ليكن از ابن عباس روايت شده كه او گفته اصحاب كهف جوانانى بودند. و در الدر المنثور است كه ابن ابى حاتم از ابى جعفر روايت كرده كه گفت : اصحاب كهف همه صراف بودند. مؤ لف : قمى نيز به سند خود از سدير صيرفى از امام باقر (عليه السلام ) روايت كرده كه گفت : اصحاب كهف شغلشان صرافى بوده . و ليكن در تفسير عياشى از درست از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده كه در حضورشان گفتگو از اصحاب كهف شد فرمود: صراف پول نبودند، بلكه صراف كلام و افرادى سخن سنج بودند. و در تفسير عياشى از ابى بصير از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده كه گفت : اصحاب كهف ايمان به خدا را پنهان و كفر را اظهار داشتند و به همين جهت خداوند اجرشان را دو برابر داد. مؤ لف : در كافى نيز در معناى اين حديث روايتى از هشام بن سالم از آن جناب نقل شده . و نيز در معناى آن عياشى از كاهلى از آن جناب و از درست در دو خبر از آن جناب آورده كه در يكى از آنها آمده كه : اصحاب كهف در ظاهر زنار مى بستند و در اعياد مردم شركت مى كردند. و نبايد به اين روايات اشكال كرد كه از ظاهر آيه اذ قاموا فقالوا ربنا رب السموات و الارض لن ندعو من دونه الها بر مى آيد كه اصحاب كهف تقيه نمى كرده اند. و اينكه مفسرين در تفسير حكايت كلام ايشان كه گفته اند اويعيدوكم ... احتمال تقيه داده اند صحيح نيست ، براى اينكه اگر به ياد خواننده باشد گفتيم كه بيرون شدن آنان از شهر، هجرت از شهر شرك بوده كه در آن از اظهار كلمه حق و تدين به دين توحيد ممنوع بوده اند. چيزى كه هست تواطى آنان كه شش نفر از معروفها و اهل شرف بوده اند، و اعراضشان از اهل و مال و وطن جز مخالفت با دين وثنيت عنوان ديگرى نداشته . پس اصحاب كهف در خطر عظيمى بوده اند، به طورى كه اگر بر آنان دست مى يافتند يا سنگسار مى شدند و يا آنكه مجبور به قبول دين قوم خود مى گشتند. و با اين زمينه كاملا روشن مى شود كه قيام ايشان در اول امر و گفتن : ربنا رب السموات و الارض لن ندعوا من دونه الها اعلام علنى مخالفت با مردم و تجاهر بر مذمت بت پرستى و توهين به طريقه مردم نبوده ، زيرا اوضاع عمومى محيط، چنين اجازه اى به آنان نمى داد، بلكه اين حرف را در بين خود گفته اند. و به فرضى هم كه تسليم شويم كه جمله اذ قاموا فقالوا ربنا رب السموات و الارض دلالت دارد براينكه ايشان تظاهر به ايمان و مخالفت با بت پرستى مى كرده اند و تقيه را كنار گذاشته بودند، تازه مى گوييم اين در آخرين روزهايى بوده كه در ميان مردم بوده اند، و قبل از اينكه چنين تصميمى بگيرند در ميان مردم با تقيه زندگى مى كرده اند. پس معلوم شد كه سياق هيچ يك از دو آيه منافاتى با تقيه كردن اصحاب كهف در روزگارى كه در شهر و در ميان مردم بودند، ندارد. و در تف سير عياشى نيز از ابى بكر حضرمى از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده كه فرمو: اصحاب كهف نه يكديگر را مى شناختند و نه با هم عهد و ميعادى داشتند بلكه در صحرا يكديگر را ديده با هم عهد و پيمان بستند، و از يكديگر، يعنى دو به دو عهد گرفتند، آنگاه قرار گذاشتند كه يك باره مخالفت خود را علنى ساخته به اتفاق در پى سرنوشت خود بروند. مؤ لف : در معناى اين روايت خبرى است از ابن عباس كه ذيلا نقل مى شود: در الدرالمنثور است كه ابن ابى شيبه و ابن منذر و ابن ابى حاتم از ابن عباس روايت كرده اند كه گفت : ما با معاويه در جنگ مضيق كه در اطراف روم بود شركت كرديم و به غار معروف كهف كه اصحاب كهف در آنجا بودند و داستانشان را خدا در قرآن آورده برخورديم . معاويه گفت : چه مى شد در اين غار را مى گشوديم واصحاب كهف را مى ديديم . ابن عباس به او گفت : تو نمى توانى اين كار را بكنى خداوند اين اشخاص را از نظر كسانى كه بهتر از تو بودند مخفى داشت و فرمود: لو اطلعت عليهم لوليت منهم فرارا و لملئت منهم رعبا - اگر آنان را ببينى پا به فرار مى گذارى و پر از ترس مى شوى معاويه گفت : من از اين كار دست بر نمى دارم تا قصه آنان را به چشم خود ببينيم ، عده اى را فرستاد تا داخل غار شده جستجو كنند، و خبر بياورند. آن عده وقتى داخل غار شدند خداوند باد تندى بر آنان مسلط نمود تا به طرف بيرون پرتابشان كرد. قضيه به ابن عباس رسيد پس او شروع كرد به نقل داستان اصحاب كهف و گفت كه اصحاب كهف در مملكتى زندگى مى كردند كه پادشاهى جبار داشت و مردمش را به تدريج به پرستش بتها كشانيد، و اين چند نفر در آن شهر بودند، وقتى اين را ديدند بيرون آمده خداوند همه شان را يكجا جمع كرد بدون اينكه قبلا يكديگر را بشناسند. وقتى به هم برخوردند از يكديگر پرسيدند قصد كجا داريد، در جواب نيت خود را پنهان مى داشتند چون هر يك ديگرى را نمى شناخت تا آنكه از يكديگر عهد و ميثاق محكم گرفتند كه نيت خود را بگويند. بعدا معلوم شد كه همه يك هدف دارند و منظورشان پرستش پروردگار و فرار از شرك است ، همه با هم گفتند: ربنا رب السموات و الارض ... مرفقا. آنگاه ابن عباس اضافه مى كند كه دور هم نشستند، از سوى ديگر زن و بچه ها و قوم و خويش ها به جستجويشان برخاستند ولى هر چه بيشتر گشتند كمتر خبردار شدند تا خبر به گوش پادشاه وقت رسيد. او گفت اين عده در آينده شاءن مهمى خواهند داشت ، معلوم نيست به منظور خيانت بيرون شده اند يا منظور ديگرى داشته اند. و به همين جهت دستور داد تا لوحى از قلع تهيه كرده اسامى آنان را در آن بنويسند آنگاه آن را در خزينه سلطنتى خود جاى داد و در اين باره خداى تعالى مى فرمايد: ام حسبت ان اصحاب الكهف و الرقيم كانوا من اياتنا عجبا چون مقصود از رقيم همان لوحى است كه اسامى اصحاب كهف در آن مرقوم شده . و اما اصحاب كهف ، از آنجا كه بودند به راه افتاده داخل غار شدند، و خدا به گوششان زد و خواب را برايشان مسلط كرد، و اگر در غار نبودند آفتاب بدنهايشان را مى سوزانيد، و اگر هر چند يك بار از اين پهلو به آن پهلو نمى شدند زمين بدنهايشان را مى خورد، و اينجا است كه خداى تعالى فرموده و ترى الشمس .... آنگاه مى گويد: پادشاه مزبور دورانش منقضى گشت و پادشاهى ديگر به جايش نشست . او مردى خداپرست بود، و بر خلاف آن ديگرى عدالت گسترد، در عهد او خداوند اصحاب كهف را براى آن منظورى كه داشت بيدار كرد، يكى از ايشان گفت : به نظر شما چقدر خوابيده ايم ؟ آن ديگرى گفت : يك روز، يكى ديگر گفت دو روز، سومى گفت بيشتر خوابيده ايم تا آنكه بزرگشان گفت : بى جهت اختلاف مكنيد كه هيچ قومى اختلاف نكردند مگر آنكه هلاك شدند، شما يك نفر را با اين پول روانه كنيد تا از شهر طعامى خريدارى كند. وقتى وارد شهر شد لباسها و هيات ها و منظره هايى ديدكه تاكنون نديده بود. مردم شهر را ديد كه طور ديگرى شده اند آن مردم عهد خود نيستند. نزديك نانوايى رفت پول خود را كه سكه اش به اندازه كف پاى بچه شتر بود نزد او انداخت نانوا پول را بيگانه يافت ، و پرسيد اين را از كجا آورده اى ؟ اگر گنجى پيدا كرده اى مرا هم راهنمايى كن و گرنه تو را نزد امير خواهم برد. گفت : آيا مرا به امير مى ترسانى ، هر دو به نزد امير شدند، امير پرسيد پدرت كيست ؟ گفت : فلانى ، امير چنين كسى را نشناخت ، پرسيد پادشاهت نامش چيست ؟ گفت : فلانى او را هم نشناخت ، رفته رفته مردم دورش جمع شدند، خبر به گوش عالم ايشان رسيد. عالم شهر به ياد آن لوح افتاده دستور داد آن را آوردند آنگاه اسم آن شخص راپرسيد، و ديد كه يكى از همان چند نفرى است كه نامشان در لوح ضبط شده ، اسامى رفقايش را پرسيد، همه را با اسامى مرقوم در لوح مطابق يافت . به مردم بشارت داد كه خداوند شما را به برادرانتان كه چند صد سال قبل ناپديد شدند راهنمايى كرده برخيزيد. مردم همه حركت كردند تا آمدند نزديك غار چون نزديك شدند جوان گفت شما باشيد تا من بروم و رفقايم را خبر كنم و آنگاه آرام وارد شويد، و هجوم نياوريد، و گرنه ممكن است از ترس قالب تهى كنند، و خيال كنند شما لشگريان همان پادشاهيد، و براى دستگيريشان آمده ايد. گفتند: حرفى نداريم ليكن به شرطى كه قول بدهى باز هم بيرون بيايى ، او هم قول داد كه ان شاء اللّه بيرون مى آيم . پس داخل غار شد و ديگر نفهميدند به كجا رفت ، و از نظر مردم ناپديد گرديد، مردم هر چه خواستند وارد شوند نتوانستند، لا جرم گفتند بر بالاى غارشان مسجدى بنا كنيم ، و چنين كردند، و هميشه در آن مسجد به عبادت و استغفار مى پرداختند. مؤ لف : اين روايت مشهور است ، و مفسرين در تفاسير خود آن را نقل كرده و خلاصه تلقى به قبولش كرده اند، در حالى كه خالى از چند اشكال نيست : يكى اينكه از ظاهرش بر مى آيد كه اصحاب كهف هنوز در حال خواب هستند و خداوند بشر را از اينكه بخواهند كسب اطلاعى و جستجويى از ايشان بكنند منصرف نموده ، و حال آنكه كهفى كه در ناحيه مضيق و معروف به غار افسوس است امروز هم معروف است ، و در آن چنين چيزى نيست . و آيه اى هم كه ابن عباس بدان تمسك جسته حالت خواب ايشان را قبل از بيدار شدن مجسم مى سازد، نه بعد از بيداريشان را. علاوه بر اينكه از خود ابن عباس روايت ديگرى رسيده كه مخالف با اين روايت است . و آن روايتى است كه الدر المنثور از عبد الرزاق و ابن ابى حاتم از عكرمه نقل كرده و در آخر آن آمده كه : پادشاه با مردم سوار شده تا به در غار آمدند، جوان گفت مرا رها كنيد تا رفقايم را ببينم و جريان را برايشان بگويم ، چند قدمى جلوتر وارد غار شد، او رفقايش را ديد و رفقايش هم او را ديدند، خداوند به گوششان زد خوابيدند، مردم شهر چون ديدند دير كرد وارد غار شدند و جسدهايى بى روح ديدند كه هيچ جاى آنها پوسيده نشده بود، شاه گفت : اين جريان آيتى است كه خداى تعالى براى شما فرستاده . ابن عباس با حبيب بن مسلمه به جنگ رفته بود، در راه به همين غار بر خوردند، و در آن استخوانهايى ديدند مردى گفت : اين استخوانهاى اصحاب كهف است ، ابن عباس گفت استخوانهاى ايشان در مدتى بيش از سى صد سال قبل از بين رفته است. اشكال مهم تر اين روايت اين است كه از عبارت استخوانهاى ايشان در مدتى بيش از سيصد سال قبل از بين رفته بر مى آيد كه از نظر اين روايت داستان اصحاب كهف در اوائل تاريخ ميلادى و يا قبل از آن رخ داده ، و اين حرف با تمامى روايات اين داستان مخالف است ، جز آن روايتى كه تاريخ آن را قبل از مسيح دانسته . اشكال ديگرى كه به روايت ابن عباس وارد است اين است كه در آن آمده : يكى گفت يك روز خوابيديم يكى گفت دو روز، و اين حرف با قرآن كريم هم مخالف است ، براى اينكه قرآن نقل مى كند كه گفتند: لبثنا يوما او بعض يوم و اتفاقا كلام قرآن كريم با اعتبار عقلى هم سازگار است ، زيرا كسى كه نفهميده چقدر خوابيده نهايت درجه اى كه احتمال دهد بسيار خوابيده باشد يك روز يا كمى كمتر از يك روز است ، و اما دو شبانه روز آنقدر بعيد است كه هيچ از خواب برخاسته اى احتمالش را نمى دهد. از اين هم كه بگذريم در روايت داشت : بزرگترشان گفت اختلاف مكنيد، كه اختلاف مايه هلاكت هر قومى است . و اين يكى از سخنان باطل است ، زيرا آن اختلافى مايه هلاكت است كه در عمل به چيزى باشد، و اما اختلاف نظرى امرى نيست كه اجتناب پذير باشد، و هرگز مايه هلاكت نمى شود. اشكال ديگرى كه به آن وارد است اين است كه : در آخرش داشت : وقتى جوان وارد غار شد مردم نفهميدند كجا رفت ، و از نظرشان ناپديد گشت . گويا مقصود ابن عباس اين بوده كه وقتى جوان وارد غار شد دهنه غار از نظرها ناپديد شد نه خود آن جوان ، خلاصه خدا غار مزبور را ناپديد كرد، ولى اين حرف با آنچه در صدر خود آيه هست نمى سازد كه از ظاهرش بر مى آيد كه غار مزبور در آن ديار معروف بوده . مگر اينكه بگويى آن روز غار را از چشم و نظر پادشاه و همراهانش ناپديد كرده و بعدها براى مردم آشكارش ساخته است . و اما اينكه در صدر روايت از قول ابن عباس نقل شده كه گفت : رقيم لوحى از قلع بوده كه اسامى اصحاب كهف در آن نوشته شده بود مطلبى است كه در معنايش روايات ديگرى نيز آمده ، از آن جمله روايتى است كه عياشى در تفسير خود از احمد بن على از امام صادق (عليه السلام ) آورده ، و در روايت ديگرى انكار آن از خود ابن عباس نقل شده ، چنانچه در الدرالمنثور از سعيد بن منصور و عبدالرزاق و فارابى و ابن منذر و ابن ابى حاتم و زجاجى (در كتاب امالى ) و ابن مردويه از ابن عباس روايت كرده اند كه گفت : من نمى دانم معناى رقيم چيست ، از كعب پرسيدم او گفت نام قريه اى است كه از آنجا بيرون شدند. و نيز در همان كتاب آمده كه عبدالرزاق از ابن عباس روايت كرده كه گفت : تمامى قرآن را مى دانم مگر معناى چهار كلمه را اول كلمه غسلين كه اختلاف اعراب در آن به خاطر اختلافى است كه در حكايت لفظ قرآن هست . دوم كلمه حنانا سوم اواه چهارم رقيم. و در تفسير قمى مى گويد: در روايت ابى الجارود از ابى جعفر (عليه السلام ) آمده كه در ذيل آيه لن ندعوا من دونه الها لقد قلنا اذا شططا فرمود: يعنى اگر بگوييم خدا شريك دارد بر او جور كرده ايم . و در تفسير عياشى از محمد بن سنان از بطيخى از ابى جعفر (عليه السلام ) آورده كه در ذيل آيه لو اطلعت عليهم لوليت منهم فرارا و لملئت منهم رعبا فرموده : مقصود خداى تعالى شخص رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) نيست ، بلكه منظور مؤ منين هستند. گويا مؤ منين دارند اين حرف را به يكديگر مى زنند، و حال مؤ منين چنين است كه اگر اصحاب كهف را ببينند سرشار از ترس و رعب شده پا به فرار مى گذارند. و در تفسير روح المعانى اسماء اصحاب كهف بر طبق روايت صحيحى از ابن عباس چنين آمده : 1 - مكسلينيا 2 - يمليخا 3 - مرطولس 4 - ثبيونس 5 - دردونس 6 - كفاشيطيطوس 7 - منطونواسيس - كه همان چوپان بوده و اسم سگش قطمير بوده است . راوى مى گويد از على (كرم اللّه وجهه ) روايت شده كه اسماى ايش ان را چنين برشمرده : 1 - يمليخا 2 - مكسلينيا 3 - مسلينيا، كه اصحاب دست راست ى پادشاه بوده اند 4 - مرنوش 5 - دبرنوش 6 - شاذنوش كه اصحاب دست چپش بوده اند و همواره با اين شش نفر مشورت مى كرده و هفتمى اصحاب كهف همان چوپانى بوده كه در اين روايت اسمش نيامده ولى در اينجا نيز اسم سگ را قطمير معرفى نموده . و اما اينكه آيا اين روايت به على نسبت داده اند صحيح است ، يا صحيح نيست گفتار ديگرى است كه علامه سيوطى در حواشى بيضاوى نوشته كه طبرانى اين روايت را در معجم اوسط خود به سند صحيح از ابن عباس آورده . و آنچه كه در الدر المنثور است نيز همين روايت طبرانى در اوسط است كه گفتيم به سند صحيح از ابن عباس روايت كرده . البته در بعضى روايات ديگرى اسامى ديگرى براى آنان نقل كرده اند كه حافظ ابن حجر در شرح بخارى نوشته . گفتگواسامى اصحاب كهف بسيار است كه هيچ يك هم مضبوط و مستند و قابل اعتماد نيست و در كتاب بحر آمده كه اسامى اصحاب كهف عجمى (غير عربى ) بوده كه نه شكل معينى و نه نقطه داشته ، و خلاصه سند در شناختن اسامى آنان ضعيف است . و روايتى كه به على (عليه السلام ) نسبت داده اند همان است كه ثعلبى هم در كتاب عرائس و ديلمى در كتاب خود به طور مرفوع آورده و در آن عجائبى ذكر شده . و در الدرالمنثور است كه ابن مردويه از ابن عباس روايت كرده كه گفت : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) فرمود: اصحاب كهف ، ياران مهدى اند. و در برهان از ابن الفارسى آورده كه گفت امام صادق (عليه السلام ) فرموده : قائم (عليه السلام ) از پشت كوفه خروج مى كند، با هفده نفر از قوم موسى كه به حق راه يافته و با حق عدالت مى كردند، و هفت نفر از اهل كهف و يوشع بن نون و ابو دجانه انصارى و مقداد بن اسود و مالك اشتر كه اينان نزد آن جناب از انصار و حكام او هستند. و در تف سير عياشى از عبدالله بن ميمون از ابى عبدالله (عليه السلام ) از پدرش از على بن ابى طالب روايت كرده كه فرمود: وقتى كسى به خدا سوگند مى خورد تا چهل روز مهلت ثنيا دارد، براى اينكه قومى از يهود از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) از چيزى پرسش كردند حضرت بدون اينكه بگويد ان شاء الله و استثناء مزبور را به كلام خود ملحق سازد گفت فردا بيائيد تا جواب بگويم ، به همين جهت چهل روز خداوند وحى را از آن حضرت قطع كرد، بعد از آن جبرئيل آمد و گفت : و لا تقولن لشى ء انى فاعل ذلك غدا الا ان يشاء اللّه و اذكر ربّك اذا نسيت. مؤ لف : كلمه : ثنيا - به ضمه ثاء و سكون نون و در آخرش الف مقصوره - اسم است براى استثناء. و در معناى اين روايت روايات ديگرى نيز از امام صادق و امام باقر (عليه السلام ) رسيده كه از بعضى آنها برمى آيد كه مراد از سوگند وعده قطعى دادن و كلام مؤ كد آوردن است ، همچنان كه استشهاد امام (عليه السلام ) در اين روايت به كلام رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) با اينكه آن جناب سوگندى ياد نكرده بود كاملا دلالت بر اين معنا دارد. و اما اين سؤ ال كه اگر كسى سوگندى ياد كند و ان شاءالله هم بگويد، ولى پس از انعقاد سوگند آن را بشكند آيا حنث شمرده مى شود و كفاره به عهده اش مى آيد يا نه ، بحثى است فقهى . داستان اصحاب كهف در تعدادى از روايات از صحابه و تابعين و از ائمه اهل بيت (عليهم السلام ) به طور مفصل حكايت شده مانند روايت قمى وابن عباس و عكرمه و مجاهد كه تفسير الدرالمنثور همه آنها را آورده و روايت اسحاق در كتاب عرائس كه آن را تفسير برهان نقل كرده و روايت وهب بن منبه كه الدرالمنثور و كامل آن را بدون نسبت نقل كرده اند، و روايت نعمان بن بشير كه در خصوص اصحاب رقيم وارد شده و الدرالمنثور آن را آورده . و اين روايات كه ما در بحث روايتى گذشته مقدارى از آنها را نقل كرديم و به بعضى ديگرش اشاره اى نموديم آنقدر از نظر مطلب و متن با هم اختلاف دارند كه حتى در يك جهت هم اتفاق ندارند. و اما اختلاف در روايات وارده در بعضى گوشه هاى داستان مانند رواياتى كه متعرض تاريخ قيام آنان است ، و يا متعرض اسم آن پادشاه است كه معاصر با ايشان بوده يا متعرض نسب و سمت و شغل و اسامى و وجه ناميده شدنشان به اصحاب رقيم و ساير خصوصيات ديگر شده بسيار شديدتر از روايات اصل داستان است و دست يافتن به يك جهت جامعى كه نفس بدان اطمينان داشته باشد دشوارتر است . و سبب عمده در اين اختلاف علاوه بر دست بردها و خيانتها كه اجانب در اين گونه روايات دارند دو چيز است : يكى اينكه اين قصه از امورى بوده كه اهل كتاب نسبت به آن تعصب و عنايت داشته اند، و از روايات داستان هم برمى آيد كه قريش اين قصه را از اهل كتاب شنيده اند و با آن رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) را امتحان كردند، بلكه از مجسمه ها نيز مى توان عنايت اهل كتاب را فهميد به طورى كه اهل تاريخ آن مطالب را از نصارى و از مجسمه هاى موجود در غارهاى مختلف كه در عالم هست غارهاى آسيا و اروپا و آفريقا گرفته شده و آن مجسمه ها را بر طبق شهرتى كه از اصحاب كهف به پا خاسته گرفته اند، و پرواضح است كه چنين داستانى كه از قديم الايام زبان زد بشر و مورد علاقه نصارى بوده هر قوم و مردمى آن را طورى كه نماياننده افكار و عقايد خود باشد بيان مى كنند، و در نتيجه روايات آن مختلف مى شود. و از آنجايى كه مسلمانان اهتمام بسيار زيادى به جمع آورى و نوشتن روايات داشتند، و آنچه كه نزد ديگران هم بود جمع مى كردند و مخصوصا بعد از آنكه عده اى از علماى اهل كتاب مسلمان شدند، مانند وهب بن منبه و كعب الاحبار، و آنگاه اصحاب رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) و تابعين يعنى طبقه دوم مسلمانان همه از اينان اخذ كرده و ضبط نموده اند، و هر خلفى از سلف خود مى گرفته و با آن همان معامله اخبار موقوفه را مى كرده كه با روايات اسلامى مى نمودند و اين سبب بلوا و تشتت شده است . دوم اينكه داءب و روش كلام خداى تعالى در آنجا كه قصه ها را بيان مى كند بر اين است كه به مختاراتى و نكات برجسته و مهمى كه در ايفاى غرض مؤ ثر است ، اكتفاء مى كند، و به جزئيات داستان نمى پردازد. از اول تا به آخر داستان را حكايت نمى كند، و نيز اوضاع و احوالى را كه مقارن با حدوث حادثه بوده ذكر نمى نمايد جهتش هم خيلى روشن است ، چون قرآن كريم كتاب تاريخ و داستان سرائى نيست بلكه كتاب هدايت است . اين نكته از واضح ترين نكاتى است كه شخص متدبر در داستانهاى مذكور در كلام خدا درك مى نمايد، مانند آياتى كه داستان اصحاب كهف و رقيم را بيان مى كند، ابتداء محاوره و گفتگوى ايشان را نقل مى كند، و در آن به معنا و علت قيام آنان اشاره مى نمايد و آن را توحيد و ثبات بر كلمه حق معرفى مى كند، سپس اعتزال از مردم و دنبال آن وارد شدن به غار را مى آورد كه چگونه در آنجا به خواب رفتند در حالى كه سگشان هم همراهشان بود، و روزگارى بس طولانى در خواب بودند. آنگاه بيدار شدن و گفتگوى بار دوم آنان را در خصوص اينكه چقدر خوابيده اند بيان نموده ، و در آخر نتيجه اى را كه خدا از اين پيش آورد خواسته است بيان مى كند. و سپس اين جهت را خاطر نشان مى سازد كه از چه راهى مردم به وضع آنان خبردار شدند، و چه شد كه دو باره بعد از حصول غرض الهى به خواب رفتند. و اما ساختن مسجد بر بالاى غار ايشان جمله اى است ، كه كلام بدانجا كشيده شده ، و گرنه غرض الهى در آن منظور نبوده . و اما اينكه اسامى آنان چه بوده و پسران چه كسى و از چه فاميلى بوده اند. و چگونه تربيت و نشو و نما يافته بودند، چه مشاغلى براى خود اختيار كرده بودند، در جامعه چه موقعيتى داشتند، در چه روزى قيام نموده و از مردم اعتزال جستند. و اسم آن پادشاهى كه ايشان از ترس او فرار كردند چه بوده ، و نيز اسم آن شهر چه بوده ، و مردم آن شهر از چه قومى بوده اند؟ واسم آن سگ كه همراهى ايشان را اختيار كرد چه بوده ، و اينكه آيا سگ شكارى بوده يا سگ گله ، و چه رنگى ؟ متعرض نشده است ، در حالى كه روايات با كمال خرده بينى متعرض آنها و نيز ساير امورى كه در غرض خداى تعالى كه همان هدايت است هيچ مدخليتى ندارد شده ، چرا كه اينگونه خرده ريزها در غرض تاريخ دخالت دارد و به درد دقت هاى تاريخى مى خورد. مطلب ديگر اينكه مفسرين گذشته وقتى شروع در بحث از آيات قصص مى كرده اند، در صدد برمى آمده اند كه وجه اتصال آيات داستان را بيان نموده و براى اينكه داستانى تمام عيار و مطابق سليقه خود از آب در آورند از دو رو بر آيات نكات متروكى را استفاده نمايند، و همين جهت باعث اختلاف تفسيرها شده ، چون نظريه و طرز استفاده آنان از دور و بر آيات مختلف بوده است ، و در نتيجه اين اختلاف كار به اينجا كه مى بينيم كشيده شده است . داستانهاى قرآن و تاريخ انبيا در الميزان
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 9:1  توسط رمضان رفيعي
|
|
110
|